1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان « عشق و عطش»

شروع موضوع توسط karbalaee mohammad ‏12/9/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/12
    ارسال ها:
    8,510
    تشکر شده:
    4,973
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    دانشجو نرم افزار
    به آرامی گفتم: «چه عاشق پیشه! چه دستاویزها که برای عاشق شدن نمی یافتید! علامتها و اشاره هایی که مفاهیمشان را از دست داده اند. همانطور که گفتید، همه ی دغدغه ی ما زنده ماندن و زندگی کردن است. نه عاشق شدن و عاشق ماندن!»
    پیرزن نالید: «زندگی کردن فقط زنده ماندن و جور کردن سور و ساطش نیست. زندگی کردن یعنی حیات و شادابی روح و آن زمان که خوشبختی، به راستی زندگی می کنی و معنای خوشبختی دریافتن عشق حقیقی است! عشقی که تو را به شکوه می رساند و حکماً همیشه آن چیزی نیست که تو باورش داری، بلکه نیاز شریفی است که از قلبی پاک برخاسته و به جانی محتاج می نشیند!»
    احساس می کردم که با من حرف نمی زند، بلکه خاطره های گذشته اش را مرور می کند. خاطره هایی را که موجب شناخت بیشتر و پختگیش شده بود. خاطره هایی که هر با با دیدن عکس های آلبوم قدیمیش در او زنده شده و دگرگونش می کردند. فرصت مناسبی دست داده بود تا ماه بانو، بانوی خیال انگیزی که همه ی حواسم را به خود معطوف داشته بود را بهتر بشناسم، ماه بانویی که از تکرار اسمش دچار احساسی غریب و ناشناخته می شدم! انگار چیزی ما را به هم پیود می داد! همان نطقه ی مشترکی که او یافته و حالا نیز مرا مقابل هم صحبتی با خویش می دید. در شگفت بودم چرا هیچ وقت عکس های آلبومش را به کسی نشان نمی داد و به عکس بیشتر سالمندان آن آسایشگاه، با به نمایش گذاشتن عکس های جوانیش به ایامی که در او به سرزندگی و نیرو گذشته بود، نمی بالید!
    پاهایش را قدری از نیمکت سنگی باغ جدا کرد و آنها را روی هم انداخت. حالا ساق پاهایش را بهتر می دیدم. ستون پاها تراشیده و بی نقص بودند! آه که چقدر دلم می خواست عکسی از جوانی آن پیرزن موزون می دیدم ! پیرزنی که از کت و دامن فلانل خاکستریش، بر عکس ژاکت بافتنی کهنه ی مادربزرگم که همیشه بوی گلاب و نفتالین مانده می داد، بوی تجمل و اشرافیت خاصی برمی خاست!
    بدون تأمل گفتم: «کاش عکسی از جوانیتان نشانم می دادید! مطمئنم که خیلی هم زیبا و برازنده بوده اید. زیبای عاشق پیشه وسوسه گری که زندگیش سراسر غوغا و هیاهو بوده!» بی آنکه بخندد یا حالت چهره اش عوض شود، پرسید: «چرا هیاهو؟!»
    با اطمینان گفتم: « خوب برای اینکه هر که خوشگل تر باشد، دردسرهایش هم بیشتر است! اگر خودش بی اعتنا باشد، دیگران دست از سرش بر نمی دارند. و اما این آلبوم! باید خیلی باریتان عزیز باشد، آنقدر که بیشتر اوقاتتان به ورق زدن و تماشای عکس هایش می گذرد!»
    بی درنگ گفت: «خوب معلوم است! همه ی خاطره های جوانیم، چه تلخ و چه شیرین در آن ثبت شده. وقتی که به عکس هایش نگاه می کنم، انگار بار دیگر آن روزها با همه ی حوادث و هیجاناتش برایم زنده می شوند. اینگونه تحمل روزهای ملال انگیز کهولت آسانت تر است!»
    آلبوم را به سینه اش چسباند و به دوردست ها خیره ماند. انگار گنج گرانبهایش با تماشای دیگران از دست می رفت و تمام می شد. من به فراست می دانستم که عزیزترین گنجینه ی زندگیش تنها همان آلبوم کهنه و قدیمی است که به هیچ کس تا آن روز اجازه ی رؤیتش را نداده بود!
    به آرامی و طمأنینه، آلبوم را روی پاهایش گذاشت. مردد بود، اما عاقبت تصمیم خود را گرفت. آلبوم را ورق زد و صفحه ی نخست آن را نشانم داد. بوی کهنگی و قدمتی که از صفحه های مقواییش برمی خاست، به دلم آشوب می انداخت! گویی هزاران حادثه و خاطره ی مرموز در کمینم نشسته بودند. عکس های سیاه و سفید آلبوم که در زردی نشأت گرفته از مرور ایام نشسته بودند، با گیره های کاغذی نقره فام سه گوش به صفحه های سیاه و مقوایی آن چسبیده بودند. صفحه هایی که هر یک با کاغذ مومی سفیدی که آنها هم به زردی می زدند، از یکدیگر جدا می شدند. چشمانم مشتاقانه به سرعت در کندوکاو عکسها می چرخید. صفحه ی نخست مزین به چند عکس تکی از او بود. حیرت انگیز بود. زیبایی و فریبندگیش بیش از آن چیزی بود که به تصورم می آمد! درست مثل زنان مینیاتوری نقاشی شده بر صفحه های کتاب حافظمان. همان نقاشی ها که تک تک اجزای صورت و اندامشان غیر قابل وصف و خیال انگیز بودند! چشمان مست و خمارش منقلبم می کرد! با آن که پیرزن برازنده بود، اما بعید می دانستم که آن عکسها متعلق به او باشند. یعنی گذشت ایام و سرپنجه های بی رحم پیری تا این حد می توانستند زیبایی و طراوت وصف ناپذیر انسانی را بربایند؟!
    آلبوم را بی اختیار از او گرفتم و در سکوت محض که نشان دهنده ی اوج حیرتم بود، مقابل دیدگانم قرار دادم. حقیقت داشت، با آن که خزان زندگی طراوتش را به یغما برده بود، اما شباهت های چهره ی در هم شکسته اش به عکس های مینیاتوری آلبوم نشان می داد که این پیرزن تنها همان دخترک مه روی آلبوم است!
    صدای مادرم در گوشم زنگ می زد: خوشگلی که آب و نان نشد! خوشگل ها [​IMG]ند دختر، حرفم را باور کن! هر قدر که خواستنی تر باشند، گرگان آدم نمای درنده خوی بیشتر به کمینشان می نشینند، برو خدا را شکر کن که سر و شکلی معمولی داری. نه زشتِ زشتی، نه زیبای زیبا! آدم زشت یک جور غصه دارد و آدم زیبا هزار جور دردسر! تازه از یک جهت زشت ها خوش اقبال ترند، چرا که اگر ذات خوبی هم نداشته باشند کسی آن چنان در اعمالشان دقیق نمی شود و از بدجنسی هایشان به سادگی می گذرند. اما آدم زیبا همیشه مورد خشم و تنفر حسودان تنگ نظر است. از کاه رفتارشان کوهی می سازند و با هزار بوق و کرنا به گوش همه می رسانند. اگر ساکت باشند می گویند افاده ای است و اگر با همه خوش و بش کنند می گویند جلف و سبکسر است! خلاصه هزار جور صفت ناروای جلفی و تکبر و قساوت و بددلی و ده دلی و غرور و خشونت را به او می چسبانند!
    با خود اندیشیدم: درست مثل همان احساسی که تا چند دقیقه پیش نسبت به ماه بانو داشتم و او را پیرزنی اشرافی، سرد و مغرور و غیر قابل نفوذ و از دماغ فیل افتاده می دانستم! همان که برای احدی از عوام تره خرد نکرده و کسی را داخل آدم به حساب نمی آورد! پیرزن متکبری که حتی با هم سن و سالان خود نیز رابطه برقرار نمی کرد. اما حالا کنارم نشسته و آنقدر گرم و با هیجان از عشق و سیب و انار و زیبایی و روح سبز گیاهان می گفت که هرگز تا آن زمان چنین مطالبی را از زبان کسی نشنیده بودم. پیش خود آرزو کردم ای کاش او هم مثل اغلب کتاب هایی که تا آن موقع خوانده بودم، مثل شخصیت اصلی داستان که می نشست و همه ی سرگذشتش را برای کسی تعریف می کرد، بنشیند و با من از گذشته هایش بگوید.


    محصور افکارم بودم که به آرامی با آرنجش به دستم ضربه ای زد و تأکید کرد تا به عکس های آلبوم توجه کنم. او تک تک عکس های تکی و دسته جمعی را با انگشتان قشنگش نشانم می داد و نامشان را برایم می گفت.
    «این آقابزرگه، شوهر عمه ام و این همه عمه ملوک و این یکی هم دختر عمه ام شوکت»
    آقا بزرگ، چه اسم دهن پُرکنی! مردی درشت هیکل و بلندقامت که روی کت و شلوار و جلیقه ی راه راهش عبایی پوشیده و از دست راستش تسبیح دانه درشتی آویزان بود و عمه ملوکی که از فرط کوچکی قامت در کنار شوهرش چون دختر بچه ی مؤدبی راست و مستقیم ایستاده و به عدسی دوربین زل زده بود. و اما آنکه ماه بانو شوکتش می خواند، دست در گردن دختردایی زیبارویش انداخته و با انگشت اشاره ی دست دیگرش پایین گونه را به تأسی از زنان هندی قدری می فشرد. و ماه بانو که در نهایت دلربایی لبان غنچه وارش را به لبخندی ملیح زینت داده بود. به راستی که زیبا بود و فریبندگی اندامش چون زنان مینیاتوری کتاب حافظ در بلندی متناسب قامت، باریکی و گودی کمر، افراشتگی گردن و ستون تراشیده و بی نقص پاها خلاصه می شد. اشاره ی او به آن سه نفر در عکس دسته جمعی که بیش از ده پانزده نفر را نشان می داد، حاکی از اهمیت آن سه تن در زندگیش بودند. به نظرم آمد که انگشتش بر قامت افراشته ی جوانکی که در گوشه ای از عکس راست و مستقیم ایستاده بود کشیده شد. مرد جوان متناسبی که چکمه های سیاه چرمی و لباس نظامی بر تن داشت و با کلاه نظامی شیر و خورشید نشانی که بر سر گذاشته بود از دیگران بلندتر به نظر می رسید! دقیق تر شدم، نگاه نافذش از عکس بند دلم را پاره می کرد! بی دلیل از ابهت نگاهش ترسیدم. گویی پس از گذشت آن همه سال و قدمت و رنگ و رورفتگی کاغذ عکسها هنوز از نگاهش برق و بُرندگی می بارید. آری مطمئنم که نگاهش چون شمشیری بران بند دلم را پاره می کرد! با همه ی توجهش به مرد نظامی تمایلی به معرفیش نداشت! گویی از همه ی کسانی که از میان عکس به ما زل زده بودند، شرمش می شد! باید طوری به حرفش می آوردم و نمی گذاشتم سر رشته ی سخنی که مابینمان برقرار شده بود از هم گسیخته شود.
    به عمد پرسیدم: «این آقا باید برادرتان باشد، مگرنه؟»
    باز سکوت کرد. آه خدای من اگر حرفی نمی زد با آن همه عکس هایی که دیده و اینک نام هر کدامشان برایم دنیای از رمز و راز بود، چه می کردم! دلم می خواست بدانم که آقابزرگ و ملوک و شوکت چه نقش و تأثیری در زندگیش داشتند که تنها به آنان اهمیت داده بود و این جوانک نظامی که بود که تا این حد او را به شرم و سکوت وامی داشت!
    بی آن که سکوتش موجب سردی و عقب نشینیم گردد دوباره پرسیدم: «آها، تازه فهمیدم، او باید پسرعمه تان باشد!»
    سماجتم آزارش می داد. با بی حوصلگی گفت: «نه او پسر عمه ی شوکت است»
    مشتاقانه ادامه دادم: «و شوکت دختر دایی اوست، همان طور که شما دختردایی شوکتید. شوکت، آقا بزرگ، ملوک و ماه بانو! چه اسمهای قدیمی و زیبایی! و اما آن آقا، باید از نظامیان دوره ی پهلوی و شاهنشاهی رضاخان باشد، درست فهمیدم؟»
    کلافه شده بود، اما پاسخ داد: «بله درست فهمیدی، در این عکس چند سالی از برکناری احمدشاه و روی کار آمدن رضاخان میرپنج می گذشت».
    هیجان زده گفتم: «آه خدای من هیچ وقت تاکنون این قدر ذوق زده نشده بودم و به هیجان نیامده بودم. بدتان نیاید، اما شما یک کتاب تاریخ زنده اید. تاریخ هفتاد هشتاد سال پیش این مملکت. همه ی آن سالهایی را که در کتابها خوانده ایم، شما به چشمتان دیده اید! دختری که از اواخر قاجار گذشته و نوجوانی و جوانیش در دوره ی پهلوی طی شده!»

    ملتمسانه دستهایش را در دستانم گرفتم و تمنا کردم: «آه ماه بانو خانم، تو را به خدا کمی از آن روزها بگویید، کشف حجاب را به خاطر می آورید؟ جنگ جهانی را چطور؟»
    باید مثل موش به افکارش رخنه می کردم و از پرس و جو درباره ی تاریخ و گذشته ها به آن جوانک و همه ی آنچه از گفتنش ابا داشت می رسیدم. پرسشم بجا بود. گفتن از تاریخ و وقایع گذشته عذابش نمی داد. به آرامی چون معلم تاریخ دوره ی دبیرستانمان شروع کرد.
    «خوب پس از کودتای 1299 رضاخانی بود که سید ضیاءالدین روی کار آمد و رییس الوزرا شد و قوانین محکم و جدیدی در مورد بلدیه و زندگی مردم وضع و با شدت و خشونت هر چه تمامتر به مرحله ی اجرا گذاشت. اول بگیر و ببندِ اعیان و اشراف بود و پشت سرش هزار جور قانون دیگر! گویا در مجلس شورا نیز قانوین به جهت یکسان پوشی و اتحادِ لباس مردان به تصویب رسیده بود که کت و شلوار و کلاه پهلوی، که کلاهِ لبه داری بود را جانشین البسه ی بلند و کلاه های پوستی و نمدی مردان می کرد. آژانها هر که را که بر خلاف رفتار کرده و هنوز قبا و لباده می پوشیدند، با چوب و چماق تهدید کرده و لباس ها را به تنشان می دریدند و دامن بلندش را قیچی می کردند! متعاقب آن نیز قانون کشف حجاب و آزاد گذاشتن زنها در خوش پوشی و کنار گذاشتن پیچه و روبنده ها و بزک نمودن بود. با آن که معنایش را به درستی نمی فهمیدم، اما از سر و صدایی که به پا کرده و موجب خشم بزرگترها شده بود، خوشم می آمد! دستوری که توسط رضاخان صادر شده و به موجب آن بلوایی عظیم در گوشه و کنار مملکت به وقوع پیوسته بود، همه چیز به سرعت و اجبار تغییر می یافت. مردان مجبور به تراشیدن ریش و آراستگی و پوشیدن کت و شلوار و استفاده از کروات و پاپیون و عصا و عینک و عطر بودند و دکاکین پزندگی و قهوه خانه ها و چلویی ها و دیزی پزی ها که باید سکوی مغازه های خود را برمی داشتند و میز و صندلی می گذاشتند. دستور رنگ کردن در و دیوار مغازه ها و خانه ها و دواخانه ها صادر شد. داروخانه ها باید به رنگ سفید و مابقی دکانها به رنگ سبز درمی آمدند. حتی عصرها در میدان توپخانه دسته ی موزیکی به جهت تفریح و تفرج مردم فراهم آورده بودند. تغییراتی که به گفته ی آقابزرگ فرنگی مآبانه و اجنبی پسند بود.»
    با نوکِ کفش ورنی پاشنه کوتاهش با سنگریزه های روی زمین بازی می کرد. گویی حرف دیگری برای گفتن نداشت. و اما آقابزرگ؛ چقدر نامش را با صلابت ادا می کرد! به سختی و به کمک عصا بلند شد. اندکی خمیده قامت روبرویم که هنوز به نیمکت سنگی باغ تکیه داده بودم، ایتساد. فهمیدم که منتظر است تا آلبومش را بگیرد. با آن که راضی به قطع گفتگویمان نبودم، اما به اجبار بلند شدم و با همراه شدنش به او فهماندم که در بردن آلبوم و خودِ او کمکش خواهم کرد.
    با احتیاط پرسیدم: «ماه بانو خانم چرا کسی برای دیدنتان به اینجا نمی آید؟!»
    با اندکی تأمل، در حالی که متأسف به نظر می رسید گفت: «برای اینکه کسی را ندارم که به دیدنم بیاید»
    با حیرت گفتم: «یعنی دختری، پسری، نوه ای، هیچ کس؟!»
    با آه سوزناکی گفت: «هیچ کس، سالهای سال است که تنهای تنها هستم»
    در حالی که لحن کلامم معترضانه بود پرسیدم: «آخر شوهری، فامیلی، آشنایی، همسایه ای، کسی نباید از شما سراغی بگیرد؟! یعنی با آن فامیل بزرگی که عکسشان را نشانم دادید، کسی نیست که به دیدنتان بیاید؟!»
    با لبخند محو و متأسفی گفت: «مثل اینکه تصمیم داری سیر تا پیاز زندگیم را بدانی، اما باور کن که حوصله ی درددل کردن ندارم»
    لکنت زبانم نشان دهنده ی شرمشاریم بود. «نه به والله، قصدم فضولی نیست. اما نمی دانم چرا همیشه اُبهت رفتار و منشتان دگرگونم می کند. به خصوص امروز که با دیدن یکی دو صفحه از آلبومتان دیگر نمی توانم از فکر کسانی که نشانم داده اید، بیرون بیایم. انگار همه در حالی که دست و پاهایشان به کاغذ کهنه و کاهی عکسها میخکوب شده چشمشان با من سخن می گویند! به خصوص پسر عمه ی دخترعمه تان! منظورم به آن جوانک نظامی است!»
    دردمندانه گفت: «لابد تو هم از طرز نگاه کردنش ترسیدی، هان؟!»
    با بازویش چنگ انداختم: «آه بله ماه بانو خانم همینطور است! نگاه ناغذ و بُرانش بند دلم را پاره کرد. از او برایم بگویید. دیدم که با سر انگشتانتان تصویرش را لمس می کردید».