1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

پيروى از شهوات، علّت هلاكت‏

شروع موضوع توسط karbalaee mohammad ‏10/9/12 در انجمن قرآن کریم

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/12
    ارسال ها:
    8,510
    تشکر شده:
    4,973
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    دانشجو نرم افزار
    بدون شك هيچ ملّتى به هيچ بليّه‏اى گرفتار نخواهند شد مگر وقتى كه راههاى خير و صلاح را از دست بدهند و در طريق شرّ و فساد و طغيان و عصيان قرار گيرند و به خويشتن ستم كنند.
    خداوند متعال در هر جاى از كتاب شريفش كه عذاب و هلاكت ملّتى را تذكّر داده، جرم آنان را نيز يادآورى كرده است تا براى مردم روشن گردد كه در اثر اعمال زشت انسان كه معلول تبعيّت از شهوات است، دنيا و آخرتش فاسد مى‏گردد.
    خداوند در قرآن مجيد مى‏فرمايد:
    فَكُلّاً أَخَذْنَا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُم مَنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِباً وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَنْ أَغْرَقْنَا وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلكِن كَانُوا انفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» «1»
    پس همه را به گناهانشان گرفتيم، بر برخى از آنان توفانى سخت [كه با خود ريگ و سنگ مى‏آورد] فرستاديم، و بعضى را فرياد مرگبار گرفت، و برخى را به زمين فرو برديم، و بعضى را غرق كرديم؛ و خدا بر آن نبود كه به آنان ستم كند، ولى آنان بودند كه به خودشان ستم كردند.

    اهل مدين و پيروى از شهوات‏
    از جمله آن ملّت‏ها اهل مَدْيَن بودند. اين ملّت وقتى به عذاب خدا گرفتار شدند كه تمامشان خائن و متقلّب و بدعمل گشتند. كم فروشى و خيانت در معاملات از صفات بد شمرده نمى‏شد. حسّ اخلاقى به حدّى در آنان نابود گشته بود كه وقتى ايشان را درباره كارهاى زشت ملامت مى‏كردند، اصلًا خجالت نمى‏كشيدند، بلكه شخص ناصح را ملامت و سرزنش مى‏نمودند. عيوب خودشان را اصلًا درك نمى‏كردند. منكرات و معاصى را قبيح نمى‏دانستند. خداوند بزرگ درباره آنان مى‏فرمايد:
    وَإِلَى‏ مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شُعَيْباً قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُم مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ وَلَا تَنْقُصُوا الْمِكْيَالَ وَالْمِيزَانَ إِنِّي أَرَاكُم بِخَيْرٍ وَإِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ مُحِيطٍ* وَيَا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِكْيَالَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ وَلَا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَاءَهُمْ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ» «2»
    و به سوى [مردم‏] مَدين، برادرشان شعيب را [فرستاديم.] گفت: اى قوم من! خدا را بپرستيد، شما را جز او هيچ معبودى نيست؛ و از پيمانه و ترازو مكاهيد، همانا من شما را در توانگرى و نعمت [ى كه بى‏نياز كننده از كم فروشى است‏] مى‏بينم و بر شما از عذاب روزى فراگير بيمناكم.* و اى قوم من، پيمانه و ترازو را عادلانه [و منصفانه‏] كامل و تمام بدهيد، و اجناس مردم را [هنگام خريدن‏] كم‏شمارتر و كم‏ارزش‏تر [از آنچه كه هست‏] به حساب نياوريد و در زمين تبهكارانه فتنه و آشوب برپا نكنيد.
    و پس از آياتى چند مى‏فرمايد:
    وَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّيْنَا شُعَيْباً وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَأَخَذَتِ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيَارِهِمْ جَاثِمِينَ» «3»
    و هنگامى كه عذاب ما رسيد، شعيب و كسانى را كه با او ايمان آورده بودند، با رحمتى از سوى خود نجات داديم، و كسانى را كه [به آيات ما] ستم كردند، فرياد مرگبار فرا گرفت، پس در خانه‏هايشان به رو در افتاده جسمى بى‏جان شدند.
    ملّت نوح، ملّت صالح، ملّت لوط و اقوام ديگرى كه به عذاب الهى دچار شدند، از قماش ملّت مدين بودند و در يك كلمه پيرو شهوات خويش گشتند، و اين پيروى، آنان را از نظر رحمت حق انداخت و عاقبت به هلاكت و عذاب دچارشان كرد.
    فرق ميان بندگى حق و بندگى شهوت، فرق ميان نور و ظلمت و حق و باطل و دنيا و آخرت و مرگ و حيات است. بنده و برده شهوت از هيچ ستم و ظلمى و فساد و جنايتى چشم نمى‏پوشد، و بنده حق از هيچ كار مثبت و عمل خيرى بازنمى‏ماند.

    مقاله‏اى در بردگى بشر نسبت به شهوات‏
    جبران خليل در مقاله‏اى داستان بردگى بشر را نسبت به شهوات چنين توضيح مى‏دهد:
    «مردم بنده زندگى‏اند، و در نتيجه اين بندگى، روز با زبونى و ننگ همدمند، و شب با اشك و خون دمسازند.
    هر چه تا به حال ديده‏ام بنده سرسپرده و گردن كج و زندانى زنجيرى بوده است.
    هر سوى گيتى را گشته و شام و روز زندگى را پژوهيده‏ام كاروان ملّت‏ها و اقوام را ديده‏ام كه از غار به كاخ و آسمانخراش ره سپرده است، و چشمم تا به حال جز به‏ گردنى كه زير بار خميده و بازوانى كه به زنجير بسته و سينه‏اى كه بر آستان بت سائيده بود، نيفتاده است.
    در پى انسان از بابل تا پاريس، و از نينوا تا نيويورك رفته و ديده‏ام كه اثر زنجيرهايى كه به دست و پايش آويخته بوده در كنار ردّپايش بر شن صحرا نمودار است، و به گوش خويش از دشت و جنگل و دمن طنين ضجّه و فرياد جگرخراش نسل‏هاى قرون و اعصار را شنيده‏ام.
    به كاخ‏ها و دانشگاه‏ها و معابد در آمده‏ام و در برابر هر تخت و قربانگاه و كرسى خطابه ايستاده و ديده‏ام كه كارگر، بنده سرمايه‏دار و سوداگر است و سرمايه‏دار و سوداگر بنده نظامى، نظامى بنده سياستمدار، سياستمدار بنده شاه، شاه بنده كاهن، و كاهن بنده بت و بت خود خاكى است كه اهريمنان سرشته و بر تلّى از جمجمه مردگان افراشته‏اند.
    به كاخ توانگران مقتدر و كلبه فقيران زير دست درآمده و به تماشاى خزائنى كه پر از جواهرات و شمش‏هاى طلا بوده و بيغوله‏هايى كه شبح نوميدى و بازدم مرگ، خفقان آورش كرده، ايستاده‏ام.
    كودكان را ديده‏ام كه راه و رسم بندگى را از مادر با شيرى كه از پستانش مى‏مكند فرا مى‏گيرند، نونهالان رسم سرسپردگى و زبونى را همراه الفبا مى‏آموزند، و جوانان جامه تن سپارى و گردن كجى به تن مى‏كنند، و زنان در بستر فرمانبردارى و حلقه گوشى مى‏غلتند.
    نسل‏هاى آدمى را از كناره گنگ تا ساحل فرات، مصبّ نيل، كوهستان سينا، ميدان‏هاى آتن، كليساهاى روم، كوچه‏هاى قسطنطنيه و آسمانخراش‏هاى لندن پى گرفتم، همه جا بندگى را ديدم كه با جاه و عظمت در كاروان پرشكوهى روان است، و مردم به گردش و كُرنش و شادمانى‏اند، گاه آن را خدا مى‏نامند و پسران و دختران را در آستانش قربانى مى‏كنند. گاهى امپراطور مى‏دانند و به پايش شراب و عطر نثارمى‏نمايند، زمانى غيب دان مى‏دانند و در پيشگاهش بخور مى‏سوزانند، نام قانون بر آن مى‏نهند و در برابرش سجده مى‏برند، ميهن‏پرستى مى‏شمارند و در راهش كمر به جنگ مى‏بندند و خون يكديگر را مى‏ريزند و شهر و آشيانه‏شان را به خاطرش ويران مى‏كنند و اسم اين كار را برادرى و مساوات مى‏گذارند، آن را سايه خدا پنداشته سر به فرمانش فرود مى‏آورند، اسمش را پول و كاسبى گذاشته به خاطرش جان مى‏كنند و عرق مى‏ريزند و جان مى‏فشانند.
    خلاصه يك چيز است با نام‏هاى مختلف و رنگارنگ، يك واقعيّت است كه جلوه‏هاى گوناگون دارد، يك بيمارى ازلى و ابدى است كه هر بار گريبانگير مى‏شود، علائم و آثار تازه و عجيبى دارد؛ مرضى كه فرزند با جان گرفتن از پدر به ارث مى‏گيرد و ميكرب آن را نسل قديم به دامن نسل جديد انتقال مى‏دهد.
    انواع بندگى‏ها

    [بندگى چشم بسته‏]
    شگفت انگيزترين بندگى‏هائى كه ديده‏ام انواع زير است:
    بندگى چشم بسته: نوعى از بندگى كه حال شخص را به گذشته نياكانش وابسته مى‏دارد و سرش را در مقابل آداب و رسوم اجدادى فرود مى‏آورد و از او جسد تازه‏اى پديد مى‏آرد كه روح كهنه‏اى در آن دميده با گور مرمرينى كه پر از استخوان پوسيده باشد. «4»

    [بندگى زبان بسته‏]
    بندگى زبان بسته: آن بندگى‏اى است كه گردونه عمر مرد را به دم همسرِ ناسازگارش مى‏بندد، و تن زن را به بستر مردى كه از او متنفّر است مى‏چسباند، چنانكه رابطه‏شان با زندگى رابطه كفش است با پا.

    [بندگى گوش بسته‏]
    بندگى گوش بسته: همان كه شخصى را به پيروى از سليقه محيط و همرنگى با جماعت وا مى‏دارد، به طورى كه شخصيّتش انعكاس صداى جامعه و سايه و هم‏آميزى از اشيا است!

    [بندگى پاى بسته‏]
    بندگى پاى بسته: بندگى‏اى كه گردن آدم نيرومند را زير فرمان حقّه باند مى‏خماند و اراده قدرتمند را تسليم هوس‏هاى مشتى افتخارجوى شهرت طلب مى‏گرداند تا مثل عروسك به سرانگشت آنان برقصد و پس از مدتى از حركت باز ايستد و بالاخره بشكند و دور ريخته شود. «5»

    [بندگى دورگه‏اى‏]
    بندگى دورگه‏اى: آن كه كودكان معصوم را از فضاى پهناور نيكبختى به خاكستر سيه‏روزى مى‏نشاند، آنجا كه نياز به كنار كودكى نشسته و بيچارگى در بغل زبونى آرميده تا با [​IMG]ى به جانى رسند و از آن پس مثل يك مجرم، عمر بگذرانند و مثل يك مطرود و وازده بميرند.

    [بندگى جوگندمى‏]
    بندگى جوگندمى: همان كه ارزش اشيا و امور را وارونه مى‏نمايد و مفهوم امور را دگرگون مى‏كند، به طورى كه حقّه‏بازى را زرنگى بشمارند، و پرچانگى را دانايى، و ناتوانى را بردبارى و مسالمت، و بزدلى را پرهيزكارى.

    [بندگى مُذَبْذَبانه‏]
    بندگى مُذَبْذَبانه: كه زبان بزدل سست عنصر را مى‏لرزاند و از حق گوئى بازمى‏دارد تا بر خلاف آنچه در دل دارد به زبان آرد و در چنگال تيره روزى چون جامه‏اى باشد كه مچاله و پهن شود.

    [بندگى پشت خمانى‏]
    بندگى پشت خمانى: مقيَّد شدن ملّتى با زنجير قوانين و حقوق و رسوم ملّتى ديگر.

    [بندگى واگيرى‏]
    بندگى واگيرى: كه باعث جانشينى پسر به جاى پدر مى‏شود.

    [بندگى سياه‏]
    بندگى سياه: كه بر پيشانى سپيد فرزند بى‏گناه، مجرم داغ ننگ مى‏چسباند.
    بالأخره بندگى بندگى، كه نيروى محرّك و استمرار دهنده همه بندگى‏هاست». «1» و اين همه كه قرن‏هاست سايه شومش را بر سر بشر، و طناب و غل و زنجيرش را بر دست و پاى انسان، و لجامش را بر زبان آدمى، و پنبه‏اش را در گوش نسل‏ها، و چشم بندش را بر بصيرت فرزندان آدم و حوّا قرار داده، معلول پيروى از هواى نفس و افتادن در لجنزار شهوات است.
    و اين انبيا و اوليا و امامان معصومند كه براى نجات بشر از اين همه ذلّت و خفّت و پَستى و بدمستى و برداشتن زنجير و غل اسارت از دست و پاى عقل و جان انسان، از جانب خدا قيام كردند و خود را براى تأمين سعادت دنيا و آخرت مردم به هر آب و آتشى زدند و از هيچ كوششى تا جان دادن در راه محبوب و معشوقشان كه حضرت رب العزّه است مضايقه نكردند.