پاسخ : آبی تر از آسمان | شهلا کلانتری به نام مهربان هستی با یک دنیا عشق واحترام تقدیم به خانواده ام که در تمام مدت به ثمر رسیدن این اثر مرا یاری نمودند. «شهلا کلانتری» روزگاریست این که گه عزت دهد گه خار دارد/ چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد/ شعر از:محتشم کاشانی فصل اول تهران سال 1350 فرهاد نگاهی به صورت لیلا انداخت.دستهایش درهم گره خورده بود.سعی می کرد جلوی عصبانیت خود را بگیرد گفت: ـ آخه تو که دختر خوبی هستی چرا لج می کنی؟مگر چه می شد که به این بابا واب بدهی وما را از دست این مردک خلاص کنی! این ها حرفهایی بود که مدارم در این چند روز داشت به لیلا خواهرزاده ی کوچکش می گفت.لیلا در جواب گفت: ـ آخه بابا به من چه ربطی دارد؟مگر من قرض بالا آوردم؟مگر من صبح تا شب توی این کافه ها...دارم با این وآن خوش وبش می کنم؟بریز وبپاش می کنم؟مگر من پول حیف ومیل می کنم؟به خدا دای خسته ام!اگه بخواهی سربه سرم بگذاری این جا نمی مانم راهم را می گیرم واز این جا می روم آن وقت تو ما مانی وقول هایی که به مادرم قبل از دفنش دادی. لیلا غزق فکر وخیال شد.فکر چند سال پیش که چه فاجعه ای رخ داده بود.او به آن سال برگشته بود.به آن دوران خوش.چه خانواده ی خوشبختی بودند اگر پدرش،مادرش وبرادرش زنده می ماندند.آن وقت او هم مانند بقیه خوش بود وزجر نمی کشید.با خود گفت:«کاش به شمال نمی رفتیم ما که هر سال می رفتیم کاش آن سال نمی رفتیم.»هر سال تابستان چند روزی را با خانواده به شمال می رفتند.کنار هم اقامت در کنار دریا و ویلاهای زیبا،تفریح وشنا،قایق سواری ودیدن موج های کوتاه وبلند ولذت بردن از این صحنه ها وبازی های دیگر با پدرام برادرش که چهار سال از لیلا بزرگتر بود وبه خاطر بزرگی همیشه هوای لیلا را داشت.لیلا هر وقت که ناراحت می شد سرش را بر روی سینه ی برادر می گذاشت ومی گریست ولی حالا برادری در کار نبود که حامی او در مشکلات باشد.پدری مهربان داشت که از هیچ چیز برای آن ها دریغ نمی کرد همیشه تکیه گاه خانواده بود.قبل از مسافرت آنها را به کله پزی برد وگفت: ـ بچه ها سیر بخورید که باید تا شمال غرغر نکنید. پدر خندید وچشمش به سهیلا زن مهربانش افتاد که بسیار زیبا بود ادامه داد: ـ البته سرورم هرچه که بخواهد می تواند غر بزند چون بنده دربست در اختیار ایشان هستم ولی کو گوش شنوا. وبا این حرف با خنده صورت حساب را پرداخت وبه طرف ماشین رفتند.توی ماشین لیلا گفت: ـ بابا!یعنی حرف نزنیم؟ پدر از توی آینه به لیلا نگاه کرد وگفت: ـ اون چشمای زیبایت قراره کی را بدبخت خودش بکند؟...نه عزیزم حرف بزن.می خواهم که صدای قشنگت را بشنوم.راستی بچه ها!مایو آوردین یا نه؟ پدرام گفت: ـ ای وای!من گذاشته بودم کنار که بگذارم توی ساکم ولی یادم رفت حالا چه کار کنم بابا جان؟ پدر گفت: ـ هیچی یا باید شمال مایو بخریم یا این که شنا نکنی شوخی کردم نگران نباش می خریم. سهیلا سیب پوست می کند ویک قاچ از سیب را در دهان شوهرش گذاشت وگفت: ـ بیا این قدر لی لی به لالای این بچه هات نگذار. محست گفت: ـ یعنی این که با بچه هام شوخی نکنم؟ای بی انصاف! لیلا وپدرام از این حرف به خنده افتادند ولذت بردند.کمی بعد دوباره محسن سکوت را شکست وگفت: ـ خدا به داد برسد چه قدر امروز جاده شلوغ است! لیلا وپدرام با هم شوخی می کردند ومادر مدام به آنها چشم غره می رفت که حواس پدر را پرت نکنید گفت: ـ محسن جان بهتر است در اولین خروجی کنار جاده نگه داری تا هم خودت استراحت کنی وهم این بچه ها آرام بگیرند.از بس سروصدا کردند سرم رفت. محسن گفت: ـ ای به چشم خانم خانم ها! محسن به جای این که حواسش را به جاده بدهد به دنبال جایی برای پارک می گشت که یک دفعه داد زد: ـ خدایا! ماشین از جاده منحرف شد.در یک چشم به هم زدن ماشین چند غلت خورد.صدای جیغ کشیدن سرنشین ها وتکان های مداوم وحشتناک بود.در یکی از این غلتیدن ها لیلا از شیشه ی ماشین به بیرون پرت شد وچند ثانیه بعد ماشین منفجر شد.تکه های ماشین واجساد عزیزان لیلا به هوا پرتاب می شدند ولیلا هیچ کاری نمی توانست بکند.مات وحیران وگیج ومنگ شده بود ومغزش خالی از هر چیزی. تا لحظاتی بعد همان طور در اثر جراحات خون از سر ورویش می چکید وبعد افتاد وبیهوش شد.وقی که چشم باز کرد خود را در بیمارستان دید در حالی که با وضعی اسف بار روی تخت بیمارستان بود.دایی را دید تنها یادگارمادرش.خواست لب بگشاید اما نمی توانست حرف بزند. فرهاد وقتی که دید لیلا چشمانش باز است به سوی او آمد.گریه می کرد وموهای مشکی هم چون ذغالش را نوازش می کرد.اما او فقط حیران به دایی نگاه می کرد.باورش نمی شد خیال می کرد که دارد خواب می بیند وهمه را کابوش می پنداشت.فکر وخیالهای احمقانه ای که شاید در سرش پرورانده بود.دوباره بر اثر داروی مسکن بیهوش شد وقتی به هوش آمد شب شده بود.فرهاد همراه عمو علی عموی بزرگ لیلا وپسر عمه ها وپسرعمو ها در کنار تختش بودند.او خیال می کرد که همه چیز دور سرش می چرخد.خواست بلند شود که دردی شدید در همه جای بدنش قوت گرفت ودوباره وارفت. فرزاد وسپهر پسر عمه هایش نگران بودند.رامین وفرزین پسران عمو علی با چشمانی پر اشک نگاهش می کردند.فرهاد کنار تخت لیلا ایستاد وگفت: ـ دایی جان!من باید همراه عمو علی بروم به کارها سرو سامان بدهیم.تو استراحت کن فردا خودم به دنبالت می آیم. رامین گفت: ـ آقا فرهاد!من مواظب لیلا هستم شما بروید. با این حرف همه رفتند وفقط رامین در اتاق لیلا ماند.رامین آرام گریه می کرد وبی قرار پدرام وعمویش محسن بود.لیلا تا نیمه های شب همان طور به سقف اتاق زل شده بود تا ان که یک دفعه گفت: ـ رامین!ماشین سنینی که پیچید سمت ماشین پدر وباعث شد که ما از جاده منحرف شویم در اثر انراحف شدید من از ماشین پرت شدم بیرون.چرا من توی ماشین نماندم که من هم متلاشی می شدم؟من هم تکه تکه می شدم ومی سوختم. رامین گریه اش به هق هق تبدیل شد دیگر نمی توانست تحمل کند از اتاق خارج شد. لیلا صحنه های تصادف را برای خود مجسم می کرد.خوب به یاد داشت که پدرام چه طور در آتش می سوخت تقلاهای آنها را دیده بود ولی پاهایش به زمین چسبیده ومسخ شده بود.با چشمانی از حدقه در آمده از وحشت صحنه را نگاه می کرد.همه ی این ها را قبل از این که بیهوش شود دیده بود.فقط نمی دانست که فرهاد وبقیه چه طور آنها را یافته بودند. با یادآوری این صحنه ها آن چنان جیغی کشید که رامین وپرستارها سراسیمه وارد اتاق شدند واو را مجددا با آمپول های مسکن خواباندند. رامین تا صبح بالای سرش بود حتی لحظه ای چشم برهم نگذاشت.صبح گیج ومنگ چشم گشود تا چشمش به رامین افتاد گفت: ـ پدر ومادرم وپدرام کجا هستند؟ رامین با بغض جواب داد: ـ آنها در سردخانه ی بیمارستان هستند. ـ می خواهم آنها را ببینم. رامین سماجت کرد ولیلا لجاجت.تا این که رامین راضی شد که او را به سردخانه ببرد. او با دیدن جسدها نابود شد واز حال رفت. سه ساعت بعد همه در بهشت زهرا دور لیلا را گرفته وگریه می کردند به جز خود لیلا.انگار با خاک کویر چشمه ی اشک او را پرد کرده بودند فقط مات ومتحیر بر تابوت ها زل زده بود. فرهاد کنار جسد خواهرش نشسته بود وگریه می کرد.نگاهی به لیلا انداخت وگفت: ـ سهیلاقول می دهم که از دخترت به خوبی مراقبت کنم تا او احساس تنهایی نکند. *** بعد از مراسم خاکسپاری همه در خانه ی عمو علی به مراسم عزاداری پرداختند.تا شب هفتم خانه مملو از عزادارن وسیاه پوشان بود.بعد از مراسم شب هفت لیلا که توی این مدت مانند یک روح سرگردان در خانه می گشت دلش برای پدر ومادر وسینه ی گرم پدرام تنگ شده بود.در گوشه ای از حیاط ایستاد وچشم گرداند که شاید آنها را ببیند بخندد وبگوید که همه یک شوخی بود.احساس کرد کسی در کنارش است.با خود گفت:«حتما پدرام است.»اما رامین بود که گفت: ـ لیلا!با خودت این کار را نکن این طوری دیوانه می شوی.از دست می روی. ـ ای کاش من هم می مردم رامین!چرا؟چرا من باید بمانم وجای خالی عزیزانم را نگاه کنم وببینم؟حیف از آن نگاه گرم پدر!حیف از آن قلب مهربان مادر!وحیف از ان زبان شیرین ودل رئوف پدرام!چه کار کنم رامین؟دارم دیوانه می شوم.به خدا هر جا که نگاه می کنم آنها را می بینم.کاش آنقدر خوب نبودند کاش آن همه مهربان نبودند کاش پدرام با من دعوا می کرد تا آنقدر مهرش در دلم نبود. لیلا انگار که یک دفعه بغضش منفجر شد.صورتش را در دستهایش پنهان کرد وزد زیر گریه.به جای آن چند روز عمر گریست وبه اندازه ی یک دریا اشک ریخت.آن قدر که نفهمید چه طور از حال رفت.بعد از مدتی که چشمانش را باز کرد در اتاق خود بود وبر روی تخت دراز کشیده وهمه را نگران خود دید که چشم به او دوخته بودند.همه دلواپس او بودند.به تک تک انها نگاه کرد.چشمان سپهر چه قدر شبیه چشمان پدرش بود.بغض کرد ولی خودش را کنترل کرد.نگاهش با نگاه رامین یکی شد رامین دلواپس او بود.غم سنگینی در چشمان او موج می زد.عمه رعنا وارد شد دل نگران برادر زاده ی عزیزش بود لیوانی آب قند وگلاب در دستش بود.مقداری از آن را به او خوراند.بر خود مسلط شد وگفت: ـ همه بلند شوید شام حاضر است. همه از اتاق گریختند تا لیلا چشمان اشک آلود آنها را نبیند.بعد از دقایقی رامین با یک سینی غذا وارد شد وگفت: ـ نیامدی من شام را برایت آوردم.بلند شو بخور که گرسنه نیستم وسیرم واز این جور حرفها نداریم. لیلا اطاعت کرد وچند قاشقی خورد در حین خوردن آرام گفت: ـ رامین!آنها الان چه کار می کنند کجا هستند؟ ـ در بهشت واگر این طور ادامه بدهی نگران تو.
پاسخ : آبی تر از آسمان | شهلا کلانتری ـ آهای دختر!کجا هستی؟به چه فکر می کنی؟ فرهاد لیلا را از خیال چند سال پیش بیرون آورد.حالا لیلا یک دختر هجده ساله بود که تازه دیپلم گرفته بود.قد بلند با چشمانی سیاه وابروانی پیوسته با موهایی بلند مشکی که همیشه آنها را از پشت سر به اصطلاح دم اسبی می بست.شلوار جین روشن می پوشید با بلوزهای روشن معمولا صورتی یا آبی با کفشهای کتانی که همیشه همه جا می خرامید درست مانند یک آهو. رامین او را غزال وحشی خطاب می کرد. لیلا که از فکر وخیال بیرون آمده بود گفت: ـ دایی اگر می خواهی شروع کنی من از اینجا می روم. فرهاد که دید حریف او نیست کوتاه آمد ورفت بیرون.دقایقی بعد دوباره زنگ در حیاط به صدا در آمد.اوغرغر کنان گفت: ـ اِ...بازم کلید نبرده. در را که باز کرد رامین پشت در بود.سلامی گفت وداخل شد.لیلا روی تخت کنار حوض نشست ورامین در حیاط قدم می زد گفت: ـ لیلا!گریه می کنی؟ او سرش پایین بود گفت: ـ دایی فرهاد دوباره گند زده. رامین عصبانی شد وگفت: ـ چه طور می تواند این کار را بکند؟!باید فکری کرد. با خداحافظی کوتاهی از آن جا رفت. شب شده بود لیلا در تاریکی اتاق نشسته بود وفکر می کرد که یک دفعه احساس کرد کسی بالای سر اوست.اول خیال کرد که فرهاد است ولی با کمی دقت فهمید که کسی دیگر است از جا جهید وبه طرف در رفت ولی بهرام دوست فرهاد با یک حرکت تند سد راه او شد وگفت: ـ سلام لیلا خانم افتخار نمی دهید؟ما همیشه شیفته وکشته مرده ی شما هستیم. لیلا منتظر لحظه ای بود که از دست او بگریزد ولی میسر نشد.بهرام برق را روشن کرد ودید او مانند جوجه اش بر خود می ارزد.همیشه لیلا را از دور می دید ودوستش داشت.آن قدر که فکر می کرد بدون او نمی تواند نفس بکشد.کنار در نشست.لیلا عقب رفت ولبه ی طاقچه نشست.رنگش به وضوح پریده بود.بهرام بلند شد لیوانی آب به دستش داد وگفت: ـ چرا از من بدت می آید؟من همیشه دورادور هوایت را دارم...من...من خیلی دوستت دارم. بهرام خواست دست او را بگیرد که او مانند یک ماده ببر تیزدندان چنگ به رخش کشید وگفت: ـ لازم نکرده گورت را گم کن ودور مرا خط بکش. با این حرف او گرفته وپریشان از اتاق بیرون رفت.به حیاط که رسید فرهاد را دید که از بیرون کباب گرفته وبرگشته بود گفت: ـ از بهرام خوب پذیرایی کن که فردا قرار است با او به باغ آنها برویم. اما لیلا رفت توی اتاق خودش ودر را بر روی خود بست وتا صبح همان جا ماند وگریه کرد. صبح فرهاد شنگول به اتاق آمد وبا روصدا او را از خواب بیدار کرد وهمراه با ساک لباسش که خود برای او گرفته بود از در خارج وسوار ماشین شدند ورفتند.لیلا آنقدر عصبی شده بود که چند دفعه به کله اش زد توی جاده خود را ازماشین بیرون بیندازد ولی جرات نکرد.در طول راه اصلا یک کلمه با آن دو هم کلام نشد.بعد از دو سه ساعت بالاخره به باغ رسیدند.خانواده بهرام مادرش ودو خواهرش به نام سمیرا وسمانه وتنها برادرش به نام سعید همه به استقبال آنها آمدند وخوش امد گفتند.ولی لیلا لجوج تر از آن بود که با آنها بجوشد. برای ناهار سمانه وسمیرا به اتقا لیلا آمدند وبا اصرار او را با خود به سالن پذیرایی بردند.سعید برادر بهرام حای خود را به لیلا داد تا او کنار بهرام بنشیند.فرهاد چشم غره ای به لیلا رفت واو به اجبار نشست.بهرام طوری زمینه را چیده بود که همه خیال می کردند که لیلا یک دل نه صد دل عاشق اوست. در حین خوردن ناهار بهرام از خاطرات خود در شمال واصفهان وشیراز تعریف می کرد همه خوشحال بودند به جز لیلا.بعد از ناهار هر کدام به اتاقی لغزیدند ولیلا هم به همان اتاقی رفت که لحظه ی ورود در اختیارش گذاشتند.اما چند لحظه ای نبود که وارد اتاق شده بود که سعید در اتاق را زد وداخل شد.لیلا خود را جمع وجور کرد ولبه ی تخت نشست.سعید کنارش نشست وگفت: ـ خوشحالم که اولین کسی هستم به شما زن داداش عزیز تبریک می گویم.امیدوارم من هم بتوانم هم چون بهرام کسی مانند شما را بیابم. لیلا با بغض گفت: ـ ولی من بهرام را دوست ندارم.من از فرهاد وبهرام متنفرم آنها من را به اجبار به اینجا آردند.من...من... وبه گریه افتاد.سعید ناراحت شد وگفت: ـ معزت می خواهم واقعا گیج شدم آیا کاری از دست من برمی آید تا کمکت کنم؟ لیلا گفت: ـ لطفا تنهام بگذار فقط همین. سعید با گفتن«چشم»از اتاق خارج شد.لیلا مدتی در اتاق ماند از پنجره بیرون را نگاه می کرد که چشمش به یک اصطبل افتاد.او سوارکاری را خیلی دوست داشت عمو علی چهار راس اسب خوب داشت که همیشه سوارکار یکی از آنها لیلا بود.او سریع موهایش را بست واز ویلا خاج شد وبه طرف اصطبل رفت.در آن را با کرد وداخل آنجا شد.اسبها یکی از یکی زیباتر واصیلتر بودند.یکی را انتخاب کرد وسوار بر آن شد وچهار نعل تاخت.کاملا ازم حوطه باغ و ویلا خارج شد آن قدر تاخت تا خود واسب خسته شدند واز نفس افتادند.آن وقت دهانه ی اسب را کشید وایستاد به اطراف نگاه کرد خدایا!چه قدر زیبا!چه قدر لطیف!دشتی پر از گل های رنگی ودشتی سرسبز آن قدر محو آن محیط زیبا شده بود که خود وغمهایش را از یاد برد.محیطی پر از قدرت خدا شاد وسبز پر از گیاهان وگلهای وحشی گل لاله ی وحشی گل بابونه ی سفید وگلهای دیگر.با خود گفت:«ای کاش می شد همین جا ماند ومرد!» تا صفحه 16 ادامه دارد...
پاسخ : آبی تر از آسمان | شهلا کلانتری از آن طرف فرهاد به طرف اتاق لیلا رفت که با او در مورد بهرام صحبت کند.در زد کسی جواب نداد در را باز کرد وبا اتاق خالی مواجه شد در را بست وبا شتاب پیش بهرام رفت وگفت: ـ لیلا نیست. بهرام با دهانی باز او را نگریست.بعد تازه متوجه ی این شد که فرهاد چه می گوید.با سعید سریع همه جای ویلا را گشتند ولی آثاری از لیلا ندیدند سعید گفت: ـ من دو ساعت قبل او را دیدم ولی چیزی نگفت فقط ناراحت بود. بهرام متوجه شد که در اصطبل باز است.خوشحال شد وبه داخل رفت با خود گفت:«حتما همین جاست.»اما در آن جا نبود وتازه متوجه شد که یک اسب هم کم شده فرهاد گفت: ـ لیلا سوارکاری بلد است. بهرام سوارکار قابلی بود سریع یک اسب را زین کرد دهانه ی آن را گرفت وبیرون آورد وگفت: ـ به مادرم چیزی نگویید. وبه سرعت از آنجا دور شد.آن قدر تاخت تا لیلا را پیدا کرد.از دست او خیلی عصبانی بود.هوا کم کم داشت تاریک می شد.نگران لیلا شده بود که بلایی سرش نیامده باشد ولی وقتی که به او رسید از شدت عصبانیت متوجه نبود که چه کار می کند.از اسب پیاده شدواو در دامان طبیعت فارغ از هر چیزی داشت با گلها بازی می کرد گل می چید.حلقه ای از گل درست کرده بود وبر روی سرش گذاشته بود داشت حلقه ی دیگر درست می کرد که یک دفعه با صدای نعره مانندی بلند وحشت زده برگشت وبرجای میخکوب شد.چنان مسخ شده بودک ه حتی پلک هم نمی زد واحساس می کرد که هوایی برای نفس کشیدن وجود ندارد یک دفعه با سیلی محکم بهرام به خود آمد.صورتش می سوخت که متوجه سیلی دیگری شد.گوشش درد می کرد بهرام سرش داد زد: ـ دختره ی دیوانه!گردنت را می شکنم.تو چرا ای قدر لجباز هستی؟مثلا می خواهس به من بفهمانی که مرا دوست نداری واز من متنفر هستی؟ دستش را بالا برد که متوجه جون کتار لب لیلا شد دستش سست شد وافتاد.زانو زد با دست کنار لب لیلا را پاک کرد.اشک در چشمان میشی رنگش جمع شد.داد زد: ـ خدا!این چه کاری بودکه من کردم؟تو خودت شاهدی دو ساله من حیران این دخترم نه خواب دارم نه خوراک حالا با دست خودم عزیزم را زدم.وای بر من! لیلا با این که جای سیلی های بهرام بر روی صورتش می سوخت اما گریه نکرد فقط بغض کرد وگفت: ـ از تو متنفرم! سوار بر اسب شد.گلها را از سرش جدا کرد وبر زمین ریخت.خواست اسب را بتازاند که بهرام دهانه ی اسب را گرفت وگفت: ـ لیلا به خدا دست خودم نبود.به حساب دوست داشتن زیاد بگذار.خیال کردم که رفتی ومرا ترک کردی.مرا ببخش.من دو ساله که درگیر عشق تو هستم.تا امروز که توانستم با هزار بدبختی تو را به این جا بیاورم تا شاید بتوانم با تو دو کلمه حرف بزنم ودلت را به دست بیاورم بلکه رحمی بر من کنی وصاحب قلب آواره ام شوی ومرا از بلاتکلیفی نجات بدهی.به خدا آن طور که فرهاد مرا به تو معرفی کرده نیستم.من آدمی بدخبتم که قلبم آواره ی توست. بهرام زانو زد وشروع به گریه کردن کرد.اوعصبی گفت: ـ هرگز نمی گذارم که دست تو به من برسد از تو متنفرم.تو نمی توانی من را خوشبخت کنی.از تو وفرهاد متنفرم. او به سرعت از انجا دور شد.هوا تاریک شده بود.بهرام دلهره داشت که نکند راه را پیدا نکند.او هم به سرعت سوار شد واسب را هی کرد وتاخت.لیلا را صدا زد.لیلا دور شده بود وبیراهه رفته بود.این را فهمید چون اثری از ویلا نبود.احساس می کرد که سایه هایی بر سر راه او ظاهر می شوند وناپدید.به هر حال مقاومت کرد.بعد از مدتی ترسیده بود.به فرهاد بد وبیراه می گفت واز دستش خیلی عصبانی بود.سعی می کرد با آرامش جلو برود تا شاید چیزی یا کسی را ببیند.ولی بعد از گذشت ساعتی کاملا هوا تاریک شده بود واو وهم وخیال برش داشت.چند بار با صدای بلند داد زد: ـ کمک!کمک!کمک... ولی صدایی نشنید.دهانه ی اسب را کشید وهمان جا مند.گریه کرد وخدا را صدا زد.با صدای بلند با خدا حرف می زد: ـ خدایا!مگر من چه گناهی کرده ام که باید این طور تاوان پس بدهم؟خدایا!مرا خلاص کن از این همه بدبختی وبلتکلیفی. در همین لحظه صدایی شنید.کسی او را صدا می زد.لیلا به خاطر این که او بیراهه نرود با صدایی بلند ولرزان داد زد: ـ من اینجا هستم کمک!من اینجا هستم. بعد از دقایقی لیلا احساس کرد کسی نزدیک اوست ولی او را نمی دید.فقط گفت: ـ اگر فرهاد یا بهرام هستید بروید ک هبا شما نمی آیم. ولی صدایی نشنید ترسید گفت: ـ کی اینجاست؟خواهش می کنم حرفی بزنید خواهش می کنم. باز صدایی نیامد.خیال کرد شاید فکر وخیال بوده باز راه افتاد که صدا گفت: ـ لیلا!کجا می روی؟صبر کن. صدا به نظرش آشنا می آمد کمی فکر کرد ولی چیزی به ذهنش نرسید.بعد گفت: ـ تو کی هستی؟ ـ سعیدم. لیلا های های گریست.آن قدر گریست تا سبک شد بعد سعید گفت: ـ لیلا دستت را به من بده ودهانه ی اسب را محکم بگیر. در سکوت کامل راه افتادند.هر کس در فکر خود به سر می برد.بعد از مدتی سعید گفت: ـ رسیدیم. لیلا یک آن به خود آمد که همه را نگران خود کرده وخجالت کشید.همه پایین آمده وبه دور آنها حلقه زدند.سمانه وسمیرا سریع خودشان را به او رساندند وکمک کردند تا از اسب پیاده شود.آن گاه او را با خود به داخل خانه بردند واصرار کردند دوش بگیرد که سرحال شود.از حمام که بیرون آمد یک بلوز سفید با روبان سفیدی که بر موهای سیاه رنگش بسته با یک شلوارک پوشیده که بسیار زیبا شده بود.سمانه همراه او به اتاق رفت.روی پله ها فرهاد به آنها رسید گفت: ـ تو کجا بودی دختره ی خیره سر؟! خواست او را بزند که دستی محکم او را گرفت.سعید بود گفت: ـ فرهاد!کوتاهش کن.برای امشب کافیست. سعید تازه فهمید که لیلا چه قدر ترسیده وکتک هم خورده صورت لیلا ورم کرده بود وکنار لبش ترک خورده بود دست برد تا صورت لیلا را لمس کند که لیلا سریع ثورت خود را برگرداند واز پله ها بالا رفت سمانه گفت: ـ تا کمی استراحت کنی میز شام را می چینم. بعد از اتاق خارج شد.او با رفتن سمانه نفس راحتی کشید وروی تخت دراز کشید وبه وقایع آن روز فکر می کرد احساس می کرد در خواب وبیداری به سر می برد در دشتی پر از گل او به دنبال پدرام می دود واو را تعقیب می کند.به او رسید پدرام خود را روی سبزه ها رها کرد لیلا نیز همان طور کنار او دراز کشید وسرش را روی بازوی او گذاشته ومی خندید گفت: ـ پدرام!همه گفتند که تو مردی ولی من باور نکردم. پدرام گفت:«درسته من مردم.»و از لیلا دور شد ورفت.لیلا به یک باره از خواب وخیال پرید.همان طور که دراز کشیده بود احساس کرد کسی پیش اوت.با خود گفت شاید فرهاد است.نگاه کرد دی که سعید است کنار تختش نشسته.لیلا خواست بلند شود سعید گفت: ـ خواهش می کنم راحت باش دراز بکش مزاحمت نمی شوم فقط خواستم بدانم که حالت چه طور است.ببینم صورتت را چه کسی به این روز انداخته نکنه کار بهرام است؟ با سر جواب مثبت داد.سعید بلند شد کنار پنجره رفت او نیز بلند شد ولبه ی تختش نشست.سعید برگشت وگفت: ـ بهرام خیلی دوستت دارد دو سال است که شب وروز ندارد خواب وخوراک ندارد او حالا 28 سال سن دارد شاید کمی خشن باشد ولی دوستت دارد.دائم در این فکر بود که چه طور با تو صحبت کند وبه تو بگوید که دوستت دارد.شنیده ام که تو به او کم محلی می کنی وجواب سربالا به او می دهی.خود دانی ولی بهرام عاشق توست. به دم در رسید برگشت نگاهشان در هم تلاقی شد.هر دو به هم خیره شدند وآنچه نمی دانست چیست در چشمان میشی رنگ سعید جستجو می کرد.پشتش لرزید خجالت کشید وسرش را پایین انداخت.سعید دوباره برگشت وگفت: ـ من می فهمم که بهرام در این مدت چه کشیده است. به سرعت از اتاق خارج شد.او ماند ویک دنیا سوال بی جواب ویک کله ی منگ.«خدایا!چرا این طوری شدم؟»مدام با خود این سوال را تکرار می کرد ک هبهرام در زد وگفت: ـ مزاحم نیستم؟ لیلا جواب داد که او داخل شد وگفت: ـ سکوت علامت رضایت است. خندید وکنار دست لیلا نشست.او گفت: ـ بلند شو. بهرام بلند شد وگفت: ـ چشم. ولی دوباره نشست وگفت: ـ گربه سیاهه را دیدی از در بیرونش می کنی از پنجره وارد می شود. او با این مثال خنده اش گرفت رویش را برگرداند تا بهرام نبیند اما دید وگفت: ـ باعث دعوای عصر خودت بودی چون بی خبر رفته بودی ومن هم خیال کردم باز مثل همیشه از دستم لیز خوردی.من هم عصبانی شدم ولی حالا برای جبران عصر یک تقاضا دارم.لیلا!یک کادو برایت دارم که نزدیک به دو سال است روی دستم مانده چون صاحبش مثل ماهی می ماند.(وبا یک حالت مسخره ای روبه روی لیلا زانو زد)سرورم یا مرا بکش یا عفو کن. بعد بلند شد وکادو را به او داد وگفت: ـ دوستت دارم.(چشمکی زد)برای شام می بینمت. بهرام از اتاق خارج شد ولی دم در دوباره گفت: ـ دوست دارم برای شام آن را بپوشی. او عصبانی کادو را به کناری انداخت.داشت با خود فکر می کرد «عجب آدم دیوانه ای!انگار نه انگار که ساعتی پیش مرا کتک زده حالا برای من کادو آورده.» سمیرا با تقه ای به در وارد شد وگفت: ـ شام حاضر است عزیزم! ـ ممنونم من گرسنه نیستم. ـ به خدا خیلی خوشمزه است.تو بیا تا به ما هم مزه بدهد. تا صفحه22 ادامه دارد...
پاسخ : آبی تر از آسمان | شهلا کلانتری با اصرار او را پایین برد.کنار دست سعید روبه روی بهرام نشست.فرهاد هنوز بااو قهر بود.او خود را با غذا سرگرم کرده بود تا به بهرام نگاه نکند.در همین لحظه آسمان غرید ورعد وبرق زد.بهرام خوشحال گفت: ـ امیدوارم امشب باران زیادی ببارد تا فردا که بیرون می رویم همه از عطر گلها وگیاهان لذت ببریم. لیلا تصمیم به جنگ گرفته بود: ـ به دعای گربه سیاهه باران نمی آید. شلیک خنده ی همه بلند شد.عاطفه خانم مادر بهرام گفت: ـ بمیرم برای دل با احساس پسرم! همه دوباره خندیدند.بهرام سرخ شد وسرش را پایین انداخت.سعید آرام به او گفت: ـ خوشحالم که بالاخره صدای تو را شنیدم. او با خجالت سرش را پایین انداخت وبه صدای شرشر باران گوش می داد که بهرام گفت: ـ حالا دیدی گربه سیاهه هم خدایی دارد؟ او چیزی به روی خود نیاورد.بعد از شام برای این که سمیرا با او خلوت کند به او گفت: ـ خسته نیستی با هم ظرفها را بشوریم؟ وبا پایخ نه او با هم به آشپزخانه رفتند.سمیرا گفت: ـ تو از بهرام خوشت نمی آید. ـ چه طور مگر؟ ـ بگو ناراحت نمی شوم.می خواهم بدانم.ببین من خودم کسی را دوست دارم.نمی دانم که نظر او چیست.چون از نگاه کردن به او خجالت می کشم واو هم اصلا به من نگاه نمی کند. او به سمیرا نگاه کرد.چشمانش مانند چشمان سعید میشی بود وموهایی صاف وروشن داشت.ولی سمانه شل بهرام بود گفت: ـ من هیچ وقت درباره ی بهرام فکر نکردم.ولی دوست ندارم به او نزدیک شوم همین.من دوست دارم در خودم فرو بروم در خودم باشم.دوست ندارم کسی به خلوت وتنهایی من وارد بشود دوست ندارم خلوتم را با کسی تقسیم کنم. احساس می کرد کسی وارد شد نگاه کرد بهرام بود.روی یک صندلی نشست وبه لیلا نگاه می کرد.او احساس می کرد زیر نگاه های سوزان بهرام ذوب می شود ولی چیزی به روی خود نیاورد.بعد بهرام بلند شد چایی ریخت گفت: ـ من برای همه چایی می ریزم وسهم تو را همین جا می گذارم.سمیرا!اگر می شود تو چایی ها را ببر. سمیرا گفت: ـ داداش ظرف می شورم. بهرام به شوخی نوک دماغ سمیرا را گرفت وگفت: ـ وروجم!چایی ها را ببر. سمیرا چشمکی به لیلا زد ورفت.بهرام گفت: ـ لیلا!می دانی وقتی تو این جایی انگار که خدا نظر لطفی به من کرده.حس می کنم خدا چه قدر مرا دوست دارد...نمی دانی چه قدر دوستت دارم!اگر می دانستی با من این قدر نامهربان نبودی. بعد کنار لیلا ایستاد وگفت: ـ بگذار کمکت کنم. لیلا مقاومتی نکرد وهیچ نگفت.بهرام لیوانها را می شست که سعید وارد آشپزخانه شد وگفت: ـ به به مانند یک زوج خوشبخت بشورید که آینده ی روشنی دارید. خندید ورفت.بهرام گفت: ـ لیلا!تورو خدا یه چیزی بگو بگذار صدای ترا بشنوم.هنوز از دستم ناراحتی؟به خدا خیال کردم برای همیشه تو را از دست دادم یک لحظه خیال کردم که دیگر باید بمیرم. لیلا نرم شده بود.حرفهای بهرام ومحبتهایش بر روی او اقر گذاشته بود.هیچ نگفت وفقط خندید.این خنده از چشمان تیزبین بهرام دور نماند.تکیه بر میز زد وگفت: ـ آخیش!بالاخره فهمیدم که لیلا خانم هم بلده که بخندد...خانمی!دیگر بس است بیا که چای یخ کرد.اجازه بدهید بقیه را غلامتان می شوید. لیلا از جمله ی آخر او خنده ا گرفت نشست واستکان کمر باریک چای را برداشت جرعه ای نوشید.بهرام گفت: ـ کادو رو باز کردی؟ یکباره لیلا یاد بعدازظهر در خاطرش زنده شد.با عصبانیت گفت: ـ درسته که پدر ومادر ندارم ولی صدقه بگیر نیستم ولازم نمی بینم که برایم هدیه بگیری. با این که می دانست حرف بدی زده اما خوشحال بود که کمی بهرام را اذیت کرده.بهرام عصبانی بود ولی چیزی نگفت.از آشپزخانه بیرون رفت او هم به سرعت به اتاقش برگشت.کمی بعد فرهاد آمد واز او بابات برخورد بدش عذرخواهی کرد وگفت: ـ نگرانت شدم. لیلا سرش را بین دستهای خود پنهان کرد وگفت: ـ دایی!از این جا بریم. فرهاد آرام گفت: ـ ولی لازم می بینم که چند روزی اینجا بمانیم هم تو فکر کنی هم... سمیرا وارد اتاق شد.با دیدن فرهاد رنگ از رخسارش پرید وگفت: ـ ببخشید نمی دانستم شما اینجا تشریف دارید. فرهاد به من من افتاد وگفت: ـ نه داشتم می رفتم. با یک حرکن ناشیانه از اتاق خارج شد.لیلا وسمیرا به خنده افتادند.لیلا گفت: ـ نکند آن کسی که دوستش داشتی همین دایی بنده است؟ سمیرا سرخ شد وگفت: ـ نه. ـ سمیرا به من نگاه کن. سمیرا خجالت زده به صورت لیلا نگاه کرد ولی تاب نیاورد وسرش را پایین انداخت وخندید. ـ خدای من چه عالی!چه طور شد که علاقمند شدی؟ ـ هیچی به خدا من... ـ ببین من می خواهم کمکت کنم به من بگو. ـ به بهرام نگو باشه؟ ـ نه بابا من وبهرام آبمان توی یک جو نمی روی.حالا درد ودل هم بکنیم؟چه حرفها!حالا جریان را تعریف کن. ـ دو سال پیش من خودم را برای یک مسابقه ی سوارکاری محلی آماده می کردم.سوار بر اسب به صحرا رفته بودم.نمی دانی صحرا آن روز چه قدر زیبا بود!هم فال بود وهم تماشا.همه جا پر بود از گل وگیاه.آن قدر شاداب وسرزنده که آدم خیال می کرد زمین حرف می زند شبنم روی علفها وگلها می درخشید وقطره قطره برق می زدند.سوارکاری خوبی بود.کمی روی سبزه ها دراز کشیدم.از نور پز از لطافت خورشید انرژی می گرفتم که سایه ای را روی صورتم حس کردم چشمانم را باز کردم نور خورشید مانع از دیدن آن شخص می شد.سریع بلند شدم.اول خیال کردم سعید است چون بهرام تهران بود.وقتی که خوب نگاه کردم دیدم کسی دیگر است.ترسیدم ولی جا نزدم گفتم:«کی هستی واین جا چه کار داری؟»او خندید وگفت:«من من هم برای سوارکاری آمدم.اول خیال کردم فرشته ای روی زمین خوابیده ولی دیدم نه بابا از زمینی هاست.» با این حرف خندید وسوار بر اسب شد ورفت.من هم گفتم:«دیوانه بود.» ولی دیدم که یکی از اسبهای بهرام را سوار است خیال کردم که دزد است گفتم:«هی صبر کن ببینم.»سوار بر اسب شدم وبه تعقیب او پرداختم.او فهمید دنبالش هستم آنقدر تاخت تا اسبهای هر دویمان از نفس افتادند.بعد ایستاد وفت:«بابا غلط کردم که بیدارت کردم.» تازه آن موقع بود که خوب او را نگاه کردم دیدم که سرووضعش به دزدان نمی ماند بعد هر دو به هم نگاه کردیم ونگاهمان در هم تلاقی شد.خجالت کشیدم.بعد خندیدم او هم خندید.آنقدر خندیدیم که بر روی چمن ها افتادیم بعد فرهاد گفت:«سمیرا خانم من فرهاد هستم دوست بهرام قبلا شما را یکی دوبار دورادور دیدم.قبلا هم محل بودیم.به خدا دزد نیستم.»از طرز نگاه کردنم به خودش فهمیده بود.بعد هر دو سوار شدیم وبه ویلا بگشتیم.عصر فرهاد رفت واز آن روز به بعد دیگر فرهاد را ندیدم تا به امروز ولی همیشه قیافه اش در ذهنم بودم وهست ویادش در قلبم.عاشقانه دوستش دارم ولی نمی دانم چرا فرهاد نگاهش سرد است.دیگر مثل آن وقتها من را به سوی خود جلب نمی کند...راستی بهرام گفت بخوابید که فردا قرار است به گشت وگذار برویم به اضافه ی سوارکاری.وای لیلا من عاشق سوارکاری هستم. لیلا به او نگاه کرد او بلند شد وگفت: ـ بهتره من دیگر بروم.تو هم نیاز به استراحت داری خوب بخوابی. با رفتن سمیرا او دراز کشید وبه حوادث آن شب وآن روز فکر کرد.نفهمید چه طور چشمانش سنگین شده وخوابش برد.نیمه های شب بود که بیدار شد.تشنه اش شده بود.رفت پایین که آب بخورد دید بهرام توی آشپزخانه نشسته ودر حال سیگار کشیدن است.از خوردن آب پشیمان شد خواست برگردد که صدای بهرام را شنید که با خود زمزمه می کرد:«لیلا» ایستاد وگوش سپرد به صدای او که نجوا کرد: «درخواب ناز بودم شبی دیدم کسی در می زند/ در را گشودم روی او دیدم غم است در می زند/ گفتم ای دوستان بی وفا بیاموزید از غم وفا/ با همه بیگانگی هرشب به من سر می زند» کسی آرام دستش را روی شانه ی او گذاشت.او از ترس نفسش بالا نمی امد.رنگ از رخش پرید.برگشت سعید بود.گفت: ـ زاغ سیاه بهرام را چوب می زنی؟تو که طاقت دوری او را نداری چرا اذیتش می کنی؟باید شما دوتا را آشتی بدهم. لیلا هول کرده بود گفت: ـ سعید!خواهش می کنم من فقط آمدم آب بخورم که با دیدن بهرام پشیمان شدم همین. سعید خندید وگفت: ـ اشکال ندارد من ندید می گیرم. لیلا سریع از آنجا دور شد وبه اتاقش رفت.قلبش مثل یک گنجشک در سینه می زد.کلی بد وبیراه به سعید گفت ولی نمی دانست چرا وقتی سعید را می بیند حالش دگرگون می شود.او شبیه کیست نمی دانست.بر شیطان لعنت فرستاد وخواست بخوابد که کسی به در اتاقش زد وداخل شد سعید بود لیوانی آب برایش اورده بود گفت: ـ اگر پشیمان نشدی بخور که در خواب سراب نبینی. سعید کنار او نشست.لیلا لیوان آب را تا ته سر کشید وگفت: ـ متشکرم چه قدر مزه داد.حالا اگر اجازه بدهی می خواهم بخوابم.البته لطفا. سعید خندید وگفت: ـ به چشم زن داداش! قلب لیلا تیر کشید سرخ شد وخجالت کشید وسرش را پایین انداخت.سعید با گفتن:«فردا می بینمت.»ازا تاق خارج شد.او با خارج شدن سعید به فکر فرو رفت در مورد آنچه از بهرام شنیده بود فکر می کرد که چرا این همه سوزناک؟ صبح هنوز در خواب بود که کسی محکم وتند تند بر در اتاقش می زد.سعید بود وا هنوز خواب آلود بود که سعید وارد شد.او را از خواب بیدار کرد وگفت: ـ تنبل خانم بیدار شو که امروز آفتاب خانم مرخصی تشریف دارند.تو باید بدرخشی بلند شو که دیر شده اول صبحانه وبعد هم گردش.مطمئنم روز خوبی خواهی داشت. لیلا خواب آلود ومنگ لبه ی تخت نشست وسلام کرد.جواب سعید او را شوکه کرد: ـ سلام بر روی ماهت ای که همچو برج زهرمار کنار تخت نشسته ای سلام بر روی ماهت دو چشمان سیاهت که همچو دو تیکه ذغال گداخته می درخشد وپدر هرچه آدم را در می آورد. سعید با گفتن این جملات با شتاب از در خارج شد واو مات وگیج لباسش را عوش کرد.آبی به صورتش زد وپایین رفت.همه منتظرش بودند.بهرام گرفته با موهایی به هم ریخته وچشمانی قرمز که نشان از بی خوابی شب گذشته داشت خیلی سرد جواب سلام او را داد لیلا تصمیم داشت به هیچ چیز توجه نکند کنار سمیرا نشست.فرهاد گفت: ـ دایی شب خوب خوابیدی؟ لیلا گفت: ـ بله. سعید گفت: ـ راست می گوید بنده ی خدا تا صبح هم چون نگهبان شب در عالم خواب همه جا را زیر نظر داشت: بهرام گفت: ـ زود باشید خورید که دیر شد. لیلا برای اولین بار دلش به حال بهرام سوخت گفت: ـ شما چرا نمی خورید؟ بهرام نگاهی به او انداخت وگفت: ـ سیرم چون به اندازه ی کافی حرص خوردم. بعد از صبحانه هم هبلند شدند که اسباب ووسایل را جمع وجور کنند.سمیرا گفت: ـ لیلا!بی زحمت میز صبحانه با تو. او می دانست چرا وبه اجبار پذیرفت همه ی وسایل را جمع کرد. بهرام همان طور نشسته بود سیگار می کشید وبه او نگاه می کرد.او دلش سوخت وگفت: ـ نمی خورید؟می خواهم جمع کنم. ـ قبل از این که جمع کنی لطفا خودت بخور که بعد از حال نری. ـ وقتی خودت نمی خوری چه طور از من انتظار داری که صبحانه را کامل بخورم آن هم با اشتها. این حرف ناخواسته از دهان او خارج شد وبهرام از این گفته او جا خورد بلند شد مقابل او ایستاد.با مهربانی نگاهش کرد وگفت: ـ لطفل بشین. او متحیر نشست.بهرام چایی ریخت وگفت: ـ دیر نمی شود اگر کمی صبحانه بخوریم.(کره وپنیر ومربا آورد)با هم می خوریم.(لقمه ای گرفت وبه او داد)بخور.(او سماجت کرد.)اگر نخوری من هم نمی خورم هر چند خیلی گرسنه نیستم. او لقمه را گرفت وخورد وبعد برای خود لقمه گرفت تا دیگر بهرام برایش لقمه نگیرد.مقداری صبحانه خورد اما بهرام با اشتهای کامل صبحانه اش را خورد وگفت: ـ تا تو حاضر شوی من ظرف ها را می شورم. او کمی به بهرام کمک کرد بعد به طبقه ی بالا رفت یک بلور صورتی با شلوار جین آبی با کفش اسپرت پوشید وبا یک روبان صورتی موهایش را بست واز پله ها پایین آمد.سمیرا وفرهاد را گرم صحبت دید گفت: ـ دایی مبارکه! فرهاد تابناگوش سرخ شد وگفت: ـ وروجک یا دعوا درست می کنه یا متلک بار ما می کنه! سمیرا با سرعت دور شد خجالت کشید در این بین بهرام از آشپزخانه بیرون آمد وگفت: ـ خوب خدا را شکر ظرفها را شستیم تا بعضی ها به امورات خود برسند.حالا هر کس که با ماشین می رود سعید او را همراهی می کند وهر کس همراه من می آید سوار اسبها می شود. سمیرا وفرهاد ولیلا به طرف اصطبل رفتند.بهرام نیز خود را به آنها رساند وگفت: ـ عجب بنده نوارید شما که مرا هم همراهی می کنید. همه به او خندیدند سمیرا گفت: ـ به خدا برادرم گناه دارد. لیلا هم گفت: ـ فرهاد هم گناه دارد.(چشمکی به فرهاد زد)مگه نه دایی؟ فرهاد سرخ شد وگفت: ـ قربون آدم چیز فهم. راه افتادند.بهرام گفت: ـ ببینم این جا چه خبره که بنده از آن بی اطلاعم؟یه بوهایی می آید بوی خیانت هرکس که به من خیانت کند با شمشیر پلاستیکی او را خواهم کشت.حالا همه به فرمان من ای سربازان شجاع می خواهیم امروز همه جا را بگردیم. لیلا ناخواسته به طرف اسب بهرام رفت وسوار آن شد.سمیرا گفت: ـ چه شجاعتی داری دختر!می دانی اسب بهرام است؟ لیلا خواست پیاده شود که بهرام گفت: ـ سرورم افتخار دهید وسوار اسب بنده ی حقیر شوید ومن نیز به عنوان شوالیه شما را همراهی خواهم کرد. لیلا به خاطر سمیرا وفرهاد مجبور بود سر بهرام را گرم کند بهرام نیز از شوق این که لیلا همراه اوست انگار دنیا را به او داده بودند.زمین وزمان وزیباترین لحظه های دنیا را داشت روی ابرها راه می رفت وخود را خوبخت ترین انسان می دانست. لیلا از شوق کودکانه ی او می خندید واحساس می کرد شاید اگر کمی با او مهربان باشد بتواند مهر بهرام را در قلب خود جای دهد ولی هرچه فکر می کرد نمی دانشت چرا نمی تواند با او راحت باشدبه پشت سر خود نگاه کرد فرهاد وسمیرا با هم صحبت می کردند وگرم گفتگو بودند با صدای بهرام به خود آمد که گفت: ـ کلاه سرم می گذاری که داییت به مراد دلش برسد ولی تا من به مراد دلم نرسم آن دو کبوتر زیبا هم به هم نخواهند رسید.(بعد رو به بقیه کرد)هی بچه های شیطان بتازید تا برنده ی امروز معلوم شود.از همین جا شروع می کنیم.هم هبخ طر بازنده باید فردا غذا درست کند.یک دو سه شروع. همه به سرعت شروع به تاخت کردند تا مسیر معین.سمیرا اول،لیلا دوم وفرهادو وبهرام به طور مشتکر سوم شدند.سعید وسمانه آمدند سعید اسب لیلا را نگه داشت.لیلا پیاده شد وتشکر کرد.سعید دستمالی به او داد تا صورتش را خشک کند.همه پیاده شدند وروی چمن ها ولو شدند.نور آفتاب چشمانش را می زد. تا صفحه 32 ادامه دارد...
پاسخ : آبی تر از آسمان | شهلا کلانتری لیلا دستش را جلوی صورتش گرفت تا کمی استراحت کند.بعد بلند شد در صحرا شروع بع قدم زدن کرد.آن طرف تر یک رود وجود داشت به آنجا رفت.کفشش را در آورد پاچه ی شلوارش را تا زانو بالا زد وبه درون آب رفت.آب سرد وخنک بود یک لحظه سردش شد مقداری آب به صورتش زد حالا تحملش بهتر شد دیگر زیاد سردش نبود.کمی اطراف را نگریست دو طرف رود را درختان چنار وسرو گرفته بودند درختانی که قد برافراشته وسربلند بودند.در بین شاخسار ودرلابه لای برگها وشاخه های درختان نور خورشید به طور زیبایی پخش می شد.همه چیز خیلی لذت بخش وشیرین ودوست داشتنی بود.آسمان کاملا آبی وصاف عطر گیاهان وسبزه های اطراف همه جا پیچیده بود.لیلا دوست داشت که فقط نفس عمیقی بکشد وآن هوای پاک را به درون ریه هایش بکشد.چشمش به چند عدد گل زیبا در کنار رود افتاد.رفت تا آن را بچیند که یک مرتبه پایش لیزخورد وبا تمام قوا به درون آب افتاد.هول شد.دست وپا زد مقداری آب وارد دهانش شد.به خاطر باران های بهاری عمق رودخانه زیاد شده بود.خواست بلند شود کف دستهایش را به زمین گذاشت که با یک جهش بلند شود اما دومرتبه لیز خورد.سعی کرد با احتیاط یک بار دیگر امتحان کند وبه پاهایش تکیه کند وبلند شود که دستی شانه هایش را محکم گرفت وگفت: ـ تو این جا چه کار می کنی دختر؟!نمی گویی سرما می خوری یا بلایی سرت می آید؟ با دیدن بهرام گفت: ـ خودم می توانم بلند شوم. با یک حرکت خواست بلند شود که باز تنم لیز خورد واین بار باعث سقوط بهرام هم شد.بهرام محکم وبا سر به درون آب سقوط کرد.او ترسید،زانو زد هر چند که قلوه سنگها زیر زانوهایش بودند وباعث درد وآزار او می شدند اما از سقوط بهرام خیلی ترسیده بود وزبانش بند آمده بود.بعد از لحظاتی بهرام تکانی خورد.او خوشحال یک کتف بهرام را گرفت وصدا زد: ـ تو را به خدا بلند شو خدایا!من چه کار کنم؟چه غلطی کردم. بهرام آرام دستانش را اهرم بدنش کرد تکانی خورد وآرام آرام بلند شد نشست وچرخید به طرف او سرش شکاف خورده بود وخون از شکاف جاری بود.او با وحشت جیغ کشید بهرام آرام گفت: ـ سر وصدا راه ننداز طوری نیست حالم خوبه. هر چند که درد داشت ولی جلوی لیلا خم به ابرو نیاورد گفت: ـ کف رودخانه لیز است وقتی گام بمی داری مواظب خودت باش. آرام بلند شد خون به پهنای صورتش می ریخت.بدنش کرخت شده بود.گفت: ـ لیلا!سرت شده؟ او با سر اشاره کرد.بله در همین لحظه فرهاد وسعید وسمیرا سراسیمه به آنجا آمدند.سمیرا جیغ محکمی کشید وگفت: ـ خدا مرگم بده چی شده؟لیلا چرا این طوری شدید؟ سعید وفرهاد کمک کردند وهر دو را از آب بیرون آوردند هر دو مانند گنجشک باران خورده می لرزیدند سعید کفشهای لیلا را به دست گرفت وراه افتادند.کنار ماشین سمانه ومادرش وحشت زده چنگ به صورت کشیده وبه طرف آنها آمدند وهر دو از دیدن آنها هراسان شدند.عاطفه خانم گفت: ـ خدا مرگم بده چی شده؟ بهرام گفت: ـ پتویی چیزی به لیلا بدهید خودش را گرم کند. سمانه پتو آورد وهم چند برگ دستمال کاغذی تمیز ومقداری بانداژ تا بهرام را مداوا کند.مادر سریع یک چای شیرین به لیلا ویکی هم به بهرام داد تا بخورند وگرم شوند.سعید گفت: ـ چه طور شد که این بلا سر شما آمد؟ لیلا تا خواست حرف بزند بهرام گفت: ـ توی آب رفته بودیم که پای ما لیز خورد اول لیلا افتاد وبعد من هم تعادلم را از دست دادم ولیز خوردم.از شانس بد سرم به سنگی خورد...سعید تو لباش اضافه نداری؟ ـ چرا اتفاقا دو تا ژاکت دارم. ـ خوبه یکی را من می پوشم ولطف می کنم یکی ار هم به لیلا قرض می دهم. لیلا خجالت کشید وسرش را پایین انداخت.وقتی به سر باند پیچیده ی بهرام نگاه می کرد سرخ می شد وبهرام لذت می برد واز این که می دید او نگاهش می کند.کمی درد داشت گفت: ـ من کمی دراز می کشم برای ناهار بیدارم کنید.(به لیلا نگاه کرد)لطفا جای دوری نروی.بعد از ناهار با هم به گردش می رویم پس خودت را خسته نکن. دراز که کشید لیلا پتویش را به او داد وگفت: ـ من گرم شدم شما خودتان را گرم کنید. بلند شد وبه کنار ماشین رفت سعید آمد وگفت: ـ مثل این که بیشتر به تن تو می آید تا خود من.راستی چه اتفاقی افتاد که هر دو خیس ولرزان برگشتید؟ چرا جیغ کشیدی؟بهرام چه کار کرد؟خواست تو را اذیت کند. ـ نه من خواستم بروم چند تا گل بچینم که پام لیز خورد وبهرام برای کمک کردن به من آمد که او هم لیز خورد وسرش شکست. ـ لیلا چه احساسی نسبت به بهرام داری؟ لیلا سرخ شد وسکوت کرد.سعید گفت: ـ می دانی لیلا!من همیشه دوست داشتم یکی مثل تو به تورم بیفتد احساس می کنم با هم چین آدمی خوشبخت می شوم.می توانم به تو امیدوار باشم؟ لیلا سریع وقاطع جواب داد: ـ نه! سعید خندید وگفت: ـ پس بهرام کارش را خوب انجام داده می دانی من خودم نامزد دارم او هم مثل من معلمه دو ماهه که نامزد کردیم فردا قراره با خانواده اش به اینجا بیاید اسمش ثریاست.دختری مو بور وسفید وقد بلند است.خیلی هم دوستش دارم فقط قرار بود تو را محک بزنم همین. لیلا متحیر بود گفت: ـ بهرام از تو خواست که این کار را بکنی؟ ـ نه فرهاد خواست. ـ می کشمت فرهاد! ـ به خاطر خودت بود چون می دانست هیچ کس به اندازه ی بهرام تو را دوست ندارد. گرم صحبت بودند که چشمش به سمیرا وفرهاد افتاد وگفت: ـ می دانی خیلی دوست دارم سمیرا عروس دایی من شود این دو خیلی به هم می آیند. ـ انشاءا...بعد از عقد شما این دو هم به سروسامان می رسند. لیلا سرخ شد وگفت: ـ معلوم نیست که من وبهرام به هم برسیم. عاطفه خانم صدایشان زد وگفت: ـ بچه ها غذا حاضره بیایید. سمانه جای خود را به لیلا داد تا او کنار سعید بنشیند وفرهاد وسمیرا نیز آمدند وبهرام را هم بیدار کردند.لیلا کمی سردش بود ومیلی به غذا نداشت.با غذایش بازی می کرد که بهرام گفت: ـ لیلا جان بخور. ـ چشم. ولی زیاد سرحال نبود.بعد از غذا بهرام گفت: ـ بلند شو کمی قدم بزنیم تا آن دو سه لقمه غذایی که خوردی هضم کنی. لیلا نگاهی به فرهاد انداخت او هم با سر به او اشاره کرد ک هبرود بلند شد بهرام گفت: ـ رو به کدام طرف رودخانه یا به طرف دشت. ـ به طرف رود برویم.راستی سرت چه طوره هنوز درد می کند؟خیلی از تو خون رفت. بهرام دستی به سرش کشید وگفت: ـ کمی بهتره به لطف شما خوبم خانمی لیلا!چرا نگذاشتی کمکت کنم تا من هم اینطوری نشوم؟ او با خجالت گفت: ـ معذرت می خواهم اگر می دانستم این اتفاق برایت می افتد اصلا نزدیک رودخانه نمی رفتم.دوست دارم باور کنی بهرام. ـ خدایا!تو مرا به اسم صدا کردی!وای خدای من!امروز بهترین روز دنیاست.من امروز احساس شادمانی می کنم.(آن گاه باید به غبغب انداخت)البته می دانستم ک هبانو روزی به اشتباه خود پی می برد واحساس ندامت می کند.حالا بانو شما را ببخشایم یا نه؟البته اگر ببخشایم باید اول مقداری تنبیه شوید تا دیگر این کارها را با سرورتان نکنید. بهرام با گفتن این حرفها خندید وادامه داد: ـ لیلا!خیلی به تو احتیاج دارم دوست دارم به عنوان یک دوست همیشه همراه وهمیارم باشی.دوست دارم تو هم به من تکیه کنی قول می دهم که خوشبختت کنم.(خم شد گلی چید وبه او داد)تقدیم به عزیز عزیزتر از جانم. مسافتی را با هم طی کردند وبعد برگشتند.به جمع که پیوستند بهرام گفت: ـ لیلا اگر نمی توانی سوارکاری کنی با سعید بیا. لیلا کمی بی حال بود وسردرد داشت احساس می کرد که نمی تواند سوار اسب شود به طرف ماشین رفت. سمانه گفت: ـ من که با سعید می روم. وبا گفتن این جمله کنار لیلا نشست دست او را گرفت وگفت: ـ چه عجب به ما هم افتخار دادی!تو چه قدر داغی دختر؟! ـ چیز مهمی نیست حالم خوبه فقط باید کمی استراحت کنم. سمانه روبه سعید کرد وگفت: ـ سعید جان سوار شو لیلا بی حاله. سعید سریع خود را به آنها رساند وگفت: ـ سرما خوردی وتب هم داری. لیلا احساس دگرگونی می کرد گفت: ـ نه حالم خوبه. عاطفه خانم گفت: ـ دخترم الان می رویم ویلا برایت سوپ درست می کنم زودتر خوب شوی. لیلا تشکر کرد.سعید گفت: ـ بهرام لیلا حالش خوب نیست زودتر حرکت کنید. به سرعت به راه افتاد.بهرام نیز سوار شد اسب لیلا را به سمیرا سپرد ورفت.سمیرا دهانه ی اسب را گرفت وراه افتادند.بهرام داد زد: ـ فرهاد!مواظب سمیرا باش. به تاخت رفت.سریع وتقریبا هم زمان با سعید به ویلا رسید.لیلا تعجب کرد وگفت: ـ چرا با این سرعت برگشتید؟ سعید گفت: ـ آخه دلش تحمل دور یار را نداشت. بهرام خندید وگفت: ـ سعید خجالت بکش.(روبه سمانه کرد)سمانه جان لیلا را به اتاقش ببر تا استراحت کند. لیلا به طرف اتاق خود رفت که عاطفه خانم گفت: ـ بهتر است اول یک دوش بگیری. ـ چشم. واطاعت کرد.بعد از دوش گرفتن سمیرا وفرهاد نیز از راه رسیدند.سمیرا به لیلا کمک کرد همراه با فرهاد او را به اتاقش بردند.فرهاد گفت: ـ دایی خوبی؟ لیلا به هر دوی آنها نگاه کرد وگفت: ـ نه به خوبی شما فکر کنم شما بهتر باشید. ـ عجب وروجکی هستی هر وقت زبانت می چرخد فقط متکل بار ما می کنی. سمیرا گفت: ـ تو حالت خوب نیست تب داری استراحت کن. لیلا گفن: ـ آره من استراحت کنم تا شما به حرفهایتان بپردازید بیرون لطفا.می خواهم بخوابم. سعید هم به جمع آنها پیوست وگفت: ـ لیلا چه طوری؟ لیلا دوباره از خود بیخود شد ولی خود را کنترل کرد وگفت: ـ بهترم. ـ دارو برات آوردم. او خجالت کشید.همه از اتاق خارج شدند واو در اثر خستگی وداروها چشمانش گرم شده بود که احساس کرد کسی کنارش نشسته چشم گشود.بهرام بود: ـ خوبی عزیزم نگرانت بودم می خواهی برگردیم تهران؟بهتر است تو را به دکتر نشان بدهم. لیلا خندید وگفت: ـ نه خوبم برو استراحت کن مثلا سرت را شکستم من امروز با لج بازیهایم روز تو را خراب کردم وباعث شدم این بلا سرت بیاید. ـ من حاضرم به خاطر تو به خاطر یک لبخندت جانم را بدهم ان وقت تو از شکستن سرم صحبت می کنی؟لیلا!دوستت دارم!نمی دانم چه طور به تو ثابت کنم تا تو هم مرا درک کنی! در حین صحبت بودند که سمیرا در زد ووارد شد وبه شوخی گفت: ـ ببخشید که مزاحم شدم.اگر وقت مناسبی نیست بروم وبعدا بیایم. بهرام دماغش را گرفت وگفت: ـ تو مارمولک خوب خودت را به لیلا نزدیک کردی!خدا شانس بدهد کاش ما هم مثل تو مهره ی مار داشتیم. ازاتاق خارج شد.سمیرا گفت: ـ لیلا جان سوپ حاضره بلند شد وبخور. او نشست وگفت: ـ سمیرا جان اصلا اشتها ندارم بگذار برای بعد. ـ نه نمی شود اگر نخوری بهرام را صدا می زنم.(آن وقت خندید)می دانی!بهرام سخت به چیزی دل می بندد ولی اگر دل بست دیگر محال است آن را فراموش کند وتا آن را مال خود نکند دست بردار نیست. او بحث را عوض کرد وگفت: ـ با فرهاد در مورد چی صحبت می کردید ناقلا؟ سمیرا سرخ شد وگفت: ـ می خواهی بحث بهرام را نکنم؟باشه تمامش می کنم ولی سوپت را بخور بعد بخواب فردا میهمان داریم. ـ کی هست این میهمان؟ ـ خانواده نامزد سعید. او دوباره حالش بد شد دگرگون شد وخود نیز نمی دانست چرا این طوری می شود فقط می دانست که چشمان سعید یک گیرایی دارد یک خاطره ی دور یک آشنایی که ذهن لیلا را به خود مشغول می کرد.او عرق کرده بود سمیرا کمکش کرد تا دراز بکشد گفت: ـ لیلا چرا اینطور شدی؟حالت خوب بود که!یک دفعه رنگت پرید.فکرکنم باید می رفتیم تهران. ـ نه بابا نگران نشو خوب سرما خوردم دیگر بخوابم خوب می شوم. تاخ وابید سمیرا کنارش بود بعد آرام از اتاق خارج شد تا او استراحت کند.او نیمه های شب از خواب پرید.فرهاد کنارش بود.نگران گفت: ـ چه طورب عزیزم؟مرا ببخش اگر من با اصرار تو را به این جا نمی اوردم تو این طوری نمی شدی. او خندید وبه خاطر این که فرهاد زیاد ناراحت نشود گفت: ـ نه طوری نیست من خوبم. بعد به خاطر این که ذهن فرهاد را از این بحث منحرف کند گفت: ـ دایی!سمیرا دختر خوبیه چرا زودتر دستش را نمی گیری به خونه بیاوری تا از تنهایی خلاص شوی؟ ـ من تنها نیستم تو را دارم.مگر این که بخواهی ترکم کنی.این کار را می کنی؟ ـ اِ دایی!این چه حرفیه؟ ـ با این همه ندانم کاری من واین گندهایی که من زدم وبهرام نیز از همه ی اینها خبر دارد چه طور خواهرش را به من می دهد.خودت خوب می دانی نزدیک به یک ساله من مغازه ی فرش فروشی را هم بستم.به خاطر این که حوصله ی کار کردن ندارم می دانی که برایت تعریف کردم.من وبهرام از قدیم با هم دوست بودیم.چمد سالی بود که از هم خبر نداشتیم تا این که دو سال پیش بر حسب اتفاق درون یک کافه همدیگر را دوباره پیدا کردیم البته بهرام پی چیزی یا برای کسی داخل کافه نبود فقط از سر بلاتکلیفی وفکر وخیال فراوان آنجا نشسته بود که باز هم مانند قدیم هم دیگر را پیدا کردیم...بهتره دیگر بخوابی.خوابهای خوش ببینی بخواب عزیزم تا فردا صبح می بینمت شب به خیر. با رفتن او کمی آب خورد ودراز کشید به این فکر می کرد که بهرام چرا بلاتکلیف است.تا نزدیکی های صبح بیدار بود که کم کم چشمانش گرم شد وخوابش برد.احساس می کرد کسی با او حرف می زند چشمانش را گشود بهرام بود که می گفت: ـ بلند شو تنبل خانم آفتاب وسط آسمان رسید.آن وقت تو هنوز خوابی من صبح زود بیدار شدم تو تا لنگ ظهر توی تخت خواب هستی.خوب خدا را شکر از رنگ ورویت پیداست که تبت هم پایین آمده. او نگاهی به سروصورت بهرام انداخت وگفت: ـ سلام. بهرام خندید وگفت: ـ سلام به روی ماهت عزیزم! ـ سرت چه طوره؟ ـ به لطف بانو خوب است ودارد به جان شما دعا می کند.چه عجب بیدار شدی وحالی از ما پرسیدی. تا صفحه 42 ادامه دارد...
پاسخ : آبی تر از آسمان | شهلا کلانتری او نگاهی به چشمان بهرام انداخت وگفت: ـ دیشب تا صبح بیدار بودی از چشمات پیداست. ـ وقتی عزیزم این همه بدحال بود چه طور می توانستم با خیال راحت بخوابم پاشو که هیچ کس داخل ویلا نیست.حالا باید مثل یک کدبانوی خوب از من پذیرایی کنی همه به دنبال کارهای خود رفتن. او جا خورد وگفت: ـ هیچ کس نیست؟! سریع بلند شد لبه ی تخت نشست.هنوز کمی سرش گیج می رفت ودرد داشت ولی از تنهایی با بهرام احساس خوبی نداشت.یک کمی هم دلهره داشت.خواست بلند شود که سرش گیج رفت واگر دستش را به تخت نمی گرفت قطعا سقوط می کرد.بهرام گفت: ـ نخیر بابا پذیرایی نخواستیم.لطفا بنشین تا من برگردم. بهرام از در بیرون رفت وبعد از مدت کوتاهی برگشت.یک سینی همراهش بود گفت: ـ دختر تو که جانی در بدن نداری.باید بخوری تا قوت پیدا کنی.(سینی را روی تخت گذاشت)زودتر بخور. ـ این همه نه من که نمی توانم. ـ نترس من هم صبحانه نخوردم با هم می خوریم. اولین لقمه را برای لیلا گرفت او هم به اجبار گرفت وخودش چند لقمه ی دیگر برای خودش گرفت وبعد گفت: ـ دست شما درد نکند سیر شدم. بهرام خندید وگفت: ـ سیر شدی!دختر تو که چیزی نخوردی.تا زمانی که من می خورم تو هم باید بخوری.بخور جانم بخور عزیزم امروز مهمان داریم نمی خواهم جلوی آنها ضعف کنی. او به خاطر این که هواس بهرام را پرت کند گفت: ـ راستی قراره که با هم فامیل بشویم. بهرام خندید وگفت: ـ من که مدتی ست در انتظارم تو چی! ـ نه از این لحاظ برای سمیرا وفرهاد می گویم. ـ هان دیدم سمیرا تا فرهاد را می بیند تا بناگوش سرخ می شود.عجب!گفتم بوی خیانت می آید هر دو را از دم تیغ خواهم گذراند مگر این که فرهاد خواهرزاده ی خود را به من بدهد والا موافقت نمی کنم همین که گفتم.(بعد لقمه ای برای لیلا گرفت)این را باید از دست من بخوری خانمی. او هرچه سماجت کرد وگفت سیر شدم قبول نکرد ولقمه ی دیگر برای گرفت وگفت: ـ بخور لیلای من. او نگاهی به چشمان عاشق بهرام انداخت.چشمانش هم چون چشمان یک مار گیرایی خاصی داشت انگار که جادو شده باشد تاب وتوان خود را از دست داد.همان طور که به چشمان بهرام نگاه می کرد آرام لبهایش را گشود.بهرام با موفقیت لقمه را به دهان او برد وگفت: ـ آفرین عزیزم! او لقمه را تقریبا نجویده قورت داد.لقمه در گلویش گیر کرد اشک در چشمان سیاهش حلقه زد بهرام سریع لیوان آب را به او داد وگفت: ـ چرا این طوری شدی؟(خندید)از چی ترسیدی؟ نگاهی از سر شوق به او انداخت وباقیمانده ی آب درون لیوان را سر کشید وگفت: ـ شیرین ترین وگواراترین آب عمرم بود که خوردم. بهرام تحت تاثیر عشق فراوان نسبت به او قلبش از هیجان می تپید ویک دفعه بدون کلمه ای اضافه اتاق را ترک کرد.با رفتن او لیلا گیج ومنگ سرخ شده به در بسته ی اتاق نگاه می کرد.بعد عصبانی ومتحیر از این کار بهرام وعصبانی از خود که چرا گذاشته به اتاقش بیاید وبرایش لقمه بگیرد در همین افکار بود که سمیرا در زد ووارد شدوگفت: ـ سلام چه طوری؟حالت خوبه صبح قبل از این که بیرون بروم آمدم به تو سر زدم دیدم بهتری فرهاد می گفت تا صبح بیدار بودی دلم نیامد که بیدارت کنم برایه مین گذاشتم تا خوب بخوابی.این سینی صبحانه چه طور به این جا آمده خوب همه را خوردی ناقلا. لیلا گفت: ـ اولا سلام بعد حالم به خوبی تو فرهاد خان که نیست.برای خودتان گردش می روید.حالا کجا تشریف برده بودید؟ ـ سعید وسمانه ومادرم که در تدارک میهمانی وبنده وفرهاد خان هم رفته بودیم برای میزها گل بچینیم. فرهاد نگاهی به پشت بام آن طرف ساختمان انداخت گویا آب پس می دهد. ـ خوبه گل می چیدین ومن واینجا تنها گذاشتین.(بغض کرد)سمیرا چی کار کنم من نمی تونم مهر بهرام را به دل بگیرم واو را دوست داشته باشم.بهرام با من مثل یک بچه ی لوس رفتار می کند اما من ازا و خوشم نمی آید.چه کار کنم؟ سمیرا دست لیلا را گرفت وگفت: ـ عزیزم گریه نکن دوست داشتن که همین طوری به وجود نمی آید بید صبر کنی تا کم کم بهرام یا هر کس دیگر در دلت جا باز کند.ببینم این سینی کار بهرامه؟این ناقلا بهرام هیچ وقت برای ما از این کارها نکرد.خوش به حالت. لیلا بغضش ترکید وگریه می کرد سمیرا نیزبه گریه افتاد دست او را گرفت وگفت: ـ لیلا می خواهم بگویم چه من وفرهاد به هم برسیم ویا چه تو وبهرام به هم برسید یا نه دوست دارم دوستان خوبی برای هم باشیم.می خواهم مثل دو دوست دو خواهر برای هم باشیم. هر دو دست در دست هم گریه می کردند که سعید وارد شد دید که آنها گریه می کنند.جلو آمد وگفت: ـ ای بابا چرا گریه می کنید؟برای چه عزاداری راه انداختین؟نه خیر!انگار نه انگار من با این دو دیوانه هستم.ای بابا!بلند شوید سمیرا خانواده ثریا آمدن.تو را به خدا لیلا بلند شو لباست را عوض کن. سعید بلند شد ودست خواهرش را گرفت وگفت: ـ ببینم برای چی شما دو دیوانه گریه می کنید؟خوب بگویید تا ما هم گریه کنیم. سعید با این حرف روی تخت نشست وبا تمسخر شروع بع گریه کردن کرد وگفت: ـ خوب شد من هم بلدم گریه کنم. لیلا وسمیرا متوجه او شدند کمی به او نگاه کردند وبعد هر دو به او خندیدند. سعید گفت: ـ خدایا مرا از دست این دو دیوانه نجات بده آخه دیوانه ها یا گریه کنید یا بخندید.بابا بلند شوید آبروم رفت.لیلا!کلی تعریف تو را پیش ثریا کردم.بلند شو دیگر. لیلا باز با دیدن سعید همان احساس را در خود متوجه د بعد ناخودآگاه به سعید خیره شد سعید هم به او نگاه می کرد گفت: ـ بلند شو لیلا. لیلا محو چشمان سعید شده بود با خود می گفت:«نگاه نکن نگاه نکن.»چشمانش را بست سعید گفت: ـ ای بابا من می گم آبروم رفت خانم تازه می خواهد بخوابد. سمیرا بلند شد لیلا گفت: ـ شما بروید تا من لباسم را عوض کنم بعد پایین می آیم. سمیرا سعید را به طرف در هل داد: ـ چیه نکند باید شما را بیرون کنم. سعید گفت: ـ چشم قربان شما دستور بدهید. قبل از این که از در خارج شود گفت: ـ ممنونم لیلا. ـ بابت؟ ـ به خاطر همه چیز لطفا کمی به خودت برس باشه؟ لیلا نمی خواست به چشمان او نگاه کند گفت: ـ حالا برو بیرون من خودم می دانم چه کار کنم. با رفتن آن دو روی تخت افتاد بین یک کشمکش خیلی قوی گیر کرده بود.تا دیروز از بهرام متنفر بود حالا به او یک احساس عجیب پیدا کرده بود واین وسط چشمان سعید او را خیلی به خود مشغول کرده بود.نمی دانست چرا غمی در چشمان بهرام می دید وچشمان سعید را خیلی دوست داشت.احساس می کرد در آن نگاه ودر نی نی چشمان سعید ذوب می شود با خود گفت:«خدایا این چه احساسی است؟»بعد بلند شد ورفت آبی به صورتش زد وآمد یک بلوز سفید با آستین های توری ویک شلوار جین ویک دمپایی آبی رنگ پوشید.موهایش را برس کشید وروی شانه هایش رها کرد.از درون آینه نگاهی به خود انداخت هنوز کمی رنگش پریده بود به خاطر کسالت دیروز.نیشگونی از گونه های خود گرفت ونفسی عمیق کشید واز پله ها پایین رفت. بهرام روبه روی پله ها روی یک مبل راحتی نشسته بود.یک پیراهن آستین کوتاه با شلوار جین ودمپایی آبی رنگ پوشیده بسیار شکیل شده بود.به روی لیلا لبخندی زد وگفت: ـ این هم لیلا خانم ما که این همه تعریفش را کردیم. بهرام لیلا را به آنها معرفی کرد وآنها را با او آشنا کرد وگفت: ـ ایشان شاهپور خان برادر بزرگ ثریا جان ایشان هم پریسا خواهر کوچکتر ثریا جان وایشان هم مینا خانم مادر ثریا جان هستند. او به همراهی بهرام جلو رفت وبا همه ی آنها دست داد.شاهپور دست او را خیلی محکم فشرد طوری که او تکانی محکم خورد ولی به روی خود نیاورد می ترسید بهرام متوجه شود. ثریا معلم بود وپریسا محصل شاهپور نیز نظامی بود ومادرشان هم خیاط.فرهاد وسمانه وسمیرا نیز به جمع آنها پیوستند سمانه گفت: ـ لیلا جان حالت چطوره؟ ـ ممنونم بهترم. او هر موقع که سر بلند می کرد نگاه خیره ی شاهپور را بر روی خود می دید تا این که بالاخره از نگاه خیره ی او خسته شد وگفت: ـ بهتر است سری به آشپزخانه بزنم. وارد آشپزخانه که شد به عاطفه خانم گفت: ـ ببخشید دیروز ودیشب اسباب زحمت شدم. عاطفه خانم صورت او را بوسید وگفت: ـ نه عزیزم این چه حرفیه؟حالت چه طوره؟از بهرام پرسیدم گفت که بهتری صبح آمدم سری به تو بزنم که دیدم خوابی دلم نیامد بیدارت کنم. ـ کمک نمی خواهید؟ ـ نه عزیزم فقط اگر چایی بریزی لطف می کنی. لیلا با گفتن «چشم» به سراغ چایی رفت.چایی هایی را که ریخته بود را روی سینی گذاشت سینی به دست به پذیرایی رفت.یک آن احساس کرد سرش گیج می رود.نزدیکترین شخص به او بهرام بود گفت: ـ بهرام!لطفا. بهرام سریع خود را به او رساند هم از سقوط او وسینی چایی جلوگیری کرد وهم او را به جای خود نشاند وچایی را به دور چرخاند وبعد یک استکان را شیرین کرد وبه او داد وگفت: ـ بخرو عزیز حالت را جا می اورد.(رو به بقیه کرد)ایشان دیروز شیطنت کردند وبا پریدن توی آب سرد خود را مریض کردند. شاهپور گفت: ـ شیطنت مخصوص سن ایشان است.باید از این سن خود به بهترین نحو استفاده بکند. بهرام روبه او کرد وگفت: ـ بهتری؟اگر می دانی حالت بد است برو استراحت کن. ـ نه بهترم. بهرام یک لحظه چشمش به شاهپور افتاد که چه طور به او چشم دوخته ناراحت شد.سرفه ای کرد ولی شاهپور متوجه نشد بعد گفت: ـ لیلا جان اگر می شود یک لحظه بیا به آشپزخانه کارت دارم. از در دیگر آشپزخانه به بیرون رفتند.به او گفت: ـ هوای این جا بهتره کمی اینجا استراحت کن. او با خجالت سرش را پایین انداخته بود.بهرام به چهره ی زیبای او نگاه کرد وگفت: ـ بابت صبح معذرت می خواهم باور کن دست خودم نبود.دیشب چند دفعه آمدم به تو سر بزنم که فرهاد پیشت بود.خیلی نگران حالت بودم.تو که نمی دانی از وقتی تو را دیدم دوباره زنده شدم تولدی دوباره برای من.مدتی بود که می خواستم با تو صحبت کنم اما تو هیچ وقت اجازه نمی دادی حالا که دستم به تو رسیده هرچه که در ذهن ومغزم بود همه پرید خالی شد.اصلا یاد مرفت که می خواستم با تو صحبت کنم.من آن شب توی خانه ی فرهاد قصدم آزار تو نبود دوست داشتم با تو صحبت کنم وتو هیچ اعتنایی به من نمی کردی.اصلا دیوانه شده بودم.هر بار می خواستم با تو صحبت کنم تو مثل قرقی از دستم فرار می کردی.درست مثل ماهی لیز می خوردی ومن مجبور می شدم سد راهت بشوم.من... صدایی آرامش او را به هم زد وباعث شد صحبت خود را نیمه کاره رها کند. ـ مزاحم نیستم ما هم به شما بپیوندیم اجازه هست؟ بهرام از شدت عصبانیت فکش منقبش شد عصبی به لیلا گفت: ـ تو برو داخل به مادرم کمک کن تا ببینم این مردک چه می گوید. ـ بهرام!خواهش می کنم تو را به خدا خودت را کنترل کن.آخر این همه عصبانیت برای چه؟ ـ نگران نباش برو تو. او رفت وبه آرامی از کنار شاهپور گذشت شاهپور گفت: ـ چرا می روی؟حیف این هوا نیست که خودت را از آن محروم می کنی؟ بهرام جواب داد: ـ لیلا کمی دبحاله بیا تا اصطبل را به تو نشان بدهم. او به داخل ساختمان برگشت.سعید متوجه رنگ پریده ی او شد واو را به آشپزخانه برد وگفت: ـ اتفاقی افتاده؟ او جریان را بازگو کرد وگفت: ـ سعید خواهش می کنم برو پیش بهرام نگران هستم. سعید خندید وگفت: ـ این قدر نگران نباش دختر بهرام خودش عاقله ناسلامتی مهندس این مملکته دعوا درست نمی کند.حداقل به خاطر من ملاحظه ی ثریا را می کند ولی نگفته بودی دبت پیش بهرام است ناقلا.(لیلا خجالت کشید.) مبارکه! ـ نه خیر این طور نیست.فقط خواستم بگو مگویی بین آنها رخ ندهد همین فکر بد نکن. فرهاد امد وگفت: ـ چه خبر شده؟ سعید گفت: ـ هیچی حق ندارم با زن برادرم دو کلام صحبت کنم. او گفت: ـ سعید دور برندار لطفا.من گفتم فقط نگران هستم همین. در همین لحظه بهرام وشاهپور نیز وارد آشپزخانه شدند.شاهپور به طرف او رفت وگفت: ـ از فرهاد شنیدم که سوارکار خیلی ماهری هستی لیلا خانم به پیشنهاد دایی شما بعد از ناهار مسابقه بدهیم.بازنده باید هر چه برنده بگوید قبول کند. ـ دایی فرهاد از خودش مایه بگذارد.چرا خودش مسابقه نمی دهد. سعید کنار لیلا ایستاد وآرام وگفت: ـ هوایت را دارم. شاهپور گفت: ـ پس این طور که معلومه چیزی نداری وفرهاد خان هم الکی خواهرزاده اش را بزرگ می کند. سعید گفت: ـ آخه شاهپور جان لیلا فعلا کسالت دارد.باشد برای وقتی دیگر. ـ مهم نیست معلوم شد سوارکار معمولی ست این لیلا خانم شما. لیلا گفت: ـ باشد.مشکلی نیست.بعد از ناهار وکمی استراحت مسابقه می دهیم. وبا گفتن «با اجازه ی شما» از آن جا دور شد وبه اتاقش رفت.دراز کشید وچشمان خود را بست.بعد فکر کرد که منظور بهرام از آن حرفها چه بود که دوباره متولد شده است.انگار رازی را درون سینه ی خود حفظ می کند.باید بفهمم. در این حین با صدای در اتاق از جایش برخاست بهرام بود.عصبانی وبه سختی خشم خود را کنترل کرده بود گفت: ـ چرا قبول کردی لیلا؟چرا با او قرار گذاشتی؟ خواست بلند شود اما او مانع شد.آرام گفت: ـ حالا مگه چی شده من برنده می شوم.نترس واردم این قدر عرضه دارم که آن پسره ی از خودراضی را از رو ببرم. بهرام با صدایی بم وگرفته گفت: ـ نمی خواهم مسابقه بدهی چون از این پسره خوشم نمی آید. ـ آهان!پس آقا حسود تشریف دارند.درست فهمیدم؟ ـ هرچی می خواهی بگویی بگو وای حالا پایین می رویم وبا یک معذرت خواهی می گویی که حالت چندان مناسب نیست. او هرچه فکر کرد دلیل حسادت بهرام را نفهمید گفت: ـ ای حسود!(احساس کرد با این کاری که بهرام می گوید غرورش جریحه دار می شود.)نه بهرام من با او مسابقه می دهم. بهرما عصبانی شد وگفت: ـ اگر این کار را بکنی می کشمت. ـ برو بیرون خواهش می کنم برو قبل از این که دعوایمان شود اصلا می خواهم استراحت کنم. بهرام عصبانی داد زد: ـ تو بیخود می کنی.درون اتاق زندانیت می کنم تا بیرون نروی.دست وپایت را می بندم.حتی اگر لازم شد تو را به تخت می بندم. او فهمید که حرص بهرام را در آورده گفت: ـ تو چرا فکر می کنی من نباید مسابقه بدهم اصلا چرا نگرانی؟خوب تو هم در مسابقه شرکت کن. تا صفحه 52 ادامه دارد...
پاسخ : آبی تر از آسمان | شهلا کلانتری ـ پس چی که شرکت می کنم خیال کردی می گذارم تو با این پسره مسابقه بدهی.دو سال پدرم در آمد تا توانستم حرفم را به تو دختره ی کله شق لجباز بزنم حالا این می خواهد از گرد راه نرسیده تو را صاحب شود!عجب داستانی شد.اگر ببینم که همین طوری می خواهد دنبال تو راه بیفتد حسابی حالش را می گیرم.فهمیدی؟گوشت را باز کن ببین چی می گویم حالا که قبول کردی مسابقه بدهی سعی خودت را می کنی برنده شوی بعد دیگر همه چیز را به من می سپاری حالی از او بگیرم که دیگر جرات نکند دور وبر تو پیدایش شود.حالا استراحت کن برای ناهار صدات می زنم. بهرام از اتاق خارج شد.لیلا متحیر او را نگاه می کرد ودر دلش او را ستود که چه قدر هوایش را دارد فهمید واقعا دوستدارش است.با خود گفت:«ای دیوانه ی حسود.»چشمانش آرام آرام گرم شد وخوابش برد.خواب یک مزرعه ی پر از گل واسب سفید را دید که پدرش به سمت او می آمد.سر او را گرفت وبوسید وبویید وگفت:«عزیزم مواظب خودت باش.»لیلا خندید پدر گفت:«فدای لبهای خندانت شوم.بگذار لبهات همیشه به خنده باز شود تا من ومادرت هم خوشحال باشیم.» ـ لیلا!لیلا!لیلا! بهرام بود که صدایش می زد.چشمانش را گشود به صورت بهرام زل زد. ـ لیلا جان!به چی می خندیدی؟نمی دانی وقتی که می خندی صورتت چه قدر زیباتر می شود کاش همیشه لبت پر از خنده باشد.من را ببخش که ناراحتت کردم.دست خودم نبود وقتی دیدم شاهپور آن چنان به تو زل زده داشتم دیوانه می شدم. بهرام هم چنان گرم صحبت بود واو به خوابش فکر می کرد وبه جمله ی پدرش وبهرام که چه قدر شبیه به هم تکرار شده بودند.بعد گفت: ـ آره تو راست می گویی اگر بخندم بهتره. بهرام به او نگاه کرد وگفت: ـ چی گفتی؟ ـ هیچی فکرش را نکن.برای چی آمدی بیدارم کنی؟ ـ ناهار حاضره. ـ چرا گفتی وقتی من را دیدی دوباره متولد شدی؟دوباره زنده شدی؟ ـ ای بلا!بلند شو. ـ بگو بدانم که جریان چیست؟ ـ بلند شو بلند شو دختره ی دیوانه می خواهد حرف از زیر زبان من بکشد.بلند شو بعدا در موردش حرف می زنیم.الان همه ی غذاها را تمام می کنند.آن وقت سر من وتو بی کلاه می ماند وباید پس مانده ی غذای بقیه را بخوریم. بهرام هنگام صرف ناهار از او خواست مابین خودش وسعید بنشیند.آرام به شاهپور نگاه کرد.او با رگه ای از حسادت به آنها نگاه می کرد.بهرام مانند یک فاتح از جنگ برگشته به لیلا نگاه کرد وگفت: ـ غذایت را کامل بکش وبخور چون باید امروز برنده ی میدان شوی. با این حرف لبخندی به روی شاهپور زد وادامه داد: ـ بفرما شاهپور خان ناقابله. مقدار زیادی غذا برای او کشید.او اعتراض کرد وگفت: ـ من نمی توانم این همه را بخورم. سعید گفت: ـ اشکالی ندارد خودش کمک می کند لیلا جان. ثریا چون فهمیده بود که گلوی برادرش پیش لیلا گیر کرده گفت: ـ لیلا خانم کمکی زیاده شاهپور ما اشتهای بی نظیری دارد. بهرام تند وتیز جواب داد: ـ نه خیر اگر لازم باشه خودم به فریادش می رسم.لیلا جان غذایت را بخور. او به هر شکلی بود غذا را تمام کرد ولی از دست بهرام بسیار عصبانی بود که چرا در کارش دخالت کرده است.ناهارش که تمام شد به آشپزخانه رفت وبه کمک سمانه ظرفها را شست.سمیرا برای بقیه چایی ریخت. وقتی ظرفه ها تمام شد او وسمانه به سالن پذیرایی برگشتند.بهرام گفت: ـ سمانه!لیلا!بیایید اینجا جا هست. او به تندی گفت: ـ کار دارم. شاهپور سریعا فهمید که چه اتفاقی افتاده لبخند موذیانه ای بر لب اورد که این لبخند نه از چشمان تیزبین بهرام ونه از چشمان سمیرا دور نماند.سمیرا نگران این بود که بین بهرام وشاهپور بگومگویی صورت نگیرد. شاهپور گفت: ـ ببخشید من باید ظهرها حتما نیم ساعتی استراحت کنم والا سردرد می گیرم.کجا می توانم استراحت کنم. سعید سریع بلند شد وگفت: ـ به اتاق من برویم. او را با خود به اتاقش برد.بهرام از فرصت استفاده کرد وبه فرهاد گفت: ـ فرهاد حواست به این پسره شاهپور باشد دور وبر لیلا پیدایش نشود.من نگرانم این آدم سالمی نیست به خاطر سعید مجبورم حرفی نزنم واگر نه او را از این جا بیرون می انداختم. نیم ساعتی گذشت بهرام به اتاق لیلا رفت او بیدار ولی دراز کشیده بود.بهرام گفت: ـ خیال کردم خوابی خواستم برایت چایی بیاورم. ـ ممنونم به لطف شما تا خرخر خوردم.تا حالا توی عمرم این همه نخورده بودم. ـ اگر تنهام بگذاری لطف کردی چون می خواهم استراحت کنم. ـ محاله تا با تو صحبت نکنم بیرون نمی روم.ببین لیلا من دوست ندارم که حرف خودم را به تو تحمیل کنم ولی خواهش می کنم جلوی این پسره شاهپور با من یک به دو نکن او سوءاستفاده می کند. او نشست لبه ی تخت وگفت: ـ من خودم می دانم چی کار کنم.من اصلا دوست ندارم کسی توی کارهایم دخالت کند وبه من بگوید چه کار کنم یا چه کار نکنم.حالا هم نیاز به استراحت دارم می فهمید؟لطفا بیرون. بهرام با عصبانیت به او نزدیک شد کنار پایش زانو زد وصورتش را به او نزدیک کرد آن قدر نزدیک که او می توانست نفس بهرام را روی ثورت خود حس کند با خود فکر کرد که اگر بخواهد مرا ببوسد آن چنان سیلی به او بزنم که تا عمر دارد فراموش نکند.ولی بهرام قصد چنین کاری را نداشت فقط با خشمی که تقریبا آن را کنترل کرده بود گفت: ـ به هیچ عنوان تو را از دست نمی دهم پس با من لجبازی نکن که بد می بینی واگر به روی این پسره حتی لبخند بزنی یا با او هم کلام شوی اول تو را می کشم بعد او را فهمیدی؟حالا هم سریع حاضر شو که باید به مسابقه بروی. او بدون فکر وبدون توجه به عصبانیت او گفت: ـ من مسابقه نمی دهم. بهرام عصبانی تر داد زد: ـ من که اول گفتم نه خودت اصرار به انجامش داشتی حالا پشیمان شدی تو باید مسابقه بدهی. او با همان عصبانیت از اتاق خارج شد.سمیرا سریع بالا آمد وروی پله ها به بهرام برخورد وگفت: ـ چه خبره شلوغش کردی؟داد وبیداد راه انداختید؟ناسلامتی میهمان داریم! ـ آخه نمی دانی این دختر چه بلایی سر من می اورد روح وروان مرا به بازی گرفته.اول می گوید مسابقه می دهم حالا می گوید مسابقه نمی دهم.به خدا از دستش دیوانه شدم.کاش هیچ وقت نمی دیدمش تا این طور گرفتار نمی شدم.لعنت به من وبعنت به او...برو با خودت بیارش پایین تا برویم بیرون. سمیرا با شتاب به طرف اتاق رفت در زد ووارد شد.او داشت گریه می کرد به او نزدیک شد وسرش را روی شانه ی خود گذاشت وگفت: ـ گریه نکن عزیزم.بهرام کمی اخلاقش تنده اما به خدا دوستت دارد نمی دانی این مدت چی کشیده تا تو را کمی به خودش نزدیک کند حالا گریه نکن آبی به صورتت بزن باید مسابقه بدهیم.من هم می خواهم در مسابقه شرکت کنم.با فرهاد شرط بستم.دوست دارم تو اول بشوی ومن دوم تا کمی حال این پسره شاهپور را جا بیاوریم ودماغش را بسوزانیم دوست دارم برنده ی میدان شوی.راستی لیلا جان چند ساله که سوارکاری می کنی؟ لیلا دماغش را بالا کشید وبا همان بغض جواب داد: ـ از بچگی آخه عموم یک اصطبل دارد با اسبهایی از همه نژاد.رامین پسر عموم سوارکاری را به من یاد داد. باید بیایید آنجا تا آنها را به شما معرفی کنم...سمیرا!بهرام من را می ترساند یه چیزی درون او هست که من ازش می ترسم.توی چشماش یک غم به خصوصی وجود دارد که آدم... او میان حرفش دوید: ـ لیلا!باشه برای بعد خواهش می کنم بلند شو.این لجبازی تو غیر از این که کار را خراب کند هیچ فایده ای ندارد. ـ باشه تو هم نگو ولی بالاخره می فهمم. او بلند شد وآبی به صورتش زد با سمیرا داشت مسیر را مشخص می کرد که نگاهش به لیلا افتاد خیلی سرد وعادی رفتار می کرد.او هم توجهی نکرد.مسیر را که مشخص کرد بعد به فرهاد وسعید گفت: ـ با ماشین بقیه را بیاورید به جای معین شده. سعید گفت: ـ من با ماشین خودم خاناوده ی ثریا را می برم.فرهاد تو هم با ماشین بهرام مامان وسمانه را بیاور. سمانه وعطفه خانم سوار شدند وحرکت کردند سعید هم به دنبال آنها حرکت کرد.شاهپور وسمیرا از ویلا خارج شدند لیلا رفت آب بخورد که بهرام نیز دنبال سر او به آشپزخانه رفت.خیلی سرد گفت: ـ سعی کن برنده شوی چون نمی دانم شرط شاهپور چیه. لیلا تا امد چیزی بگوید او بیرون رفت.از حرکت او عصبانی شد وبیرون رفت.بدون مشورت با او سوار اسب او شد.سمیرا تذکر داد ولی لیلا اعتنایی نکرد چون اسب خود را خوب می شناخت. او هم چیزی نگفت ودر دل دعا کرد که لیلا برنده شود وخوشحال بود که لیلا اسب او را سوار شده به سمیرا هم اشاره کرد تا سوار شود.شاهپور نیز سوار شد چرخی زدند وبه گفته ی بهرام در یک خط معین قرار گرفتند.بعد با صدای شاهپور حرکت کردند.بهرام در دل برای فرهاد خط ونشان می کشید که حرف لیلا را پیش کشیده وگفته که سوار کاری قابلی است.می دانست که اسبش بهترین است واز انتخاب لیلا راضی بود. شاهپور در دل نقشه ها داشت می پنداشت برنده ی مسابقه خودش است وبا لیلا راحت صحبت خواهد کرد ودل او را به دست می اورد وحال مهندس بهرام را خواهد گرفت.ازدواج خود ولیلا را حتمی می دانست. واما لیلا در فکرش چشمان بهرام بود که چرا این قدر غمگین است.چه رازی در دل دارد.چشمانی که در اوج عصبانیت غبار غم را به خود گرفته بود ودر یک آن چشمان سید در نظرش ظاهر شد.«خدایا چشمان سعید را چرا این قدر دوست دارم.»همه اش به این فکر بود:«این چشمان چه قدر برایم آشناست.چرا تا آنها را می بینم پشتم می لرزد وتمام بدنم یخ می کند جریان چیست؟»در این فکرها بود که حواسش پرت شده بود وسرعتش کم وکمتر می شد ونمی دانست.یک لحظه چشمان سعید وپدرام هر دو در نظرش ظاهر شدند که صدای بهرام او را به خود آورد که گفت: ـ دختر!چه کار می کنی؟عقب افتادی زود باش سرعتت را حفظ کن. لیلا دید که شاهپور په قدر جلوتر افتاده وسمیرا پشت سر را نگاه کرد وفریاد زد: ـ لیلا!لیلا!د زود باش دختر باختی. لیلا هنوز در فکر وخیال بود.بهرام داد زد: ـ معلومه چت شده دختر؟باختی زود باش. با این حرف لیلا به خود آمد نگاه کرد شاهپور فاصله ای زیاد بود اما لیلا جا نزد به اسبش هی کرد وتاخت.به نزدیک خط پایان رسیده بودند وسعید وفرهاد از دور دیده بودند که آنها می آیند.هم هسرپا ایستاده بودند.ثریا خوشحال از این که برادرش جلوتر از همه است شوقی فراوان داشت اما لیلا فاصله اش را کم کرد وتمام تلاش خود را کرد ولی شاهپور جلوی او را سد کرده بود.اما لیلا تاخت.در یک لحظه در لحظه ای که تمام فکرهای عالم در سرش جمع بود در لحظه که دو جفت چشم که هر دو مشابه به هم بودند که یکی برای لیلا شبیه آن دیگری بود در یک آن وبدون آن که خودش بداند از خط پایان یعنی جایی که سعید با یک دستمال ایستاده بود به عنوان داور پرچم به دست لیلا گذشت وخود متوجه نبود با جیغهای پی در پی سمانه وفرهاد وسعید که او را نشویق می کردند از خط گذشت.سرعتش زیاد بود نتوانست اسب را کنترل کند اگر دهانه ی اسب را می کشید بودن شک اسب او را به زمین می زد وگردنش می شکست.بنابراین مقداری اسب را پیش برد.گریه می کرد ومی خندید.اسب را آرام کرد وبرگشت. سعید وفرهاد ایستاده بودمد.فرهاد به سمیرا کمک می کرد.سعید جلو آمد به لیلا تبریک گفت وکمکش کرد اسب را نگه داشت.پیاده شد سعید گفت: ـ لیلا!خوشحالم تبریک می گویم. او به چشمان سعید زل زده بود وگریه می کرد می خندید وسعید تعجب زده نگاهش کرد وگفت: ـ لیلا خوبی؟ ـ پیدات کردم سعید! ثریا با حسادت به جمع آنها پیوست از سعید پرسید: ـ چه خبر شده؟ سعید گفت: ـ نمی دانم!فقط گریه می کند. او خود را کنترل کرد.نخواست جلوی ثریا حرفی بزند گفت: ـ هیچی فقط خوشحالم. شاهپور ناراحت گوشه ای ایستاده بود وبا غضب به لیلا نگاه می کرد.ثریا از سعید پرسید: ـ منظور لیلا از این که می گفت خوشحالم یا این که می گفت سعید پیدات کردم چه بود؟بگو ببینم برای چه گریه می کرد یا برای چه می خندید؟چرا این حرفها را می زد؟ سعید خسته شده بود چون خودش هم نمی دانست که جریان چیست فقط گفت: ـ ثریا جان به خدا نمی دانم از او می پرسم بعد برایت تعریف می کنم که جریان چه بوده خوب حالا بیا بریم قدمی بزنیم. آنها رفتند.لیلا به بهرام نگاه می کرد خواست به او بگوید که چرا عقب مانده بود که بهرام خیلی سرد وعادی پیش مادرش رفت ونشست وخواهش کرد یک استکان چای به او بدهد.مادرش سریع استکانی چای برای او ریخت.بعد رو به لیلا گفت: ـ عزیزم آبی به صورتت بزن بعد بیا چای بخور تازه دمه. سمیرا دست لیلا را گرفت وبا هم به طرف ماشین ها رفتند.از ظرف آب آبی به صورتش زد.سمیرا گفت: ـ ازه مان اول برنده ی مسابقه معلوم بود فقط بگو بدانم چرا جا ماندی؟ صدایی هم از پشت سر گفت: ـ اگر جا مانده پس چه طور برنده شده؟ صدای ثریا بود سعید هم همراش بود.گفت: ـ لیلا جا ماندی آخه چرا؟ لیلا به چشمان سعید خیره شد وگفت: ـ به خاطر چشمان تو. صدای ثریا بلند شد وگفت: ـ به خاطر چشمان سعید؟!یعنی چی؟نمی فهمم! لیلا غمگین گفت: ـ ثریا جان اشتباه نکن من امروز چیزی را کشف کردم که شاید هیچ وقت تا آخر عمرم به آن نمی رسیدم که چشمان سعید شبیه چشمان کیست.این چند روز مدام فکر می کردم تا امروز در حین سوارکاری فهمیدم که چشمان سعید شبیه به چشمان پدرام است.پدرام برادرم که سالهاست دیگر او را ندیده ام. آن گاه اشک در چشمان او جمع شد.هر کاری که کرد نمی توانست که خود را کنترل کند.شروع به گریه کردن کرد.سمیرا به او نزدیک شد.سرش را بر روی شانه ی خود گذاشت وگفت: ـ عزیزم گریه نکن.خواهش می کنم.حیف این چشمها نیست بارانی شود؟ سعید به آنها نزدیک شد وگفت: ـ فکر کن من پدرامم در حق ات چیزی کم نخواهم گذاشت.قسم می خورم. ثریا هم تحت تاثیر قرار گرفت واو هم گریه کرد.سعید آرام در گوش لیلا گفت: ـ دوستت دارم خواهر کوچولوی دیوانه ی خودم. دره مین لحظه صدایی گفت: ـ ای بابا این جا چه خبره؟چرا همه گریه می کنید؟(شاهپور بود روبه لیلا کرد)لیلا خانم شما برنده شدید شرط را بگویید. سعید که دید لیلا حال مناسبی ندارد در کنارش ایستاد وگفت: ـ شاهپور خان لیلا الان حالش خوب نیست باشد برای بعد. شاهپور که دید سعید محکم واستوار در کنار لیلا است وحامی اوست دیگر نتوانست به او نزدیک شود.راهش را گرف وگفت: ـ باشد قبول. به سمت دیگر آن طرف طرف نزدیک انبوه درختان رفت. سعید آرام کنار گوش او گفت: ـ تا آخرش همراهت می هستم خواهر کوچولو.مطمئن باش در هیچ شرایطی تنهایت نمی گذارم...عزیزم برویم. ثریا دست سعید را گرفت وگفت: ـ کجا؟ ـ برویم برای شوهرت یک استکان چای خوش رنگ ولعاب بریز تا من هم هنور تو را ببینم وشاید کمی دلم گرم شود وبگویم که خانومم یک کدبانوست.(خندید)البته می دانم که چایی های روز خواستگاری کار تو نبود وکار خاله ی محترم سرکار خانم بود. ثریا به شوخی وخنده نیشگونی از بازوی سعید گرفت وگفت: ـ ای بدجنس!حالا که این طور شد اصلا چایی بی چایی باید برویم کنار رودخانه می خواهم کمی پاهایم را توی آب بگذارم. از بقیه دور شدند.سمیرا هم که خسته بود گفت: ـ لیلا من می روم توی ماشین کمی استراحت کنم تو هم بیا. تا صفحه 62 ادامه دارد...
پاسخ : آبی تر از آسمان | شهلا کلانتری فرهاد با یکی از ماشین ها ور می رفت که ماشین لرزید وجعبه ی آچار که روی سقف ماشین بود سر خورد وروی سرش سقوط کرد صدای آخ او بلند شد.سمیرا سریع خود را به جلوی ماشین رساند وگفت: ـ خدا مرگم بدهد تو اینجا چه کار می کنی؟ دست فرهاد به سرش بود گفت: ـ کی در ماشین را محکم به هم کوبید؟ سمیرا با ترس گفت: ـ من بودم. ـ دست شما درد نکند خانم!بنده نوازی فرمودید که مغز بنده را جابه جا کردید. سمیرا با خنده گفت: ـ معلومه که جابه جا شده که در عین عصبانیت اینجوری صحبت می کنی تو این جا چی کار داشتی؟ ـ به فرموده ی خان داداش شما بنده داشتم ماشین را بررسی می کردم.نشستم این پیچ گوشتی را که به زمین افتاده بود برادرم که یک دفعه ایم جعبه روی سرم سقوط فرمودند البته سرکار خانم در حف بنده لطف کردند وسرم را با این وسایل آشنا ساختند.(خندید)البته قصد کشته شدن بنده بود که آن هم انشاءا... به زودی حاصل خواهد شد. از این طرز حرف زدن فرهاد سمیرا به خنده افتاد وگفت: ـ نه بابا مثل اینکه واقعا کله ات جابه جا شده فکر کنم اگر یک دفعه ی دیگر این وسایل به سرت بخورد خوب می شوی بشین تا دوباره در را محکم به هم بکوبم تا خوب شوی. ـ ای بابا مثل این که واقعا این جماعت قصد کشتن من را دارند کسی نیست که به داد من برسد مردم فریاد! ـ جناب!شوخی کردم فریاد نکش.من می خواهم کمی استراحت کنم لطفا این اطراف پاسداری بدهید تا کسی مزاحم بنده نشود. ـ ای به چشم سلطان بانو!امری فرمایشی باشد در خدمت گذاری حاضرم می خواهید لباستان را بشویم کفش هایتان را تمیز کنم.آب حوض بکشم.سمیرا خفه کنم نه ببخشید پیرزن خفه کنم. سمیرا با آچار دنبال او گذاشت واو پا به فرار گذاشت وگفت: ـ ای بابا!شوخی کردم به خدا.کمک! او به طرف بهرام دوید وگفت: ـ بهرام جان به دادم برس.خواهرت دیوانه شده می خواهد با آچار سرم را بشکند. بهرام که حوصله نداشت گفت: ـ فرهاد برو که اصلا حوصله ندارم. او نگران گفت: ـ چی شده؟ در این حین محکم چیزی به پشت سرش خورد. آخی گفت وافتاد روی زمین.سمیرا بالای سرش رسید هرچه صدایش زد که بلند شود او تکان نخورد.سمیرا وبهرام حسابی نگران شدند.سمیرا کنارش زانو زد ونشست.با لحنی نگران گفت: ـ فرهاد!خواهش می کنم بلند شو شوخی کردم به خدا نمی خواستم اتفاقی برایت بیفتد.فقط می خواستم با تو شوخی کنم. بهرام گفت: ـ چر این کار را کردی؟ سمیرا تازه متوجه بهرام شد که آنجا نشسته از خجالت سرخ شد ودر دل کلی به خود بد وبیراه گفت که آن طور جلوی برادرش با فرهاد صحبت کرده آرام بلند شد که برود بهرام دستش را گرفت وگفت: ـ کجا؟حالا که او را به این روز در آوردی کجا می روی.باش مقداری با او با محبت صحبت کن تا شاید فرهادت به هوش بیاید. سمیرا خجالت کشید وگفت: ـ داداشی ببخش به خدا من... سرخ شده بود وبه تته پته افتاد.فرهاد آرام چشمش را باز کرد سمیرا نگاهی به او کرد وگفت: ـ اِ بهرام چشمش را باز کرد. بهرام نگاه کرد فرهاد هنوز هم چشمانش بسته بود گفت: ـ این طور که معلومه از زور عاشقی دیوانه شدی خدا به دادت برسد. سمیرا خجالت کشید وبه گریه افتاد.بهرام بلند شد وگفت: ـ بیا من رفتم چرا گریه می کنی.خوشحال باش فرهاد.که این طور کسی را دوستش داری وباهاش راحتی.من بیچاره چه کار کنم که گیر خواهرزاده ی مغرورت افتادم.بلند شو فیلم بازی کردن بس است.به اندازه ی کافی خودت را لوس کردی.من با او چه کار کنم دلم خوش بود امروز بیرون آمدیم همه اش اوقات تلخی.بلند شو بیشتر از این خودت را لوس نکن. ببین سمیرا چه طور گریه می کند. فرهاد چشمانش را باز کرد چشمش به پشمهای زیبای سمیرا افتاد که چه طور قطرات اشک از آن فرو می چکد گفت: ـ گریه نکن خانمم فدای اشکهای قشنگت!(روبه بهرام کرد)باز چی شده؟ بهرام خندید وگفت: ـ هیچی.همان قصه ی همیشگی.(به سمیرا نگاه کرد)بیا این هم فرهادت دیگر گریه نکن. سمیرا از خجالت داشت آب می شد آرام بلند شد شهامت نگاه کردن در چشمان بهرام را نداشت.پشیمان بود از این که با فرهاد شوخی کرده واین طور پیش برادرش رسوای عشق شده اما خوشحال بود که فرهاد طوریش نشده وخدا را شکر کرد که اتفاقی برای فرهاد نیفتاده است.آرام به داخل ماشین خزید ودراز کشید.دقایقی بعد فرهاد پیش او آمد آچار به دست گفت: ـ حریف می طلبم.حالا اگر جرات داری بیا جلو دیگر مشکلی ندارم.از طرف بهرام هم خیالم راحت شد. سمیرا عصبانی گفت: ـ خیالت راحت شد که من داشتم از خجالت خفه می شدم.آن وقت تو می گویی من خیالم راحت شد. ـ سمیرا!دوستت دارم. سمیرا با خجالت آرام سرش را پایین انداخت وبه صندلی ماشین تکیه داد.جرات نگاه کردن به چشمان فرهاد را نداشت.آرام وشمرده گفت: ـ خیلی ترسیدم فرهاد!خیال کردم که بیهوش شدی والا جلوی بهرام آن طور صحبت نمی کردم.حالا دیگر جرات نگاه کردن توی چشمای بهرام را ندارم آن قدر کنایه ومتلک به شوخی بارم می کند تا دیوانه شوم.وای سعید را بگو که دیگر من را راحت نخواهد گذاشت.(بعد صدایش را پایین آورد)فرهاد!اگر من را دوست داری دیگر پایت را به آن جور جاها نگذار قبول؟ فرهاد خجالت کشید اما بر خود مسلط شد وگفت: ـ به جان تو که مهربان ترینی برای من وبه جان لیلا دیگر قلم پایم را می شکنم اگر به ان طور جاها پا بگذارم.به تو قول می دهم.قول مردانه. بعد هر دو در چشمان هم نگاه کردند وبه هم قول دادند وبه هم لبخند زدند.سمیرا آرام سرش را پایین انداخت.فرهاد گفت: ـ عزیزم تو استراحت کن تا من ببینم بهرام چرا ناراحت است. سمیرا را به حالخ ود گذاشت.سمیرا هنوز با خود فکر می کرد که جرات رویارویی با بهرام را ندارد واز بابتی خوشحال بود که فرهاد را دارد حاضر بود به پایش بیفتد چون فرهاد را دوست داشت واین لحظه ای را که با فرهاد گذرانده بود حاضر نبود با تمام لحظات دنیا عوض کند.هنوز گرمای عشق فرهاد را روی قلب خود حس می کرد.چشمانش را روی هم گذاشت تا کمی بیاساید. *** فرهاد آرام آرام به بهرام نزدیک شد کنارش نشست.هر دو ساکت بودند وفکر می کردند تا بالاخره بهرام سکوت را شکست وبه فرهاد اشاره کرد وگفت: ـ خوش به حالت که به مرادت رسیدی! فرهاد سرخ شد وخجالت کشید.بهرام ادامه داد: ـ اما من تا می خواهم به لیلا نزدیک شوم اتفاقی می افتد نمی دانم چه کار کنم؟حالا هم شاهپور این وسط پیداش شد.به خاطر سعید وثریا نمی توانم چیزی به او بگویم.ای کاش فقط یک لبخند از طرف لیلا می دیدم آن وقت حال این پسره را می گرفتم...راستی فرهاد تو چی کار کردی که دل سمیرای ما را بردی؟ فرهاد جوابی نداد خجالت کشید.بهرام ادامه داد: ـ ای بابا خوبه حالا من وتو همسن وسالیم!چرا خجالت می کشی؟خوب بگو تا من هم بدانم شاید تجربیات تو به دردم خورد وتوانستم این سد محکم بین من ولیلا را بشکنم. ـ لیلا دختر خوبیه فقط کمی مغرور وکله شقه.با هیچ کس راه نمی آید.البته به خاطر ضربه ایه که به او وارد شده.از لحاظ روحی وروانی بدجوری به هم ریخته.او بعد از فوت پدر ومادرش تا یک هفته گریه نکرد باورت می شود بعد از یک هفته مثل باورت منفجر شد.آن قدر گریه کرد تا بیهوش شد حالا هم نیم دانم مشکل چیه وچرا این طوری شده اگر می خواهی باهاش حرف بزنم. ـ نه این کار را نکن خودم باید دل او را به دست بیاورم اما سخته ولی تا آخر عمرم هم که طول بکشد صبر می کنم.بالاخره دلش را نرم می کنم.فقط کمی وقت می خواهم.من تمام سعی خودم را می کنم که او هم به من علاقمند شود.مطمئنم در این راه موفق می شوم. ـ می دانی که ما فردا باید برویم. ـ فرهاد!خواهش می کنم یکی دو روز باشید تا من بیشتر به او نزدیک باشم تا ببینم چه کار می توانم بکنم. بلند شد وبه طرف مادرش رفت وکنار او نشست. فصل دوم شاهپور یک گوشه ای بغ کرده وایستاده بود.بالاخره از ایستادن خسته شد وروی یک تخته سنگ نشست با خود فکر می کرد«باختم که باختم دنیا که به آخر نرسیده لیلا ظاهرا از بهرام خوشش نمی آید.خوب فرصت خوبی است که پا پیش بگذارم وبا او صحبت کنم.» خسته وعصبی چرخی زد که چشمش به لیلا افتاد.به طرفش رفت. ودر گوشه ای دیگر بهرام چهار چشمی او را می پایید.تا دید شاهپور به طرف لیلا رفت سریع خواست بلند شود که مادرش دست او را گرفت طوری که مادر ثریا متوجه نشود گفت: ـ آرام باش پسرم همه چیز را به زمان واگذار کن تو تلاشت را کردی بگذار او هم تلاش خودش را بکند لیلا باید یکی را انتخاب کند.حالا آن یکی هر کس که میخ واهد باشد آرام باش وقدری استراحت کن.خودم هوایت را دارم ولی حالا دخالت نکن.پسرم تو باید به لیلا فرصت انتخاب بدهی حتی اگر به ضررت باشد.بخواهی او را به زور به دست بیاوری هیچ فایده ای ندارد ومطمئن باش زندگی بی دوامی خواهی داشت.سعی کن بفهمی که او هم باید تو را بخواهد.این را بپذیر که عشق یک طرفه مانند فانوش بدون نور است. بهرام آرام گرفت ونشست اما لیلا را زیر نظر داشت ودلش شور می زد.شاهپور به لیلا نزدیک شد لیلا کاملا در حال وهوای خودش بود واصلا متوجه شاهپور نشد.یک آن اساس کرد کسی پشت سرش ایستاده یکه ای خورد وبه شاهپور نگاه کرد.مردی با قد بلند وچشمانی سبز تیره با موهایی قهوه ای تیره وابروانی پرپشت ویک سبیل با ابهت که چهره ای کاملا مردانه به او بخشیده بود.لیلابه دقت او را بررسی کرد بعد آرام از او فاصله گرفت اما شاهپور کوتاه نیامد بلند شد وبه دنبال او به راه افتاد. لیلا اصلا حوصله ی او را نداشت وخود حیران وسرگردان بود همین طوری راه می رفت وشاهپور نیز به دنبال او.شاهپور خواست دست او را بگیرد اما او اجازه نداد.شاهپور نگاه پر ازت منایش را به او دوخت وگفت: ـ لیلا چه کار می کنی؟می خواهی کجا بروی؟چرا با من این طور رفتار می کنی؟من که به تو بدی نکردم فقط عاشقت شدم.آیا عاشق شدن جرم است؟ لیلا گیج تر از این حرفها بود با یک نگاه پر از سوال او را بررسی کرد وگفت: ـ تو چرا دنبالم می آیی.اصلا تو چی گفتی؟ ـ ببین لیلا جان من از وقتی که تو را دیدم احساس می کنم که سالهاست که با تو آشنا هستم احساس می کنم یک حس مشترک بین ماست.یک پیوند آسمانی.آیا این به نظر تو اشتباهه از لحظه ای که تو را دیدم یک حال عجیب به من دست داده.من زنان ودختران زیادی را در مجالس ومحافل مختلف می بینم ولی هیچ وقت به طرف هیچ کدام از آنها گرایش پیدا نکردم برایم عجیب است که در این مدت اندک که تو را دیدم عجیب به تو وابسته شدم وهمچون جان شیرینم دوستت دارم. لیلا مسخ شده بود وفکر می کرد برای اولین بار ولحظه ی اولی است که او را می بیند.مات ومتحیر به او نگاه می کرد وبالاخره به حرف درآمد وگفت: ـ ببخشید می خواهم تنها باشم. شاهپور عصبانی وبا غروری جریحه دار گفت: ـ اگر آقا بهرام هم بود همین را می خواستی که تنها باشی؟ ـ می بینی که بهرام این جا نیست گفتم که می خواهم تنها باشم. او احتیاج به سکوت داشت احتیاج به تنهایی.می خواست در این دشت پر از گل وگیاه بچرخد وفکر کند چیزهایی را باید مقایسه می کرد وچیزهایی را باید حذف می کرد.سعی کرد عصبی نشود گفت: ـ جناب!نشنیدید که چه گفتم؟من می خواهم تنها باشم یعنی بدون حضور شما. ـ من هم می خواهم با تو صحبت کنم. او نمی خواست این فرصت طلایی را از دست بدهد.حالا که بهرام نبود می خواست تا زمانی که می تواند استفاده کند وشانس خود را محک بزند او لیلا را می خواست حالا به هر قیمتی گفت: ـ لیلا جان من یک نظامی هستم.وضع مالی خوبی دارم خانه وماشین دارم هرچه را که بخواهی می توانم برایت فراهم کنم ولی در اصل من خودت را می خواهم ودوست دارم که تو هم من را بخواهی. ـ چه خودخواه! شاهپور توجه نکرد وادامه داد: ـ ببین احساسم به من دروغ نمی گوید تو هم بی میل نیستی اما دودل هستی. لیلا ناراحت شد وگفت: ـ ببخشید احساستان کاملا اشتباه کرده چون چند ساعتی از آشنایی بین من وشما بیشتر نمی گذرد پس امکان ندارد من یک همچین احساسی نسبت به شما داشته باشم. شاهپور کوتاه نیامد وگفت: ـ تو را به خدا صبر کن وآرام باش.اجازه بده با تو صحبت کنم من می توانم تو را خوشبخت کنم من تو را دوست دارم.بفهم که چه می گویم.لیلا با سماجت به راه افتاد.به سمتی می رفت که یک روز پیش با بهرام راه رفته وسخن گفته بود. بهرام داشت او را می دید.آرام وقرار نداشت به طرف ماشین ها وفرهاد وسمیرا به راه افتاد وبه آنها که رسید سمیرا خجالت کشید.رفت پیش مادرش وبقیه نشست.سمانه گفت: ـ آن جا چه خبر بود؟ مادرش به وا چشم غره رفت وسمانه سکوت کرد. بهرام به هر انچه در دسترس بود چنگ می زد وآرام وقرار نداشت به فرهاد نیز اجازه نیم داد که به لیلا نزدیک شود. فرهاد نیز حال او را می فهمید واز دست لیلا خیلی ناراحت بود.آن دو نمی دانستند که لیلا درباره ی چه با شاهپور صحبت می کند.نمی دانستند که لیلا منتظر است تا بهرام بیاید واو را از دست شاهپور نجات دهد که عاقبت سعید وثریا از راه رسیدند.سعید از دور بهرام را دید که چه طور مانند مرغ سر کنده جان می دهد.آرام راه خود را کج کرد وبه سمت لیلا رفت ودر کنارش ایستاد.شاهپور گفت: ـ لعنت به این شانس! آرام آرام دور شد.ثریا دلش به حال برادرش سوخت وگفت: ـ سعید تو چرا این قدر از لیلا حمایت می کنی؟ لیلا ناراحت شد.سعید گفت: ـ من لیلا را مثل خواهرم دوست دارم. وبه راه افتادند.قدم زنان پیش می رفتند تا به بقیه رسیدند به نزد بهرام رفتند.سعید گفت: ـ بیا این هم امانتی تو او را برایت آوردم حالا از او مراقبت کن. تا صفحه 72 ادامه دارد...
پاسخ : آبی تر از آسمان | شهلا کلانتری طوری که ثریا نشنود ادامه داد: ـ او را از دست گرگ ها نجات دادم وسالم به دستت سپردم. بعد از اجازه گرفتن از فرهاد گفت: ـ برادر جان حالا که او از دستوراتت سرپیچی می کند او را گردن بزن.(بعد به لیلا نگاه کرد)آرام گردن بزن گردنش لطیف است. همه خندیدند به جز لیلا وثریا.سعید گفت: ـ بانو تو چرا نخندیدی؟حالا شما را نیز به جرم بداخلاقی گردن می زنم.جلاد آن ساطور را بیاور هر کدام که کندتر است بیاور تا بیشتر زجر بکشد. مادر ثریا گفت: ـ بچه ها بیایید چای با شیرینی بخورید. هم هب راه افتادند به جز لیلا که کنار بهرام بود.بهرام عصبی تلخ وسرد نشان میداد.لیلا متوجه شد وگفت: ـ برنده شدنم را تبریک نگفتی حالا بگذار شیرینی آن را بخوریم. بهرام تلخ جواب داد: ـ خوب برو. ـ چرا دنبالم نیامدی وقتی شاهپور آن جا بود وبا من صحبت می کرد؟ ـ خودت نخواستی والا من می آمدم.حالا هم برو آنجا نشسته دل نگران چشم به تو دوخته. لیلا خندید وگفت: ـ یعنی تو نمی خواهی بیای؟ ـ نه. لیلا همان جا نشست.بهرام به راه افتاد رفت کنار سمانه نشست وگفت: ـ مادر لطفا چایی وشیرینی. سمیرا گفت: ـ لیلا چرا نیامد؟ بهرام جواب داد: ـ می گوید میل ندارم بخورم غذا زیاد خوردم. سعید نگران چشم به بهرام دوخت وگفت: ـ در مورد لیلا راست گفتی؟ ـ نمی خورد راحتش بگذارید. بهرام خودش هم دلش نیامد چای وشیرینی را بدون حضور لیلا بخورد.بلند شد وبه راه افتاد وبه طرف رودخانه رفت.هنوز سرش کمی درد داشت.دستی به جای شکستگی دیروز کشید وبا خود گفت:«آخ لیلا از دست تو.»لیلا را دوست داشت اما نمی دانست که چه طور دل او را به دست بیاورد.چشمش به دسته ای گل افتاد.آنها را چید حلقه ای از گل درست کرد مانند یک تاج خوشحال بلند شد خواست به طرف لیلا برود که احساس کرد کسی آنجاست.با دیدن لیلا قلبش به تپش افتاد اخمی ساختگی کرد وگفت: ـ این جا چه کار می کنی؟ ـ نکنه اینجا را هم خریدی آقای مهندس؟دسته گل به آن قشنگی را برای کی درست کردی؟آن هم به شکل یک حلقه ی زیبا برای من؟ ـ برای پریسا. لیلا وا رفت یخ کرد وکنار تخته سنگی نشست.بهرام با این که حال او را دید اما ادامه داد: ـ برای او درست کردم برازنده ی اوست.نه لج می کند ونه سماجت به خرج می دهد ونه اعصاب آدم را به هم می ریزد.تازه می خواهم سوارکاری را هم به اون یاد بدهم. لیلا بغض کرد ولی هیچ نگفت.بهرام نیز از درون داشت آتش می گرفت که چرا دارد او را اذیت می کند اما فکر کرد حق دارد او حقش است که مجازات شود.دو سال است که دارد خون به دلش می کند واو را نابود کرده اما ناراحت او بود.حلقه ی گل را به آرامی به درون آب انداخت وگفت: ـ بلند شو باید برویم.دیر می شود. لیلا همچنان نشسته بود.ولی بالاخره به راه افتادند.سکوت بین هر دو حکم فرما بود.بهرام دلش خون بود هم چون مواد مذاب بود داشت می سوخت در عوض لیلا یخ یخ بود.احساس می کرد غرورش شکسته است.به کنار ماشین ها رسیدند بهرام اسب خود را به لیلا داد وگفت: ـ سوار شو. لیلا سرد ویخ جواب داأ: ـ با ماشین می روم. بهرام عصبی گفت: ـ سوار شو. سمیرا به خاطر این که مشکلی پیش نیاید لیلا را سوار کرد وخودش نیز سوار شد.شاهپور نیز به طرف ماشین ها رفت.بهرام سوار اسب شد وگفت: ـ رفیق نیمه راه نشو بیا شاهپور خان. شاهپور به فرهاد گفت: ـ حوصله ی سوارکاری ندارم من با ماشین می آیم تو برو. فرهاد گفت: ـ چه بهتر!من با شما می آیم. ماشین ها حرکت کردند.بهرام روبه بقیه سرد وخشک گفت: ـ حرکت کنید. فرهاد نگران لیلا بود.نگاه کرد دید او رنگ به رو ندارد.سمیرا گفت: ـ مسابقه بدهیم تا مسافت کمتر شود؟ بهرام گفت: ـ حوصله ندارم. مسیری را که طی کردند سمیرا گفت: ـ لیلا مسابقه بدهیم؟ لیلا خوشحال شد که از بهرام دور می شود گفت: ـ قبوله. فرهاد گفت: ـ لیلا جان هوا دارد تاریک می شود باشد برای بعد. ولی لیلا قبول نکرد سمیرا هم گفت: ـ مواظبیم. فرهاد رو به بهرام گفت: ـ تو هم دیگر تمامش کن این قیافه ی عبوست را باز کن.چهره ای شاد به خودت بگیر والا خواهرزاده ام را به تو نمی دهم ها. بهرام غمگین جواب داد: ـ فرهاد به خدا نمی دانم چه کار کنم؟لیلا مدام دلم را خون می کند. ـ نترس لیلا دختر عاقلیه دست به کار نسنجیده ای نمی زند پشت این اخلاق تندش دل نرمی دارد. ـ می ترسم به خاطر لجبازی با من لیلا به طرف شاهپور کشیده شود.بهتر ایت کمی سریع برویم که به آنها برسیم.هوا دارد تاریک می شود.دلم شور می زند. در همین لحظه صدای شیون اسب وسمیرا به هوا برخاست.بهرام وفرهاد به هم نگاه کردند.هر دو دلشوره داشتند ونگران به اسب ها هی کردند وسریع تر رفتند.وقتی به پشت تپه رسیدند دیدند که لیلا از اسب واژگون شده واسب بی سوارکار سرپا ایستاده است.لیلا به زمین سقوط کرده بود وسمیرا بالای سرش نشسته واو را تکان می داد وشیون می کرد.سریع خود را به آنها رساندند وپیاده شدند.فرهاد هراسان پرسید: ـ چی شده سمیرا؟ ـ مقداری سرعت را کم کردیم ولی باز هم سرعت داشتیم که یک مرتبه یک خرگوش از آن طرف تپه آمد وجلوی اسب لیلا ایستاد.اسب رم کرد روی پاهاش بلند شد.لیلا اول خوب اسب را مهار کرد ولی اسب تکانی به خود داد ودوباره روی پاهاش بلند شد که یک مرتبه لیلا به زمین افتاد بدجوری افتاده وبیهوش شده. سمیرا شروع به گریه کرد.بهرام گفت: ـ نگران نباش چیزی نیست.سریع سوار اسب شو به خانه برگرد به سعید بگو دکتر درمانگاه را خبر کند ما هم می آییم.فرهاد!چه کار کنیم ببریمش یا بگوییم ماشین بیاد. فرهاد نگران گفت: ـ فکر کنم ماشین بهتر باشد.روی اسب تکان زیاد می خورد.شاید توی این شرایط بهتر باشد تکان نخورد.فقط خدا خودش به ما رحم کند. بهرام به سمیرا گفت: ـ به شاهپور بگو ماشین بیاورد. فرهاد نگران روی سر لیلا ایستاد وگفت: ـ خدایا!اگر لیلا طوری شود جواب خواهرم را چه بدهم.جواب عموهایش را چه بدهم ای وای!این چه بلایی بود سر این دختر بینوا آمد. ـ فرهاد خواهش می کنم الان وقت این حرفها نیست.کاش کمی آب داشتیم. آرام زانو زد تمام تن لیلا یخ بود.ترسید که نکند قضیه خیلی جدی باشد نگران شد متوجه شد که قلب او مانند قلب یک گنجشک آرام می زند.خیالش راحت شد خدا را شکر کرد وآرام گفت: ـ لیلا بلند شو خواهش می کنم اگر صدای من را می شنوی جواب بده.من نمی خواهم تو را از دست بدهم.اگر من را نخواستی اشکالی ندارد همین که بدانم تو زنده وسالم وخوبی خیالم راحته وخوشحالم. خواهش می کنم لیلا جواب بده. اشک به پهنای صورت فرهاد وبهرام فرو می ریخت.لحظه ها مثل سال ها می گذشت.بهرام مانند یک زن داغ دیده گریه می کرد وضجه می زد.گفت: ـ لیلا تو امد وعمر من هستی تمام وجودم هستی.به خدا از لحظه ای که تو را دیدم یک لحظه آرامش نداشتم یک لحظه آسایش نداشتم.به خدا یک وعده غذای راحت از گلوم پایین نرفته یک بار با آسایش نخوابیدم.لیلا بلند شو خواهش می کنم.لیلای من!امیدم!جواب بده.من چه طور می توانم آرام باشم در حالی که تو ساکت با چشمانی بشته که نمی دانم چه مشکلی برایت پیش آمده. فرهاد دیگر طاقت نیاورد بلند شد وگفت: ـ بهرام!بس کن خواهش می کنم.دارم خفه می شوم نفسم به سختی بیرون می آید زبان به دهن بگیر ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم.خدا خودش کمک کند وبه فریادش برسد.خدایا شرمنده ام که تا حالا ازاین امانتی به خوبی نگهداری نکردم.قول می دهم بعد از این نگذارم آب توی دلش تکان بخورد.خدایا!من را ببخش.من را بیشتر از این شرمنده نکن ای خدا.(بعد فریاد کشید)پس این ماشین لعنتی چرا نمی آید؟چرا این همه طول کشید؟ یک مرتبه ماشین را از دور دید.شاهپور وسمیرا آمده بودند.لیلا را سوار کردند وکنارش فرهاد وسمیرا نشستند.بهرام کنار شاهپور نشست وفریاد زد: ـ با آخرین سرعت ممکن به طرف ویلا برو. سمیرا گفت: ـ صبر کن من پیاده شوم.اسبها را فراموش کردیم. بهرام گفت: ـ هوا تاریک شده شما لیلا را ببرید من اسب ها را می اورم. شاهپور گفت: ـ نه تو اعصابت مساعد نیست.من اسبها را می اورم شما بروید. بهرام تشکر کرد وجای شاهپور پشت فرمان نشست.شاهپور سوار بر اسبی شد بقیه را نیز آورد.دهانی آن ها را به دست گرفت وبه راه افتاد. بهرام با آخرین سرعت ممکن خود را به ویلا رساند.هم زمان با ورود آنها سعید با دکتر رسید.عاطفه خانم نگران به صورتش چنگ می زد.سعید گفت: ـ به جای این کارها دعا کن. همه مشغول دعا وکاری برای لیلا بودند.ثیا روبه سعید گفت: ـ امیدی هست؟ ـ امیدت به خدا باشد. لیلا را به اتاقش بردند.همه همراه او ودکتر به اتاق رفتند.دکتر همه را بیرون کرد وگفت: ـ فقط یک نفر آن هم کسی که می تواند آرام باشد وگریه وزاری نکند. فرهاد ایستاد.سعید گفت: ـ فرهاد جان تو حال مناسبی نداری من می مانم.برایش دعا کنید. به اتاق رفت.ثریا دلخور بود.فرهاد کنار وی نشست وگریه می کرد.بهرام حالی بهتر از فرهاد نداشت که در همین موقع شاهپور نیز از راه رسید.نگران بود گفت: ـ چه اتفاقی افتاد؟دکتر آمد؟ خواست داخل شود که پریسا گفت: ـ داداش دکتر گفته کسی داخل نشود. شاهپور کناری نشست وآرام وقرار نداشت بلند شد.در امد ورفت بود.ثریا نگران برادر بود.مینا خانم نیز نگران پسر خود بود گفت: ـ مادر توکل به خدا بکن حالش خوب می شود برایت کی روم خواستگاریش. همه یک مرتبه به او نگاهی انداخته مینا خانم بیچاره از خودبی خود شد وگفت: ـ توکل به خدا. دیگر هیچ نگفت آرام دعا می کرد.عاطفه خانم می دانست مدتی است که بهرام دل در گرو این دختر دارد.او هم لیلا را دوست داشت دختر خوب وآرامی بود فقط کمی کله شق ولی مهم نبود مهم این بود که لیلا سالم می شد وهمه چیز به خوبی وخوشی می گذشت. سمانه وپریسا وسمیرا نشسته بودند ودعا می کردند که دکتر از اتاق خارج شد وگفت: ـ حالش خوب است خوشبختانه صدمه ای جدی ندیده از ناحیه ی استخوان ها شکستگی ندارد.فقط بیهوش شده امپولی نیز به او تزریق کرده ام ممکن است تا یکی دو ساعت دیگر به هوش بیاید.ولی اگر نیامد حتما او را به تهران ویک بیمارستان برسانید. بهرام با او دست داد واز او تشکر کرد وگفت: ـ سعید جان اگر ممکن است آقای دکتر را برسان به بهداری. خود سریع به اتاق لیلا رفت.فرهاد وسمیرا نیز به دنبال سر او وارد شدند که دکتر دوباره بازگشت وگفت: ـ راستی اگر به هوش آمد وحالت تهوع داشت خطرناک است سریع او را به تهران منتقل کنید. دکتر خداحافظی کرد ورفت سعید او را رساند وبرگشت دید که همه داخل اتاق لیلا جمع شده اند واز حال خود خارج به لیلا خیره شده بودند.سمیرا گریه می کرد.بهرام سرش را درون دستانش پنهان کرده بود وآرام اشک می ریخت.سعید می دانست او حالا به چه فکر می کنید.همه ی خانواده ی بهرام می دانستند که حالا چه خاطره ای برای او زنده شده است وحال او چگونه است.شاهپور نیز دل نگران بود آرام وقرار نداشت.فرهاد روبه سعید کرد وگفت: ـ دکتر چیزی دیگر به تو نگفت اگر گفته خواهش می کنم بگو. سعید تلخ خندید وگفت: ـ نه همه را به خودتان گفت.بعد هم اضافه کرد با این جا نشستن ودست روی دست گذاشتن کاری پیش نمی رود وحال لیلا تغییر نمی کند.پس بلند شوید شامی درست کنید سوپی برای لیلا مهیا کنید.هر لحظه ممکن است که به هوش بیاید. با اشاره به سمت پریسا وسمیرا وبقیه همه را بلند کرد واز اتاق خارج کرد به فرهاد گفت: ـ بهتر است که بیرون بروی قدمی بزنی هوا بخوری حالت بهتر می شود.ما نوبتی پیش لیلا می مانیم.زنها گریه می کنند.حالا که آنها رفتند وضعیت بهتر شد.شاهپور خان شما هم بلند شو بیا برویم. فرهاد گفت: ـ نه می خواهم خودم کنارش باشم شما بروید.بهرام تو بلند شو برو یه هوایی بخور. سعید شاهپور وبهرام را با خود از اتاق بیرون برد.فرهاد با لیلا تنها شد.با او صحبت می کرد فقط تنها چون جوابی از طرف لیلا نمی شنید.با او درد دل می کرد از کودکی های لیلا می گفت از شیرین کاریهایش از شیرین زبانی هایش، از خنده هایش، دستی را بر شانه ی خود حس کرد.بهرام بود طاقت نیاورده بود به اتاق لیلا برگشت وبه فرهاد گفت: ـ من هستم تو برو یه کم استراحت بکن. شب از نیمه گذشته بود هیچ کس نه درست وحسابی چیزی خورده بود نه خوابیده بودند. فرهاد با حالی درب وداغان انگار که از جنگ برگشته بود از پله ها پایین رفت.سمیرا نگران به او چشم دوخت فرهاد گفت: ـ هنوز بیهوش است. سعید گفت: ـ بهتر است او را به تهران ببریم. شاهپور گفت: ـ هر چه زودتر بهتر خیالمان راحت می شود. سمیرا گفت: ـ من می روم که به بهرام خبر بدهم. به اتاق لیلا رفت.بهرام داشت گریه می کرد.نگران شد دلواپس به لیلا نزدیک شد دست خود را به نزدی دماغ او برد.هرم نفسهای او امیدوارش ساخت.به بهرام گفت: ـ فرهاد وسعید می گویند که لیلا را به تهران ببریم. بهرام متحیر به او نگاه کرد وگفت: ـ مگر ساعت چند است؟ سمیرا گفت: ـ نیمه شب شده. بهرام در حال فکر کردن بود که لیلا برای لحظه ای چشمانش را گشود.سمیرا دید و خوشحال جیغ کشید که بهرام ناغافل از جا پرید وگفت: ـ مگر دیوانه شده ای دختر!نمی بینی دارم سکته می کنم؟ ـ لی...لی...لیلا. بهرام جواب داد: ـ خوب لیلا چی؟ ـ چشمش را باز کرد به خدا راست می گویم.چشمانش را لحظه ای باز کرد.بهرام نگاه کرد وگفت: ـ کو؟دیوانه شده ای. لیلا دوباره چشمانش را باز کرد.آرام آرام چشمانش را باز کرد وبست وباز هم باز وبسته کرد بهرام خندید.محکم سمیرا را بغل کرد وپیشانیش را بوسید.با خوشحالی به طرف لیلا رفت.او متحیر به بهرام نگاه می کرد.سمیرا زود اتاق را ترک کرد وخندان به طرف پایین رفت.به فرهاد گفت: ـ مژده بده. تا صفحه 82 ادامه دارد...