هرچه یک دختر به سن و سال او دلش میخواست داشته باشد او داشت.هر جا می خواست میرفت و هر کار می خواست می کرد می ماند یک آرزو:این که یک سینی بامیه متري بگذارد روي سرش و ببرد بفروشد.تنها کاري که پدرش مخالف بود فرشته انجام. بدهد.واو گاهی غرو لند میکرد چه طور می توانند او را از این لذت محروم کنند.آخر،یک شب پدر یک سینی بامیه خرید و به فرشته گفت توي خانه به خودمان بفروش.حالا دیگر آرزویی نداشت که بر آورده نشده باشد. پدر همیشه هواي ما را داشت.لب تر می کردیم همه چیز آماده بود.ما چهارتا خواهر بودیم و دوتا برادر.فریبا که سال بعد از من با جمشید -برادرمنوچهر ازدواج کرد،فرانک،فهیمه ومن،محسن و فریبرز.توي خانه ما براي همه آزادي به یک اندازه بود.پدرم می گفت:هر کاري میخواهید،بکتید فقط سالم زندگی کنید. چهارده پانزده سالم بود که شروع کردم به کتاب خواندن.همان سالهاي پنجاه و شش وپنجاه و هفت.هزار ویک فرقه باب بود و می خواستم ببینم این چیز ها که این چیزها که می شنوم ومی بینم یعنی چه.از کتابهاي توده اي خوشم نیامد.من با همه وجود خدا را حس می کردم و دوستش داشتم.نمی توانستم باور کنم که نیست.نمی توانستم با قلبم و با خودم بجنگم.گذاشتمشان کنار.دیگر کتابهاشان را نخواندم.کتابهاي مجاهدین از شکنجه هایی که می شدند می نوشتند.از این کارشان بدم آمد.با خودم قرار گذاشتم اول اسلام را بشناسم بعد بروم دنبال فرقه ها.به هواي درس خواندن با دوستان می نشستیم کتابهاي دکتر شریعتی را می خواندیم.کم کم دوست داشتم حجاب داشته باشم.مادرم از چادر خوشش نمی آمد.گفته بودم براي وقتی که با دوستانم می رویم زیارت چادر بدوزد.هر روز چادر را تا می کردم می گذاشتم ته کیفم وکتابهایم را می چیدم رویش.از خانه که می آمدم بیرون سرم میکردم تا وقتی بر میگشتم.آن سالها چادر یک موضع سیاسی بود.خانواده ام از سیاسی شدن خوششان نمی آمد.پدر می گفت:من ته ماجرا را می بینم شما شر وشورش را.اما من انقلابی شده بودم،می دانستم این رژیم باید برود. در پشتی مدرسه مان روبروي دبیرستان پسرانه باز می شد.از آن در با چند تا از پسرها اعلامیه و نوار امام ردو بدل می کردیم.سرایدار مدرسه هم کمکمان می کرد.یادم هست اولین بار که نوار امام را گوش دادم بیشتر محو صداش شدم تا حرغاش.امام مثل خودمان بود.لهجه امام کلمات عامیانه و حرفهاي خودمانیش.می فهمیدم حرف هایش را.به خیال خودم همه این کارها را پنهانی میکردم.مواظب بودم توي خانه لو نروم. پدر فهمیده بود که فرشته یک کارهایی میکند.فرشته با خواهرش فریبا هم مدرسه اي بود.فریبا می دید صبح که می آید مدرسه چند ساعت بعد جیم میشود وبا دوستانش می زند بیرون.به پدر گفته بود،اما پدر به روي خود نمی آورد.فقط می خواست از تهران دورش کند.بفرستدش اهواز یا اراك،پیش فامیل ها.فرشته می گفت:چه بهتر آدم برود اراك نه که شهر کوچکی است راحتتر به کارهایش می رسد.اهواز هم همینطور. هرجا می فرستادندش بدتر بود.تازه پدر نمی دانست فرشته چه کارهایی می کند.هرجا خبري بود او حاضر بود.هیچ تظاهراتی را از دست نمی داد.با دوستانش انتظامات می شدند.حتی نمی دانست که در تظاهرات 16 آبان دنبالش کرده بودند و چیزي نمانده بود گیر بیفتد. 16 آبان گاردي ها جلئی تظاهرات را گرفتند.ما فرار کردیم.چند نفر دنبالمان کردند.چادر وروسري را از سر من کشیدند وبا باتوم می زدند به کمرم.یک لحظه موتور سواري که از آنجا رد میشد دستم را از آرنج گرفت و من را کشید روي موتورش.پاهایم می کشید روي زمین.کفشم داشت در می آمد.چند کوچه آنطرفتر نگه داشت.لباسم از اعلامیه باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم زده بود بیرون.پرسید: اعلامیه داري؟ کلاه سرش بود صورتش را نمی دیدم.گفتم:آره گفت :عضو کدوم گروهی گفتم: گروه چیه؟ این ها اعلامیه امامند. کلاهش را زد بالا. -تو اعلامیه ي امام پخش میکنی؟ بهم برخورد.مگه من چه م بود؟چرا نمی توانستم این کار را بکنم؟ گفت :وقتی حرف امام رو خودت اثر نداشته،چرا این کار را میکنی؟این وضع است آمدي تظاهرات؟"و رویش را برگرداند.من به خودم نگاه کردم.چیزي سرم نبود.خب،آن موقع خیلی بد نبود تازه عرف بود لباسهایم هم نامرتب بود.دستش را دراز کرد و اعلامیه هارا خواست.بهش ندادم.گاز موتورش را گرفت و گفت: الان می برم تحویلت می دم. از تزس اعلامیه هارا دادم دستش.یکیش را داد به خودم.گفت:"برو بخوان هر وقت فهمیدي توي اینها چی نوشته بیا دنبال این کارها". نتوانستم ساکت بمانم تا او هرچه دلش می خواهد بگوید.گفتم:"شما که پیروخط امامید،امام نگفته زود قضاوت نکنید؟اول ببینید موضوع چیه بعد این حرفهارا بزنید.من هم چادر داشتم هم روسري.آن هارا از سرم کشیدند". گفت:"راست می گویی؟" گفتم"دروغم چیه؟ اصلا شما کی هستید که من بخواهم به شما دروغ بگویم؟" هرچه یک دختر به سن و سال او دلش میخواست داشته باشد او داشت.هر جا می خواست میرفت و هر کار می خواست می کرد می ماند یک آرزو:این که یک سینی بامیه متري بگذارد روي سرش و ببرد بفروشد.تنها کاري که پدرش مخالف بود فرشته انجام. بدهد.واو گاهی غرو لند میکرد چه طور می توانند او را از این لذت محروم کنند.آخر،یک شب پدر یک سینی بامیه خرید و به فرشته گفت توي خانه به خودمان بفروش.حالا دیگر آرزویی نداشت که بر آورده نشده باشد. پدر همیشه هواي ما را داشت.لب تر می کردیم همه چیز آماده بود.ما چهارتا خواهر بودیم و دوتا برادر.فریبا که سال بعد از من با جمشید -برادرمنوچهر ازدواج کرد،فرانک،فهیمه ومن،محسن و فریبرز.توي خانه ما براي همه آزادي به یک اندازه بود.پدرم می گفت:هر کاري میخواهید،بکتید فقط سالم زندگی کنید. چهارده پانزده سالم بود که شروع کردم به کتاب خواندن.همان سالهاي پنجاه و شش وپنجاه و هفت.هزار ویک فرقه باب بود و می خواستم ببینم این چیز ها که این چیزها که می شنوم ومی بینم یعنی چه.از کتابهاي توده اي خوشم نیامد.من با همه وجود خدا را حس می کردم و دوستش داشتم.نمی توانستم باور کنم که نیست.نمی توانستم با قلبم و با خودم بجنگم.گذاشتمشان کنار.دیگر کتابهاشان را نخواندم.کتابهاي مجاهدین از شکنجه هایی که می شدند می نوشتند.از این کارشان بدم آمد.با خودم قرار گذاشتم اول اسلام را بشناسم بعد بروم دنبال فرقه ها.به هواي درس خواندن با دوستان می نشستیم کتابهاي دکتر شریعتی را می خواندیم.کم کم دوست داشتم حجاب داشته باشم.مادرم از چادر خوشش نمی آمد.گفته بودم براي وقتی که با دوستانم می رویم زیارت چادر بدوزد.هر روز چادر را تا می کردم می گذاشتم ته کیفم و کتابهایم را می چیدم رویش.از خانه که می آمدم بیرون سرم میکردم تا وقتی بر میگشتم.آن سالها چادر یک موضع سیاسی بود.خانواده ام از سیاسی شدن خوششان نمی آمد.پدر می گفت:من ته ماجرا را می بینم شما شر وشورش را.اما من انقلابی شده بودم،می دانستم این رژیم باید برود. در پشتی مدرسه مان روبروي دبیرستان پسرانه باز می شد.از آن در با چند تا از پسرها اعلامیه و نوار امام ردو بدل می کردیم.سرایدار مدرسه هم کمکمان می کرد.یادم هست اولین بار که نوار امام را گوش دادم بیشتر محو صداش شدم تا حرغاش.امام مثل خودمان بود.لهجه امام کلمات عامیانه و حرفهاي خودمانیش.می فهمیدم حرف هایش را.به خیال خودم همه این کارها را پنهانی میکردم.مواظب بودم توي خانه لو نروم. پدر فهمیده بود که فرشته یک کارهایی میکند.فرشته با خواهرش فریبا هم مدرسه اي بود.فریبا می دید صبح که می آید مدرسه چند ساعت بعد جیم میشود وبا دوستانش می زند بیرون.به پدر گفته بود،اما پدر به روي خود نمی آورد.فقط می خواست از تهران دورش کند.بفرستدش اهواز یا اراك،پیش فامیل ها.فرشته می گفت:چه بهتر آدم برود اراك نه که شهر کوچکی است راحتتر به کارهایش می رسد.اهواز هم همینطور. هرجا می فرستادندش بدتر بود.تازه پدر نمی دانست فرشته چه کارهایی می کند.هرجا خبري بود او حاضر بود.هیچ تظاهراتی را از دست نمی داد.با دوستانش انتظامات می شدند.حتی نمی دانست که در تظاهرات 16 آبان دنبالش کرده بودند و چیزي نمانده بود گیر بیفتد. 16 آبان گاردي ها جلئی تظاهرات را گرفتند.ما فرار کردیم.چند نفر دنبالمان کردند.چادر وروسري را از سر من کشیدند وبا باتوم می زدند به کمرم.یک لحظه موتور سواري که از آنجا رد میشد دستم را از آرنج گرفت و من را کشید روي موتورش.پاهایم می کشید روي زمین.کفشم داشت در می آمد.چند کوچه آنطرفتر نگه داشت.لباسم از اعلامیه باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم زده بود بیرون.پرسید: اعلامیه داري؟ کلاه سرش بود صورتش را نمی دیدم.گفتم:آره گفت:عضو کدوم گروهی گفتم: گروه چیه؟ این ها اعلامیه امامند. کلاهش را زد بالا. -تو اعلامیه ي امام پخش میکنی؟ بهم برخورد.مگه من چه م بود؟چرا نمی توانستم این کار را بکنم؟ گفت :وقتی حرف امام رو خودت اثر نداشته،چرا این کار را میکنی؟این وضع است آمدي تظاهرات؟"و رویش را برگرداند.من به خودم نگاه کردم.چیزي سرم نبود.خب،آن موقع خیلی بد نبود تازه عرف بود لباسهایم هم نامرتب بود.دستش را دراز کرد و اعلامیه هارا خواست.بهش ندادم.گاز موتورش را گرفت و گفت: الان می برم تحویلت می دم. از تزس اعلامیه هارا دادم دستش.یکیش را داد به خودم.گفت:"برو بخوان هر وقت فهمیدي توي اینها چی نوشته بیا دنبال این کارها". نتوانستم ساکت بمانم تا او هرچه دلش می خواهد بگوید.گفتم:"شما که پیروخط امامید،امام نگفته زود قضاوت نکنید؟اول ببینید موضوع چیه بعد این حرفهارا بزنید.من هم چادر داشتم هم روسري.آن هارا از سرم کشیدند". گفت:"راست می گویی؟" گفتم"دروغم چیه؟ اصلا شما کی هستید که من بخواهم به شما دروغ بگویم؟ اعلامیه ها را داد دستم و گفت بمانم تا برگردد.ولی دنبال موتورش رفتم ببینم کجا می رود و چه کار می خواهد بکند.با دو سه تا موتورسوار دیگر رفتند همان جا که من درگیر شده بودم.حساب دو سه تا از مامورها را رسیدند وشیشه ي ماشینشان را خرد کردند.بعد او چادر و روسریم را که همان جا افتاده بود برداشت و برگشت.نمی خواستم بداند که دنبالش آمده ام. دویم بروم همانجایی که قرار بود منتظر بمانم اما زودتر رسید.چادر وروسري را داد وگفت:"باید می فهمیدند چادر زن مسلمان را نباید از سرش بکشند اعلامیه ها را گرفت و گفت:"این راهی که می آیی خطرناك است.مواظب خودت باش خانوم کوچولو...."و رفت به دختر ناز پرورده اي که کسی به ش نمی .«! خانوم کوچولو » بعد از آن همه رجز خوانی تازه به او گفته بود «! خانوم کوچولو « گفت بالاي چشمت ابروست.چادرش را تکاند و گره روسریش را محکم کرد.نمی دانست چرا،ولی از او خوشش آمده بود.در خانه کسی به او نمی گفت چه طور بپوشدبا چه کسی راه برود،چه بخواند و چه ببیند.اما او به خاطر حجابش مؤاخذه اش کرده بود.حرفهایش تند بود اما به دلش نشسته بود. گوشه ي ذهنم مانده بود که او کی بود.منوچهر بود.پسر همساي روبروییمان.اما هیچ وقت ندید بودمش.رفت وآمد خانوادگی داشتیم،اسمش ا شنیده بودم،ولی ندیده بودمش.یک بار دیگر هم دیدمش.بیست ویک بهمن از دانشکده ي پلیس اسلحه برداشتیم.من سه چهارتا ژ_سه انداختم روي دوشم ویک قطار فشنگ دور گردنم.خیابان ها سنگر بندي بود.از پشت بام ها می پریدیم.ده دوازده تا پشت بام را رد کردیم.دم کلانتري شش خیابان گرگان آمدیم توي خیابان.آن جا هم سنگر زده بودند.هر چه آورده بودیم دادیم.منوچهر آنجا بود.صورتش را با چفیه بسته بود.قط چشم هایش پیدا بود.گفت:"باز هم که تویی؟" فشنگ ها را از دستم گرفت.خندید و گفت:"این ها چیه؟با دست پرتشان می کنند؟ فشنگ دوشکا با خودم آورده بودم.فکر می کردم چون بزرگ اند خیلی به درد می خورند. گفتم:"اگر به درد شما نمی خورند ،می برمشان جاي دیگر". گفت:"نه نه.دستتا درد نکند.فقط زود از این جا بروید نمی تواتست به آن دو بار دیدن او بی اعتنا باشد.دلش می خواست بداند او که آنروز مثل پر کاه بلندش کرد و نجاتش داد و هر دو بار آن همه متلک بارش کرد،کیست.حتی اسمش را هم نمی دانست.چرا فکرش را مشغول کرده بود؟شاید فقط از روي کنجکاوي.نمی دانست احساسش چیست.خودش را متقاعد کرد که دیگر نمی بیندش.بهتر است فراموشش کند،ولی او وقت و بی وقت می آمد به خاطرش. این طوري نبود که بنشینم دائم فکر کنم یا اداي عاشق پیشه ها را دربیاورم و اشتهایم را از دست بدهم.نه،ولی منوچهر اولین مردي بود که وارد زندگیم شد.اولین آخرین مرد.هیچ وقت دل مشغول نشده بودم.ولی نمی دانستم کی است و کجا است. بعد از انقلاب سرمان گرم شد به درس ومدرسه.مسئول شوراي مدرسه شدم.این کارها را بیشتر از درس خواندن دوست داشتم.تابستان کلاس خیاطی و زبان اسم نوشتم.دوستم مریم می آمد دنبالم با هم می رفتیم. آن روز می خواستیم برویم کلاس خیاطی.در را نبسته بودم که تلفن زنگ زد.با لطیفه خانم همسایه روبروییمان کار [SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]داشتند[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]خانه شان تلفن نداشتند[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]رفتم صداشان کنم [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]لاي در باز بود[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]رفتم توي حیاط[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]دیدم منوچهر روي پله ها نشسته و سیگار می کشد[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]اصلا یادم رفت چرا آنجا هستم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]من به او نگاه می کردم و او به من،تا اینکه او بلند شد رفت توي اتاق[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]لطیفه خانم آمد بیرون[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]گفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]فرشته جان کاري داشتی؟[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]تازه به صرافت افتادم پاي تلفن یک نفر منتظر است[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]منوچهر را صدا زد و گفت می رود پاي تلفن[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]منوچهر پسر لطیفه خانم بود[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]از من پرسید[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]" [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]کجا می روي؟[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]گفتم[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]کلاس[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]گفت[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]وایستا[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]منوچهر می رساندت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]آن روز منوچهر مارا رساند کلاس[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]توي راه هیچ حرفی نزدیم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]برایم غیر منتظره بود[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]فکر نمی کردم دیگر ببینمش[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]چه برسد به اینکه همسایه باشیم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]آخر همان هفته خانوادگی رفتیم فشم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]باغ پدرم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]منوچهر و پدر نشسته بودند کنار هم و آهسته حرف می زدند[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]چوب بلندي را که پیدا کرده بود،روي شانه اش گذاشت و بچه ها را صدا زد که با خودش ببرد کنار رودخانه[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]منوچهر هم رفت دنبالشان[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]بچه ها توي آب بازي می کردند[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]فرشته تکیه اش را داد به چوب،روي سنگی نشست و دستش را برد توي آب ها[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]منوچهر روبه رویش،دست به سینه ایستاد و گفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]من می خواهم بروم پاوه،یعنی هر جا که نیاز باشد[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]نمی توانم راکد بمانم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]فرشته گفت[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]خب نمانید[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]گفت[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]نمی دانم چه طور بگویم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]دلش می خواست آدم ها حرف دلشان را رك بزنند[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]از طفره رفتن بدش می آمد،به خصوص اگر قرار بود آن آدم شریک زندگیش باشد[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]باید بتواند غرورش را بشکند[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]گفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]پس اول بروید یاد بگیرید،بعد بیایید بگویید[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]منوچهر دستش را بین موهایش کشید[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]جوابی نداش[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]کمی ماند ورفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]پدرم بعد از آن چند بار پرسید[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]فرشته،منوچهر به تو حرفی زد؟[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]می گفتم[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]نه،راجع به چی؟[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]می گفت[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]هیچی،همین جوري پرسیدم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]از پدرم اجازه گرفته بود با من حرف بزند[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]پدرم خیلی دوستش داشت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]به ش اعتماد داشت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]حتی بعد از این که فهمیده بود به [/SIZE][/SIZE][/FONT][COLOR=#333333][INDENT][B][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]من علاقه دارد،باز اجازه می داد باهم برویم بیرون[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]میگفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]من به چشام شک دارم ولی به منوچهر،نه[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]بیشتر روزها وقتی می خواستم با مریم بروم کلاس،منوچهر از سر کار برگشته بود[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]دم در هم را می دیدیم وما را می رساند کلاس[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]یک بار در ماشین را قفل کرد نگذاشت پیاده شوم[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]گفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]تا به همه ي حرفهایم گوش نکنید نمی گذارم بروید[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]گفتم[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]حرف باید از دل باشد که من با همه ي وجود بشنوم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]منوچهر شروع کرد به حرف زدن[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]گفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]اگر قرار باشد این انقلاب به من نیاز داشته باشد و من به شما من می روم نیاز انقلاب و کشورم را ادا کنم بعد احساس خودم را[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]ولی به شما یک تعلق خاطر دارم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]گفت[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]من مانع درس خواندن و کار کردن وفعالیت هاتان نمی شوم به شرطی که شما هم مانع من نباشید[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]گفتم[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]اول بگذارید من تاییدتان کنم،بعد شما شرط بگذارید[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]تا گوشهاش قرمز شد[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]چشمم افتاد به آیینه ي ماشین[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]چشم هاش پر اشک بود[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]طاقت نیاوردم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]گفتم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]اگر جوابتان را بدهم نمی گویید این دختر چقدر چشم انتظار بود؟[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]از توي آیینه نگاه کرد[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]گفتم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]من که خیلی وقت است منتظرم شما این حرف را بزنید[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]باورش نمی شد[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]قفل ماشین را باز کرد ومن پیاده شدم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]سزش را آورد جلو و پرسید[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]از کی؟[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]گفتم[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]از بیست ویک بهمن تا حالا[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]منوچهر گل از گلش شکفت[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]پایش را گذاشت روي گاز و رفت،حتی فراموش کرد از فرشته خداحافظی کند[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]فرشته خنده اش گرفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]اصلا چرا این حرفها را به او گفت؟فقط می دانست اگر پدر بفهمد خیلی خوشحال می شود[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]شاید خوشحال تر از خود او[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]اما دلش شور افتاد[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]شانزده سال بیشتر نداشت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]چنین چیزي در خانواده نوبر بود[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]مادر بیست سالگی ازدواج کرده بود[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]هر وقت سر وکله ي خواستگار پیدا می شد،می گفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]دختر هایم را زودتر از بیست و پنج سالگی شوهر نمی دهم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]فرشته این جور وقت ها می گفت[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]ما را شوهر نمی دهند برویم سر زندگیمان[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]![/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]و می زد روي شانه مادر که اخم هایش در هم بود و می خنداندش[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]هر چند این حرف ها را به ش[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]خی می زد اما حالا که جدي شده بود،ترس برش داشته بود[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]زندگی مسئولیت داشت واو کاري بلد نبود[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]کردم،استانبولی بود[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]از مادرم تلفنی [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=TimesNewRomanPS-BoldMT][SIZE=4][SIZE=4][/font"> [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]حتی غذا درست کردن هم بلد نبودم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=BNazaninBold][SIZE=4][SIZE=4]اولین غذایی که بعد از عروسیمان درست[/SIZE][/SIZE][/FONT] [COLOR=#333333][INDENT][B][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]پرسیدم[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]شد سوپ[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]آبش زیاد شده بود[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]کاسه کاسه کردم گذاشتم سر سفره[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]منوچهر می خورد وبه به و چه چه می کرد[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]خودم رغبت نکردم بخورم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]روز بعد گوشت قلقلی درست کردم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]شده بود عین قلوه سنگ[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]تا من سفره را آماده کنم منوچهر چیده بودشان رو میز و با آنها تیله بازي می کرد[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]قاه قاه می خندید و می گفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]چشمم کور،دندم نرم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]تا خانم آشپزي یاد بگیرند هرچه درست کنند می خوریم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]حتی قلوه سنگ[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]و واقعا می خورد[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]به من می گفت [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]دانه دانه بپز[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]یک کم دقت کن یاد میگیري[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]روزي که امدند خواستگاري،پدرم گفت[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]نمی دانی چه خبر است مادر وپدر منوچهر آمدند خواستگاري تو[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]خودش نیامد[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]پدرم از پنجره نگاه کرده بود[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]منوچهر گوشه ي اتاق نماز می خواند[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]مادرم یک هفته فرصت خواست تا جواب بدهد[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]من یک خواستگار پولدار تحصیلکرده داشتم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]ولی منوچهر تحصیلا ت نداشت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]تا دوم دبیرستان خوانده بود و رفته بود سر کار[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]توي مغازه مکانیکی کار میکرد[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]خانواده متوسطی داشت،حتی اجاره نشین هم بودند[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]هر کس میشنید میگفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]تو دیوانه اي[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]حتما می خواهی بروي توي یک اتاق هم زندگی کنی[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]کی این کار را میکند؟[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]خب من آن قدر منوچهر را دوست داشتم که این کار را می کردم[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]یک هفته شد یک ماه[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]ما هم را می دیدیم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]منوچهر نگران بود[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]براي هر دویمان سخت شده بود این بلا تکلیفی[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]بعد از یک ماه صبرش تمام شد[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]گفت [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]من می خواهم بروم کردستان،بروم پاوه[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]لااقل تکلیفم را بدانم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]من چی کار کنم فرشته؟[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]منوچهر صبور بود[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]بی قرار که می شد من هم بی طاقت می شدم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]با خانواده ام حرف زدم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]دایی هام زیاد موافق نبودند[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]گفتم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]اگر مخالفید با پدر می رویم محضر عقد می کنیم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]خیالم از بابت او راحت بود[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]آنها که کاري نمی تواتستند بکنند[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]به پدرم گفتم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]نمی خواهم مهریه ام بیشتر از یک جلد قرآن و یک شاخه نبات باشد[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]اما به اصرار پدر براي اینکه فامیل حرفی نزنند به صد و ده هزار تومان راضی شدم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]پدر منوچهر مهریه ام را کرد صد و پنجاه هزار تومان[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]عید قربان عقد کردیم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]عقد وارد شناسنامه ام نشد تا بتوانم درس بخوانم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]. -[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]حالا من قربانی شدم یا تو؟ منوچهر زل زد به چشم هاي فرشته[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]از پس زبانش که بر نمی آمد[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]فرشته چشم هایش را دزدید و گفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]این که دیگه این همه فکر ندارد[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]معلوم است،من[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]".[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]21[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]» [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]منوچهر از ته دل خندید[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]فرشته گردنبندش را که منوچهر سر عقد گردنش کرده بود،بین انگشتانش گرفت و به تاری [/SIZE][/SIZE][/FONT][COLOR=#333333][INDENT][B][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]که منوچهر داده بود پشت آن کنده بودند،نگاه کرد[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]حالا احساس می کرد اگر آن روز حرف هاي منوچهر برایش [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]« [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]بهمن 57 قشنگ بود،امروز ذره ذره وجود او برایش ارزش دارد و زیباست[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]او مرد رؤیاهایش بود،قابل اعتماد،دوست داشتنی و نترس[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]هر چه من از بلندي می ترسیدم، او عاشق بلندي و پرواز بود[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]باورش نمی شد من بترسم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]میگفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]دختري که با سه چهار تا ژ[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]_[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]سه و یک قطار فشنگ دوشکا ده دوازده تا پشت بام را می پرد،چه طور از بلندي می ترسد؟[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]کوه که می رفتیم،باید تله اسکی سوار میشدیم[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]روي همین تله اسکی ها داشتم حافظ قرآن می شدم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]![/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]من را می برد پیست موتورسواري[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]می رفتیم کایت سواري[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]اگر قرار به دیدن فیلم بود،من را می برد فیلم هاي نبرد کوبا و انقلاب الجزایر[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]برایم کتاب زیاد می آورد به خصوص رمان هاي تاریخی[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]با هم می خواندیمشان[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]منوچهر تشویقم می کرد به درس خواندن[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]خودش تا دوم دبیرستان بیشتر نخوانده بود[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]برایم تعریف می کرد وقتی بچه بود و می رفت مدرسه، با دوستش،علی ،برادر خوانده شده بود،فقط به خاطر اینکه علی روي پشت بام خانه شان یک قفس پر از کبوتر داشت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]پدرش براي اتمام حجت سه بار از منوچهر می پرسد[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]می خواهی درس بخوانی یا نه؟[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]منوچهر می گوید[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]نه[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]براي اینکه سر عقل بیاید،می گذاردش سر کار توي مکانیکی[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]منوچهر دل به کار می دهد ودرس و مدرسه را می گذارد کنار[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]به من می گفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]تو باید درس بخوانی[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]می نشست درس خواندنم را تماشا می کرد[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]دوست داشتیم همه ي لحظه ها را کنار هم باشیم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]نه براي اینکه حرف بزنیم،سکوتش را هم دوست داشتیم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]توي همان محله مان یک خانه اجاره کردیم[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]دو سه روز مانده بود به امتحانات ثلث سوم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]شب ها درس می خواندم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]منوچهر ازم می پرسید،می رفتم امتحان می دادم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]بعد از امتحانات رفتیم ماه عسل[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]. [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]یک ماه و نیم همه ي شمال را گشتیم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]هر جا می رسیدیم و خوشمان می آمد،چادر می زدیم و می ماندیم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]تازه آمده بودیم سر زندگیمان که جنگ شروع شد[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]اول دوم مهر بود[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]سر سفره ي ناهار از رادیو شنیدیم سربازهاي منقضی پنجاه و شش را ارتش براي اعزام به جبهه خواسته[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]از منوچهر پرسیدم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]منقضی پنجاه و شش یعنی چه؟ گفت[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]یعنی کسانی که سال پنجاه وشش خدمتشان تمام شده[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]داشتم حساب میکردم خدمت منوچهر کی تمام شده که برادرش،رسول آمد دنبالش رفتند بیرون[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT] [/RIGHT] [FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4][RIGHT]بعد از ظهر برگشت،با یک کوله خاکی رنگ[/RIGHT] [/SIZE][/SIZE][/FONT][RIGHT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4].[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]گفتم[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]:[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4]این را براي چه گرفته اي؟[/SIZE][/SIZE][/FONT][FONT=timesnewromanps-boldmt][SIZE=4][SIZE=4]"[/SIZE][/SIZE][/FONT]:rolleyessmileyanim::rolleyessmileyanim:[/RIGHT] [/B][/INDENT] [/COLOR] [FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT][/RIGHT] [/B][/INDENT] [/COLOR] [/RIGHT] [/B][/INDENT] [/COLOR] [FONT=bnazaninbold][SIZE=4][SIZE=4] [/SIZE][/SIZE][/FONT]