می روی صندلی جابه جا شد تا صداها را بهتر بشنود.عرق سردی روی پیشانیش نشسته بود. چشمهای گشاد شده اش را به صورت دکتر دوخت. دکتر ورق های مقابلش را جا به جا کرد و گفت: من واقعا متاسفم ما هر کاری از دستمون می اومد کردیم... می خواست حرفی بزند اما دهانش خشک شده بود و مزه گسی می داد.حوصله نداشت برای حرف زدن به خودش فشار بیاورد. زن که فقط ارام اشک میریخت با لحنی ملتمس گفت:اقای دکتر... مرد به نقطه نامعلومی خیره شده بود.زن زیر چشمی نگاه کرد. دکتر روی صندلی گردانش تابی خورد و گفت:البته راههای دیگه ای هم هست.چشمان زن از شادی درخشید.اما مرد هیچ تکانی نخورد. دکتر با دیدن عکس العمل خنثای مرد سکوت کرد.زن نگاه نگران و خیسش را به صورت بی تفاوت مرد دوخت.در نگاهش یک خواهش بزرگ هب رقص امده بود و در حالی که با دست به سر خود می کوبید پایکوبی می کرد.مرد سنگینی نگاه زن را حس کرده بود. به خود امد و نگاهش کرد.زن شرمسار سر به زیر انداخت.مرد بی انکه به دکتر نگاه کند گفت: من چی؟ دکتر گفت: چی شما چی؟ حق من چی میشه؟سهم من؟ شما باید این مشکل رو با خانمتون حل کنید.مرد نگاه خیره اش را به زن دوخت. من مردم؟حق دارم. زن سر تکان داد تا شاید مرد را از ادامه سخن باز دارد.دکتر گفت: پس سعی کنید از حقتون نهایت استفاده رو ببرین.مرد بی انکه منظور دکتر را درک کرده باشد گفت: پس شمام موافقین؟ شما هنوز چیزی نگفتین. زن احساس کرد به زودی در اشک چشم خود غرق خواهد شد. مرد به دکتر چشم دوخت. من مردم؟حق دارم. خانم شما هم حق داره. یه مرد واسه چی زن میگیره؟ هر مردی دلیل خاص خودشو داره این اصلا مهم نیست.این مهمه که شما واسه چی ازدواج کردین؟ زن نالید: ما همدیگر را دوست داریم.مرد نگاه بی روحش را به او دوخت.دکتر گفت: این بهترین دلیل برای ادامه دادنه.مرد غرید:این مربوط به گذشته هاس اون روزا بچه بودیم اول جوونی مون بود.دکتر گفت: عشق که کهنه نمی شه.مرد به دکتر نگاه کرد.اما تغییر میکنه یا مثبت یا منفی.بهتره که همیشه مثبت باشیم و مثبت فکر کنیم. مرد از روی صندلی بلند شد و گفت : اگر خود شما هم وضعیتی مثل وضعیت من رو داشتین می تونستین مثبت فکر کنین.دکتر با دست اشاره کرد و گفت:بفرمایید خواهش میکنم.این وضعیت قابل تغییره.زن نگاه خجلش را به مرد دوخت و گفت:همه اش تقصیره منه.دکتر با لحن دلداری دهنده ای گفت:نه خانم این خواست خداست تقصیر هیچ کسم نیست.چرا طور دیگه ای فکر نکنیم.مرد پوز خندی زد و گفت: اقای دکتر شما هم بیرون گود وایسادین هی میگین لنگش کن.دکتر بی توجه به حرف او گفت:این مشکل ممکنه برای هر زوجی پیش بیاد. راه های زیادی هست که بتونه کانون خانواده شما رو استوار نگه داره. خانواده شما رو استوار نگه داره.مرد روی صندلی نشست زن نگاه مشتاقش را به دهان دکتر دوخت و مرد در خود مچاله شده سر به زیر انداخت.دکتر ادامه داد:متاسفانه رحم خانم شما توانایی نگهداری بچه رو نداره و انو دفع میکنه .زن سر به زیر انداخت و به سرامیکهای کف اتاق چشم دوخت.دگتر ادامه داد:بنابراین به هیچ وجه نمیشه انتظار داشت ایشون بتونن صاحب بچه بشن.مرد به صندلی تکیه داد و چشم بر هم نهاد دکتر گفت:اگه دلتون بخوات من میتونم معرفیتون کنم به یکی از این مراکز سرپرستی از کودکان بی سرپرست تا بتونین یه بچه ای رو به فر.... مرد از روی صندلی بلند شد و با تحکم گفت:من دلم می خوات بچه خودمو تو بغل بگیرم.دکتر با خونسردی گفت:شما میتونید فکر کنید.... مرد به میان حرفش دوید و فریاد زد:من فکرم کار نمیکنه.... و به سرعت از اتاق خارج شد.زن با چشمانی اشکبار و صورتی درهم رفته از روی صندلی بلند شد.دکتر که به صحنه های این چنینی عادت داشت با خونسردی تمام مشغول ورتب کردن میزش شد.زن با صدایی که به ناله شبیه بود گفت:ممنون اقای دکتر. دکتر نگاهش کرد.رنگش پریده بود.لبهای بیرنگش می لرزید.موهای خرمایی رنگش دزدانه از زیر چادر بیرون زده بود.دکتر گفت:واقعا متاسفم.زن سر تکان داد و به دنبال شوهر از مطب دکتر بیرون رفت.خانم منشی پشت میز ایستاده بود.مریض ها با دلسوزی نگاه می کردند.بی انکه چیزی بگوید چادرش را محکم به خودش پیچید و از اتاق انتظار بیرون رفت.هراسان طول سالن را با نگاه کاوید.از مرد خبری نبود.دلش لرزید و ترسی موهوم بر جانش چنگ انداخت.به طول قدم هایش افزود و از پله ها سرازیر شد.چیزی در وجودش فریاد میکشید.از ذهنش گذشت.{او اگر رفته باشد}اشک در چشمانش حلقه بست.هراسان از در ساختمان بیرون امد.مرد پشت در به دیوار تکیه داده بود.قدش خمیده به نظر می رسید. با دست محکم دیوار را چسبیده بود.زن سر به زیر ایستاد.نمیدانست چه باید بگوید یاد گرفته بود در مقابل شوهر مطیع و دست به سینه باشد.مرد نالید:طلاقت میدهم.اشک به روی گونه های زن غلطید.احساس گناه میکرد.هیچ حرفی برای گفتن نداشت.مرد دوباره به سخن در امد:همین امروز.به زن خیره شد.زن سر تکان داد.مرد به راه افتاد و زن مویه کنان در پی او روان شد.تمام طول راه در سکوت گزنده ای طی شد.پاهایش به پیش می رفت بی انکه خستگی را احساس کند و مغزشان جملاتی را مزمزه می کرد بی انکه دهانشان کف کند.هر کس در خیالات دورو دراز خود غرق بود و وجود دیگری را از یاد برده بود.مرد به رویاهای بر باد رفته اش می ادیشید و زن به بنیان بر باد رفته اش.مرد به فکر تجدید فراش بود و زن در اندیشه سامان دادن به زندگیه فرو پاشیده اش .مرد خواب کودکان ریز و درشت را میدید و زن واقعیت مردی را که پیشاپیشه او راه می رفت.مرد ایستاد و متعاقب ان زن نیز از حرکت باز ایستاد.دارم دیونه میشم.زن قدمی پیش نهاد و با صدایی لرزان گفت:زودتر برگردیم خونه اقا.تو خونه ای که امید نیست.سرو صدای بچه ای نیست بریم که چی بشه؟زن شرمزده و خجل سکوت کرد.مرد با صدایی بغض الود و ابری ادامه داد:اگه بچه داشتیم الان باید بچه امون رو می اوردیم پارک نه اینکه کاسه چه کنم چه کنم بگیریم دستمون راه بیفتیم دنبال گدایی بچه. نمک به زخمم نپاشین.من چی بگم که دلم خونه.مرد به سختی بغضش را فرو خورد:حالم داره بهم می خوره .زن نگاه مهربانش را به او دوخت: بریم خونه تو رو به خدا.مرد به هیچ کلامی به راه افتاد و در کنار خیابان ایستاد.زن بی صدا پشت سرش ایستاد.برای اولین تاکسی دست بلند کرد و سوار شد.در همنوایی با دیگرمسافران که سر در لاک روزمرگی ها خویش فرو برده بودند و شاید هر کدام چون انها درگیر دردی ناسور بودند شریک شدند.سکوت مشمئز کننده فضای خفقان اور تاکسی را جز صدای عبور تند اتومبیل ها و بوق های گاه به گاهشان نمی شکست.از تاکسی که پیاده شدند زن نفسی به راحتی کشید.مرد با چهره ای درهم کشیده به راه افتاد.به قدمهای سنگین و صورت پژمرده مردش چشم دوخت.خودش را جمع و جور کرد.می دانست امروز در ان خانه هم باید باشد و هم نباشد.کلید در قفل گیر کرده بود.مرد با عصبانیت در را به جلو کشید و سعی میکرد کلید را در قفل بچرخاند.عرق از روی پیشانی چروکیده اش به روی گونه اش می دوید و زیر چانه اش جمع میشد.دندان بر هم می ساییدو زور میزد.لگد محکمی به در کوبید و بر زمین تف کرد.زن به نرمی گفت:بذار من امتحان کنم.از سر غیظ نگاهش کرد.خود را به عقب کشید.انگشتان کشیده زن کلید را لمس کرد فشار کوچکی ه سمت راست و فشار کوچکتری به سمت چپ.کلید در قفل چرخید و در با صدای جیر جیری باز شد. زن خودش را عقب کشید و مرد لگد محکمی به در زد و وارد خانه شد.زن با نگاه دو طرف کوچه را پایید.همه جا در سکوت یک بعدازظهر بهاری خفته بود.نفس به راحتی کشید و وارد خانه شد.مرد کنار شیر اب زانو زده بودو صورتش را میشست.زن نگاهی به کف سیمانی حیاط انداخت.صبح تمام خانه را اب و جارو کرده بود.می دانست امروز مرد خانه بعداز ظهر را در خانه خواهد بود.می خواست همه چیز اراسته و مرتب باشد.حیاط خانه از تمیزی می درخشید.نگاهش را به ردیف گلدانهای کنار دیوار دوخت.با خود اندیشید اگر بچه داشتیم...صدای مرد او را به خود اورد:زندگی ما شده این چند تا گلدون.به مرد نگاه کرد.دستانش را در هوا تکان داد.قطرات اب روی سیمان تشنه نشسته و صورتش را پر از لک و پیس کرد.مرد پوز خندی زد و گفت:مردم بچه زیاد می کنن ما گلدون.زن گفت:مردم سرگرمی شون بچه اس من گلدون.و با خود اندیشید((ای کاش می توانستم این جمله را با صدای بلند بگویم))مرد از پله ها بالا رفت و روی ایوان ایستاد:حالم داره از این همه گل . گلدون بهم میخوره. لگدی به یکی از گلدان های شمدانی زد.گلدان در هوا تابی خورد و به وسط حیاط افتاد.نگاه لرزان زن به روی گلدان شکسته ثابت ماند.دلش می خواست بدود و گل را در اغوش بگیرد.به زحمت بغضش را فرو خورد.مرد نگاهش می کرد.منتظر عکس العمل بود تا الم شنگه راه بیندازد و از ان همه فشار عصبی که داشت خفه اش می کرد کم کند.زن اما توان حرکت نداشت.می دانست مرد چه می خواهد و نمی خواست بهانه ای به دستش بدهد.مرد دندان غروچه ای کردو سر بر گرداند و وارد اتاق شد.یک هال کوچک دوازده متری.در گوشه ای نشست و پشتی تکیه داد.زن به سرعت خاک ها را جمع کرد و شاخه شکسته شمعدانی را زیر چادرش پنهان کرد و از پله ها بالا رفت.گوش هایش را تیز کرد و پاورچین پاورچین به اشپز خانه که در گوشه ایوان قرار گرفته بود رفت شمعدانی را در لیوان ابی گذاشت.دست هایش را شست سماور را روشن کرد.نگاهی به شمدانی کرد و زیر لب گفت:ببخش اون واقعا عصبانیه.فردا پشیمون می شه و خودش ازت معذرت خواهی می کنه.از اشپز خانه بیرون رفت.از این سکوت تلخ دلش گرفت.از این ارامش ازار دهنده می ترسید.با خود اندیشید. کاش منوچهر بره سر کار نفس عمیقی کشید.سعی کرد به خود قوت قلب بدهد.در را باز کرد و وارد اتاق شد.چادر از سر برداشت.مرد چشم به گلهای قالی دوخته بود.چادر را به جا لباسی اویزان کرد.بی صدا به سوی اتاق خواب کوچکشان به راه افتاد. مرد صدایش کرد:پوران خانم چند لحظه بیاین کارتون دارم.پشتش لرزید.می دانست مرد در مواردی که چیزی بخواهد او را این گونه خطاب می کند و می دانست این بار از او چه می خواهد.تمام حواسش به کار افتاده بود.احساس کرد باید با چنگ و دندان از زندگی اش دفاع کند.تمام طول راه به این لحظه اندیشیده بود.هر انچه را باید بگوید در ذهن اماده کرده بود.این گوی و این میدان و او زنی بود که باید سقف افراشته بر پایه های سست خانه اش را حفظ کند. حالا خودش را باید محک میزد.میدانست بازنده است اما نمیخواست از پیش شکست خورده باشد.بارها با خود گفته بود.او چیزی را از دست نخواهد داد و حالا می خواست برای حفظ ان چه دارد مبارزه کند.کلمه پوران خانم دعوت به مبارزه بود و زن می خواست پیش از ان که در جنگ مغلوبه شود امتیازاتی به نفع خود بگیرد. لبخندی به لب راند و گفت:مثل روزای اول عروسیمون صدام کردی.قلب مرد در سینه لرزید.از گوشه چشم نگاهش کرد.لبخندی زد و به طرفش چرخید.با دست به کنارش اشاره کرد و گفت:بیا بشین کارت دارم.زن با طنازی قدم برداشت و کنار مرد نشست.بوی تند عرق بدن مرد قوت قلبش را صد چندان کرد.مرد نگاهش کرد.هنوز هم همان ظرافت روزهای اول را داشت.با ان پوست سفید و موهای خرمایی رنگ مردمک قهوه ای رنگش که در کاسه چشم می چرخید هوش از سر هر جنبنده ای می ربود.مرد احساس کرد به زودی درهم خواهد شکست.چشم بر هم گذاشت و از زن جز تصویری محو و تاریک چیزی در ذهنش نماند.در خودش غرق بود و سلانه سلانه طول کوچه را می پیمود.چند روزی بود که مادرش او را تحت فشار گذاشته بود تا به خواستگاری دختر خاله اش برود.خانه اشان پر بود از اسم صفورا.حتی لقمه هایی که در دهان می گذاشت با اسم صفرا میبلعید.ورد زبان مادرش شده بود.حالا که الحمدا... یه کار خوب داری میری اداره باید زن بگیری.کی بهتر از صفورا دختر خواهرمه از گوشت و پوست و خون خودمه خودم بزرگش کردم.از هر انگشتش یک هنر میریزه هزار ماشاا... چشم حسودا کور.به صفورا که فکر می کرد با ان صورت ابله زده و قد دیلاق حالش بد می شد.خانم اقا اما ول کن نبود و او در تنگنای یک انتخاب چند باری تصمیم گرفته بود.یکی از دخترهایی که در اداره همکارش بودند به مادرش معرفی کند حتی چند روزی انها را تحت نظر گرفته بود اما هیچ کدام نتوانسته بودند دلش را بلرزانند. دستهایش را محکم تر در جیب کتش فشار داد.ادامه افکارش مثل سریالهای تلویزیونی در مغزش به رژه درامدند. مادرش می گفت:حالا که از سربازی اومدی و الحمدا... میری سر کار باید سروسامان بگیری.پسر بزرگ نکردم که هرلگوری از راه رسید ورت داره ببرتت.صفورا ماهه به قیافه اش نگاه نکن.دلش دریاست خودشم هی یه جورایی رسونده که دلش با توئه پسر جان خاطرتو می خواتو می خواد خواهرمم که از خداشه اصلا کی از پسر خانم اقا بهتر مادر بریم خواستگاریش؟کمکم داشت تسلیم می شد.نمی خواست قلب مادرش را بشکند. حداقل بهانه ای برای این کار نداشت.با خود اندیشید صفورا هم بد نیست.هر چه باشد دختر خاله ام است.با اینکه در اعماق وجودش ناراضی بود اما می رفت که به مادر بگوید قبول .با نوک کفش لگد محکمی به سنگی که وسط کوچه ویلان بود زد و از پیچ کوچه پیچید.پیش از ان که عکس العملی نشان دهد کسی به سختی به او خورد.خود را به سرعت عقب کشید.کاسه ماست از روی سینه تا نوک کفش هایش را سفید پوش کرده بود.دست هایش را روی کتش کشید.سفیدی پنبه گون ماست روی پوستش نشست.سر بلند کرد.دو چشم اسمانی که بر صفحه سفید صورتی گلرنگ از شدت شرمساری می درخشید از کنار چادر دزدانه سرک می کشیدند.دلش لرزید واو لرزش قلبش را با تمام توان نفس کشید.دستی حریروار گوشه چادر سپیدی را بالا اورد و با صدای مخملی در گوشش نجوا کرد:دستتون پاک کنید.مثل موجودی مسخ شده گوشه چادر را گرفت و دستش را پاک کرد.به کاسه چینی خالی از ماست نگاه کرد و به ارامی گفت:ببخشید.و دختر جواب داد:شما ببخشید.برم براتون ماست بگیرم؟زحمت نمی دم.زحمتی نیست.دختر چادرش را کشید.نگاهش کرد.صورتش را پشت چادر پنهان کرد.هاج و واج مانده بود.دختر چادرش را دور خودش پیچید و از کنارش رد شد.بر جا ماند و از رفتن اورا به تماشا ایستاد.دختر بر سرعت گامهایش افزود.به دیوار تکیه داد.دیدش که پشت دری اسیتاد.سربرگرداند و نگاهش کرد.در باز شد و دختر به داخل رفت و منوچهر می دانست دلیلی برای شکستن دل مادر یافته است.نگاهی به خودش کرد و گفت :با سپیدی شروع شد خوش یمنه.به راه افتاد.می خواست پیش از انکه کسی او را ببیند به خانه برسد.دستش را روی زنگ گذاشت.صدای خانم اقا از اخر حیاط بلند شد:کیه؟کیه؟...مگه سر اوردی؟اومدم اومدم دیگه.لبخند روی لبش نشست.خانم اقا غرغر کنان در را باز کرد.چشمش که به صورت خندان منوچخر افتاد اخمهایش را باز کردو گفت:چه خبرته؟مگر سر اوردی؟منوچهر دست هایش را به دو طرف در حایل کرد و گفت:از اونم مهمتر.خانم اقا صدایش را پایین اورد و گفت:مهمون داریم.منوچهر احساس کرد با جسمی سنگینی روی مغزش کوبیدند. به صورت مادرش دقیق شد و منظورش را از میهمان دریافت.چهره درهم کشید و گفت:پس میرم بعدا می ام.خانم اقا مچ دستش را چسبید و گفت:گجا؟می خوای ابروی منو پیش خواهرم ببری.منوچهر دستش را پس کشید و گفت:می خواستم باهات حرف بزنم.وقت زیاده حرف می زنیم.اما حرف من خیلی مهمه.از خواهرم و دخترش که مهمتر نیست؟ننه!خانم اقا با تحکم گفت:ننه بی ننه همین الان مثل بچه ادم میای تو.صفورا برای دیدن تو امده.خانم اقا چشم از چشم منوچهر برداشت و ناگهان چشمهایش از شدت تعجب گرد شد:چه بلایی سرت اومده؟خودتو چرا این ریختی کردی؟منوچهر زیر لب گفت:شما عادت دارین مسائل گنده رو نبینین.سربرگرداند و گفت:به یکی خوردم ماستاش ریخت روم.صدای صفورا مثل مته گوشش را سوراخ کرد:اوا خاک بر سرم کتتون چی شده؟منوچهر سر به زیر انداخت و با چهره ای درهم کشیده گفت:سلام دختر خاله.صفورا خانم اقا را پس زد وگفت:سلام از ماست اقا منوچهر خدا مرگم بده چی شده؟خانم اقا به جای منوچهر گفت:به یکی خورده ماستاش ریخته روی اقا.صفورا گفت:عجب ادمهایی پیدا میشن ادم احمق.منوچهر سر بلند کرد و به تندی نگاهش کرد.دلش میخواست توی دهانش بکوبد.صفورا ادامه داد:بیاین تو کتتون رو دربیاریدبراتون بشورمش.چشمان خانم اقا درخشید.با ابرو به صفورا اشاره کرد و سری به حظ تکان داد.منوچهر کتش را از تن بیرون اورد و گفت:احتیاجی نیست میدمش خشک شویی.خانم اقا پشت چشم نازک کرد و گفت:حالا میخوای همین جور دم در وایستی؟نه وا نمی ستم.وارد حیاط شد و در را به شدت پشت سرش بست.خاله روی ایوان نشسته بود وسرک می کشید.منوچهر نفس عمیقی کشید و گفت: سلام خاله.سلام خاله جان خسته نباشی.از پله ها بالا رفت و گفت:سلامت باشی.خاله کنار خودش جایی باز کرد و گفت:بشین ببینم داماد گلم.منوچهر با تعجب به خانم اقا که از پله ها بالا می امد نگاه کرد.صفورا ریز خندید و چادرش را جلو کشید.خانم اقا بی خیال روی ایوان ایستادو گفت:ببین چه بلایی سر خودش اورده خواهر.خاله خندید و گفت:شنیدم یه چیزایی دم در گفت حالا به یک خوردی خاله جان؟منوچهر با عصبانیت از کنار خاله گذشت و وارد اتاق شد.کتش را وسط اتاق پرت کردو به پشتی تکیه داد.صدای مادر و خاله و صفورا را میشنید.انگار برای هیچ کدام منوچهر مهم نبود.بحث بر سر ماستی بود که روی لباسش ریخته بود.نگاهی به شلوارش کرد.ماست ها روی شلوار خشک شده بود.دستی به شلوارش کشید.سرش را به پشتی تکیه داد و چشم بر هم گذاشت.صورت مهربان دخترک را در نظر مجسم کرد و دو چشمی که دزدانه از پشت چادر سرک می کشیدند.شلوارشرا چنگ زد.صدای صفورا کاخ رویاهایش رادرهم ریخت.اقا منوچهر.چشم باز کرد.صورت ابله زده صفوراچون نیشتری در چشمشفرو رفت.به سرعت چشم بستو صورت مهربان دختری را که با او برخورد کرده بود در نظر اورد.صفورا دوباره گفت:اقا منوچهر!بی انکه چشم باز کند گفت:بله؟چایی براتون اوردم.نمیخورم.صدای نشستن صفورا را شنید.زیر چشمی نگاه کرد.روبرویش نشسته بود.پرسید:کاری داری دختر خاله؟صفورا من من کنان جواب داد:خاله گفت...بیام...گفت...شما کارم...دارین.منوچهر چشم باز کرد و صاف نشست.خاله و مادرش از پشت پنجره سرک می کشیدند.با دیدن منوچهر به سرعت نشستند.منوچهر گفت:خانم اقا اشتباه کرده.صفورا با تعجب نگاهش کرد.احساس کرد چقدر خودخواه و بی رحم شده است.اما او صورت دختر را که در ذهن مجسم میکرد مصمم تر می شد که صفورا را نمیخواهد.صفورا گفت:نمی فهمم.ببین دختر خاله...سر به زیر انداخت.نمی دانست چگونه باید بگوید که او را نرنجاند.زیر چشمی نگاهش کرد.رنگش پریده بود و لبهایش میلرزید.منوچهر با لحن دلداری دهنده ای گفت:ببخشید من...صفورا به میان حرفش دوید و گفت:هیچ راهی نداره؟منوچهر چشم به زمین دوخت.صفورا گفت:پای دختر دیگه ای در میونه؟منوچهرنگاهش کرد.چشمان صفورا به دهانش دوخته شده بود.به ارامی سر تکان داد. صفورا پرسید:خوشگله؟و منوچهر سر تکان داد.دوستش داری؟منوچهر دوباره سر تکان داد.پس خاله به مادرم گفته بود....خاله از طرف خودش حرف زده بود.صفورا ایستاد.منوچهر نگاهش کرد.نباید از اول به خودم امیدواری میدادم.منوچهر ایستاد و گفت: من متاسفم دختر خاله.خوش بخت بشی.قلب منوچهر به درد امد.صفورا چرخی زد و به راه افتاد.منوچهر صدایش زد:دختر خاله! صفورا ایستاد.منوببخش.بی انکه جوابی بگوید از در بیرون رفت.منوچهر بر جا نشست و چشم بر هم گذاشت.صدای خانم اقا در گوش پیچید:خواهرش....به خدا نه... خواهر...صفورا جان تو یه چیزی بگو... این پسره غلط کرده...صفورا...خواهر.صدای بسته شدن در حیاط را که شنید غمی به سنگینی دماوند بر جانش نشست.خانم اقا با عصبانیت در اتاق را باز کرد و گفت: خیالت راهت شد.خواهرم قهر کرد و رفت.تودلش رو شکوندی. هم دل خواهرم و هم دخترش رو. چشم باز کرد و به مادرش خیره شد.خانم اقا که دیگر طاقت نداشت به گریه درامد و گفت:شیرمو حلالت نمی کنم ابرمو پیش خواهرم بردی.منوچهر چشم بر هم گذاشت و سرش را به پشتی تکیه داد.می دانست خانم اقا عصبانی است و در این شرایط حرف زدن بهترین راه ارام کردن اوست.خانم اقا نفرین میکرد غرغر میکرد فحش می داد و منوچهر در حالی که قلبش از ارزوی دختری که نمی دانست کیست پر بود صدای مادر را در هزار توی ذهنش گم کرد.خانم اقا کمکم ارام شد.منوچهر به ارامی از زیر چشم نگاهش کرد.خانم اقا ایستاد و گفت:یا صفورا یا هیچکس.منوچهر لبخندی زد.خانم اقا با عصبانیت گفت:همین که گفتم.واز اتاق بیرون رفت.منوچهر به قهقه افتاد.از همین حالا می دانست مبارزه سختی در پیش دارد.اما نمی توانست مانع خنده اش بشود.خانم اقا لای در را باز کرد و گفت:به چی می خندی؟من برات نمی رم خواستگاری.منوچهر حالت جدی به خود گرفت و گفت:پس منم زن نمیگیرم.خانم اقا پوز خندی زد ودر را به شدت به هم کوبید.منوچهر به خنده درامد.خنده کنان بلند شد و برای تعویض لباسش به طرف اتاق دیگری رفت.سر صندوق نشست و همان طور که میخندید لباسش را تعویض کرد.کت و شلوارش را برداشت و از در بیرون امد.خانم اقا سبزی پاک می کرد و زیر لب غرولند می کرد.منوچهر در کنارش نشست و گفت:چیزی از بیرون نمی خوای؟خانم اقا سر برگرداند.منوچهر لبخندی زد و بلند شد.خانم اقا با ناراحتی گفت:کبکت خروس میخونه!اخه میخوام زنب بگیرم.من واست خواستگاری نمیرم.دلت نمیات ننه دلت نمی اد.حالا میبینی دلم میات یا نه؟منوچهر با خوشحالی از روی ایوان پایین پرید.خانم اقا گفت:امشب میریم خونه خالت. منوچهر دستش را در هوا تکان داد و گفت:شاید هم یه جای دیگه.نزدیک در رسیده بود که خانم اقا فریاد زد:فقط خونه خالت.منوچهر از در بیرون رفت و در را پشت سرش بست.سرش را بالا گرفت و زیر لب جوابی داد:شایدم یه جای دیگه.به راه افتاد.احساس خوبی داشت.قلبش سرشار از شادی ناشناخته ای بود.هر قدم که بر میداشت سنگینی قلبش را بیشتر احساس میکرد.چشمهایش از شادی می درخشید.کت و شلوارش را محکم تر در دست گرفت لب به دندان گرفت تا خنده اش را بخورد.از پیچ کوچه که پیچید صدای قلبش را به وضوح می شنید.احساس کرد رنگش پریده.چند نفس ممتد و کوتاه کشید.پاهایش می لرزید.از مقابل در خانه اشان گذشت.زیر چشمی نگاهی به در بسته کرد و لبخند معنی داری روی لبش نقش بست.بر سرعت قدمهایش افزود.می ترسید اگر بیشتر از ان در رفتن تعلل کند کسی او را ببیند.وارد خیابان که شد دلش کمی ارام گرفت.تا رسیدن به خشک شویی در اندیشه او نگاه او صدای او و بوی تنش غرق بود.برای اخرین بار که به لباسها نگاه کردتقریبا از شستنشان پشیمان شد.ارزو کرد کاش کت و شلوار دیگری داشت و این را همین طور که هست نگاه میداشت.خواهش کرد زود اماده اش کنند و قرار شد ساعتی بعد برای بردنش بیاید.حوصله خانه را نداشت می خواست با خیالی اسوده دل به دست رویا بسپاردو در اندیشه های دور و دراز غرق شود.بی هدف در خیابان به راه افتاد و در رویای خوش روزهای اینده فرو رفت.به خود که امد .ساعتی گذشته بود و او هنوز راه می رفت.احساس کرد کف پاهایش به ضربان در امده است.سری به اطراف چرخاند.از این که اینقدر راه امده بود تعجب کرد.سری تکان داد و لبخند زنان به کنار خیابان رفت و تاکسی گرفت.تمام مسیر برگشت سر در لاک خود داشت و نقشه می کشید چطور مادر را راضی کند.طرح چشمهای ان غریبه از مغزش دور نمیشد و او نمیتوانست بر رویای عروسی غلبه کند.می دیدش که پیچیده در چادر سفید عروسی پیش می اید و او تنها چشمانش را می دید که دزدانه از پس چادر سفید سرک می کشیدند.لبخند روی لبش دوید.مردی که کنارش نشسته بود نگاهش کرد و سر برگرداند.به مقصد رسیده بود.گفت:اقا قربونت همین بغل پیاده میشم.راننده ترمز کرد و او پیاده شد.حس غریبی داشت.احساسی که برای اولین بار تجربه می کرد.کت و شلوارش را از خشک شویی گرفت و برعکس همیشه در مقابل تعارف عباس اقا که گفت:ان شاا... کت و شلوار دامادیت.جواب داد:ان شاا....عباس اقا با خنده گفت:خبریه؟و منوچهر قهقهه زنان از خشک شویی بیرون امد.لباسهایش را روی دست انداخته بود و به ارامی نوشته های روزنامه ای را که دور لباسش پیچیده شده بود می خواند.وارد کوچه شد.با یک نگاه تا اخر کوچه را کاوید.زن ها گله به گله در کوچه نشسته بودند.محجویانه سر به زیر انداخت.دلش می خواست برگردد و وقتی کوچه خلوت تر شد بیاید و به خانه برود.مثل همیشه که زن های همسایه نگاهش می کردند.دست و پایش را گم کرده بود.اما این بار بر عکس همیشه و بی اختیار نگاهش در بین زنان به دنبال صورتی اشنا می گشت.زیر چشمی نگاه می کرد و در حالی که نفس را در سینه حبس کرده بود می گذشت.در میان جمع دخترانی که طنازی اشان هوش از سر می ربود چشمش به صورت اشنای او خورد.دخترک سر به زیر انداخته و سرخی شرم از انچه در دستش است میباشد.چشم چرخاند.از کنار دختران که می گذشت یکی گفت:منوچهر خان!قلبش از جا کنده شد.به بلندی گامهایش افزود.پشت سرش در میان دختران ولوله ای بر پا شد.از پیچ کوچه که پیچید احساس سبکی کرد خاطرات ساعتی پیش در ذهنش مجسم شد و با سرخی چند دقیقه قبل در هم امیخته و از او یک اسطوره ساخت اسطوره ای که منوچهر را مصمم به به دست اوردنش می کرد.از میان جمعیت زنان گذشت.خانم اقا با دیدنش چهره در هم کشید و مشغول صحبت با زری خانم شد.منوچهر بی تفاوت وارد خانه شد.در حیاط کوچک اما سبز خانه اشان احساس امنیت و اسودگی می کرد.وارد اتاق شد.پاهایش به شدت درد می کرد.کت و شلوارش را جابه جا کرد.بالشتی زیر سر گذاشت و دراز کشید و به سقف زرد اتاق خیره شد.چشم بر هم گذاشت و صورت او را در ذهن مجسم کرد.تخیلاتش به حرکت درامد و او به انها اجازه داد تا بی نهایت پرواز کنند.دید که با هم عروسی کرده اند و صاحب زندگی شدهاند.تولد اولین فرزندشان را جشن میگیرند و....صدای خانم اقا در گوشش پیچید:حالا دختره کی هست؟چشم باز کرد.خانم اقا هنوز پشت به او داشت.واست نمی رم خواستگاری.منوچهر لبخندی زد و گفت:دلت نمی اد.خانم اقا به طرفش چرخید و گفت:سر لجم ننداز به خدا نمی رم ها.منوچهر نشست و نگاه گرمش را به صورت مادر دوخت.خانم اقا سر برگرداند و با مهربانی گفت:بیا و لج نکن به خدا صفورا خیلی خانمه.دوباره به طرف منوچهر چرخید و گفت:منم راضیم اگه بگی باشه همین الان میریم خونه خواهرمو قراره عقد و میزاریم.منوچهر همان طور ساکت به خانم اقا خیره شده بود.خانم اقا خیزی برداشت و خود را به منوچهر رساند و گفت:قربون پسرم بگو باشه.منوچهر لبخندی زد و گفت: نه. خانم اقا چهره درهم کشید و گفت:من نمیرم خواستگاری اون لگوری ها که تو اداره اتون هستن.منوچهر دوباره دراز کشید و در حالی که مخیله اش پر بود از صورت زیبای دخترک غریبه جواب داد:نرین چه بهتر.خانم اقا به طرف او چرخید و گفت:یعنی دختره تو اداره اتون نیست؟منوچهر زیر چشمی نگاهش کرد. میدانست خانم اقا میخواهد هر طور شده بداند این کیست که یک روزه پسرش را از این رو به ان رو کرده.منوچهر لبخندی زد و دستش را مقابل چشمش حایل کرد.خانم اقا گفت:پس کیه؟منوچهر به خنده افتاد.خانم اقا با عصبانیت گفت:یا صفورا یا هیچکس.بلند شد و از در بیرون رفت.منوچهر یک گام خود را به دختر غریبه اما اشنا نزدیک تر میدید.شام را در سکوت خوردند.خانم اقا قهر بود و منوچهر در خلوتش به دنبال رویاها روان بود.زودتر از همیشه به رختخواب رفتند.منوچهر دستهایش را زیر سر گذاشت و به اسمان خیره و در رویا غرق شد.صدای خانم اقا او را از رویا بیرون کشید:باهاش رفیقی؟منوچهر با تعجب به خانم اقا نگاه کرد.پرسیدم باهاش رفیقی؟منوچهر به اسمان چشم دوخت و جواب داد:من دزد ناموس مردم نیستم.اگه خانمی کنی و بری خواستگاری میخوام بگیرمش.میشناسیش؟نمی دونم کیه؟ظهر دیدمش دیدمش که کجا رفت.از ظهر تا حالا یه دل نه صد دل عاشقش شدی؟اگه تو هم می دیدیش ننه!از صفورا بهتره؟صفورا!پوزخندی زدو ادامه داد:صفورا انگشت کوچیکشم نمیشه.غلتی زد.به طرف خانم اقا چرخیدو گفت:من که تو فکر زن گرفتن نبودم ننه خودت فکرشو انداختی تو سرم.خوب منم.....دوباره غلت زد و به سقف اسمان خیره شد.خانم اقا نفس عمیقی کشید و گفت:من خوبی تو رو می خوام.خوبی من تو همینه.کجا رفت؟منوچهر سر برگرداند و به خانم اقا خیره شد.در صورتش مهربانی نشسته بود.در دل گفت:نرم کردنش چندان سخت نبود و بعد اهسته پرسید:میخوای چکار؟