ماشین رو پارک کردم. دوست ندارم پیاده شم. فضای تاریک و سکوت پارکینگ بهم آرامش میده. چه روز مزخرفی بود دیگه حوصله ی خودمم ندارم. بالاخره از ماشین دل کندم و پیاده شدم، آهنگ شاد توی آسانسور روی مُخمه... چشامو بستم و سرمو به دیوار اتاقک آسانسور تکیه دادم. اَه ... چقدر سرم درد میکنه. با ایستادن آسانسور ازش بیرون اومدم و کلیدو تو قفل در چرخوندم. ـ اومدی مادر؟ صدای مامانمه که بعد از چند ثانیه جلوم ظاهر شد. با همه ی تلاشش بازم میتونستم نگرانی رو توی چهره اش ببینم که سعی میکرد پشت لبخندش پنهون کنه. وقتی دید جوابی نمیدم و زل زدم بهش گفت: ـ تا حالا کجا بودی عزیزم؟دیگه کم کم داشتیم نگرانت می شدیم. بی حوصله بودم ولی دلم نیومد جوابشو ندم،گفتم: -کارای اداری یه کمی طول کشید. مامانم دستامو گرفت و گفت: -پس موافقت کردن؟ با سر آره ایی گفتم. خوشحال شد و گفت: -حتما خیلی گرسنه ایی،بریم که برات غذای مورد علاقه ات رو درست کردم. دستمو از دستاش بیرون کشیدمو گفتم: -ممنون،من سیرم.میرم بخوابم.لطفا بیدارم نکنین. بلافاصله رفتم تو اتاقم،از نگاه های ترحم آمیز اطرافیانم خوشم نمیاد.درسته که می خوان باهام همدردی کنن ولی بدتر اذیت میشم.خواستم در اتاقو قفل کنم ولی دیدم کلید نیست.حتما کار بابامه ، شاید میترسن کار احمقانه ایی انجام بدم.دستی روی صورتم کشیدمو با بی حالی لباسامو در آوردم و پرت کردم روی تخت و خودمم دراز کشیدمو به سقف خیره شدم.کی فکر می کرد زندگیم انقدر راحت عوض بشه؟چقدر راحت همه ی زندگیم و از دست دادم اما خودمم بی تقصیر نبودم. با یادآوری گذشته قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم روی صورتم راه باز کرد . دست بردم و پاکش کردم. توی این مدت تنها کاری که انجام دادم گریه کردن بوده ، باورم نمیشه دو هفته پیش عرسیشون بود. از جام بلند شدم و به سمت سطل آشغال رفتم. هنوز کارت پاره شده ی عروسیشون توی سطله . مطمئنا مامانم متوجه این کاغذ پاره ها نشده که هنوز این تو هستن . تکه های کاغذ و گرفتمو دوباره سعی کردم کنار هم بچینمشون . از دیدن اسمش دوباره اشک تو چشمام جمع شد . عصبی شدم و همه رو برگردوندم تو سطل اما نتونستم جلوی اشکامو بگیرم . بلند شدم و رفتم سمت کتابخونه و یه کتاب از توش کشیدم بیرون و صفحه هاشو تند تند رد کردم تا بالاخره پیداش کردم . کارت عروسیمون بود . یاد روزی افتادم که با هم از سر بیکاری رفتیم تا کارتای عروسی رو نگاه کنیم . چقدر از انتخاب و خریدنش ذوق زده بودیم . عشقو توی چشماش میدیدم چون خودمم عاشق بودم . یعنی از وقتی که یادم میاد و احساسات در من شکل گرفت دوستش داشتم . هنوز حرفِ اون شبش یادمه که میگفت: ـ حالا این کارت تو دستامه ، احساس میکنم یه قدم به ، به دست آوردنت نزدیک تر شدم . با یاد آوری حرفاش گریه ام شدید تر شد . روی زمین نشستمو دستمو جلوی دهنم گرفتم تا صدام بیرون نره، نابود شدم . من بدون اون هیچم . دیگه با چه امیدی زندگی کنم؟؟؟!!!!!!! دوباره به کارت توی دستم خیره شدم خواستم پارش کنم ولی سریع منصرف شدم . درسته که خودشو از دست دادم ولی هنوز خاطراتش برام مونده... نمیخوام ضعیف باشم... با احساس نور شدیدی که روی چشمام افتاده بود از خواب بیدار شدم . اَه...باز یادم رفت دیشب قبل از خواب پرده رو بکشم . خیس عرق شده بودم . با بی حالی به ساعتم نگاه کردم . «وای... دیرم شد.پس چرا بیدارم نکردن؟» پریدم سمت کمد تا لباسامو بپوشم ولی با این وضع و بوی عرق که نمی تونم برم سرکار،باید دوش بگیرم . وسط اتاق وایستادم تا فکرمو متمرکز کنم و ببینم چه گِلی باید به سرم بگیرم . حالا که دیرم شده حداقل تمیز و مرتب برم که آبروم بیشتر از این نره . سریع پریدم تو حموم و دوش گرفتم به عبارتی خودمو گربه شور کردم . در حالی که موهامو با حوله خشک می کردم از بین لباسام یه مانتوی رسمی و شیک انتخاب کردم . لباسامو پوشیدم و چون وقت نداشتم موهامو محکم بالای سرم جمع کردم وبعد از سر کردن مقنعه ام از اتاق بیرون رفتم.مامان تا من و دید،پرسید: -چی شده؟کجا داری میری با این عجله؟ -سلام،چرا بیدارم نکردین؟مثلاً امروز اولین روز کاریمه،حالا آبروم جلوی آقای نوروزی میره . بیچاره کلی ازم تعریف کرده تا منو قبول کنن. -اِ...من فکر کردم فردا اولین روزه . حالا اشکالی نداره بیا صبحونه تو بخور. - چی چی رو اشکالی نداره مادر من . عاشق چشم و اَبروم که نیستن،اگر ببینن بی انضباطم عذرمو می خوان. کفشامو می پوشیدم که مامانم یه لقمه داد دستمو گفت: -حداقل اینو بخور که ضعف نکنی. صورتشو بوسیدمو از در رفتم بیرون ولی هنوز دو قدم بیشتر نرفته بودم که یادم افتاد گوشیم رو برنداشتم . مامانم که هنوز جلوی در بود پرسید: -چی شد مادر؟