راهنمايان راه آمدند تا بشر اين جهان مادى را با همه دستگاهى كه دارد، وسيلهاى براى رسيدن به مقام قرب قرار دهند و تدريجاً مقام به مقام را طى كرده، خيمه هجر از سرزمين دل بركنده و عمارت وصل بنا كنند و از دوگانگى گذشته به مقام وحدت رسند و از بقاى خود دست برداشته به فنا افتند و به فرموده حضرت صادق عليه السلام بر درون خويش لباس صدق پوشند كه هركس لباس صدق بپوشد از همه چيز بگذرد و فانى در حضرت باقى شود. عارف نامدار روزبهان بقلى شيرازى در اين باب براساس آيات كتاب و روايات دقيق توضيحى بدين صورت دارد: توحيد، ذروه علياى احوال است و عروه وثقاى مقامات است و تيجان انبيا است و حليه اوليا است و حقايق توحيد نه هر رهروى كه راه يافت، يافت كه سر توحيد لباس ربوبيت است كه «جان جان» بدان ملبس است، تا واحد در واحد نشود سالك در عين عيان توحيد نرسد. اگر كسى به مقام فنا نرسد به جايى نرسيده، مقامى كه خود و جهان را به حقيقت نفى كرده و در نفى خود و جهان، جان خود و جهان را اثبات نمايد و در حقيقت واقعيت «لا إله إلّا اللّه» را در تجلى ببيند و بس. اقسام توحيد اصل توحيد سه قسم است: قسمى توحيد عام است و قسمى توحيد خاص و قسمى توحيد خاص الخاص. توحيد عام اما آن كه توحيد عام است، بعد از ارشاد حق، سير كردن در آيات و جستن حق به وسيله عقل و نور ايمان و شواهد حدثان، تا ساكن باشند از اضطراب شك و يقين و در اثبات وحدانيت حق افتند و از خطرات نفس [با اجراى فرامين او] باز رهند و تقديس ذات قديمش بيابند و تنزيه صفات عزيزش بدانند و معلوم كنند كه حق سبحانه واحد است من كل الوجوه، ذاتش در صفات يكتاست و صفاتش در ذات يكتاست، قدمش از حدوث جدا كنند و دانند كه وجود جليلش متعلق نيست به شيئى از اشيا و از دل خيال محال بيرون كنند و حضرت اللّه را سبحانه و تعالى منزه دانند از جواهر و اعراض و زمان و مكان و تشبيه و تعطيل و كيف و حيث و قبل و بعد و جهات وحد و حدود و صورت و قرب و بعد و حلول و ضد و ند و مثل و جزء و كل و كوچكى و بزرگى و جرم و جسم و اركان و جارحه و قدمش را اوّل ندانند و ابدش را آخر نشناسند و هرچه در وهم و فهم آيد از آن بيرون شوند و به فرموده حضرت صادق عليه السلام باطن را با لباس صدق [كه مصداق كاملش ايمان به وحدانيت حق و ذات حضرت او و صفات عليا و اسماى حسنايش هست] بپوشانند و صدق باطن در مرحله عالى و اعلايش جز اين نيست، باطنى كه با او همراه نيست باطن نيست، منبعى از تيرگى و ظلمت و ظرفى پر از وساوس و شك و ترديد است، اين توحيد در حقيقت توحيد علمى و به عبارت ديگر توحيد معرفتى است كه بر دليل و برهان و استدلال استوار است و مرحله اوّل توحيد يا مرتبه دانى آن است. به قول حكيم بزرگوار، نظامى گنجوى: [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]اى نام تو بهترين سرآغاز[/TD] [TD][/TD] [TD]بى نام تو نامه كى كنم باز[/TD] [/TR] [TR] [TD]اى ياد تو مونس روانم[/TD] [TD][/TD] [TD]جز نام تو نيست بر زبانم[/TD] [/TR] [TR] [TD]اى كارگشاى هرچه هستند[/TD] [TD][/TD] [TD]نام تو كليد هرچه بستند[/TD] [/TR] [TR] [TD]اى هيچ خطى نگشته زاول[/TD] [TD][/TD] [TD]بى حجت نام تو مسجل[/TD] [/TR] [TR] [TD]از ظلمت خود رهاييم ده[/TD] [TD][/TD] [TD]با نور خود آشناييم ده[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] توحيد خاص اما توحيد خاص آن است كه تمام عوالم به جملگى نزد وجود عظمت حق، محو بينند و موجودات را در ربوبيت اللّه تعالى معدوم يابند، از غلبات انوار قدم و چنان كه در قدم حق تعالى موجود بود و موجودات معدوم، اكنون هم چنان دانند و در وجود، هيچ چيز نبينند كه نه آن در امر حق مستغرق باشد، به مشاهده بعد از علم كه علم عام راست و مشاهده خاص راست و عالم را چنان بينند كه گويى نزد صولجان قدرت بارى تعالى در ميدان خدايى كه از ازل به ابد مىبرد و از ابد به ازل. و مبادى توحيد خاص سير كردن است در شواهد صورت و روح و عالم صغرى كه جند حق و باطل آنجايند، چون لشگر عقل و لشگر جان و لشگر دل و لشگر نفس و حجاب قهر و لطف و غرايب اشكال مقدورات كه در آن عالم موجود است و ظهور حق عز و جل كه در اسرار حقايق ملكوت به چشم جان ببيند كه توحيد عام از عالم ملك و شهادت رفتن است به حق كه به صورت آن عالم كبرى است. و توحيد خاص از خود رفتن است به حق كه به صورت آدم، عالم معانى و سراى تجلى است و آن آيت كبرى است اگرچه در جنب جهان كوچك است. و فرق ميان خاص و عام در توحيد آن است كه عام به شواهد و عقل باز مانند و خاص چون حق را بدانستند از شواهد عالم صغرى و كبرى فنا شوند و فناى خود در بقاى حق بيابند و پيوسته در وجود حق مضمحل باشند، تا احكام قديمش برايشان مىگذرد و ايشان به طوع محكوم مىباشند. به قول عارف بلخى كه از قول فانيان در حق و مطيعان وارسته گفته: [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]ما در ره عشق تو اسيران بلاييم[/TD] [TD][/TD] [TD]كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم[/TD] [/TR] [TR] [TD]بر ما نظرى كن كه در اين ملك غريبيم[/TD] [TD][/TD] [TD]بر ما كرمى كن كه در اين شهر گداييم[/TD] [/TR] [TR] [TD]زهدى نه كه در كنج مناجات نشينيم[/TD] [TD][/TD] [TD]وجدى نه كه بر گرد خرابات برآييم[/TD] [/TR] [TR] [TD]نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم[/TD] [TD][/TD] [TD]اينجا نه و آنجا نه چه قوميم و كجاييم[/TD] [/TR] [TR] [TD]ترسيدن ما چون كه هم از بيم بلا بود[/TD] [TD][/TD] [TD]اكنون زچه ترسيم كه در عين بلاييم[/TD] [/TR] [TR] [TD]ما را به تو سرّيست كه كس محرم آن نيست[/TD] [TD][/TD] [TD]گر سر برود سرّ تو با كس نگشاييم[/TD] [/TR] [TR] [TD]ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است[/TD] [TD][/TD] [TD]بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [TR] [TD]بر رحمت خود بين و مبين بر گنه ما[/TD] [TD][/TD] [TD]ما غرق گناه از سر تا ناخن پاييم[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] توحيد خاص الخاص اما توحيد خاص الخاص آن است كه از حق به حق سير كنند و آن سير آنگه باشد كه روح مقدس از همه مراكب حدوث پياده شود و علوش سفل شود و سفلش علو گردد و جهات و مكان و سير و زمان نزد او معزول شود و حمر خيال از اصطبل مركب نور براند و فهم و وهم را ميل نايافت در ديده كشد و حس حواس و ضمير بىعقل را معطل كند و عقل را به مقراض تنزيه زبان فضول ببرد و نفس رعنا را در بازار غيرت توحيد سر بردارد و لشگر هوى و شهوت را كه حزب شيطانند به صدمه عشق بشكند و دل كه شهر خدايست بىعمارت عبوديت نگذارد و خانه طبايع كه مملو است از اخلاق انسانى به توفان نيستى و معول هستى ويران كند و هستى صغرى و كبرى را با شواهد و دلايل در هم پيچد و در كتم عدم اندازد، تا بىاثقال حدوث در قدم گامى چند بردارد و چون از ازدحام خلقيت بياسايد خود را به درياى نيستى دراندازد، تا او از او فنا شود، پس از بحر بقاى حق سر برآورد و بى خود حق را به حق بيند و بداند كه اين يك خطوت است از نيستى به هستى، پس آن قدم بردارد و به قوت عبوديت به جناح ربوبيت در هواى هويت پرواز كند. حكيم صفاى اصفهانى در زمينه فناى عاشق در معشوق گويد: [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]ما رهرو فقريم و فنا راهبر ما[/TD] [TD][/TD] [TD]بى خويشتنى كو كه شود هم سفر ما[/TD] [/TR] [TR] [TD]اى آنكه زخود با خبرى در سفر عشق[/TD] [TD][/TD] [TD]زنهار نيايى كه نيابى خبر ما[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [TR] [TD]در پاى دلم پاى منه باك زجان كن[/TD] [TD][/TD] [TD]كاين خانه بود فرش زخون جگر ما[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [TR] [TD]در كشور فقر آمده مهمان فناييم[/TD] [TD][/TD] [TD]لخت جگر و پاره دل ما حضر ما[/TD] [/TR] [TR] [TD]رنج تن ما از تب عشق است چه حاصل[/TD] [TD][/TD] [TD]از رنج طبيبى كه دهد دردسر ما[/TD] [/TR] [TR] [TD]ما خاك نشين در ميخانه عشقيم[/TD] [TD][/TD] [TD]تاج سر خورشيد بود خاك در ما[/TD] [/TR] [TR] [TD]موران ضعيفيم ولى ملك سليمان[/TD] [TD][/TD] [TD]باد است درين باديه پيش نظر م[/TD] [/TR] [/TABLE]