بهرام چشمهایش را به آرامی گشود و به اطراف نگریست . در همان اتاق کوچک و دلگیر خودش بود ، با خود گفت : - پس یعنی همش خواب بود؟ دیگه هیچ وقت نمی تونم راه برم...دیگه محاله!! و نگاهش به تقویمی که روی دیوار روبرو نصب بود افتاد . سعی کرد خودش را روی تخت تکان دهد ولی برایش خیلی سخت بود ، دوباره پرنده نگاهش روی تقویم پر کشید درست پنج ماه از آن روز شوم می گذشت ، از آن روزی که بهرام برای همیشه راه رفتن را فراموش کرد... در افکار سیاه خود غرق بود که در اتاق باز شد و قامت ظریف و شکننده دلربا را کنار در دید ، دلربا لبخند مهربانی زد و سلام کرد و کنارش روی تخت خوابید. چند بار دستش را در موهای سیاه بهرام فرو برد و بر لبانش بوسه زد ولی بوسه هایی کوتاه و بی احساس... شاید واقعا اینطور نبود ، ولی بهرام حس می کرد دلربا دیگر هیچ علاقه ای به او ندارد و سر اجبار تابحال وجود او را تحمل کرده است ... اگر اینطور هم بود و دلربا دیگر دوستش نداشت پس چرا لب تر نمی کرد ، بهرام فقط منتظر بود تا دلربا بگوید : " ازت خسته شدم... دلمو زدی...من مرد مفلوج نمیخوام " و یکی از همان جملات کافی بود تا بهرام هم در جواب بگوید : " منو ببخش ... تو لیاقت بهترین ها رو داری.... جوونی ات رو به پای من حروم نکن " ولی چیزی که بهرام را ناراحت می کرد این بود که دلربا اعتراضی نمی کرد ولی در رفتارو احساساتش سرد بود و بهرام از این تضاد ناراحت بود چرا که می دانست چشمان دلربا دیگر مانند سابق پر از محبت نیست ... چند لحظه ای از این هم آغوشی نگذشته بود که دلربا مانند برق گرفته ها از بهرام جدا شد و گفت : - داره دیرم میشه... بهرام که مانند کودکی تشنه دریای محبت دلربا بود و می خواست با یک بوسه از لبان او سیراب شود گفت : - من بهت نیاز دارم ... امروز نرو ... پیش من بمون. دلربا به ساعت دیواری اشاره کرد و گفت : - یه ساعت دیگه کلاسم شروع میشه... تو که دوس نداری دیر برسم؟ و بعد دوباره همان نگاه سرد را به سمتش پرتاب کرد ، بهرام سرش را تکان داد و گفت : زود برگرد ، دلم برات تنگ میشه... دلربا گفت : - تا ظهر کلاس دارم ، بعد از اون هم با بچه ها می خوایم بریم رستوران .... غذات توی یخچاله... بردار و گرم کن...بای بای... و درحالیکه زیر لب یک آهنگ عاشقانه را زمزمه می کرد به سمت در رفت . -دلربا... -جانم؟ دلربا بسویش آمد و منتظر شنیدن صدایش شد . -میشه فردا نری دانشگاه... دلربا سرش را پایین انداخت و گفت : نه...آخه می دونی... درس آزمایشگاهی دارم ... مجبورم برم! و بدون کوچکترین نگاهی از اتاق خارج شد و در راپشت سرش بست . بهرام که از رفتار او عصبانی شده بود قاب عکس ازدواجشان را که روی میز آباژور بود برداشت و محکم به سمت در پرتاب کرد ، شیشه قاب خرد شد و عکس طوری روی زمین افتاد که نگاه خندان دلربا دقیقا در آن پیدا بود... یاد روزیکه برای اولین بار دلربا را دید افتاد ، اردیبهشت ماه بود و باران بهاری نم نم می بارید ، آن روز با سعید که یکی از بهترین دوستانش بود قرار گذاشته بود تا همدیگر را ببینند و چند سوال تخصصی در زمینه تجارت از او بپرسد .سعید با اینکه بیست و شش سال بیشتر نداشت ، در دانشگاه تدریس می کرد و همین باعث می شد که بهرام با اینکه تحصیلات دانشگاهی نداشت به دانشگاه رفت و آمد داشته باشد. تازه ماشینش را پارک کرده بود و به سمت در ورودی می رفت ، دختری چتر به دست که معلوم بود خیلی عجله داشت از روبرو به شدت به او برخورد کرد ، بهرام که تا آن دقیقه نگاهش روی برگه های درون دستش بود خواست دختر را بخاطر بی توجهی اش سرزنش کند که نگاهش روی دو تا چشم عسلی خیره ماند . دختر که صورتش سرخ شده بود با شرمندگی گفت : اِی وای... ببخشید ، تقصیر من بود!! ولی بهرام هنوز مبهوت آن دو چشم افسونگر بود . دختر که تحمل این نگاه عاشقانه و آشکار را نداشت راهش را کج کرد و رفت، ولی بهرام هنوز ماتش برده بود . صدای رعدی که در فضا پیچید او را به خودش آورد . باران تند تر شده بود . در محوطه دنبال دختر گشت و او را دید که با سرعت وصف ناپذیری به سمت خروجی دانشگاه میرود. ناگهان فکری به ذهنش آمد ، به سمتش ماشینش دوید و جزوه ها و برگه های در دستش را روی صندلی عقب انداخت و ماشین را روشن کرد . دختر جوان کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بود . بهرام جلوی پایش ایستاد و چند بوق زد ، دختر اخمی کرد و حتی بدون اینکه نیم نگاهی به راننده بیندازد به خیال آنکه مزاحمی بیش نیست ، چند قدم آنطرف تر رفت . بهرام از ماشین پیاده شد و گفت : خانم... منم. و همان صدای گیرا کافی بود که نگاه دختر را به سمت او معطوف کند ، دختر لبخندی زد و جلو آمد و گفت : - ببخشید ، شما؟! بهرام با این سوال وا رفت ، یعنی حضورش آنقدر برای دختر بی اهمیت بوده که برخورد چند دقیقه پیش را از یاد برده بود؟ بهرام با ناباوری گفت : - منو یادتون نمیاد؟ توی محوطه دانشگاه... خوردید به من... دخترم لبش را گاز گرفت و گفت : - آخ ببخشید... بجا نیاوردم...آخه اون موقع پیاده بودید الآن با این ماشین زیر پاتون خیلی خوشتیپ تر شدید... و نگاه تحسین برانگیزی به بهرام نگریست... بهرام خندید و گفت : - اختیار دارید ... حالا این خانم زیبا به بنده افتخار میدن به مقصد برسونمشون....؟ - واسه چی...؟!فکر کنم خیلی عجله داشتید مگه نه؟ - مهم نیست...می خوام بشناسمت.... - من عجله دارم ، دارم میرم خونه... - خب من می رسونمت... - زحمتتون میشه... - این چه حرفیه ... دختر چترش رابست و داخل ماشین کنارش نشست و گفت : - من دلربا هستم... دانشجوی کاردانی مدیریت مالی... و دستش را به نشانه آشنایی بسوی بهرام دراز کرد، با اینکه بهرام از این حرکت خوشش نیامد ولی همان دیدار باعث شد که شعله عشق در قلبش زبانه بکشد.... تمام آن روز آنقدر فکر چشمهای دلربا بود که اصلا یادش رفت برای چه به دانشگاه آمده بود ... نگاه خسته بهرام ، چشمهای عسلی درون قاب عکس را نگریست ، آهی از دردمندی کشید و گفت : - ازم خسته شدی مگه نه؟!! همان لحظه صدای استارت زدن ماشین را از پارکینگ خانه شنید . با تمام قلبش آرزو کرد که ماشین روشن نشود ، یا در راه پنچر شود و هر اتفاقی بیفتد تا دلربا آن روز را کنارش بماند ولی در عرض سه ثانیه ماشین روشن و صدای ویراژ دلربا از کوچه شنیده شد . حالا تنها بود ، دیگر صدای خنده های گهگاه دلربا وقتی که با تلفن حرف می زد و او را در اتاق تنها می گذاشت هم در خانه طنین انداز نبود . نگاهش به صندلی چرخ دار کنار تخت افتاد ، می دانست که اگر تا شب همانجا روی تخت بی حرکت دراز بکشد دیوانه می شود برای همین لبه تخت را با دستانش چسبید و تمام قدرتش را در دستانش جمع کرد تا بتواند قدری خود را به سمت صندلی چرخ دار متمایل کند ، خدا می داند که چقدر تقلا کرد ، چقدر دندان هایش را بهم فشرد ، چقدر روی زمین افتاد تا عاقبت توانست روی صندلی چرخ دار بنشیند . حالا پیروزمندانه به چهره دردمند خود در آیینه دیواری می نگریست ، به پاهایش دست زد نه هیچ حسی در آن پاهای پرتوان پنج ماه پیش نبود و حتی چیزهایی که در خواب دیده بود برای لحظه ای هم تعبیر نشده بود... در همین حین صدای زنگ تلفن از سالن به گوشش رسید ، قلبش به شدت می زد تنها بود و فکر می کرد تنهایی قادر به انجام هیچ کاری نیست ، حتی رفتن به سالن و برداشتن گوشی تلفن که با هر زنگ گویی داشت از درون منفجر می شد . به سمت در اتاق حرکت کرد و دستگیره آن را چرخاند ، زنگ ها را شمرده بود و این صدا هفتمین باری بود که به گوش می رسید . با تمام قدرتی که در بازوانش بود ویلچر را به سمت میز تلفن هدایت کرد و در لحظه ای که دیگر از شنیدن صدایی آن سوی خط ناامید شده بود گوشی را برداشت : - بله؟ - سلام ، آقای آریایی... خودتون هستید؟ - سلام بله ، بفرمایید امرتون؟ - من مجد هستم... - شمایید اقای دکتر ؟ ببخشید بجا نیاوردم... - باید هم بجا نیاری...پارسال دوست امسال آشنا... کجایی پسر خوب؟ - کجا باید باشم... - چرا دیگه مطب نمیای؟ - خودم که نمی تونم بیام... - مگه خانمت نیس...؟! - یه کم سرش شلوغه...بیشتر اوقات خونه نیس! - تو باید جلسات فیزیوتراپی رو بیای... - چرا هر وقت زنگ می زنید امیدوارم می کنید؟ امید به چیزی میدید که محاله... - تو چرا اینقدر ناامیدی؟ تو که پولداری... می تونی بهترین دکترها رو داشته باشی... - بازم مادرم بهتون زنگ زده؟ بااینکه مادرت ازت ناراحته ، ولی همیشه ازم می خواد بهت سر بزنم...دارم میام اونجا ، توی راهم. می بینمت. بهرام بدون کوچکترین حرفی گوشی را گذاشت و منتظر ماند تا دکتر سر برسد و مثل همیشه حرفهای امیدوار کننده چند ماه پیش را به او بگوید و او هم با بی میلی گوش کند . بی اختیار یاد مادرش افتاد. هر وقت دکتر به خانه شان می آمد بوی عطری که مادرش همیشه به لباسش میزد را میداد و حضور دکتر درست مانند آن بود که مادرش به دیدنش آمده و به او نصیحت می کند، با این تفاوت که حرفهای مادرش از دهان دکتر بیرون می آمد. -بالاخره یه روز میفهمی که ازدواج با این دختر اشتباه بوده... صدای مادرش در گوشش پیچید یاد روزی افتاد که بخاطر بدست آوردن دلربا جلوی تنها عضو خانواده اش ایستاد و با حالت قهر مادر پیرش را ترک کرد.دستان دلربا را محکم در دست گرفته و سینه اش را جلو داده بود و پیروزمندانه به مادرش که گوشه اتاق روی یک کاناپه با حالت ضعف افتاده بود می نگریست . مادرش نگاهی ملامت انگیز به یکدانه پسرش که آرزوهای زیادی برایش داشت انداخت و دعا کرد که شاید همین نگاه کافی باشد تا پسرش از این دخترک بی اصل و نسب به تعبیر خودش ، دست بردارد، ولی گویی چشمهای به رنگ عسل دخترک واقعا بهرام را جادو کرده بود و دخترک به مانند اسمش دل پسرش را ربوده بود و به این راحتی پس نمی داد. بهرام که نمی خواست مادرش را آنقدر ناراحت و تنها ببیند ، گردنش را مانند بچه ها خم کرد و با یک ادای لوس کودکانه در پی شنیدن رضایت مادرش گفت : - مامان خوشگلم...راضی باش دیگه...ما دو تا همدیگر رو خیلی دوس داریم...فقط مونده تو راضی بشی ...باشه؟ هنوز سخنش را به درستی ادا نکرده بود که ناگهان مادرش برآشفت و با اینکه در بدنش نایی برای داد کشیدن نمانده بود بلند گفت : - دیگه چیزی نگو... راضی نمیشم به این وصلت...این دختره به درد تو می خوره... بهرام به دلربا نگریست که در برابر حرفهای توهین آمیز مادرش نه اینکه خم به ابرو نیاورد بلکه چیزی نگفت و سعی کرد احترام او را با سکوتی که بر لبانش جاری بود حفظ کند . بهرام عاشق بود و مگر عاشق نجوای حق را می شنود؟ مگر عاشق می تواند چاه سیاه ی ها را که همه از آن می گویند را ببیند ؟ نه... عاشق کر و کور است و بهرام هم همینطور بود ... به همین خاطر هیچ کدام از تهدید های مادرش باعث نشد که حتی برای لحظه ای چشم های دلربا را فراموش کند . او عاشق این چشمها بود برای همین نه گذاشت و نه برداشت خیلی راحت و صریح به چشمان دردمند مادرش نگریست و گفت : - حالا که اینطوره پس بهتره بدونی که ما امروز با هم ازدواج می کنیم...چه با رضایت شما و چه بی رضایت...برامون دعا کنید... و با دلربا به سمت خروجی سالن رفته بودند که صدای مادرش را شنید: -بالاخره یه روز میفهمی که ازدواج با این دختر اشتباه بوده... و این حرف که با لحنی مطمئن از دهان مادری چون فرخنده که به دانای فامیل و جمع های خردمندانه معروف بود بیرون آمد، رگه های تردید را در جسم و ذهن بهرام آشکار کرد ولی غرور بهرام مانع از این شد که حرف های راست مادرش را بپذیرد و با وجود فاصله طبقاتی زیاد و هزار اختلاف آشکار دیگر با دلربا پیمان زناشویی بست... بهرام چرخی زد و ویلچر را به سمت ساعت دیواری سالن هدایت کرد ، نزدیک ظهر بود و احساس گرسنگی می کرد . از اینکه دلربا برایش نهار را تهیه کرده بود خوشحال بود و این فکر در ذهنش تداعی می شد که دلربا هنوز دوستش دارد ، برای همین به اشتیاق خوردن یک وعده غذای لذیذ که دستپخت دلربا بود از تمام قدرت دستهایش استفاده کرد تا به آشپزخانه برسد ولی درست مقابل در ورودی آشپزخانه ناتوانی دوباره به سراغش آمد . هرچقدر تلاش کرد نتوانست چرخ را داخل آشپزخانه ببرد ، دلیل آن را هم خوب می دانست برآمدگی که در کف ورودی آشپزخانه بود مانع بزرگی برای او بود . یک سرعت گیر بی خاصیت بود که نه تنها هیچ نمایی به آشپزخانه نداده بود بلکه راه ورود او به ماوای همیشگی دلربا را هم سد کرده بود. بالاخره خسته شد و دست از تلاش برداشت ، به سالن برگشت ، در کنار راه پله ها بود که فکر سر زدن به اتاق مطالعه طبقه بالا که دلربا ساعتها در آن بسر می برد مثل خوره به جانش افتاد . کنجکاو بود و می خواست بداند چه چیزی در آن اتاق است که برای دلربا دوست داشتنی تر و جذاب تر از اوست... ولی برای ارضای این کنجکاوی که مانند مهمان ناخوانده ای به سرای ذهنش قدم گذاشته بود نیاز به دو پای سالم داشت تا از پله ها بالا برود و آنقدر برود تا به مقابل در آن اتاق مرموز برسد و حال اینکه او دو پایش را در اوج جوانی از دست داده بود و هرگز حتی در خواب هم نمی دید که آن اتاق مطالعه چه چیزی را در خود مخفی کرده . با خودش گفت : یعنی دلربا به کتاب های گنجه قدیمی ام علاقه مند شده و یا... بهرام خوب می دانست که دلربا از درس و تحصیل فراری است و تابحال بخاطر اصرارهای او بوده که این چند ترم را به زور پاس کرده است . با خود فکر کرد پس چه چیزی انگیزه رفتن به دانشگاه برای دلربای تنبل و بی میل به درس شده بود...؟ و دوباره نگاهش به پاهای لمس و از کار افتاده اش افتاد ، زیر لب گفت : - یک مرد بهتر...؟ و با حسرت به گذشته ها فکر کرد . به یاد شبی افتاد که به مناسبت تولد دلربا او را به بهترین رستوران شهر برده بود و دلربا چقدر آن شب خوشحال و عاشق بود. دلربا به شمع هایی که روی کیک سوسو می زد نگریست و گفت : - وای خدای من... بهرام تو امشب منو سورپرایز کردی...یه کیک بزرگ کاکائویی با بیست تا شمع روشن روشن ...دارم فکر می کنم دختر شاه پریونم! بهرام با دیدن خوشحالی دلربا قند توی دلش آب شد ، با افتخار جعبه کادویی که زیر کتش پنهان کرده بود را بیرون و آورد و گفت : - حالا کجاش رو دیدی ...تو از دختر شاه پریونم سر تری. چشمان عسلی دلربا روی جعبه کوچک کادو ثابت ماند . حدس می زد که تکه طلایی یا انگشتری زیبا درون آن باشد بی اختیار گفت : -تو معرکه ای بهرام...دارم از خوشحالی سکته می کنم! - عزیزم خودت رو کنترل کن و مراقب باش فشارت نیفته...چون این جشن واسه توئه و بدون تو صفایی نداره... بهرام این را گفت و جعبه را مقابل دلربا روی میز گذاشت ، دلربا نگاهی به بهرام انداخت و با عجله جعبه را باز کرد باورش نمی شد با اینکه هنوز ازدواج نکرده اند بهرام چنین انگشتری برای او خریده باشد از شدت هیجان جیغ بلندی زد ... طوریکه تمام کسانی که در کافی شاپ نشسته بودند با تعجب بسوی آنها نگریستند. بهرام که متوجه شده بود با حرکت سر از همه عذرخواهی کرد سپس به دلربا نگریست و گفت : - هیس...!! چه خبرته دختر...؟ اگه اون ماشینی که مدنظرم بود رو برات کادو پیچ می کردم چکار می کردی؟ دلربا که از ته دل می خندید بریده بریده گفت : خب... معلومه ... یه... یکدفعه فدا...ت..می شدم... بهرام مکثی کرد و گفت : --واقعا فدام می شدی؟ - آره حاضر بودم جونم رو بدم... - واسه من یا واسه ماشین؟ دلربا از حرف بهرام جا خورد و ناگهان به سرفه افتاد سپس گفت : -اَه این چه سوالیه؟ حالمو اساسی گرفتی... یعنی به من شک داری...؟! - نه نه...همینجوری پرسیدم...حالا راستش رو بگو. - حرف راست رو از چشمام بخون... - چشمات چی میگن؟ دلربا با حالت شوخی محکم روی دستش زد و گفت : -وا...نمی تونی بفهمی؟ متاسفم آقا من پول مترجم ندارم وگرنه براتون یکی می گرفتم... بهرام کیف دلربا را که روی میز بود برداشت و بالا برد و گفت : حقته یکی بزنم...شیطون بلا من نیاز به مترجم دارم؟ - وای ببخشید آقای درس خونده یادم رفته بود شما زبانتون فوله... بنده رو عفو کنید! بهرام نگاهش به شمع های روی کیک افتاد که تقریبا آب شده بود ، به دلربا که هنوز می خندید نگریست و گفت : -خوش خنده اینقدر برامون قصه سرایی کردی که شمع ها رو یادت رفت فوت کنی...حالا یه زحمت بکش این شمع ها رو فوت کن که دلمون لک زد واسه خوردن کیک... دلربا صندلی اش را جلوتر آورد و سرش را خم کرد تا شمع های تقریبا آب شده را فوت کند که بهرام گفت : - اِ اِ... وایسا ... همینجوری؟ یه آرزو کن... - آرزو می کنم که... - یواش... آرزو رو که بلند نمیگن. دلربا نگاهش را روی شعله هراسان شمع ها رها کرد و زیر لب چیزی گفت سپس شمع ها را فوت کرد . بهرام کف محکمی برای او زد و گفت : -ببینم تو آرزوت اسم منو آوردی؟ - نه... - پس چی آرزو کردی؟ دلربا عشوه ای برای بهرام آمد و گفت : - آرزو رو که بلند نمیگن... و هر دو خندیدند... صدای زنگ آیفون بهرام را از فکر بیرون آورد ، به سمت آیفون رفت و خودش را کمی روی چرخ بالا کشید تا بتواند گوشی آن را بردارد: - بله کیه؟ - منم آقای آریایی... - بله، بفرمایید آقای دکتر... بهرام گوشی را سر جایش گذاشت و در را باز کرد سپس برای خوشامدگویی به سمت در ورودی رفت . همین که دکتر از در وارد شد با دیدن چهره گرفته بهرام نگران شد و گفت : - چیزی شده؟ بهرام خندید و گفت : - نه آقای دکتر ، من خوبم. بفرمایید تو. همراه دکتر به سالن رفتند . دکتر روی کاناپه نشست و به اطراف نگریست سپس با تعجب گفت : - خانمت که زیاد پی درس نبود ، حالا چی شده که کل هفته دانشگاست و وقت نداره شوهرش رو یه نوک پا واسه فیزیوتراپی بیاره؟ - درس هاش زیاد شده آقای دکتر... - ولی من فکر میکنم خاطر خواهاش زیاد شدن... بهرام با این حرف دکتر در فکر فرو رفت . دکتر که متوجه حال او بود خندید و گفت : - شوخی کردم... باز کن سگرمه هاتو! بهرام لبخند تلخی زد و گفت : - مادرم ازتون خواسته که بیاید، مگه نه؟ - چه فرقی می کنه؟ حالا که تو نمیای مطب من میام اینجا... - چرا وقت خودتون رو هدر می دید؟! من خوب شدنی نیستم... - مثل اینکه یادت رفته روزی که پاهات رو دیدم چی بهت گفتم؟ - گفتید شاید بتونی دوباره راه بری... - نه ، گفتم حتما می تونی دوباره راه بری... - ولی دفعه قبلی که پاهامو معاینه کردید خودتون هم به صحت گفته تون شک کردید... - دفعه قبل یک ماه پیش بود... - پس برای اینکه خیالتون رو راحت کنم باید بگم توی این یک ماه هیچ ورزشی به پاهام ندادم... - اوه خیلی ممنون... واقعا تو پسر حرف گوش کنی هستی... - شما لجبازید مثل پدرم... - خدا بیامرزه آقای آریایی رو...پای مرده ها رو چرا این وسط باز می کنی؟ چرا از خودت نامی نمی بری...؟ دکتر این را گفت و از بهرام خواست جلوتر بیاید. سپس شروع کرد به معاینه پاهای او و چند ضربه به نقاط حساس عصب پاهایش زد که ناگهان بهرام گفت : آخخخخ... دکتر با تعجب به بهرام نگریست و گفت : - چی؟! دردت اومد؟ بهرام هم از اینکه درد را احساس کرده بود متعجب بود گفت : - دردم اومد؟!! که دکتر معطل نکرد و اینبار ضربه محکم تری زد و دوباره بهرام درد را احساس کرد ، دکتر خندید و گفت : - خب نکنه خودت می دونستی خوب شدی واسه همینه که مطب نمیومدی؟ - خوب شدم؟ - داری خوب میشی ... اینکه درد رو احساس می کنی یه نشونه ست... اعصاب پاهات فعاله و این یعنی اینکه با پیگیری مداوم دوباره می تونی روی پاهات وایسی... بهرام هنوز گیج بود و نمی دانست که دارد چه اتفاقی می افتد با تعجب دستش را روی پاهایش گذاشت ولی پاهایش را حس نمی کرد صدای دکتر را شنید که گفت : - چند تا نرمش سبک واست نوشتم که تو خونه می تونی انجام بدی ... هفته بعد حتما واسه فیزیوتراپی بیا...حتما...باشه؟ و کاغذی که دستش بود را به بهرام داد و خداحافظی کرد و رفت . بهرام نگاهی به پاهایش کرد و زیر لب گفت : - با من آشتی کردید؟ و بی اختیار یاد آن روز افتاد که ماشینی در خیابان نزدیک دانشگاه محکم به او زد و فرار کرد ، چه روز نحسی بود ، چقدر درد شدیدی داشت حتی خودش هم نفهمید چگونه و بوسیله چه کسانی به بیمارستان رسید. وقتی به هوش آمد و چهره غمگین دلربا را بالای سرش دید فهمید که پاهایش را ازدست داده و در اول زندگی مشترکشان به یک مرد مفلوج و ناتوان تبدیل شده و آن زمان بود که با پاهایش قهر کرد که اینقدر زود توانشان را ازدست داده بودند... صدای زنگ تلفن رشته افکارش را از هم گسست با خودش گفت حتما دلربا است ، و با سرعت به سمت تلفن رفت تا این خبر مسرت بخش را به او بدهد ولی پشت خط دلربا نبود: - دلربا یه خبر.. - سلام منم سعید... - سلام... - حالت خوب نیس؟ چته؟ - یه خبر برات دارم سعید... حدس بزن چی شده؟ - منم یه خبر برات دارم... لحن ناراحت سعید باعث آشفتگی بهرام شد و با خودش گفت حتما اتفاقی برای دلربا افتاده است . - دلربا چیزیش شده؟ - نه نه ... کاش چیزیش شده بود... - منظورت چیه سعید؟! این چه حرفیه که میزنی...؟ - ببینم بهرام ، توی این چندسالی که از دوستی ما میگذره شده تا بحال دروغی از من بشنوی؟ - نه ، چی شده بمن بگو... - زنگ زدم بگم دلربا ....دلربا داره بهت خیانت میکنه...!! صدای سعید در گوش بهرام تکرار شد : (( دلربا داره بهت خیانت میکنه ... خیانت میکنه....)) ناگهان سردرد عجیبی گرفت و گوشی تلفن را رها کرد ، آب دهانش به شدت خشک شد و چشمانش را هاله ای از اشک پوشاند ولی حتی یک قطره هم از آن دریای پرتلاطم بیرون نریخت . به رفتار اخیر دلربا فکرکرد یعنی حرف سعید واقعیت داشت ؟ مگر می توانست دروغ باشد؟ او سعید را از سالها پیش می شناخت و حتی سر سوزنی به حرفهایش شک نداشت . در دلش آشوب بود ...خم شد و گوشی تلفن را از روی زمین برداشت ، صدای نگران سعید در گوشش پیچید: - الو بهرام ، بهرام ... چی شده ؟ چرا ساکتی... بهرام صدامو میشنوی...؟ - از کجا فهمیدی؟! - از نگرانی مُردم... چرا حرف نمی زدی...؟ - از کی فهمیدی...؟ - الان یه ماهه که می دونم ... - یه ماهه و حالا به من میگی...؟! - نمی خواستم بهت بگم ولی امروز... امروز چیزی دیدم که مجبور شدم حقیقت رو بهت بگم...! - چی ، چی دیدی؟!! - دلربا دست توی دست اون... اون پسره... کرکر خنده شون خیابون پر کرده بود!! - نکنه اشتباه دیدی؟ دلربا نبوده... - حرفی میزنی ها بهرام ؟ من شاگرد خودم رو نمی شناسم...؟! - شاید فامیلش بوده... آخه من که زیاد فامیلش رو نمی شناسم! - زیاد نمی شناسی یا اصلا نمی شناسی ؟ خودت رو با این حرفها گول نزن بهرام .... چقدر بهت گفتم با یه نگاه که عاشق نمیشن... چقدر گفتم که این دختره به درد تو نمی خوره...چقدر گفتم یه کم صبر کن بهترین دخترها رو پیدا می کنی... ولی تو!! - اون بهترین بود... - بهترین بود که امروز با اون پسره بیرون رفت...؟ - کیه این شازده...هان؟ - یه مثل تو... - می شناسیش؟ - شاگردمه... سهیل راد.... سال آخر مدیریت مالیه... - دلربا ازم خسته شده...!! - خوب شد که منو به دلربا معرفی نکردی... وگرنه الآن نمی فهمیدیم که اون با کسی رابطه داره!! - باورم نمیشه... - باورت بشه...!! دو کلاس بعداز ظهر رو پیچوندن و رفتن پی خوشگذرونی.... - چرا... چرا دلربا اینجوری شد؟ - از من می پرسی ؟! ...منو ببخش بهرام جان ... زنگ زدم خیلی خوشحال بودی چیزی شده؟! - ولش کن... اصلا حس و حالش نیست...می تونی امروز بیای اینجا؟ - شرمنده ام تا غروب کلاس دارم ولی فردا صبح زود میام پیشت...به روی دلربا نیاری...!! - نه... - کاری نداری...؟ -نه... بهرام گوشی را گذاشت و به رفتار اخیر دلربا فکر کرد . حالا فهمیده بود دلیل تمام آن سردی ها ، تمام آن گوشه گیری ها چیست؟ بهانه درس و امتحان آوردن و کلاس داشتن و...چیست ؟ قلبش شکست... طوری که صدای شکستنش را شنید ، دندانهایش را از درد به هم فشرد و بغضش ترکید ، ضجه ای از سر دردمندی زد ... روز بدی را گذرانده بود و اینک فقط انتظار آمدن دلربا را می کشید . گوشه تاریک سالن روی صندلی چرخ دار نشسته و نگاه خسته اش را به در دوخته بود تا اینکه صدای چرخیدن کلید در قفل به گوشش رسید و دلربا در حالیکه چند جزوه در دستش بود وارد خانه شد . چراغ سالن را روشن کرد و جزوه ها را روی کاناپه انداخت سپس به سمت آشپزخانه رفت و یک شربت آلبالو برای خودش درست کرد و درحالیکه آن را سر می کشید به سالن برگشت ، روی کاناپه دراز کشید و مشغول اس ام اس بازی شد ، گویی متوجه حضور بهرام نبود و گرنه آنچنان راحت روی کاناپه لم نمی داد تا با شنیدن صدای او آنطور از جا بپرد: - خوش گذشت؟ دلربا با تعجب برخاست و متوجه بهرام شد که ازگوشه سالن با عصبانیت به او می نگریست ، لبخندی زد و گفت : -- اِ... تو اینجا بودی ...؟ ندیدمت... - مثل اینکه خیلی روز خوبی داشتی...؟ - نه ... کلاسم طول کشید... خسته شدم... - خسته نباشی... - ممنون... دلربا موبایلش را روی کاناپه گذاشت و بسوی بهرام رفت و خم شد تا بوسه ای بر لبان خشک او بزند که بهرام رویش برگرداند ، دلربا اخم کرد و گفت : - بچه شدی؟ این اداها چیه... - قرار بود ظهر با دوستای جون جونیت بری رستوران.... ساعت رو دیدی خانم؟ کجا بودی که الآن برگشتی....؟ - داری سین جیم می کنی؟ بهرام کمی عقب رفت و گفت : - آره داره سین جیمت می کنم... چون اخلاقت خیلی عوض شده ...!! مثل اون موقع که دیدمت نجیب نیستی... اونقدر روی خودت عطر و ادوکلن خالی کردی که دارم خفه میشم.... بگو ببینم دانشگاه بودی یا مهمونی...؟ دلربا چشم غره ای به او رفت و با ناراحتی موبایلش را برداشت و به سمت پله ها رفت که بهرام گفت : - چرا جواب نمیدی ؟ هان ؟...آره برو... فرار کن ازم... برو به همون اتاق لعنتی... دلربا ایستاد و با ناراحتی گفت : -من ازت فرار نمی کنم... چون دوستت دارم... فقط میخوام تنهات بذارم تا کمی بیشتر فکر کنی... الان خیلی عصبانی هستی...و من حوصله یه بحث جدید رو ندارم!! - من فکرهامو کردم... بیا طلاق بگیر... - واسه چی؟ من ازت جدا نمیشم...دیگه هم این حرفا رو نزن... دلربا این را گفت و به سرعت از پله ها بالا رفت . بهرام با ناراحتی بسوی اتاق خوابش رفت. زیر لب با خود گفت : -ازم خسته شدی ولی چرا برام نقش بازی میکنی؟ من که اون همه مهرت کردم دیگه از جونم چی میخوای؟ چه فایده داره که اسمت توی شناسنامۀ منه ولی محبتی ازت ندیدم... بهرام نفس عمیقی کشید و با پریشانی دستگیره تخت را چسبید و خودش را روی تخت انداخت ، به انگشت های پایش نگریست و سعی کرد آنها را تکان دهد ولی نتوانست ، عاقبت از آن همه تلاش بی حاصل خسته شد و آرام خوابید ولی حتی در خواب هم دلربا را دید... صبح با صدای زنگ آیفون از خواب پرید . نگاهی به اطراف کرد و دوباره چشمانش را بست ولی زنگ های پی در پی آیفون خواب آلودگی اش را با خود برد . به سختی خودش را به صندلی چرخ دار رساند و وارد سالن شد ، چند بار دلربا را صدا کرد ولی جوابی نشنید . بسوی آیفون رفت و چهره نگران سعید را درون مانیتور آن دید ، در را برایش باز کرد و به سمت در ورودی رفت و آن را هم گشود سپس در حالیکه به سمت سالن می آمد متوجه یادداشتی شد که روی آیینه قدی چسبیده بود آن را کند و خواند : "سلام من رفتم دانشگاه... غذات توی یخچاله بردارو بخور...غذای دیروزت رو هم نخوردی!" بهرام لبخند تلخی زد و گفت : - آره رفتی پیش سهیل جونت... - اونقدر هم جون جونی نیس... بهرام متوجه سعید شد که با ناراحتی پشتش ایستاده بود ، سرش را پایین انداخت و گفت : -هر چی هست از من بهتره... - دیوونه...!! سعید این را گفت و دسته های پشتی صندلی بهرام را گرفت و او را به سمت سالن برد و گفت : - اون خبری که دیروز با اون خوشحالی بی سابقه خواستی بهم بگی چی بود؟ بهرام نیشخندی زد و از سعید خواست که روی کاناپه بنشیند سپس بدون مقدمه گفت: -دیروز پاهام به ضربه ای که دکتر بهشون وارد کرد واکنش نشون داد... من درد رو حس کردم... سعید با شنیدن این خبر، فریاد بلندی از شادی کشید و محکم بهرام را در آغوش گرفت و گفت : - می دونی چقدر خوشحالم کردی؟ می دونی این یعنی چی ؟ خودم می برمت فیزیوتراپی و زودی خوب میشی... دوباره راه میری و حق ... حق این دلربا نامرد رو کف دستش میذاری... - آره زودی خوب میشم... ولی... دلربا رو تنبیه نمیکنم... اون جوونه و یه مرد مفلوج نمیخواد.. - چی؟ تنبیه نمیکنی؟ باید حسابش رو برسی... اگه اون واقعا دوست داشت نباید حالا که پاهاتو از دست دادی چیزی از دوست داشتنش کم بشه... ولی... ولی بذار ببینم چرا اینقدر رنگ پریده ای؟ - از دیروز چیزی نخوردم... - برات غذا نذاشته..؟!! - چرا... ولی... - بذار الآن یه لقمه نو و پنیر برات درست میکنم تو باید قوی بشی و دوباره راه بری.. مثل قدیما!! - بیدار شو... بیدارشو.... تنبل خان!! چند روزیه که دیوونه شدی اومدم عاقلت کنم... بهرام چشمانش را مالید و در روشنایی خفیف اتاق خواب ، دلربا را دید که کنارش روی تخت نشسته بود ، با بغض خاموشی گفت : - مهربون شدی...عذاب وجدان گرفتی؟ - بگو چی شده؟ چی از من دیدی که هی طعنه و کنایه می زنی؟! بهرام چشمهایش را بست و سعی کرد تمام خیانت هایی که دلربا در این یک ماه بهش کرده را مجسم کند ولی برایش غیر قابل باور بود . دوست داشت توان این را داشته باشد تا داد بزند و بگوید : دلربا... دلربا تو با اون مرد غریبه چه سر و سری داری ؟ چی توی اون بچه دانشجوی آس و پاس دیدی که من...کسی که عاشقت بود و هست رو فراموش کردی؟؟ ولی نمی توانست... همیشه اینطور بود ، وقتی دو چشم عسلی دلربا را می دید جادو می شد و نمی توانست حتی لحظه ای او را آزرده خاطر کند . مانند همیشه تسلیم چشمان زیبای دلربا شد و دستانش را باز کرد و گفت : - میشه بغلت کنم؟ دلم برات تنگ شده... که دلربا دستانش را گرفت و گفت : - این چه حرفیه؟ مگه ما دو تا غریبه ایم که اجازه می گیری... و با مهربانی بی سابقه ای کنار بهرام خوابید و او را غرق بوسه کرد ... صبح...صبح دردناک و سوت و کوری بود ... بهرام درد شدیدی در پاهایش حس می کرد شاید قدرت عشق بود که بار دیگر باعث تحریک اعصاب پاهایش شده بود . آنچنان که با یک تمرکز خیلی ساده ، انگشتان پایش را به آرامی تکان داد و توانست حسشان کند ، لبخندی از سر شوق زد و سعی کرد روی ویلچر بنشیند سپس از اتاقش خارج شد و به سمت سالن آمد و دلربا را صدا زد.، صدای دلربا را از درون آشپزخانه شنید : - بهرام...من اینجام. بهرام به سمت آشپزخانه حرکت کرد و متوجه دلربا شد که مشغول درست کردن نهار بود . خواست جلو برود و مانند گذشته به غذاهای خوشمزه او ناخنک بزند که باز در پشت آن برآمدگی بی خاصیت کف آشپزخانه متوقف شد . اگر می توانست راه برود پنج قدمی با زنی که دوستش می داشت بیشتر فاصله نداشت ولی پاهای مفلوجش عامل تمام این جدایی ها بود. بهرام خسته و درمانده به دلربا نگریست که با چه ذوق و سلیقه ای تدارک غذا را می دید. لحظه ای با خود گفت : یعنی اون با من خوشبخته...؟ که نگاه تیرانداز عاشقش به قلب دلربا برخورد کرد و او هم متوجه نگاه سنگین بهرام شد . بسویش نگریست و خندید : - چی شده؟ ماتت برده... - دارم به زنم نگاه می کنم... -خب از این نگاه چی کشف کردی...؟ - آشفتگی...مخفی کاری...دودلی... دلربا دست از کار کشید و با ناراحتی به چشمان متورم بهرام نگریست و گفت : - اشتباه کشف کردی... همه اینهایی که گفتی تو چشمهای خودت پیدا میشه... تو که حسود نبودی؟ چی باعث حسادت تو شده که ... صدای زنگ تلفن صحبت دلربا را ناتمام گذاشت . با عجله از آشپزخانه بیرون و به سمت میز تلفن رفت و شماره روی آیدی کالر تلفن را نگریست سپس بی آنکه گوشی را بردارد با عجله از پله ها بالا رفت تا در اتاق کتابخانه به تلفن پاسخ بدهد و همین کار او آتش کنجکاوی را در وجود بهرام بیشتر شعله ور کرد و او را به سمت میز تلفنی که در سالن بود کشاند . بهرام دستش را به سمت گوشی دراز کرد ، لبش را گاز گرفت و اندکی تامل کرد سپس به آرامی گوشی را برداشت و کنار گوشش برد . صدای دلربا را شنید: - کی؟ کی میای....باید بببینمت...دلم برات تنگ شده ... . و بعد صدای مرد جوانی را شنید: - فردا...فردا شاید برم کافی شاپ نزدیک دانشگاه...دل و دماغ درس رو ندارم...خسته ام و بهت نیاز دارم دلربا...منو تنها نذار... -چجوری می تونم تنهات بذارم...تو عزیز دل منی...اگه اتفاقی واست بیفته من می میرم... بهرام با عجله گوشی را سر جایش گذاشت و سعی کرد مانع فروریختن اشک هایش شود . از اینکه دلربا با مرد غریبه ای قرار بگذارد متنفر بود . چقدر دلش می خواست همانجا به دلربا بگوید که همه چیز را می داند و میان صحبتشان و حرف های محبت آمیزشان آنها را رسوا کند ولی می خواست بعد از بهبودی انتقام بی وفایی دلربا را بگیرد ، دیگر دلش با دلربا یکی نبود ، تنفر تمام آن قلب عاشقش را پر کرده بود ، نمی دانست که چند مدت گذشت ولی بعد از انتظاری طولانی دلربا با چهره ای گرفته و معصوم به سالن بازگشت و بی آنکه به او بنگرد به سمت آشپزخانه رفت... صبح فردا همین که بهرام صدای ویراژ ماشین دلربا را در کوچه شنید بلند شد و روی ویلچر نشست و باعجله به سعید تلفن زد ، چند بوق کوتاه شنیده شد تا سعید پاسخ دهد : - جانم چیه بهرام جان...؟ - کجایی...؟ دلربا همین الآن رفت... - نزدیک خونتون...یه خیابون فاصله دارم... - زود بیا...من منتظرم. - باشه. بهرام گوشی را گذاشت و به سمت آیفون رفت ، در را برای ورود سعید باز گذاشت سپس به سمت ایوان خانه رفت و منتظر دیدن سعید شد ، تا آمدن سعید زیاد طول نکشید و خیلی سریع با کمک او درون ماشین نشست ، سعید کمربندش را بست و به بهرام که گرفته و ناراحت به نظر می رسید گفت : - حالا واسه چی می خوای بری اونجا...؟ - می خوام ببینم طرف چی داره که دلربا اونو به من ترجیح میده... - هیچی نداره...تو از اون خیلی سرتری...ولش کن منم نمی برمت به اون کافی شاپ... - نذار بهت التماس کنم...می دونی که می خوام ببینمش....بذار باور کنم که اون از اول دوستم نداشته!! سعید آهی کشید و بدون اینکه چیزی بگوید پایش را روی گاز گذاشت ، نزدیک کافی شاپ که رسیدند سعید گفت : - من آوردمت اینجا...حالا تو هم باید بمن یه قولی بدی... -چی؟ - باید با من بیای فیزیوتراپی... - باشه حالا تو اینجا نگه دار... سعید کنار درختی درست روبروی کافی شاپ پارک کرد طوریکه از آنجا کاملا درون کافی شاپ دیده می شد . نگاه بهرام روی صندلی ها چرخید ولی دلربا را ندید با آشفتگی گفت : -چرا اینجا نیس؟ نکنه رفته... که سعید با دست روی شانه او زد و به سمت دیگر خیابان اشاره کرد . بهرام به سویی که سعید گفته بود نگریست و دلربا را دید که دست در دست مرد جوانی بسوی کافی شاپ می آمدند . بهرام با ناباوری زیر لب گفت : -چرا...چرا... سعید گفت : -دیدی پسره مالی نیس... - چرا...اون خیلی از من بهتره... دو تا پای سالم داره...می تونه دلربا رو توی خیابونها و پارکها بگردونه...ولی من... سعید که متوجه حال بد بهرام شده بود . دستش را به سمت سوئیچ برد و گفت : - دیدنی ها رو دیدی بهتره حالا بریم... که بهرام مانع شد و گفت : -نه صبر کن...بذار می خوام نگاش کنم... - آخه دیدن پسره چه نفعی برای تو داره....هان؟ - اون پسره رو نمیگم...می خوام دلربا رو نگاه کنم... بهرام این را گفت و به دلربا که پشت میزی کنار آن پسر نشسته بود نگریست . سعید گفت : واسه چی اون زن بی وفا رو نگاه می کنی...؟ - چشمهاش...مث چشمهایی که روزهای اول دیدمشون نیس... حالت نگاش عاشقونه نیس... - نکنه می خوای اینجا همدیگه رو ببوسن تا تو باورت بشه...؟ -یعنی من دلربا رو نمی شناسم...؟ - نمی شناسی... سعید این را گفت و با حسرت به سمت میزی که دلربا و آن مرد نشسته بودند نگریست.... دکتر مجد از پنجره اتاق به قسمتی که بهرام در آن جا ورزش می کرد نگریست و به سعید که گوشه اتاق نشسته بود و پرونده دوستش را می خواند نگریست و گفت : - نمی دونم چی شده که آقای آریایی اینقدر حالش خوب شده؟ از کسالت در اومده... انگار که به بهبود امیدوار شده... سعید نیشخندی زد و پرونده را روی میز دکتر گذاشت و گفت : - چون می خواد زودتر خوب بشه... دکتر مجد لبخند کمرنگی زد و به حرکات پای بهرام نگریست که چه با حوصله سعی می کرد قدم بردارد و روی آنها بایستد و در این فکر بود که چه اتفاقی افتاده که بهرامی که به حرف او و پزشکیاران گوش نمی داد، اکنون اینقدر با حوصله و دقت به حرفهای پزشکیار گوش می دهد و حرکات را انجام می دهد با کنجکاوی گفت : -چرا قبلا نمی خواست خوب بشه...؟ سعید کنار پنجره مشرف به سالن آمد وگفت : -نمی تونم بگم...ولی اینو بدونید که می خواد زودتر خوب بشه... دکتر سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت . سعید به بهرام نگریست و زیر لب گفت : -می خواد خوب بشه تا حق دلربا رو کف دستش بذاره... و بعد به حرف خودش خندید.. هر روزی که می گذشت بر نیروی پاهای بهرام افزوده می شد ، و آتش انتقام در دلش بیشتر شعله می کشید. در این چند ماه تمام سعی اش را کرده بود تا بر بیماری اش غلبه کند و بتواند روی دوپایش بایستد . صبح هایی که دلربا دانشگاه می رفت فرصتی برای راه رفتن پیدا می کرد . همیشه یک طور شروع می شد . آب دهانش خشک می شد و تمام سرش از هیجان گُر می گرفت ، دستانش می لرزید ولی بدون توجه به لرزش آنها لبه تخت را می گرفت و در حالیکه هنوز روی تخت نشسته بود پاهای ضعیفش را بر کف اتاق می گذاشت و سه نفس عمیق می کشید ، بعد با تمام نیرویش سعی در بلند شدن می کرد... روزهای اول خیلی سخت بود که روی دو پایش بایستد ، پاهایش می لرزید و مدام می افتاد ولی این اواخر موفق شده بود چند قدم هر چند کوتاه بردارد ،بی آنکه به وسیله ای متکی باشد و این بود که تابحال باعث امیدواری اش شده بود و هر روز که می گذشت بر تعداد این قدم ها افزوده می شد. آن روز هم مثل همیشه نوبت کلاس دلربا بودو به دانشگاه رفته بود . نزدیک ظهر بود که بهرام پس از چند قدم درون اتاقش و خستگی مفرط به ویلچر وفادار خود که این مدت همیشه همراهش بود پناه برد و سعی کرد گشتی در خانه بزند . به سالن که رسید نگاهش به تلفن افتاد ، از سعید خواسته بود هر وقت که خبر جدیدی از دلربا داشت حتما او را درجریان بگذارد ولی آن هفته بعد از سه روز دانشگاه رفتن دلربا هنوز سعید تماس نگرفته بود و این موضوع نگرانش کرده بود برای همین خودش تصمیم گرفت که به سعید زنگ بزند و آمار دلربا را بگیرد. تلفن را برداشت و شماره موبایل سعید را گرفت ، پنج بوق پشت سرهم شنید ، با این فکر که سعید در کلاس مشغول درس دادن است خواست قطع کند که نگاهش به ساعت دیواری افتاد . دوازده و نیم ظهر بود و به احتمال زیاد سعید در کلاس نبود ، این ساعت وقت نهار بود و حتما سعید به گوشی اش جواب می داد . سیزدهمین بوق به گوشش رسید دیگر از شنیدن صدای سعید نا امید شده بود که از درون گوشی صدای او را شنید : - سلام بهرام جان....چطوری؟ قلب بهرام با شنیدن صدای سعید تند تر تپید ، با هیجان خاصی گفت : - دلربا داره چکار میکنه؟ -علیک السلام....من خوبم...آره هنوز نفسی میره و میاد... - سلام ببخشید...حواسم به دلربا بود... - چرا اینقدر دستپاچه ای؟ - قرار بود مرتب بمن زنگ بزنی و خبر بدی... - درسته... - پس چرا این چند روز زنگ نزدی؟ نکنه... نکنه دلربا دیگه با اون پسره نمی گرده؟ صدای خنده سعید را شنید : -نمی گرده؟!! - پس... - اینقدر پر رو شده که علنا توی دانشگاه باهاش اینور و اونور میره... - خیلی با هم صمیمی شدن؟؟ - چی بگم بهرام جان؟؟ دلربا رو فراموش کن....اون زن زندگی نیست. - چرا دلربا زن زندگیه...!! - چرا به خودت دروغ میگی؟! مگه با چشمای خودت ندیدی با اون پسره بیرون می رفت... - من باید مطمئن بشم... باید از خودش بپرسم! - دستت درد نکنه...یعنی من به تو دروغ میگم؟ دوازده ساعتی جلوی چشمام می بینمشون...حرفاشون رو می شنوم...بعد تو میگی هنوز مطمئن نیستی؟ بهرام آهی کشید و گفت : ببخش سعید جان....نمی خواستم بهت توهین کنم....دست خودم نیس ولی نمی تونم باور کنم... - بگذریم....پات چطوره؟ ورزش می کنی؟ بهرام لبخند تلخی زد و به پاهایش نگریست سپس به آرامی گفت : - دوباره یاد گرفتن راه برن...یه کم تاتی تاتی قدم برمی دارن ولی دارن قوی میشن... - فکر کنم تا آخر این ماه بتونی خوب راه بری... - چی بگم...شاید... - این پنجشنبه می برمت پیش دکتر مجد.... - مزاحمت نمیشم...با آژانس میرم. - این چه حرفیه...تو مث برادر من می مونی... - دستت درد نکنه...فعلا خداحافظ. - خداحافظ. بهرام گوشی را سرجایش گذاشت و با دلخوری ویلچر را به سمت پله هایی که به طبقه بالا راه داشت هدایت کرد . از اینکه دلربا هنوز هم آن پسر را می دید عصبانی بود ، و همان عصبانیت باعث شد که از جایش بلند شود و چند قدم به سمت پله ها بردارد. آن روز هر طور شده باید می فهمید در کتابخانه بالا چه رازی پنهان است ، چه چیزی در آن اتاق بود که دلربا را برای بیش از یک نصف روز در آنجا حبس می کرد ؟ تشنه کشف کردن بود و همین موضوع باعث شد تا روی اولین پله بایستد ، نرده کنارش را محکم چسبید و پایش را روی پله بعدی گذاشت و پای دیگر را بالا آورد کار زیاد سختی نبود ولی هر پله که بالا می رفت خستگی اش را دوبرابر می کرد . به پاگرد که رسید تقریبا روی کف آن افتاده بود ، پاهایش دیگر توان نداشتندو به شدت می لرزیدند . ولی او نمی خواست که تسلیم شود حالا که پاهایش توان جلو رفتن نداشت از دستانش یاری گرفت و خودش را روی پله ها به طرف بالا کشید ، یک پله ، دو پله و هشت پله را همانطور خیزان به بالا رفت و درست در طبقه دوم از شدت ضعف غش کرد ، نمی دانست که چند مدت به همین وضع آنجا افتاده بود ولی وقتی دوباره توانش را بدست آورد ، بلند شد و با قدمهای شمرده و محتاطانه به سوی اتاق کتابخانه رفت . دستش را روی دستگیره آن گذاشت و یک نفس عمیق کشید حالا با واقعیتی که پشت در اتاق بود تنها به اندازه ضخامت یک در فاصله داشت پس معطل نکرد و دستش را روی دستگیره فشار داد ... صدای تقی از در آمد ولی باز نشد ، زیر لب با ناباوری گفت : -قفله....؟! و همانجا بود که تمام توانش را از دست داد و با بیحالی کف زمین افتاد ، دندان هایش را از شدت خشم به هم فشرد و به این فکر کرد که پس از آن همه سختی کشیدن و بالا آمدن از آن پله های چوبی و بلند حالا چرا باید وقتی که به پشت در آن اتاق مرموز رسیده است با دری قفل شده مواجه شود ؟ اصلا چرا دلربا در را قفل کرده بود.... مدتی همانجا بی حرکت روی زمین نشست ولی بعد از گذشت مدتی که ضعف بدنش ازبین رفت به آرامی بلند شد و به طرف پله ها رفت . آنجا نشست و با سختی زیاد همانطور نشسته خودش را از پله ها پایین کشاند وقتی به سالن رسید متوجه ساعت شدکه از 3 بعد از ظهر گذشته بود . آنقدر فکرش درگیر بود که نمی توانست به درستی تصمیم بگیرد . دلش می خواست همان لحظه به آژانس زنگ بزند و به دانشگاه برود و در چشمان دلربا خیره شود و بگوید که تمام موضوع را می داند ... می داند که دیگر در قلب او که روزی عاشق بود جای ندارد ، می داند که برای او حکم یک سربار را دارد... می داند که او فقط دارد تحملش می کند ، می داند که او شریک تازه ای برای خودش پیدا کرده... این حس آنقدر در بهرام قوی شده بود که تا نزدیک میز تلفن رفت ولی باز همان تردید همیشگی در وجودش چنگ انداخت .... نمی توانست باور کند که دلربا واقعا از او خسته شده است ولی پس علت آن همه بی اعتنایی دلربا و آن رفت و آمد های مشکوک چه بود....؟؟ ذهنش از تمام این سوالات در حال منفجر شدن بود به اتاقش رفت و سعی کرد بخوابد ، همینطور هم شد ولی خوابش آنقدر سبک بود که با صدای باز و بسته شدن در بیدار شد ،می دانست که دلربا ست با عجله از تخت بیرون آمد و سعی کرد روی ویلچر بشیند. بعد درحالیکه سعی می کرد خونسرد باشد از اتاق بیرون آمد ، بوی عطری که دلربا به لباس هایش زده بود تمام اتاق را پر کرده بود ولی بهرام دلربا را نمی دید.... -دلربا.... به آرامی او را صدا کرد ولی هنوز دلربا را نمی دید ، ناگهان دستان نرم و لطیفی جلوی چشمانش را گرفتند ، بهرام با تعجب دستانش را بالا برد تا آن دستان نرم را لمس کند که صدای خنده دلربا را شنید. دلربا دستانش را از جلوی چشمان بهرام برداشت و مقابل او آمد و درحالیکه جعبه کادویی مقابل بهرام گرفته بود با مهربانی گفت : -تولدت مبارک.... بهرام لحظه ای با بهت به دلربا و کادویی که در دستش بود نگریست .سپس اشک در چشمانش جمع شد و با صدای گرفته ای گفت : -تولد من؟ -یادت نبود؟ عیبی نداره...حالا من یادت آوردم .... و بدون کوچکترین حرفی جعبه را باز کرد و ساعت مچی زیبایی را از آن درآورد و با حوصله به دست بهرام انداخت سپس چند لحظه ای به آن خیره شد و گفت : -به دستت میاد... بهرام که انتظار نداشت دلربا با تمام بی توجهی های اخیر روز تولدش را بخاطر داشته باشد با خنده گفت : -ممنون واقعا منو سورپرایز کردی... دلربا ابروانش را با شیطنت بالا انداخت و گفت : -ما اینیم دیگه.... و سپس در حالیکه به سمت کیفش که روی کاناپه بود می رفت گفت : - سر راه کیک هم سفارش دادم ... تا یه ساعت دیگه حتما میرسه... بهرام لبخندی زد و دوباره به ساعت درخشانی که در دستش بود نگریست بعد خواست قیمت آن را از دلربا بپرسد که متوجه شد دلربا با دقت خاصی به کتابی که در دستش بود خیره شده و مشغول خواندن آن است برای همین با تعجب گفت : - اون کتاب چیه...؟ دلربا بدون اینکه نیم نگاهی به بهرام بیندازد گفت : -یه کتاب شعر... -تازه خریدی؟ -نه نخریدم... یه هدیه ست... -هدیه؟! از طرف کی... -تو نمی شناسی عزیزم.... با این جواب های سربسته ،تردید دوباره در دل بهرام زنده شد ، در آن لحظه احساس پوچی کرد. بهرام با سختی خودش را روی تخت انداخت و چشمهایش را بست. -تو نمی شناسی عزیزم... صدای دلربا مدام در گوشش تکرار می شد و لذت یک خواب آرام را از او می گرفت . بعد از غلت زدن های مداوم هنوز خواب به چشم هایش راه نیافته بود ، نگاهی به ساعت مچی اش کرد و زیر لب گفت : ساعت 8:30 شبه... معلومه که الآن خوابم نمی بره...! بعد بلند شد و به حالت نیم خیز روی تخت نشست و به رفتار دلربا فکر کرد ، به اینکه تمام این مدت روز تولد او را به یاد داشته و بعد با خواندن یک کتاب شعر معمولی که هدیه ای از یک ناشناس بود وجود او را در خانه به سرعت فراموش کرده بود و غرق در نوشته های کتاب شده بود بی آنکه حتی پلکی بزند... این دو گانگی ها در رفتار دلربا باعث دیوانگی بهرام می شد و این حس را در او تقویت می کرد که تمام این محبت ها و هدیه دادن ها فقط یک نمایش دروغین به نشانه پایبند بودن به عشق اوست و بهرام نمی خواست از طرف دلربا ساده و احمق به نظر بیاید. ناگهان با عصبانیت خودش را به سمت ویلچر کشاند و به سمت در اتاق رفت ، در را باز کرد و خواست جلو برود و فریاد بزند که این کتاب از طرف کیست که متوجه شد دلربا روی مبل به خواب رفته . خیلی آرام ویلچر را به آن سمت هدایت کرد و درست مقابل دلربا قرار گرفت ، سرش را خم کرد تا ببیند دلربا کتاب را کدام کنارش گذاشته . آنقدر سرش به دلربا نزدیک بود که صدای نفس های عمیق او را می شنید ولی هر چقدر اطراف را نگریست کتاب را پیدا نکرد . با خستگی به چهره آرام دلربا نگریست ، اشک از گوشه چشم دلربا سرازیر شده بود و خط چشم اش را به سمت پایین کشانده بود طوریکه گوشه چشم هایش سیاه شده بود . معلوم بود که به خواب عمیقی فرو رفته است . بهرام سعی کرد خونسرد باشد . کمی آنجا بی حرکت ماند و خوب فکر کرد . کتاب را پیدا نکرده بود ولی کیف دلربا درست همانجا روی مبل بود و بهرام این شانس را داشت تا کلید اتاق کتابخانه را بردارد و فردا که دلربا دانشگاه بود به آن اتاق مرموز سری بزند ، برای همین به آرامی دستش را دراز کرد تا کیف را بردارد ، حالا کیف چرمی و زنانه دلربا در دستان او بود . دلربا تکانی خورد ولی بیدار نشد ، بهرام به آرامی زیپ کیف را باز کرد و دستش را درون کیف که پر از جزوه و عطر و وسایل آرایش بود برد ، چند دقیقه ای گذشت تا در شلوغی آن کیف موفق به لمس دسته کلید شد سپس دسته کلید را بیرون آورد . کلید کتابخانه را از آن جدا کرد و همانطور آن را سرجایش و کیف را روی مبل گذاشت . بهرام نگاهی به دلربا انداخت که هنوز خواب بود . عرق سرد روی پیشانی اش را پاک کرد و خواست به سمت اتاقش برود که ناگهان چشمش به کتاب افتاد . بله دلربا کتاب را بالای کمدی که در سالن بود گذاشته بود . قلب بهرام تند تر تپید و بدنش برای حرکتی سریع آماده شد ، با قدرتی که در بازوانش داشت ویلچر را به سمت کمد هدایت کرد . لحظه ای به پشت نگریست و مطمئن شد دلربا هنوز خواب است ،ارتفاع کمد زیاد بود و برای اینکه بتواند کتاب را بردارد باید روی دو پایش می ایستاد ، دوباره نگاهی به عقب کرد و با احتیاط بلند شد و روی پاهای لرزانش ایستاد ، کتاب را خیلی آرام برداشت و باز کرد .چشمانش از فرط تعجب گرد شد ، صفحه اول کتاب یادداشتی با خط ناآشنایی وجود داشت : دلربای عزیزم تقدیم به تو که عاشقی و برای معشوقت فداکاری می کنی. شعرهای عاشقانه این کتاب حرف دل زنان زیبا و عاشقی مثل توست و من ، یک دوست که در حسرت این عشق بودم و هستم. دوستدار تو ، س.ر و این دو حرف برای بهرام تداعی کننده اسم سهیل راد بود ، همان جوانی که با دلربا همکلاس بود و با هم بیرون می رفتند . بهرام لب پایینش را از عصبانیت زیر فشار دندان هایش گذاشت و چشمان اشک آلودش را با فشار بست . شاید می خواست صدای هق هق گریه اش را دلربا نشنود ولی دیگر حتی اشک هم از چشمهایش فرو نمی ریخت . در همان لحظه صدای بلند زنگ آیفون در خانه پیچید . بهرام با ترس به پشتش نگریست ، دلربا تکانی خورد و از جای پرید . تنها راهی که برای بهرام باقی مانده بود آن بود که همان لحظه خودش را روی زمین بیندازد و همان کار را هم کرد ، دلربا هنوز گیج بود و وقتی صدای برخورد بهرام روی سرامیک کف سالن را شنید هراسان بلند شد و به سمت او دوید و گفت : -وای...بهرام ، چی شده ؟!! اینجا چکار می کنی...؟!! بهرام که هنوز روی زمین پهن بود و وادار می کرد نمی تواند بلند شود. ناله ای کرد و گفت : -نمی دونم...یه دفعه تعادلم رو از دست دادم... دلربا با نگرانی گفت : -چه طور تعادلت رو از دست دادی ؟! مگه روی صندلی ات نبودی؟!!!! -چرا ولی.... هنوز بهرام حرفش را تمام نکرده بود که صدای زنگ آیفون دوباره در سالن پیچید . دلربا با دستپاچگی گفت : -آخ!! ساعت چنده...؟ و با نگرانی به ساعت دیواری نگریست که ساعت 9 شب را نشان می داد و بعد درحالیکه مانتویش را می پوشید گفت : -کیک رو آوردن...من برم حساب بکنم. و با عجله از خانه بیرون رفت . بهرام به کتاب که کنار کمد ، کف سالن افتاده بود نگریست . بهترین فرصت برای آن بود که کتاب را سر جایش بگذارد برای همین بلند شد و کتاب را برداشت و بالای کمد گذاشت سپس کف سالن نشست و وانمود کرد که سعی می کند روی صندلی اش بنشیند . همان لحظه دلربا درحالیکه جعبه بزرگ کیک در دستش بود وارد خانه شد و با دیدن تلاش های بیهوده بهرام با کلافگی گفت : -وایسا...وایسا بیام کمکت...اینجوری که نمی تونی. و جعبه کیک را به آشپزخانه برد و با عجله به کمک بهرام آمد . پس از اینکه بهرام روی ویلچر نشست ، دلربا به آشپزخانه رفت و دقایقی بعد در حالیکه ظرف کیک را همراه با شمع های روشن رویش برای بهرام می آورد با خوشحالی تصنعی شروع به زمزمه ترانه تولدت مبارک کرد. بهرام با چشمان غمگینش به شمع های روی کیک نگریست و آن ها را شمرد ، بیست و هفت شمع فروزان روی کیک در بزم آتش می رقصیدند و منتظر وزش بادمرگ بودند که قرار بود همراه با آرزوی بهرام ، به سمتشان بوزد . دلربا از نگاه خیره بهرام ناراحت شد و با دلخوری گفت : -ا...بخند دیگه...مثلا تولدته...ناز نکن دیگه!! بهرام لبخند تلخی زد و خواست شمع ها را فوت کند که دلربا گفت : -نه نه...اول باید یه آرزو بکنی! بهرام به چشمان دلربا که از خوشحالی برق می زد نگریست و گفت : -آرزو می کنم که... -ا...جناب مترجم، آرزو رو که بلند نمیگن... بهرام بدون توجه به این حرف گفت : -آرزو می کنم که دوباره عاشقم بشی...مثل همان روزهایی که عاشق بودیم...! لبخند دلربا بر لبانش خشکید و با ناراحتی به بهرام نگریست و گفت : -مگه الآن عاشق هم نیستیم...؟! بهرام بدون اینکه در چشمان دلربا نگاه کند با یک نفس شمع ها را خاموش کرد و با بی تفاوتی ویلچر را به سمت اتاقش هدایت کرد . دلربا ظرف کیک را روی میز گذاشت و دنبال بهرام دوید .عاقبت توانست جلوی در اتاق او را متوقف کند ، در چشمان سیاه بهرام خیره شد و گفت : -این چه آرزویی بود؟! -آرزو بود... -اصلا از این آرزوت خوشم نیومد ، یه جور کنایه بود... -کنایه نبود... -من عاشقتم بهرام...!! بهرام خنده تلخی کرد و گفت : می دونم...می دونم که چقدر منو دوست داری...! و خواست به سمت اتاقش برود که دلربا گفت : وایسا می خوایم کیک بخوریم... -اشتها ندارم...خودت بخور. و بدون کوچکترین حرفی به درون اتاقش رفت و در رابست ، دلربا پشت در نشست و بی صدا گریست... دلربا به آرامی در اتاق را باز کرد و به بهرام که روی تخت خوابیده بود گفت : -دارم میرم دانشگاه...صبحونه ات آماده س ...روی میز آشپزخونه...برو و بخور!! بهرام نگاهش را به سمت دلربا انداخت و گفت : - تو که می دونی با این ویلچر نمی تونم بیام توی آشپزخونه... دلربا کمی در فکر رفت ، سپس با لحنی که حاکی از شرمندگی بود گفت : -منو ببخش...وای اصلا حواسم نبود ...الآن میرم و صبحانه ت رو میارم اینجا... که بهرام با عجله گفت : - نه ...نمی خواد ، تو برو... دلربا با تعجب گفت : - آخه نمیشه که هیچی نخوری... بهرام روی تخت نیم خیز شد و گفت : - مگه نشنیدی چی گفتم...برو و به درست برس...دوس ندارم دانشگاهت دیر بشه! دلربا کاملا وارد اتاق شد و در را پشت سر خود بست . با عصبانیت به بهرام نگریست و گفت : -چرا با من اینجوری رفتار می کنی بهرام...؟! چجوری بهت ثابت کنم دوست دارم... -نیازی نیست ثابت کنی... دلربا مقنعه روی سرش را کمی جلوتر آورد و کنار بهرام روی تخت نشست ، دستانش را لای موهای سیاه او برد و گفت : -برای من هیچی فرق نکرده...من هنوزم دوست دارم...!! -چرا اینقدر دروغ میگی؟!! دلربا اخمی کرد و گفت : - دروغ؟! درباره چی...؟ چرا باید به تو دروغ بگم؟!!! -اگه منو دوس داری پس چرا داری تحملم می کنی...؟ چرا به جای اینکه بشینی پیش من با دوستای رنگ و وارنگت میری خوش گذرونی...؟ چرا دست توی دست اون... بهرام کمی مکث کرد و به چهره گر گرفته دلربا نگریست . می خواست عکس العمل او را ببیند ولی دلربا تنها با بغض و چشمانی گریان به او می نگریست. -دست توی دست کی...؟ چرا ساکت شدی...؟! -حوصله ندارم باهات بحث کنم برو... -تو فکر می کنی من با کس دیگه ای ... -ساکت شو دلربا...حتی شنیدنش حالم رو بهم می زنه...! بهرام این را گفت و پتو را روی خود کشید ، می دانست که دلربا هنوز لبه تخت نشسته است. آخر صدای گریه اش اتاق را پر کرده بود و وقتی هم که آرام شد گفت : - آره...یه روز عاشق بودیم ولی حالا چی از اون عشق باقی مونده...؟ دلربا به آرامی از روی تخت بلند شد و پاورچین پاورچین بسوی در رفت که صدای بهرام باعث شد لحظه ای بایستد : -باید از هم جدا شیم...!! دلربا گوشه لبش را گاز گرفت و گفت : - نه... بهرام پتو را پایین کشید و گفت : - آره...من طلاقت میدم...دیگه راحت میشی دلربا خانم...مهریه ات هم تمام و کمال میدم...فقط تو رو خدا از زندگی من برو بیرون...که حالمو بهم می زنی...خیلی دوس دارم بدونم ایندفعه تورت رو واسه کی پهن کردی. دلربا باورش نمی شد که مردی که با نفرت به او نگاه می کند و این حرف ها را می زند ، بهرام باشد ... نتوانست چیزی بگوید...آب دهانش خشک شده بود و به سختی نفس می کشید ... احساس می کرد بین او و بهرام فاصله ای افتاده است که به این زودی ها حتی حقیقت هم نمی تواند آن را پر کند . با بیحالی از اتاق بیرون رفت و در را هم پشت سرش بست . کیفش را از روی مبل برداشت و با آشفتگی خانه را ترک کرد . وقتی سوار ماشینش شد از آیینه جلوی آن به چشمهای قرمز و پف کرده اش نگریست ، با دستان ظریفش حلقه اشک زیر چشمانش را پاک کرد و زیر لب گفت : -زندگیمو خراب کردم...خدایا کمکم کن! و ماشین را روشن کرد و با ناراحتی به سمت دانشگاه به راه افتاد. بهرام مدتی را در تخت ماند و وقتی که صدای دور شدن ماشینی که دلربا راننده اش بود را شنید به آرامی بلند شد و به سمت در رفت ، آن را باز کرد و به طرف آشپزخانه قدم برداشت .حالا دیگر برآمدگی جلوی آشپزخانه مانع رفتن او نمی شد ، پاهایش قدرتی تازه یافته بود و با اینکه مانند کودکی خردسال که تازه راه رفتن را یاد گرفته تاتی تاتی قدم برمی داشت ولی همین که می توانست روی دو پایش بایستد از همه چیز برایش مهم تر بود . روی میز آشپزخانه وسایل یک صبحانه مفصل آماده بود . پشت میز نشست و به وسایل روی میز نگریست ، مربای آلبالو ، خامه ، آب پرتقال ، نان تافتون و ... هر چیزی که مورد علاقه او بود روی میز دیده می شد . پریشان خاطر بود ، دو آرنج خود را روی میز گذاشت و پیشانی اش را با دستانش گرفت ، هنوز در تردید بود . وقتی این همه توجه دلربا را نسبت به خودش می دید ، به اینکه حتی روز تولد او را نیز یادش بوده نسبت به حرفی که به او زده بود احساس پشیمانی می کرد ولی از سوی دیگر هر وقت یاد روزی که دلربا دست در دست آن جوان وارد کافی شاپ شدند می افتاد آتش تنفر و انتقام در وجود او شعله می کشید. با دستان لرزانش که از خشم می لرزید لیوان آب پرتقال را برداشت و جرعه ای از آن را نوشید ولی تمام فکرش به اتاق کتابخانه بود ، همان اتاقی که دلربا مدت مدیدی در روز را آنجا سپری می کرد و اکنون کلید آن در جیب شلوار بهرام بود . و اشتیاق کشف این راز بهرام را وادار کرد بدون آنکه به خوردن یک صبحانه لذت بخش فکر کند با عجله به سمت اتاق کتابخانه برود . وقتی که با دقت پله ها را یکی یکی به آرامی بالا رفت و درست مقابل اتاق قرار گرفت ، تپش قلبش به مانند دفعه قبل شدت گرفت . کلید را از جیبش بیرون آورد و در قفل چرخاند . در ،صدای تقه ای داد و آرام باز شد .بهرام از گوشه باز در درون اتاق را نگریست . همه چیز آن مانند آخرین باری بود که آنجا رفته بود . چه روزهای خوبی بود وقتی به این اتاق می آمد و کتاب های یادگیری زبان را بصورت خودآموز می خواند . تمام آن روزها مانند یک فیلم از مقابل چشمانش گذشت . بهرام در را کاملا باز کرد و وارد اتاق شد . کنار قفسه ها رفت و دستش را روی جلد کتاب ها گذاشت . با لمس هر کتاب خاطره ای در او زنده می شد . آن کتابها یادگار یک عمر زندگی بودند و از وقتی نوجوانی بیش نبود به خواندن کتاب علاقه مند شد و تصمیم گرفت یک کتابخانه کوچک داشته باشد و بعد ها با بزرگتر شدن او و ازدیاد این علاقه آن کتابخانه کوچک از اتاق 9 متری اش به یک کتابخانه بزرگ خانگی مبدل شده بود . بهرام آهی زیر لب کشید و به سمت میز مطالعه که گوشه کتابخانه بود رفت . پشت میز نشست و چراغ مطالعه اش را چند بار روشن و خاموش کرد . لبخند کمرنگی روی لبانش نشست . چقدر دلش برای این اتاق و کتاب هایش تنگ شده بود . چند بار اطراف خود را نگریست و با دقت به محیط کتابخانه نگاه کرد ، خیلی دلش می خواست بداند چه چیز در اینجا برای دلربا آنقدر جذاب و سرگرم کننده بوده است ولی هر چقدر فکر کرد نتوانست سر در بیاورد . گوشی تلفنی که در اتاق بود را چک کرد و متوجه چند شماره ناشناس شد که روی آی دی کالر تلفن افتاده بود . یکی از آن شماره ها برای او خیلی آشنا بود . بیشتر که دقت کرد متوجه شد شماره تلفن خانه سعید دوستش است. خم شد و کشوی میز را بیرون کشید ، چند کاغذ دست نویس و یک دفتر درون آن بود ، آنها را بیرون آورد و یکی یکی نگاه کرد . کاغذ ها مربوط می شد به یادداشت های شخصی و چند نکته برداری از کتاب ها که همه آنها متعلق به دلربا بود ولی دفتر برای او ناآشنا بود . با کنجکاوی آن را باز کرد و چند صفحه را خواند . چیزی شبیه دفتر خاطرات بود ، دفتری بود که دلربا خاطرات روزانه اش را آنجا نوشته بود : اردیبهشت ، روزی که عشق را در چشمان او یافتم... امروز یک دیدار عاشقانه داشتم و یا شاید به نظر من عاشقانه بود ، در محوطه دانشگاه جایی که برای من شروع همه ترس ها و دلهره هایی بود که از طرف استادم یا عاشق چند ساله ام به من وارد می شد گویی تمام آن ترس ها و نگرانی ها به یکباره فرو ریخت.با دیدن آن مرد جوان که در محوطه دانشگاه به او برخورد کردم و تلاقی نگاه ما با اینکه برای چند لحظه کوتاه بود در من این حس را بوجود آورد که عشق هم می تواند زیبا باشد. ولی من هنوز می ترسیدم ، می ترسیدم اگر بیشتر آنجا بایستم از زیر نگاه های کنجکاو استادم در امان نباشم . می ترسیدم دنبالم بیاید و تمام آن لحظه رویایی را خراب کند برای همین با عجله از دانشگاه خارج شدم. ولی بیرون از دانشگاه باز همان آرامش درون چشمهایش دنبال من بود. با اطمینان وارد ماشینش شدم و تعارفش را قبول کردم بی آنکه برای لحظه ای بترسم و یا احساس نا امنی کنم . گویی در درونم کسی آرام نجوا می کرد که او همان نیمه گمشده ام هست و بهرام واقعا اینطور بود. آنقدر شیفته او شدم که این دفتر را خریدم و احساسم را نوشتم به امید اینکه دوباره او را ببینم. بهرام نفس عمیقی کشید و چشمانش را با دست مالید می دانست که دلربا از اولین روز آشناییشان نوشته . چند صفحه جلوتر رفت به دنبال روزهای اخیر می گشت . می خواست احساس درونی دلربا را بداند و نگاهش روی واژه تابستان خیره ماند: " تابستان ، روزی که به اندازه گرمای آفتابش دل مرا آتش زد...امروز بهرام تصادف بدی کرد و حس پاهاش رو از دست داد و من با دیدن نگاه غمگینش از درون آتش گرفتم . بهرام من باید روی ویلچر بشیند . صندلی چرخ داری که هر دو از آن وحشت داریم ولی وحشت من بیشتر است.نکند بهرام فکر کند دیگر دوستش ندارم.آخر خیلی ناامید است و من نمی خواهم خودش را ببازد." بهرام زیر لب گفت : - ولی تو دیگه دوستم نداری خانمی...!! و چند صفحه جلوتر رفت ... " تابستان ، روزی که دوباره ترس در دلم زنده شد.عاشقم است و نمی خواهد قبول کند که من دیگر ازدواج کرده ام.نمی خواهد بپذیرد که من همسرم را دوست دارم و من از نگاه های عاشق او می ترسم.از او و حرارت نگاهش می ترسم .در تمام طول کلاس نمی توانم از تیر رس نگاهش خارج شوم.می گوید نگران من است.می گوید حیف است دختری به سن من با یک مرد مفلوج ازدواج کند.از من می خواهد به او دل ببندم و گذشته خودم و بهرام را فراموش کنم.ولی من هیچ علاقه ای به او ندارم و اگر دوستش داشتم قبل ازاینکه بهرام را ببینم به خواستگاری او جواب مثبت می دادم .ولی من دیوانه بهرام هستم حتی اگر نتواند دوباره راه برودو کنارش خواهم ماند تا ابد." بهرام از جایش بلند شد و پنجره اتاق را باز کرد . در بدنش احساس گرما می کرد نمی دانست از عصبانیت است یا ... نسیم خنکی صورتش را نوازش داد زیر لب با خود گفت : -دلربا واسه چی این دروغ ها رو نوشته...؟ راسته...؟! نه ، پس حرفهای سعید چی ؟ من به سعید اطمینان دارم ...تازه اون روز که دلربا رو با اون جوون دیدم چی...؟ حتما دلربا اینا رو نوشته که بگه تموم این مدت دوستم داشته...!! و با حرص دفتر را بست و سر جایش گذاشت.ناگهان چشمش به قاب عکس روی میز افتاد .عکس یک عروس و داماد خوشبخت بود ، دو نفر که عاشق بودند ولی حالا...با نگاه مهربان دلربا که در عکس می خندید گویی دوباره عاشق شد. ساکت نشستیو من عاشقت شدم... موها تو بستیو من عاشقت شدم... وقتی نبودیو عاشق نبودم... حالا که هستیو من عاشقت شدم... وقتی نگام کنی دیوونه میشمو موهاتو واکنی دیوونه میشمو می میرم و بجاش من عاشقت شدم... دلواپسم نباش من عاشقت شدم.... قسمت هشتم : دلربا با نگرانی در راهرو های دانشگاه قدم می زد دنبال سعید می گشت . هر لحظه ای که می گذشت گویی به زمان مرگ عشق خودش و بهرام نزدیک تر می شد و دلربا این را نمی خواست. عاقبت در یکی از کلاس ها سعید را دید که مشغول تدریس بود. از کنار در به او اشاره کرد که کارش دارد . سعید هم ساعت مچی اش را نشان داد با اشاره گفت چند لحظه منتظر بماند. و آن چند لحظه برای دلربا مانند چند سال گذشت. -چیه خانم شکوری؟! چرا رنگت پریده...؟!!! دلربا متوجه سعید شد که کنارش ایستاده بود و با نگرانی نگاهش می کرد ، نفس عمیقی کشید و گفت : -دیدید آقای رسولی... گفتم نباید اینکار رو کنیم...بهرام می خواد طلاقم بده...!! -بهرام می خواد طلاقت بده...؟! آخه واسه چی؟ -سر همین بازی که باهاش کردم...من گفتم روی من حساسه...نباید با احساساتش بازی می کردیم!! -ولی این کارها باعث شد حالش خوب بشه...وگرنه تا همین چند ماه پیش حتی نمی تونست روی پاهاش وایسته...ما بهش کمک کردیم. -ولی به چه قیمتی...؟! فکر کنم زیاده روی کردیم...بهرام نسبت به من دچار شک شده....باید با من بیاید و همه موضوع رو بهش بگید. سعید کمی در فکر فرو رفت سپس درحالیکه خودش را ناراحت نشان می داد گفت : - نمی تونیم همه چیز رو الآن بهش بگیم....ممکنه دچار شوک بشه...یا... که دلربا نگذاشت حرفش را تمام کند و با بغض گفت : - ولی زندگی من چی...؟! اگه زودتر حقیقت رو بهش نگیم اون منو طلاق میده.شما تنها کسی هستید که مورد اطمینانش هستید! -ولی اگه بهرام حقیقت رو بفهمه از دست من ناراحت میشه...اگه بفهمه که من بازیش دادم چی...؟! -ولی استاد...قرار مااین بود که اگه بهرام خوب شد حقیقت رو بفهمه...پس معطل نکنید و همین الآن بهش زنگ بزنید و بگید همه این چند ماه هر چی بهش گفتید دروغ بوده.بگید که ما دونفر این بازی رو شروع کردیم تا اونو وادار کنیم واسه راه رفتن دوباره تلاش کنه. سعید در چشمان عسلی رنگ دلربا خیره شد و گفت : باشه بهش زنگ می زنم...فقط... -فقط چی...؟ - اون کتاب شعری که بهتون داده بودم رو خوندید.؟ - بله....ولی الآن اون کتاب مهم نیست ... الآن فقط نگران زندگیم هستم. - صفحه اولش رو خوندید...؟ - صفحه اولش...؟ نه... تو رو خدا اون کتاب رو فراموش کنید.راستیتش من...من اینقدر جلوی بهرام دستپاچه بودم که تظاهر به خوندن می کردم ولی شما چرا عجله نمی کنید ...؟ بهرام باید زودتر حقیقت رو بفهمه. شما باید بهش بگید که همه چیز الکی بوده. باید بگید که من فقط داشتم نقش بازی می کردم. -باشه ...باشه خانم شکوری...لطفا آروم باشید. - چه جوری آروم باشم؟ هان؟ یک هفته پیش باید این بازی رو تموم می کردیم. یادتونه که گفتم بسه ...وقتی بهرام خوب شد دیگه لازم نبود ادامه بدیم... - نگران نباش ...الآن بهش زنگ می زنم...نگران نباش...وقتی بری خونه بهرام همه حقیقت رو فهمیده. - واقعا ؟ممنونم... دلربا این را گفت و سریع از آنجا دور شد ، سعید موبایلش را از جیب پیراهنش درآورد و در حالیکه به سمت محوطه دانشگاه می رفت شماره خانه بهرام را گرفت.