1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

وسوسه | نيلا...

شروع موضوع توسط karbalaee mohammad ‏12/9/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/12
    ارسال ها:
    8,510
    تشکر شده:
    4,973
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    دانشجو نرم افزار
    گاهي دنيا با آدماش ... روزگاري رو برات رقم مي زنه که هيچ وقت در تصوراتت نمي گنجيده ....هيچ وقت باورت نمي شد كه آنقدر راحت مي توني تسليم خواسته هايي بشي كه هميشه برات پوچ و بي معني بوده .... بعد از مدت ها تن دادن به خواسته ها و اتفاقاي پيرامونت .... اين جمله تو ذهنت نقش مي بنده ..
    "هميشه نبايد عشق آغاز زندگي باشه......."

    داستان اين رمان هيچ جايي اتفاق نيفتاده ... آدماش مي تونن وجود داشته باشن... مي تونن اصلا نباشن ... زمان اين رمان بر مي گرده به سال هاي دهه 70 .....يه چيزي تو همون دور و برا.....

    ************
    فصل اول

    وقتي آمد ...كسي بهش محل نداد..آهسته رفت و سر جاش نشست...هيچكس آدم حسابش نكرد...
    دلم يه جورايي براش مي سوخت..
    علت اين همه دل سوختگي و ترحم و نمي دونستم..فقط مي خواستم براش دلسوزي كنم....
    شانس آورد رو ميزش ميوه و شيريني بود............و گرنه كي براش مي برد؟
    ...هر چند دقيقه يكبار بهش نگاه مي كردم .... سرش پايين بود...گاهي هم براي تنوع به در و ديوار نگاه مي كرد...
    اصلا خجالت نمي كشيد ...كلافه بود...صدا ي هياهوي بچه ها كه از تو كوچه مي اومد خبر از آمدن عروس و داماد مي داد ...
    سريع چادر و ، رو سرم مرتب كردم و با عجله به طرف در حياط دويدم...اين وسط نفهميدم كفش كي رو پام كردم...فقط فهميدم پاشنه اش بيشتر از دهن باز من موقعِ خنديدنِ ....
    خانوم جون كه اسپند يه دقيقه از دستش نمي افتاد ...اونم به طرف در اومد .....يه جور بلند كه همه بشنون
    خانوم جون - بتركه چشم هر چي نامرد و بي آبروئه ...
    همه فهميدن كي رو مي گه.... پس لازم نبود دنبال طرف بگردن ...بيچاره حالا قرمز كرده بود ... با ناراحتي بلند شد و رفت حياط پشتي ....
    خوبه خودش فهميده همه ازش چي مي خوان...موندم آمدنش چي بود..هم خودشو عذاب مي داد هم بقيه رو...
    اوه خدا...... مهناز رو ......كاش اصلا آرايشگاه نمي رفت .....بدتر از پير كفتارا شده بود..
    بيچاره داماد ...امشب به جاي اينكه بره حجله و از زمين و زمان دل بكنه..... بايد يه راست بره دم در جهنم و كفاره پس بده ...
    اين دختر از اولم بر و رويي نداشت ......چطور اين شاخ نبات رو صيد خودش كرده بماند...البته اين كه گفتن نداره....معلومه ديگه باباي منم كاميون كاميون پول داشته باشه ...پسر هر كله گنده اي پا ميشه مياد خواستگاريم.
    عروس رو با سلام و صلوات بردن كه بشينه سر جاش...محسن همون داماد خوشبخته ..انگار تازه از بند اسارت آزاد شده باشه ..تا دست عروس رو داد دست مادرش.... پرواز كرد به سمت مردا..
    طفلك از حالا دلش براي دوران مجرديش تنگ شده...
    كم كم كه همه برگشتن سر جاشون..... دوباره با چشم دنبالش گشتم ...نبود ...خانوم جون چند بار صدام كرد ...اما من تو باغ نبودم
    يعني تو باغ خانوم جون نبودم ....جاتون خالي به جاش ...تو باغ همسايه ديوار به ديوارمون بودم ...كه اونم ازش خبري نبود...
    يه نگاه به اين ور.... يه نگاه به اون ور ...نه كسي حواسش به من نبود...
    طوري كه جلب توجه نكنه با همون چادر گل منگولي سفيدم.... كه از چهار فرسنگي هم داد مي زد مال دختر نرجس خاتونه .....از بين آقايون رد شدم...
    البته چه رد شدني بود اين رد شدن......آقايون كه كلا مستفيض شدن و چشمشون به جمال دختر كوچيكه حاج عباس روشن شد...
    تا اينجا رو خوب گند زده بودم ...
    تازه بوي گندش فرداي عروسي معلوم ميشد......كه مهمون يه فصل كتك بودم.
    آب كه ديگه از سرم گذشته بود..حالا چه يه وجب .....چه چند وجب ....به گمونم به چند كيلو هم رسيده باشه ...
    اما خدا رو شكر اونقدر عقلم مي كشيد... كه از طرفي برم كه كسي نفهمه دارم مي رم حياط پشتي.
    قايمكي طوري كه نفهمه از پشت ستون آجري شروع كردم به ديد زدنش...
    گوشه باغچه نشسته بود و به گلاي خشك و بي روح باغ خيره شده بود.
    از قيافش يه جورايي خوشم مي اومد..
    هميشه آروم و متين بود...ماماني يعني همون ننه.... ننه ام... گاهي ازش حرف مي زد..مي گفت خيلي پسر باجنم و با عرضه اي بود...هميشه مي خنديد و بيشتر عروسيا مجلس گردون بود...خدا از سر تقصيراتش بگذره ...حالا هم هر چي مي كشه حقشه ....بيشتر بكشه .....كه دل همه از دم خنك بشه...
    تو دلم گفتم لابد گور باباش كه تا آخر عمر زجر بكشه...كي به كيه..... بذار فقط دل مردم خنك بشه.
    دستاي كشيده اي داشت..چيزي ازش نمي دونستم ...از اولم.....يعني از موقعي كه يادم مياد ... همه درباره ش بد مي گفتن ....سنش و نمي دونستم ولي بهش مي خورد ،27 ،28 ،29 .. اوه چه مي دونم ....همين دور و برا بود ..
    از خونه بيرونش كرده بودن ....
    اين عروسيم بلاجبار اومده بود ..كبري خانوم ....مادرش ازش خواسته بود كه بياد ...خوب بايدم مي اومد هر چي بود داداش بزرگه ناتني مهناز بود ....
    چشماش تو اون تاريكي ديده نمي شد... ديده ام مي شد چه فرقي به حال من داشت ...
    اما خجالت آوره ..من از چهره اش خوشم مي اومد..نه تنها من...بلكه اكثرا دختراي محل ازش خوششون ميومد..همه از قيافش ...ولي هيچ كسي جرات نداشت اين حرف رو جلوي كسي بزنه ... ..اصلا آوردن اسمش تو اون محله گناه كبيره محسوب مي شد.
    همه اونو يه ادم بي ابرو مي دونستن.
    باز ماماني همون ننه ننه ام :
    قربون حكمت خدا برم...يكي اخلاش خوبه ، كاريه ، درس خونده است.... نه بهش بر و رو مي ده... نه استعداد ....اما اين چي ؟...چنان بر و رويي داده كه استغفرالله آدم دلش مي خواد مدام نگاش كنه ...
    هميشه كه به جاهاي خوب حرفش مي رسيد ...ده تا استغفرالله مي گفت و من و مي فرستاد ... پي يه استكان چايي داغ ..كه همون نخود سياه خودمونه


    خونه مون از اون خونه قديميا بود....
    سن من كه چيزي نبود 18 سال... درست 18 سال ناقابل....
    تو خانواده ما رسم بود.... يعني تو فاميل... تو محل ..دختر بايد زود ازدواج كنه.... مخصوصا اگه باباش پولدار باشه كه بدتر ...
    لاله كه تو همون 15 سالگي شوهر كرد... و رفت سر خونه زندگيش ... الانم دو تا دختر داره ...
    اين دو تا وروجكم وقتي ميان خونمون... بيا بين چه آتيشي مي سوزونن...
    ولي آقا جون به بچه هاش اصلا محل نمي ده.... اونم فقط به خاطر اينكه پسر نيستن.
    آخه تو خانواده ما همه عاشق پسرن ...آره ديگه پسر باعث آبروي خانواده... ادامه نسل در حال انقراض و باعث سر بلندي خانواده است .......
    تازه هر غلطي هم كه كرد ...كرد...اشكالي نداره كه......چرا؟.... چون پسره ....
    دختر بازي ..عياشي ..سيگار كشيدن ...اينا تازه مي شه حسنش.. چرا ؟...چون پسره ..
    اما دختر.... چرا بيشتر از ديپلم بخوني ..تو كه آخر كهنه شور مي شي....پس زر زيادي مي زني كه بري درس بخوني ...
    چي دختر فلاني رفته دانشگاه ، چه غلطا ....آخر و زمون شده به والله..
    واي اگه دختري تو محل با يه پسر ديده مي شد ..تا فردا صبحش يا دختره مي مرد يا پسره ...
    بماند كه چه حرفا پشت سرشون زده مي شد...
    هنوز نشسته بود.....صداي دست زدن و پايكوبي مهمونا راحت به گوش مي رسيد.
    ولي اون هيچي نمي شنيد ...يهو از جاش بلند شد..ترسيدم خودم و بيشتر پشت ستون قايم كردم ...آروم سرك كشيدم...
    رو زمين در حالي كه پشتش و تكيه مي داد به ديوار خشتي نشست و از جيبش يه سيگار در آورد و گذاشت رو لبش .....
    شروع كرد به گشتن كبريت يا فندك ..اما به نظر مي اومد پيداش نمي كنه ...
    دستاش يه لحظه از حركت وايساد...چشماش و با ناراحتي بست و سيگار و از روي لباش برداشت ..
    تو دستش مشت كرد و پرتش كرد طرف باغچه.
    ....همچنان مثل خيره سرا تو جام وايساده بودم و تماشاش مي كردم..
    دو تا دستم رو ستون بود و خودمم چسبيده بودم بهش ..
    خواستم دستم و جابه جا كنم كه راحت تر ببينمش ...دستم و برداشتم كه يهو برخورد كرد به يه چيزي و صداي بلندي كنار گوشم پيچيد...چشمام گشاد شد.....
    ودر حالي كه لبام و گاز مي گرفتم به ظرف افتاده كنار پام نگاه كردم..
    - تو ديگه از كجا پيدات شد ..
    با ترس به ستون نگاه كردم... كوزه رو با طناب به وسيله ميخي از ستون آويزون كرده بودن ....
    حالا به كوزه شكسته شده نگاه مي كردم ...تمام شيره داخل كوزه ريخته بود رو زمين.
    ...زود نشستم و شروع كردم به جمع كردن تيكه هاي شكسته شده ....
    -اينو ديگه كي اينجا گذاشته ....آخه جا بهتر از اينجا نبود...
    با دست تمام شيره هاي ريخته شده رو داشتم مثلا جمع مي كردم ...دستام چسبنده شده بود...احساس كردم بيني ام مي خاره......
    حين غر غركردن و جمع كردن تيكه هاي شكسته شده .... دستم و كشيدم رو بينيم ...كمي چشم چرخوندم ديدم چندتا تيكه ديگه هم جلوتر افتادن ..
    همونطور نشسته به طرف اون چند تا تيكه رفتم ...چون نشسته بودم و داشتم جلوتر مي رفتم چادر هم از رو سرم كشيده شد و افتاد كف زمين ...
    به كل فراموش كردم اينجا داشتم چيكار مي كردم ..
    به آخرين تيكه رسيدم ..دست دراز كردم كه برش دارم ..كه يه دفعه يه جفت كفش سياه و براق جلو چشمام سبز شد...
    آب دهنمو قورت دادم ...
    با دستاي شيره اي و دماغي كه حتما روش پره شيره بود سرم و آوردم بالا ...


    ​


    دست راستشو كرده بود تو جيب شلوارش و به من نگاه مي كرد .....منم كه تيكه هاي شكسته تو دستم ..هاج و واج بهش خيره شده بودم ....كه يهو از جام پريدم ...
    زبونم بند امده بود..
    - س.س.سلام.
    آب شيره از بين تيكه هاي شكسته شده مي چكيد و تمام لباسم و شيره اي كرده بود...
    با ترس و چشماي گشاد شده بهش خيره بودم ...و اونم در كمال آرامش داشت به اين خلقت عجيب غريب خدا نگاه مي كرد....
    تازه يادم افتاد كه كيه و من نبايد اينجا باشم ..تيكه ها رو از دستم ول كردم ....كه با صداي محكمي به زمين خوردن و تيكه تيكه تر شدن.
    با ترس و لرز از دهنم پرید:
    -ببخشيد.
    و با تمام قدرت به سمت راهرويي كه ازش آمده بودم دويدم ...وسط راهرو يادم افتاد چادر سرم نيست ...بدو بدو برگشتم تا چادرم و بردارم ....كه باز ديدمش ..چادر تو دستش بود....
    - من فردا شب.....شب اول قبرمه .....مي دونم... مي دونم ....
    بدون توجه به نگاههاش .....چادر و از دستش كشيدم و به طرف راهرو دويدم .....
    اينطوري نمي تونستم برم تو عروسي ....چادرو رو سرم كشيدم و قبل از اينكه ديده بشم از در حياط زدم بيرون و به طرف خونمون دويدم ..كه لباسام و عوض كنم ....تمام راه رو دويده بودم و داشتم نفس نفس مي زدم ..به در خونمون رسيدم ....
    -بخشكي شانس يه كليد هم ندارم ....
    اينم از مزيتاي دختر بودن بود ...دختر و چه به كليد داشتن ...
    مي دونستم كسي خونه نيست چند بار در رو تكون دادم كه معجزه اي رخ بده و در باز بشه .....اما دريغ از يه تكون ناچيز.
    -نه خدا جون..... تو هم مي خواي ادبم كني به دادم برس ....
    به دو طرف كوچه نگاه كردم كسي نبود..خوشبختانه همه براي جشن عروسي دختر حاج فتاح رفته بودن ...كمتر كسي تو كوچه ديده مي شد.
    - هدی جون چاره اي نداري....... براي حفظ آبروي دخترا اين اولين قدمه....
    چادر رو دور كمرم جمع كردم و محكم بستمش... دستاي چسبناكم رو ، رو ديوار كشيدم كه كمي خاكي بشن ... حداقل انقدر چسبنده نباشه ..كمي هم تو اين كار موفق بودم ..... از در فاصله گرفتم..... دستام و بهم مالوندم ..
    در خونمون از اون در بزرگا بود...... منو هميشه ياد دروازه هاي كاروانسرا ها مي انداخت ..البته نه به بزرگي اون ولي بي شباهتم نبود..سليقه آقا جون بود ديگه ..
    پام و رو دستگيره بزرگ در گذاشتم و با دستام برجستگی های تزئینی در رو گرفتم و خودم و كشيدم بالا ...حالا بين زمين و هوا بودم.....
    دوباره دو طرف كوچه رو ديدم كسي نبود..نفسي كشيدم و باز رفتم بالا ....به لبه ديوار رسيدم ...نفس كم آورده بودم ....
    پاهام طرف كوچه و نصف بدنمم طرف حياط ..مي خواستم پاي راستم و بكشم بالا ... تا بتونم راحت برم....
    -نيفتي.
    -يا قمر بني هاشم ...اين صداي كيه؟ ...همونطور خم شده و در حال جون دادن....برگشتم ببينم كيه...
    قلبم آمد تو دهنم.....( نه ..مرگ مادرت از اينجا برو .....)
    -پاتو بكش بالا الان مي افتي.
    تو دلم ممنون نه اينكه كله خرم حاليم نيست بايد پام و بكشم بالا ...... عقل كل دارم همين غلط و مي كنم ..
    اما چادر و چون محكم دور خودم بسته بودم ....نمي تونستم پام و تكون بدم.... هي پام وسط راه كم مي آورد ..عاجزي از سر و صورتم مي باريد ....
    اين اولين بارم نبود ......كه از اين كارا مي كردم......ولي اولين باري بود كه داشتم كم مي آوردم ....هر وقت که دزدکی با الهه به بازار می رفتیم کار همین بود..... قایمکی از در بالا می رفتم و با کمک درخت توت تو حیاط خودم و می رسوندم به اتاقم ....چند بارم خانوم جون مچم و گرفته بود..ولی شانس اورده بودم که به اقا جون چیزی نگفته بود ...
    برگشتم و بهش نگاه كردم ....
    به دو طرف كوچه نگاه كرد... كتش و در آورد و پرتش كرد داخل حياط ... مثل من از در آمد بالا و خودش و كشيد بالا ....خيلي راحت به لبه ديوار رسيد ...نگامون بهم افتاد...
    -مگه در و ازت گرفتن ؟
    پريد تو حياط ....
    برگشت طرفم.
    -نردبونتون كجاست ..؟
    با دست به گوشه حياط اشاره كردم ....سريع نردبون و آورد ....
    به ديوار تكيه داد و خودش آمد بالا ....
    -مي توني خودتو بكشي بالا ...؟
    سرم و تكون دادم ..
    -يكم تلاش كن ...
    حرصم در آمد....
    -مي تونستم كه تا كي اين كار و كرده بودم ..
    پس ببخش راهي جز اين ندارم ...
    فكر كردم مي خواد بازوهامو بگير
    داد زدم:
    -......نـــــــــــــــــــــ ـه
    -چته؟
    تو نامحرمي نمي توني به من دست بزني ..
    يه لحظه گنگ نگام كرد ..
    -اما من كه...
    ادامه نداد...بعد از کمی مکث:
    -يعني مي خواي تا صبح اينجا آويزون باشي؟
    -درست حرف بزن.
    نفسش و داد بيرون ..
    -خوب چيكار كنم؟
    -نمي دونم ...
    -تو كه نمي دوني چرا نمي ذاري من كارم و بكنم؟ ...
    -هر كاري مي خواي بكني بكن.. ولي به من دست نزن ...
    -مي دوني الان يكي از اينجا رد بشه چي مي شه ...
    - گفتم که فقط به من دست نزن ....
    خيلی خوب من مي رم تو هم هر كاري كه دلت خواست بكن ...
    رفت پايين كتش و از روي زمين برداشت كمي تكونش داد ..و به طرف در رفت.
    -كجا؟
    کلافه سرش و به سمت من چرخوند.
    -چيه؟..... كمك كه نمي خواي ....نمي ذاريم برم ...؟
    -من كي نذاشتم بري....برو ..چه خودشم تحويل مي گيره.
    -خيلي زبونت درازه ....
    بهش زبون درازي كردم و با تمسخر:
    -بگو ماشالله.
    سرش و با تاسف تكون داد و به طرف در حركت كرد.
    اگر ولم می کرد و می رفت بد بخت می شدم..فقط کافی بود یه نفر من و تو این وضعیت می دید ...پس ناچار شدم صداش کنم:
    -هوي من اينجا چيكار كنم ..خسته شدم ....
    سرش و آورد بالا:
    -نه تنها زبونت درازه .....خيلي ام بي ادبي.
    جوابش و ندادم..دختر بي ادبي نبودم ..اما براي ايني كه اينجا بود ارزش قائل نبودم.... فقط به خاطر گفته هاي ديگران.
    كمي نگام كرد ...معلوم بود خنده اش گرفته.
    كتش و پرت كرد رو سكوي كنار در ...و از نردبون آمد بالا....كسي ازطرف كوچه متوجه حضورش نمي شد ..چون زياد بالا نيومده بود.

    شاخه درخت توت رو کشید سمتم..
    -سعی کن اینو بگیری و خودت و بکشی بالا ...
    واقعا جونی تو تنم نمونده بود ...دست دراز کردم...
    سر شاخه رو گرفتم ....نمی دونم چرا آنقدر خسته شده بودم ...
    تلاش کردم خودم و بکشم بالا ...اما پاهام آویزون بود و نمی تونستم تکون بخورم ...
    تو آخرین لحظه دست دیگه ام رو بلند کردم که شاخه رو بگیرم ولی ....
    اون یکی دستمم از شاخه جدا شد و بدنم کشیده شد به سمت کوچه ...
    تنها كلمه اي كه اون موقع مي تونست از حنجره طلايم بزنه بيرون:
    -یا جده سادات........خودت بهم رحم كن.
    سریع خودش و کشید بالا و چنگ انداخت به بازوهام ....
    - تو رو خدا نذار بيفتم.....
    عرق سردي كه رو پيشونيم بود...خبر از زجري بود كه داشتم مي كشيدم ...
    اون بيچاره هم بدتر از من .....هم مي خواست ديده نشه هم من و نگه داره ....تمام صورتش قرمز شده بود ....
    سعي كرد يه كم بياد بالاتر ..كه من كشيده شدم به سمت پايين.
    داد زدم:
    - ولم نكن ديوونه.... الان مي افتم كف كوچه.
    چشماش و بست و من و با تمام قدرت كشيد به سمت خودش ..
    چشمام و بسته بودم ....اولين باري بود كه يه مرد نامحرم بهم دست مي زد...
    قلبم كه داشت ركورد مي زد .
    (بايد تعداد ضربان قلبمو تو كتاب ثبت ركوردا ( گينس ) ثبت كنم ...)
    كمي كه من و كشيد بالا تونستم پام و بيارم رو ديوار و راحت خودم و جمع جور كنم ..
    سرم پايين بود ..
    - ديگه ولم كن ..
    سريع از من جدا شد .....
    و رفت پايين منم آروم رفتم پايين ....
    از خجالت قرمز كرده بودم... چادر و از دور كمرم باز كردم ...و آوردم بالا که رو سرم بندازم ....
    برگشتم طرفش.....ديدم وايساده و من و نگاه مي كنه.
    - خوب برو ديگه.
    كتش و از روي زمين برداشت ....
    به طرف در رفت ...ولي يهو ايستاد.
    كتش و رو سكوي كنار در گذاشت و برگشت تو حياط....
    به خاطر حرفايي كه دربارش مي زدن ازش ترسیدم....
    ياد خديجه افتادم:
    -آره بابا من كه نديدم ولي از يه منبعي كه مو لا درزش نمي ره شنيدم .....خيلي نامرده... به دختر مردمم رحم نكرد...بي شرف با آبروي دختره بازي كرد......مي دونسته كي ها تو خونه تنهاست...
    - چرا نمي ري برو ديگه ..چيكار داري؟
    می تونست راحت ترس و تو چشمام بخونه ....به سمت نردبون رفت و برگردوندش سرجاش ......
    بازم حرف خديجه ...
    يه مار خوش خط و خاليه كه نگو....اول آنقدر با احترام با طرف برخورد مي كنه كه حسابي طرف خام ميشه ...بعدم اون نیش وا موندش و مي زنه ....
    كتش و برداشت خواست در و باز كنه که باز به طرفم برگشت .......نگراني اينكه كسي بياد و يا اينكه بخواد بلايي سرم بياره ...نفسم و بند مي آورد.
    نزديك بود اشكم در بياد ..
    - برو ديگه مگه كري؟ چيه هي بر و بر من و نگاه مي كني؟
    ...چيه منتظر طعمه اي ....؟
    انقدر آدم بي آبرو كردي بس نيست.....
    بايد منم يكي از اونا باشم ...برو بيرون كثافت ..... بي آبرو ...
    دستام و مشت كرده بودم و با نفرت هر چه تمام بهش مي توپيدم...
    اما حتي يه اخمم به گوشه لبش نياورد ...
    نمي خواستم اين حرفا رو بهش بزنم ولي ترس كه اين چيزا حاليش نيست .....
    آروم به طرفم داشت مي اومد....
    - اي خدا......هدی مي مردي اون چاك بد مصب و مي بستي... ببين وحشيش كردي.... الانه كه كار دستت بده ...
    از ترس پاهام سست شد و رو زمين نشستم ..حالا بالاي سرم بود...
    دستام و گذاشتم رو صورتم و شروع كردم به گريه ..
    - تو رو به قرآن قسمت مي دم باهام كاري نداشته باشي ...
    غلط كردم هر چي گفتم ...با من كاري نداشته باش ...اصلا به من چه که تا حالا چيكار مي كردي و چيكارا مي كني ...
    - تو رو خدا من هنوز بچه ام ..صدتا آرزو دارم ...
    با صداي بلند زدم زير گريه ... كه صداي بسته شدن در آمد ..
    دستام و از جلوي چشام برداشتم ..اون رفته بود ..نفسم و با راحتي دادم بيرون ..چشمم خورد به گردنبند سنگينم كه كنارم گذاشته بود..
    دست كشيدم به گردنم .....زنجيرش پاره شده بود .....گردنبند و آوردم بالا... لا به لاي زنجير و كمي روي پلاك شيره اي شده بود...
    نكنه اون موقع از گردنم افتاده .
    اين چرا يهو رفت ....
    به در بسته نگاه كردم........ با پشت دست اشكام و پاك كردم و تا مي تونستم تو دلم به خديجه بد و بيراه گفتم كه با حرفاش ترس و انداخته بود به جونم ....
    اما كمي احساس غرور مي كردم..
    فكر مي كردم با ايستادگي و مقاومتم جلوي يه آدم خطرناك و گرفتم و اون در برابرم نتونسته كاري كنه ....و خلع سلاح شده ( زهي خيال باطل )
    از روي زمين بلند شدم .....وارد خونه شدم ....
    ديگه اين لباس ...برام لباس نمي شد ....دستام و زير آب گرفتم ..
    به آينه نگاه كردم ..لحظه كشيدن من و به طرف خودش به ياد آوردم ..گر گرفتم..
    - اگه كسي ما رو مي ديد چي؟ نكنه كسي ما رو ديده باشه.
    آخ اگه آقا جون بفهمه سرم و بدون بسمل دم حوض مي بره..آب دهنم و قورت دادم..
    آقا جون خيلي بد اخلاق بود .... يادم نمي اومد حتي يه بار تنها باهاش حرف زده باشم..
    اين هميشه خانوم جون بود كه از طرف بچه ها باهاش حرف مي زد ..البته حرفامون كه نه...خواسته ها و نيازي ماديمون ...
    اونم به صلاح ديد خانوم جون ..
    وگرنه 70 درصد خواسته هامون هم به گوش آقا جون نمي رسيد ...
    باز يادش افتادم..
    - پسره پرو چه خيره خيره هم به من نگاه مي كرد...
    به چهره خودم تو آينه نگاه كردم دستم و گذاشتم زير چونم و به چپ و راست صورتم و حركت دادم...
    -حالا خيلي حوري بهشتي هستي كه فكر مي كني بهت خيره شده ...
    سرم و در حالي كه لبام و كج و كوله مي كردم از تاسف براي خودم تكون دادم...دو تا مشت آب زدم به صورتم ....
    از كمد يه دست لباس برداشتم و مشغول پوشيدن شدم..
    هنوز بهش فكر مي كردم ....يهو عين ديونه ها بلند زدم زیر خنده ..... و يهو خندم و قطع كردم ....
    -خوب كه چي اونم يه آدمه ديگه.... مثل بقيه آدما ....
    فقط يكم ..يكم ...نامرده ....البته يكمم در عين نامردي خوشگله ....نه خوشگل چيه ..همه هم اينو بت كردن ..كجاش خوشگله ..
    -هدی خره ...آدم كه به يه پسر سفيد رو چشم سياه ...خوش هيكل با موهاي مشکی نمي گه خوشگله ..
    خاك تو سرت با اين سليقه ات ..بگذريم اون...يه نامرده ...
    آره يه نامرد....ديگه كلمه اي در خور وجودش پيدا نمي كنم كه بگم...
    آره اون يه نامرده كه من حقش و درست گذاشتم كف دستش ....
    حتي نفهميد چطوري ضربه فنيش كردم....
    آفرين هدی تو مايه افتخار اين محلي ..حيف كه كسي قدرت و نمي دونه..حي
    ​


    چادرم و سرم كردم ...در حال بستن در به دو طرف كوچه نگاه كردم ....هنوز نگران اين بودم كه كسي ما رو ديده باشه ....
    با قدماي شل به طرف خونه حاج فتاح رفتم ...
    تا خانوم جون من و ديد به طرفم آمد و زود من و كشيد زير يكي از درختاي حياط و تا مي تونست گوشم و پيچوند ( احتمالا 360 درجه اي چرخوند )...
    -آخ آخ...
    خانوم جون - باز سرتو انداختي پايين كجا رفتي؟
    -خانوم جون تو رو خدا ولم کن..... آي گوشم و كندي.
    خانوم جون -مگه بهت نگفتم يه امشبي رو مثل خانوما رفتار كن و ور دستم بمون؟
    -حالا مگه چي شده خانوم جون...؟
    خانوم جون - امشب آنقدر به اين اون گفتم همين اطرافي كه همه شك كردن که اصلا تو عروسي باشي.
    - خوب به من چيكار دارن ...؟
    خانوم جون - هدی نمي فهمي يا خودت و زدي به خريت دختر؟
    خانوم محبي از سر شب همش حالت و مي پرسه می خواست دو كلام با عروس آينده اش حرف بزنه.
    -چي عروس آينده اش؟
    حالا كي هست اين عروس [​IMG] اينده؟
    خانوم جون - هدی باز خودت و زدي تو كوچه لودگي؟
    - خانوم جون تو رو خدا با من از اين شوخيا نكن.
    چادر رو سرم كشيدم و خواستم از كنارش رد بشم ..بازوم و محكم گرفت و به طرف خودش كشيد ..
    - واي خانوم جون بهم بگي وایسا....به جون اوني كه دوسش داري وايميستم....ديگه چرا انقدر بازوم و فشار مي دي...
    خانوم جون - الان باهام مي ريم پيش خانوم محبي.
    با اخم لبام و جمع كردم و به ابروهام حالت دادم كه مثلا اخم كردم.
    -نمي خوام بيام.
    خانوم جون - بي خود... حرف نزن ..آقات ديگه حرفاشون و زدن ..كار تموم شده ..آخر هفته ميان.
    - چي ...يعني همه ي اين حرفا واقعي بود؟
    خانوم جون - نه خاله بازي بود ..پس چي.
    - ولي من كه پسره رو نديدم .... نمي دونم كي هست ..اصلا من ازشش خوشم مياد يا نه .
    خانوم جون - تو هنوز نفهميدي هر چي آقات بگه همونه ؟
    لاله رو نديدي .....مثل دختراي حرف گوش كن هرچي آقات گفت ..گفت چشم... الانم از زندگيشم راضيه.
    -بايدم راضي باشه ..نباشه هم مجبور باشه با دوتا بچه ديگه وقت نمي كنه به راضی بودن يا نبودن فكر كنه ...
    خانوم جون - هدی كاري نكن رسيده ايم خونه گلايت و به آقات بكنم ...
    ساكت شدم و خانوم جون دستم و كشيد و به طرف يكي از اتاق ها رفتيم ...هنوز بازوم تو دست خانوم جون بود كه چشمم بهش افتاد...بهم نگاه مي كرد ...
    بهش چشم غره رفتم ...خواستم براش زبون در بيارم ولي تو اين جمعيت نمي شد ..پس روم و كردم يه طرف ديگه ...
    احساس مي كردم به يه طلا فروشي متحرك آمدم ...زنا آنقدر از خودشون طلا آويزون كرده بودن كه هر كدوم براي خودشون يه طلا فروشي سیار بودن ...
    چطور با اين وزنه ها راه مي رن ....بيچاره شوهراشون..چقدر كيسه هاشون بايد تا الان شل كرده باشن.
    خانوم محبي رو قبلا تو خونه فاطمه خانوم كه دوره قرآن گذاشته بود....ديده بودم .....چهره اش مهربون بود....اينم يه چند كيلويي از خودش آويزون كرده بود.....
    خانوم محبي تا ما رو ديد لبخندي زد....اما حتي به خودشم يه زحمت نداد كه كمي تكون بخوره.
    انگار داشتن كنيز زر خريدش و براش مي بردن و اونم با سر خوشي به كنيزش نگاه مي كرد...
    خانوم جون - خانوم محبي اينم هدی جون!
    -به به هدی خانوم ...حال شما ..فكر مي كرديم ديگه امشب نتونيم شما رو ببينيم ...
    فقط لبخند زدم كه خانوم جون با دست به پشتم زد كه بنال و سلام كن .
    -سلام.
    -سلام به روي ماهت عروس گلم ...
    (در اين سن عقل حاكم نيست و فقط حرفاي كه به سر زبونت مياد بيشتر حكمراني مي كنه)
    -من كه عروستون نيستم .
    خنده از روي لباش ماسيد و آروم به مادرم نگاه كرد...
    با نگاهي كه خانوم جون بهم كرد ياد كمربند آقاجون افتادم ....
    هول کردم .
    -با اجازتون بچه ها منتظر من هستن.
    و بدون كوچكترين حرفي از اتاق زدم بيرون ....
    در حال در آوردن ادای خانوم محبی:
    -عروسم... عروس گلم..حالا پسرت كي هست..
    اين آقاجونم مي ره عتيقه پيدا مي كنه .....حتما پسرش از اين سوسولايي كه به زور دماغشون و مي كشن بالا ...براي هر كاريشم بايد با مامانش صلاح و مشورت كنه .....
    مامانی بايد برم توالت... آخه مي دوني كه جیش دارم ......اونم چند كيلو.
    يه دونه محكم زدم كف سرم به خاطر بخت واقبال بلندم ....
    تا سرم و آوردم بالا بازم چشمم خورد بهش ...
    -اي خدا كرمت شكر اين چه شبيه دیگه.... از اين ور خلاص مي شم مي افتم گير این يكي... از اين يكي راحت مي شم بازم..ای خدا ......سريع خودم و به اتاق دخترا رسوندم ...
    الهه- هدی هدی كجايي ؟.....بيا كه بدون تو مزه نداره ....
    - چرا انقدر اينجا سوته كوره ..بابا عروسيه دست مريم و ساناز و الهه رو گرفتم و كشيدم وسط.
    -حالا دست دست .....دست...
    امشب چه شبی است ، شب مراد است لابد
    این خونه همه اش.... غرق چراغ است لابد
    این آقا داماد که همه اش قشنگه ...فوکلش راه به راه تو طرحه
    چقدر ساده است لابد
    عروسیه شاهانه....
    لابد مبارکش بادا
    جشن بزرگونه
    لابد مبارکش بادا
    عروس چقد قشنگه
    آره جون عمه ام ....خیلی قشنگه
    لابد مبارکش بادا
    داماد عجب *** بودا
    لابد مبارکش بودا
    بادا بادا مبارک بادا
    یکی منو بگیره بادا
    همه از خنده در حال ترکیدن بودن
    با مسخره بازياي من و خنده هاي بچه ها تمام اتفاقا و برخوردم با خانوم محبي را فراموش كردم ...
    آخر شب همراه خانوم جون برگشتيم خونه....آقا جون زودتر از ما برگشته بود ....
    وقتي چشمم به ديوار خونه افتاد..باز تنگي نفس گرفتم ..
    با خودم گفتم خدايا ....كسي ما رو نديده باشه ..
    آقاجون طبق معمول رو مبل خودش نشسته بود و روزنامه مي خوند..
    معلوم نيست چي توش مي نويسند كه آقاجون هر شب و هر روز روزنامه مي خونه..
    خواستم برم اتاقم..
    آقاجون - خانوم با خانوم محبي حرف زدي؟
    خانوم جون- بله آقا...قرار شد آخر هفته بيان ...
    آقاجون روزنامه رو ورق زد و عينكش و با انگشت اشاره كشيد بالا ....حاج محمودي كه خيلي از پسرش تعريف مي كنه، ميگه تحصيل كرده و كاريه.
    خانوم جون- آقا انتخاب شما هميشه درسته... بايدم همين طور باشه.
    چي چي رو كه درسته... پس من چي؟.... من نمكدونم ...نه بابا نمكدونم ارزشش بيشتر از منه....لابد من زيادي تو اين خونه مفت خورم كه كسي آدم حسابم نمي كنه.
    آقام با حرفای خانوم جون انگار قدرتش بيشتر شد و با خيال راحت تري به روزنامه خوندش ادامه داد...حتي يه نظر كوچيكم ازم نپرسيد ....
    نمي دونستم اين پسره اسمش چيه ..فقط مي دونستم ازش متنفرم......لابد خيلي پولدارن كه آقاجون دنبال اينكه هر چه زودتر اين وصلت سر بگيره ...و منو.... اين وصله ناجور و بچسبونه به پولاشون.
    خانوم جون رفت طرف آشپزخونه منم دنبالش.
    -خانوم جون من نمي خوام هنوز بچه ام.
    خانوم جون- بچه اي؟............. 18 سالته .....لاله زودتر از تو شوهر كرد ازش ياد بگير الانم دوتا بچه داره..
    -من اون نيستم من نمي خوام مثل اون زندگي كنم ..
    خانوم جون به طرفم برگشت....آقات به صلاحت فكر مي كنه مي خواد خوشبخت بشي اين پسره مهندسه ...با سواده ..زمين و زمان به اسمش قسم مي خورن آنوقت توي ورپريده مي گي نمي خوايش.
    -آره من از كسي كه خوشم نياد نمي خوامش...
    خانوم جون- اين حرفا رو پيش آقاجونت نزني ها ...از من گفتن، من كه كاري ندارم ..خود داني حوصله در افتادن با آقات و ندارم...
    -من نمي خوامش، نمي خوامش، نمي خوامش ....
    خانوم جون- خوب شما بي جا مي كني .....هنوز بچه اي نمي فهمي چي به صلاحته.
    -بفرما شما هم بهم ميگي بچه اي.... بعد براي چي بايد شوهر كنم؟
    خانوم جون- براي شوهر كردن بچه نيستي من 12 سالم بود زن آقات شدم .....ولي عقلت براي تصميم گيري بچه است. پس حرف زيادي نزن برو ...آخر هفته ميان ...خدارو چه ديدي شايد پسر رو ديدي و ازش خوشت آمد... شايدم اون از تو خوشش نياد.
    -هه يعني اون بخت برگشته ام حق تصميم گيري داره.
    سيني چايي رو به دستم داد.
    خانوم جون - اينو ببر براي آقات .....آنقدر هم حرف نزن.
    ***
    خم شدم و سيني چايي رو جلوي آقا جون گرفتم ....
    هميشه اخمو ...كم حرف .....جرات حرف زدن باهاش و هيچ وقت نداشتم ....چيزي نگفت استكان چايي رو برداشت.
    راست شدم كه برگردم اشپزخونه.
    -هدي!
    قلبم آمد تو دهنم نكنه كسي چيزي بهش گفته باشه.....
    -خودت كه فهميدي آخر هفته ميان براي خواستگاري ..از اين به بعد بهتره مثل خانوما رفتاركني.
    مي خواستم جيغ بزنم ......اما قدرتشو نداشتم .....
    -مسعود پسر خوبيه.
    اوه اسمش مسعوده.
    -توام سعي كن دختر خوبي باشي ......
    هستم كيه كه باور كنه.
    -آقا جون، من...
    با حرفم آقا جون نگاش و بهم دوخت.
    -من...
    -تو چي ...؟
    صدام مي لرزيد.
    به زور و در حالي كه سرم پايين بود:
    - به نظرتون برای من يكم زود نيست؟
    با اين حرفم به آقاجون نمي دونم برق چند فاز وصل كردم كه از جاش بلند شد و چند قدم به طرفم آمد...
    -تو چي گفتي ....؟
    صدام در نمي اومد...
    -گفتم چي گفتي ؟
    ....
    چشمام و بستم.
    -هيچي آقاجون.
    -وقتي با من حرف مي زني به چشام نگاه كن ..حرفي هم كه زدي رو تكرار كن ...
    -گفتم تكرار كن .....
    -گفتم من هنوز بچـــــــ
    كه صداي سوت زنگ دم گوشم نواخته شد.....
    با ناباوري دستم و گذاشتم دم گوشم ..چشام پر از حلقه اشك شد.
    -خيلي بهت رو دادم ....اگه زودتر از اينا شوهرت داده بودم الان دوتا بچه ام تو بغلت بود از اين بلبل زبوني ها نمي كردي ...و آنقدر راحت جلوي من حرف نمي زدي.
    اشكم در آمد.
    تا آخر اين ماه عروسيته ..ديگه هم نبينم از اين حرفا بزني ..... حالا از جلوي چشام برو گم شو ..

    ​

    با چشاي گريون و در حالي كه دستم رو صورتم بود به طرف اتاقم دويدم ....
    اين چه قانوني بود كه من بايد ازش پيروي مي كردم ..به چه حقي ديگران تو زندگي من دخالت مي كردند .....
    افكاراي مختلفي تو ذهنم نقش مي بست..از زمين و زمان متنفر بودم ..حتي مي خواستم خودم و بكشم تا تو مراسم آخر هفته حاضر نشم....
    خيلي آرزو ها داشتم ....اما با اين ازدواج مي دونستم به هيچ كدومشون نمي رسم ...
    و بايد همه رو تو دفتر خاطرات ذهنم فقط ثبت كنم و روزي هزار بار به يادشون حسرت بخورم .....
    با خواهرم زياد صميمي نبودم ..اون كه سني نداشت از پيشم رفت.
    پس هيچ وقت ما دو تا خواهر وقت نكرديم از رازهامون با هم حرف بزنيم يا درد و دل كنيم ...
    تنها كسي كه باهاش خيلي صميمي بود الهه بود....از كوچيكي با هم بوديم ..اونم به لطف خانواده ها كه هميشه تو خونه هم رفت آمد داشتيم...
    الهه- ديديش؟
    -نه.
    الهه- دربارش چي؟ چيزي مي دوني؟
    -بگم هيچي، باورت مي شه؟
    الهه- آره اگه مي گفتي مي دونم از تعجب شاخ در مي آوردم.
    -مي دوني فكر مي كنم از بودن من تو اون خونه خيلي عذاب مي كشن.
    الهه- اين حرف و نزن آقات ديده موردِ خوبيه....... حيف از دست بره.
    -به جون تو الهه ...من آقامو ميشناسم ..حتما خودش پيشنهاد داده...وگرنه كه تا الان چرا از اين حرفا نبود ....اين همه هم خانوم محبي رو ديده بودم ...
    هيچ وقت هم، بهم نمي گفت عروسم..نمي دونم چي بينشون گذشته كه حالا ياد من افتادند.
    الهه- حالا مي خواي چيكار كني؟
    -نمي دونم.
    دوتايي رو زمين و در حالي كه به ديوار پشتي آبخوري تكيه داده بوديم و پاهامون و دراز كرده بوديم با هم حرف مي زديم...زانوهام و بالا آوردم.
    الهه نفسش و داد بيرون ...يه تيكه سنگ و پرت كرد تو باغچه حياط مدرسه..
    الهه- حيف شد مي خواستيم با هم براي كنكور درس بخونيم ...
    سرم و گذاشتم رو زانوهام و همراه گوش كردن به حرفاي الهه، به چهره ي خيالي مسعود كه نديده بودم فكر كردم ...
    الهه- من مي خواستم معلم بشم تو هم مي خواستي خانوم دكتر …
    دينگ دينگ خانوم دكتر هدي قرباني به بخش آشپزخانه.
    دينگ دينگ خانوم دكتر هدي قرباني به بخش كهنه شويي و بچه داري ....
    - اي اون دهنت و كاه گل بگيرن كه آنقدر زر مفت مي زني و با خنده افتادم دنبالش ....
    بيچاره الهه اونم وضع بهتري از من نداشت ...و هر بار كه فاميل يا دوستاني به خونشون مي رفت هزار بار تنش مي لرزيد كه نكنه اين بار رفتنيه ...اما خدا رو شكر هر بار پدرش به خاطر موردي طرف و رد مي كرد..پدرش بيش از اندازه دم دمي مزاج بود

    ...فاصله دبيرستان تا خونمون كمي زياد بود........ و به همت من و الهه...... خانواده ها راضي شده بودند كه من و اون اين مسافت و هر روز طي كنيم.
    البته به شرطها و شروطها ..
    كه تمامي اين شرايط توي قرارداد نامه لفظيه واجب الاجرايي قيد شده بود.
    يك:
    راس ساعت بايد توي خونه باشيم.
    دو:
    مثل بچه گربه هاي ملوس... سرمون و مي اندازيم پايين و راست مي ريم مدرسه و راست مي آیم خونه..
    سه:
    حق خريد در راه مدرسه به هيچ عنوان... حتي اگر آسمون به زمين و زمين نعوذ بالله بره آسمون نداريم ...
    چهار:
    حق جمع كردن چادر زير دست را نداشته...چادر بايد كاملا ايستاده باشد...تا هيچ جايي از بدنتان ديده نشود.
    مقنعه بايد كاملا روي پيشاني را بگيرد... و براي محكم كاري چادر را نيز روي آن مي كشيم ....در ضمن بلندي مانتو بايد تا مچ پا باشد.
    پنج:
    كفش ها نبايد پاشنه بلند باشند ..از پوشيدن رنگ هاي شاد معذوريم ...هرهر و كركر مطلقا ممنوع...
    شش:
    در صورت متلك انداختن از سوي جنس مخالف به هيچ عنوان سر را بالا نبرده و فقط سرعت قدم ها را افزايش مي دهيم.... تا از محل حادثه متواري گرديم..
    هفت:
    در صورت مريض بودن هر كدوم از ما ....آن ديگري هم .....يا بايد به مدرسه نرود و يا اگر رفت.... بايد با يكي از اولياي عزيزش كه بيشتر همان مامانشان است برود و لا غير ....
    هشت:
    شما نياز به دانشگاه و كنكور نداريد ....چون قرار است به شغل شريف كهنه شوري روي آوريد ..
    پس رفتن سر كلاسهاي كنكور و تقويتي كاملا ملغاست و در صورت اصرار بيش از حد از رفتن ما به مدرسه نيز جلوگيري به عمل خواهد آمد....
    (در حال رفتن به مدرسه)
    الهه- مي گم اين آقا مسعودت برادر ديگه اي نداره؟
    - نمي دونم... چطور؟
    الهه- خوب اگه داشته باشه ..اونوقت منو تو ....مي تونيم جاري هم بشيم...مي دوني چقدر كيف داره خره .......
    بعد از كمي خنديدن ادامه داد:
    -لا اقل اونجا ديگه تنها نيستيم........نه مرگ من ..بلاخره تو اين زندگي حسرت بارم ....يه بارم كه شده ..مخم خوب كار كرد ..نه ؟
    -نه مثل اينكه تو بدت نمياد مزه شوهر بره زير دندونات؟
    الهه- خوب تو اگه شوهر كني چرا كه نه..... خيليم خوبه.
    -الهه؟!
    با چشماي خندون به طرفم برگشت.
    -من شوهر نمي كنم.
    الهه- عزيز دلم... اينو به آقات بگو.
    -آقام؟......فكر نكنم هيچ وقت بتونم بهش بگم


    ​