1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان یاسمین

شروع موضوع توسط karbalaee mohammad ‏12/9/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/12
    ارسال ها:
    8,510
    تشکر شده:
    4,973
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    دانشجو نرم افزار
    كاوه – خير خانم محترم . ايشون مغزشون مشكل پيدا كرده . حالا لطفاً يه دقيقه تشريف بيارين پايين . همين جا كوروكي بكشيم ببينيم مقصر كيه !
    من به كاوه چشم غره رفتم كه فرنوش متوجه شد و با خنده از ماشين اومد پايين و گفت :
    - از آشنايي تون خوشبختم . حالتون چطوره ؟
    - ممنون شما چطورين ؟
    فرنوش – شما همين جا درس مي خونين ؟ چندين بار شما رو تو محوطه دانشكده ديدم .
    - منم همينطور . منم شما رو چند بار ديدم .
    كاوه – انگار شكستن جناق سينه من باعث آشنايي شما شد ! فكر كنم اگه من كشته مي شدم شما دو تا با هم عروسي مي كردين !
    فرنوش دوباره خنديد و من چپ چپ به كاوه نگاه كردم كه كاوه به فرنوش گفت :
    - نگاه به چشماي اين نكنين ! اين مادر زادي چشماش چپه !
    - بس كن كاوه خان .
    كاوه – بابا جون اين تصادف بزرگيه .حتما بايد چهار تا بزرگتر بيان وسط رو بگيرن شايد كار بكشه به شركت بيمه زندگي و عقد دائم و عروسي اين حرف ها !
    - كاوه !!
    بعد رو به فرنوش كردم و گفتم :
    خواهش مي كنم شما بفرماييد .
    فرنوش – اجازه بدين تا منزل برسونمتون.
    كاوه – خيلي ممنون . بهزاد جون سوار شو !
    دست كاوه رو كه بطرف دستگيره ماشين مي رفت گرفتم و به فرنوش گفتم :
    - خيلي ممنون . مزاحم نمي شيم . شما بفرماييد .
    فرنوش – پس بازم معذرت مي خوام . خداحافظ.
    اينو گفت و سوار ماشين شد و رفت . كاوه در حاليكه پشت سر ماشين دستش رو تكون مي داد گفت :
    خداحافظ بخت پسر الاغ ! حيف كه در روت باز نكرد !
    - منظورت منم ؟
    كاوه – نه بابا ! منظورم الاغه بود ! شما كه ماشالله عقل كل ين !
    بيا بريم خونه كار دارم .
    كاوه – عذر مي خوام ، وكيل و وزيرها ! تو خونه منتظرتون هستن ؟! والله هر كسي ندونه فكر مي كنه الان از اينجا يه سره بايد بري كارخونه بابات و بشيني پشت ميز و به رتق و فتق امور بپردازي ! مرد تقريباً حسابي ! اين دختره تو دانشكده دل از همه برده ! هيچكسي رو هم تحويل نمي گيره ! حالا اومده از تو خواهش مي كنه كه برسوندت خونه ، تو ناز مي كني ؟
    همونطوري نگاهش كردم .
    كاوه – شناختي ؟ دمت رو تكون بده عزيزم !
    - بي تربيت !
    كاوه – خب چرا سوار نشدي ؟! چرا جفتك به بخت خودت مي زني ؟
    - اولا ًجفتك نه و لگد ! در ثاني ، چون سوار ماشين نشدم به بختم لگد زدم ؟
    كاوه – خب آره ديگه ! آشنايي همينطوري شروع ميشه ديگه . بعدشم مي رسه به عقد و عروسي و اين حرفا ! دختر به اين قشنگي و پولداري ! ديگه چي مي خواي ؟
    - هيچي بابا آدم خوش خيال ! اون مي خواست جاي اينكه پيچيده بود جلوي ما ، يه جور تلافي بكنه . اون وقت تو تا كجا پيش رفتي !
    كاوه – با منم آره ؟ نگاه كور شدت رو ديدم ! نگاه اونو هم ديدم ! نخورديم نون گندم ، بابامون كه نونوايي داشته !
    - مياي بريم يا خودم تنها برم ؟
    كاوه – بريم بابا . امروز اخلاقت چيز مرغيه !

    راه افتاديم . چند قدم كه رفتيم ، يكي از دخترهاي كلاس از پشت كاوه رو صدا كرد و بعد بقيه بچه هاي كلاس رو هم صدا كرد و گفت :
    بدوييد بچه ها ! پيداش كردم ! بدويين كه الان در ميره !
    كاوه – مگه من كش شلوارم كه در برم ؟
    همكلاسي مون در حاليكه مي خنديد دوباره داد شد :
    - يالله بچه ها الان فرار مي كنه ها !
    كاوه – بابا مگه دزد گرفتي ؟ چرا آبرو ريزي مي كني دختر ؟!
    - مگه قرار نبود كه همه بچه ها رو آخر ترم بستني مهمون كني ؟ داري درميري ؟
    كاوه – به جان تو عادت كردم . از بابام اين اخلاق بهم ارث رسيده . از بس بابام از دست مأموراي ماليات فرار كرده . منم واسم عادت شده .
    بيا بريم خودتم لوس نكن . مرده و قولش ....
    كاوه – كي به شما گفته كه من مردم ؟ تو اين دوره و زمونه مرد كجا بود ؟ اگه مرد پيدا مي شد كه اين همه دختر دم بخت ويلون و سرگردون دنبال شوهر نبودن كه الهي گره كور بختشون بدست خودم واشه !
    كم كم بقيه بچه هاي كلاس داشتن جمع مي شدن . نيلوفر كه خودش هم دختر پولداري بود گفت :
    بيخودي بهانه نيار كاوه . تا بستني بهمون ندي ولت نمي كنيم .
    كاوه – اولاً كه من از خدا مي خوام كه شماها ولم نكنين و هميشه تو چنگ شما خانم ها ، اسير باشم ! ولي باور كنين ندارم . از شما چه پنهون چند وقتي كه بابام ورشيكست شده . صبح مي خوريم ظهر نداريم ! ظهر مي خوريم ، شب نداريم ! حالا حساب كن يه خونواده آبرو دار چه سختي رو داره تحمل مي كنه ! به خدا قسم كه بعضي وقتا شده كه با شورت جلو همه راه رفتم .
    نيلوفر – ا..... ! قسم خدا رو هم مي خوره .
    كاوه – بجون تو كه مي خوام دنيا نباشه اگه دروغ بگم ! پريروز كه رفته بودم استخر با يه مايو اينور اونور مي رفتم !

    كاوه – باشه مي دم ! آخرش اينكه امشب سر بي شام زمين ميذاريم ديگه ! اگه شما راضي مي شين كه من امشب گشنه سر به بالين بذارم ، قبوله مي دم اما مي دونم كه شما ها خيلي دل رحم تر از اين حرفايين !
    فرزاد – اگه بستني رو ندي همين الان اينجا تحصن راه ميندازيم .
    كاوه – ببينم شما چه سندي ، مدركي ، چيزي از من دارين كه صحت گفته هاتون رو ثابت كنه ؟
    فرزاد – نشون به اون نشوني كه اون روزي كه كتابت رو نياورده بودي قول اين بستني رو به ما دادي .
    كاوه – برو بابا دلت خوشه ! يارو سند محضري رو ميزنه زيرش ، چه برسه به يه كلوم حرف ! تازه من هيچ روزي كتاب با خودم نمي آرم دانشكده !
    مريم – خسيس بازي در نيار كاوه . چهار تا بستني كه اين حرفا رو نداره .
    كاوه – من و بابام اگه از اين ولخرجي ها مي كرديم كه پولدار نمي شديم .
    روزبه – اصلاً فكرش رو نمي كرديم كه تو اينقدر گدا باشي !
    كاوه – خب تو اشتباه مي كردي عزيزم ! اصلاً شغل اصلي من و بابام گدايي يه ! هر وقت باهامون كار داشتي يه تك پا سر ميدون انقلاب همين سمت چپ . همون گوشه كنارا داريم گدايي مي كنيم . ده دقيقه واستي پيدامون مي كني !
    دوباره بچه ها خنديدن
    شيوا – كاوه واقعاً خجالت نمي كشي ؟
    كاوه – چرا ! اوايل خجالت مي كشيديم . ننه [​IMG]م كه چادرش رو مي كشيد رو صورتش ! اما بعداً عادت كرديم . يعني بابام يه شعري برامون خوند كه قانع شديم .
    گفت شاعر ميگه گدايي كن تا محتاج خلق نشي!
    مريم – بهزاد تو يه چيزي به اين خسيس بگو !
    - چرا بهشون قول دادي يالله ، بايد واسه شون بستني بخري .
    كاوه – الهي قربون اون جذبه مردونت بشم . چشم بهزاد جون . مرد به اين مي گن ها !
    تا به آدم تحكم مي كنه ، دل آدم مي لرزه

    ​