می ترسم برف تمام شود و من و تو آغاز نشویم , می ترسو بهار بدون پروانه و پرستو باید , می ترسم مشقهایمان نیمه تمام بماند و یادم برود کتابم را از زیر باران بردارم . می ترسم نخستین شکوفه ها غافلگیرم کنند و نسیم زیبایی که از شمال می وزد مرا از تو غافل کند . نمی خواهم بی تو عطر گوجه ها را ببویم , نمی خواهم بی تو هوا را به ریه هایم بفرستم نمی خواهم بی تو شاعر باشم . اگر به من اجازه داده شود که یک بار دیگر هر طور که دلم می خواهد به دنیا بیایم گنجشکی خواهم شد تا هر صبح همراه تازه ترین نورها به اتاقت سرک بکشم . ای آنکه برای بیداری از بانگ خروسان بی نیازی چشم هایت را همیشه باز بگذار تا ماه برای روشن شدن منت خورشید را نکشد و عاشقان هر وقت که دلشان می خواهد برای تو نامه بنویسند . می ترسم برف تمام شود و هیچ اتفاقی نیافتد و هیچ کس قلب مرا برای تو معنا نکند و نقاشان قد کشیدن سروها عبور قایق ها و صیقل خوردن صدای بلبلان را نبینند می ترسم برف تمام شود و حرف های من نیمه تمام بماند و کلمه ها یخ بزنند و هرگز تنوانم بگویم : تو را دوست دارم !