رضايت به آنچه خداوند بزرگ از نعمتها به انسان عنايت فرموده، از بهترين حالات است، انبيا و ائمه و شاكران از عباد حق، از حال رضاى عبد نسبت به داده حق، تعريف فوق العاده كردهاند. هيچ گاه نعمت حق به نظر شما كوچك نيايد، هر نعمتى كه به دست شما مىرسد، با كمك هزاران موجب و علت به دست شما مىرسد و به خاطر هدفى مقدّس و والا، آن نعمت به شما عنايت مىشود، شما اگر تجلّى رحمانيّت و رحيميّت و كرم و لطف حضرت او را در نعمت ببينيد، آن را عظيم خواهيد يافت. ما در عين اين كه از حضرت حق طلبكار نيستيم و استحقاق هيچگونه نعمتى نداريم، اما حضرت دوست آن به آن و لحظه به لحظه ما را غرق در نعمت نموده و از هيچ برنامه يا منفعتى نسبت به ما مضايقه نفرموده است. هرگز كميت نعمت را نبينيد به كيفيّت آن بينديشيد، حقيقت نعمت را در نظر بگيريد، صاحب نعمت را و محبّت و عشق او را تماشا كنيد. اگر به ما چيزى نمىداد، بايد به واقع از او رضايت داشتيم، چه رسد به وضع فعلى ما كه پيچيده به هر نوع نعمتى هستيم!! همين نعمت شناخت خدا و معرفت به انبيا و ائمه و اوليا و نعمت ايمان و اين كه اجازه داريم نام مقدّس او را ببريم و در پنج وقت به پيشگاه او به نماز بايستيم و در ماه رمضان روزه بگيريم و ... مگر برنامه كمى است؟ برنامههاى معنوى كه تأمين كننده خير دنيا و آخرت ماست، برنامه ايمان و عبادت كه ما را در قيامت از عذاب ابدى مىرهاند چقدر مهم است؟ با وجود اين برنامهها آيا عدم رضايت و دلتنگى از حضرت حق صحيح است؟! عبدى كه از مولايش راضى نيست، بيچاره عبدى و انسانى و فلك زده آدمى است!! راضى به نعم حق، چه نعمت اندك باشد چه نباشد، عبدى پرارزش و بندهاى والا و انسانى بزرگوار و با كرامت است. عبد بايد بداند كمى يا زيادى نعمتهاى مادّى بر وفق مصلحت او و از اين بالاتر براى امتحان اوست. اگر كسى در مضيقه مادّى است، مصلحت او و كلّ جامعه اقتضا كرده كه در محدوديّت از امور مادى باشد و اين عين لطف حضرت حق به اوست، نشنيدهايد كه موسى به مناجات مىرفت، مردى را ديد تا كمر به خاك فرو رفته، سبب پرسيد گفت: از شدّت فقر و تنگدستى است، به خدا بگو مشكل مادى مرا حل كند، موسى در طور به او دعا كرد، درهمى چند نصيب او شد، اما او با آن چند درهم معامله بدى كرد، وقتى موسى از طور برگشت جمعيتى را در گوشهاى ديد، سؤال كرد: چه خبر است؟ گفتند: كسى مست كرده و شكم بىگناهى را دريده، چون جلو آمد ديد همان مردى است كه تا ناف در خاك فرو رفته بود!! اگر تنگ دستى، حساب كن كه اين تنگدستى از باب لطف خدا به توست، همهجا كه وسعت و گشايش نعمت نيست، آنان كه در وسعت و گشايش به فرموده قرآن دچار طغيان و عصياناند، در نقمتاند نه در نعمت و سخت منفور و مبغوض حضرت حقند نه مورد محبّت و عنايت!! تنگدستى و وسعت نسبت به عبد مورد توجه حق، مقام با عظمت و پرارزش امتحان است، به داده حق در مرحله تنگدستى راضى باش تا ايمان و عمل صالحت حفظ شود و در وسعت هم به نعمت حق راضى باش و از نعمت در راه دوست استفاده كن تا ايمان و كردار شايستهات از خطر مصون بماند. در هر دو صورت خود را سرباز الهى حساب كن، تنگدستى و وسعت را سنگر بدان و در هر دو موقعيّت، گوش به فرمان مولا باش؛ در تنگدستى صبر پيشه كن و براى جبران سختى به گناه آلوده نشو، در وسعت به انفاق و صدقه و حل مشكل مردم بكوش و ثروت را در راه اميال و غرائز و شهوات شيطانى مصرف نكن، فقط به عنايت او راضى باش و بس؛ اين فقير در اين زمينه سرودهام: [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]شراب عشق او در كام كردم[/TD] [TD][/TD] [TD]خود و جان و دلم بىنام كردم[/TD] [/TR] [TR] [TD]گرفتم جا در آغوش خوش يار[/TD] [TD][/TD] [TD]سراپا خويش را گمنام كردم[/TD] [/TR] [TR] [TD]من از خم خانه عشق و ولايش[/TD] [TD][/TD] [TD]چه شيرين جرعهها در جام كردم[/TD] [/TR] [TR] [TD]دل و حشىتر از وحش بيابان[/TD] [TD][/TD] [TD]به عشق حضرتش در دام كردم[/TD] [/TR] [TR] [TD]پيام وصل او را چون شنيدم[/TD] [TD][/TD] [TD]دل گريان خود آرام كردم[/TD] [/TR] [TR] [TD]زدم بر سينه نامحرمان دست[/TD] [TD][/TD] [TD]جدايى من زخاص و عام كردم[/TD] [/TR] [TR] [TD]زغير او بريدم دل به عالم[/TD] [TD][/TD] [TD]همين يك كار را اتمام كردم[/TD] [/TR] [TR] [TD]چو مسكين در ره عشقش فتادم[/TD] [TD][/TD] [TD]پس آن گه ترك كام و نام كردم[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] راستى بدترين انسان، آن كسى است كه از حضرت حق ناراضى باشد و از جناب مقدّس او گله و شكايت داشته باشد. انسان نبايد براى كم شدن يا سخت شدن امور مادّى بنالد، اين ناله به طور حتم ناله شيطانى است. نبايد چشم و گوش بسته زندگى كرد، ما از اداى شكر يك نعمت او عاجزيم، چه رسد به اين همه نعمت كه در آن غرقيم، مانند نعمت سلامتى، شنوايى، بينايى، چشايى، گردش خون، ضربان صحيح قلب، دست و پا و عقل سالم؛ انسان نبايد براى نبود يك لقمه نان كه گاهى براىامتحان و رشد انسان از آدمى منع مىشود زبان به شكايت باز كند، اگر هم شكايتى داريد، شكوه و گله را به پيشگاه با عظمت خود او ببريد، نه اين كه از حضرت او نزد ديگران گله كنيد. سعى كنيد به حقيقت از جناب دوست راضى باشيد، رضايت شما صرف ادّعا نباشد، او شما را در اين ادّعا امتحان خواهد كرد، مواظب باشيد در امتحان شكست نخوريد، مصائب و بلاها گاهى عطاى اويند، مانند مصائب و بلاهايى كه در مقام امتحان و ابتلاء، انبيا و اوليا كشيدند، آن بزرگواران كه آن همه مصيبت و بلا ديدند، به خاطر دين و به حركت آمدن فرهنگ الهى و رشد و كمال خودشان بود، آنان در عين آن همه مصائب و در شدّت ابتلا و سختى به حضرت دوست فقط يك كلمه گفتند: و آن اين بود: إِلهى رِضاً بِقَضائِكَ. عبد شاكر، راضى به فعل حق يكى از شاگردان با معرفت عارف ربانى، الهى قمشهاى نقل كرد: آن جناب سفرى به آستانه بوسى عبد راضى حضرت رضا عليه السلام به مشهد مشرّف شد. شبى در حرم حضرت رضا عرضه مىدارد: يابن رسول اللّه! شما داراى مقام رضاى كامل هستيد، از حضرت حق بخواهيد ذرّهاى از اين مقام به اين فقير عنايت كند. وقتى از حرم خارج مىشود، ماشينى در خيابان به او مىزند، وقتى چشم باز مىكند خود را روى تخت بيمارستان مىبيند، سؤال مىكند: چه شده؟ مىگويند: تصادف كردهايد و رانندهاى كه به شما زده دستگير شده و اينجاست، مىگويد: كاغذ و قلمى به من بدهيد، يك رضايتنامه كامل مىنويسد و دستور مىدهد راننده را آزاد كنيد؛ زيرا من چند لحظه قبل در حرم حضرت رضا از خداوند عزيز طلب مقام رضا كردم و اين مصيبت، برق اوّل اين مقام جهت امتحان استعداد و ادعاى من است، اگر در همين مرحله اوّل زبان و دل به گله و شكايت باز كنم از بهدست آوردن اين عنايت محروم خواهم شد!! در هر صورت، عبد شاكر كسى است كه در هر مقامى كه هست در كمال عشق و شور از وجود مقدس دوست، راضى باشد. سالى براى زيارت عارف كامل، حضرت آيت اللّه حاج آقا رحيم ارباب كه از حسنات روزگار بود، به اصفهان رفتم. من زمانى خدمت اين مرد بزرگ رسيدم كه نزديك به هفت سال بود چشمش را بر اثر كهولت سن از دست داده بود، مردى در همان وقت به محضر ايشان مشرّف شد و گفت: فلان آشنا از حال شما و چشم شما جويا شد، فرمود: حالم بسيار عالى است و چشمم مربوط به او نيست، محبوب من علاقه داشت هشتاد سال ببينم و اكنون مصلحت ديده بدون بينايى باشم و من صد در صد به مصلحت محبوبم راضى هستم!! امام سجّاد عليه السلام سراسر عمر پنجاه و هفت سالهاش به سختترين مصيبتها و رنجها گذشت، رنجهايى كه به فرموده حضرت زهرا عليها السلام اگر به روز روشن مىزدند تبديل به شب تاريك مىشد؛ اما در ميان اين موج سنگين حوادث و بلاها از حضرت حق دو برنامه مىخواست: طول عمر براى عبادت و زبان و دل بيدار براى شكرگزارى!! شما اى عزيزان! در تمام لحظات در محضر مقدّس خداييد، سعى كنيد فقط متوجه و بيدار او باشيد، وقتى همه چيز را تابع عشق و علاقه به او قرار داديد و غير عظمت و هيبت و جلال او نديديد، جز مقام شكر و رضايت به داده او كه عين علم و عدل و حكمت و عنايت اوست نخواهيد داشت. در كتاب «فيه ما فيه» آمده: يكى گفت: اينجا چيزى فراموش كردهام، بيدارى گفت: در عالم يك چيز است كه فراموش شدنى نيست، اگر همه چيز را فراموش كنى و آن را از ياد نبرى باك نيست، اما اگر همه چيز را به جاى آرى و هيچ چيز را فراموش نكنى، ولى او را فراموش كنى هيچ كار نكردهاى. چنان چه كسى تو را به جايى براى كار معيّن بفرستد و تو در آنجا صد كار انجام دهى و آن را به جاى نياورى چنان است كه كارى نكردى، او تو را به دنيا آورد براى يك كار و آن دوستى با خودش و اين كه او مقصود باشد، تو را اگر هزاران مقصد باشد و هزاران كار و او نباشد انگار هيچ كار نكردهاى!! در ادّعا، ديندار بودن و شاكر بودن، و راضى بودن كار بسيار آسانى است و هر حيوانى را مىتوان تعليم كرد كه اين ادّعا را داشته باشد، شاكر بودن و راضى بودن به داده حق به نحو حقيقت، مهمّ و پرثمر است. صاحب تفسير مثنوى در ذيل يك بيت جلال الدين مىگويد: اگر تمام زندگى را شب و روز خدا خدا بگوييم، مادامى كه گرايش واقعى پيدا نكنيم، يعنى زندگى را به فرمانهاى اصيل او وصل نكنيم و به تهذيب خود برنخيزيم، تلفظ كلمه خدا خدا شخصيّت ما را به كمال مطلوب نخواهد رساند. اگر روزى گرايش واقعى به حق پيدا كنيم و اتصال به حق و حقيقت به ما دست دهد، امكان ندارد كه آن روز براى منافع خود دروغى بگوييم و دست به فحشا بزنيم. اگر روزى گرايش واقعى به حق و حقيقت به ما دست دهد، محال است كه ديگران را وسيله و خود را هدف بپنداريم و براى يك دستمال، قيصريه را به آتش بكشيم و براى حفظ موقعيّت خود، جان انسانها را بازيچه هوسهاى خود قرار دهيم!! اگر روزى گرايش واقعى به حق و حقيقت به ما دست دهد، كلمات ابوذر را در برابر نيرومندان دورانش كه كلمه حقى در برابر پيشوايان منحرف بود، باعظمتترين ذكر خداوندى خواهيم يافت، آن وقت به ذكر معمولى قانع نمىشويم و از ذكرى كه به منافع ما لطمه مىزند، نمىگريزيم و همان ذكر را شكر زبان به حساب مىآوريم گرچه سرِ ما و جان ما در راه آن شكر برود!! و به اين سر و جان فدا كردن كه از دل شكر حق و ذكر او زاييده مىشود با تمام هستى رضايت خواهيم داد! وقتى به حق و حقيقت گرايش پيدا كنيم، خواهيم يافت كه درخشانترين ذكر خداوندى و شكر الهى و رضايت از حق، همان بود كه نيايشگر حقيقى، حضرت سيدالشّهدا عليه السلام به زبان آورد و جان خود را در همان راه و همان ذكر از دست داد تا به بارگاه جانان قدم بگذارد، او شب عاشورا كه به ظاهر سختترين شب عالم بود با يارانش در حال ناله و گريه از خدا مىخواستند، اى خدا! ما را از بندگان شاكرت قرار بده. وَاجْعَلْنا مِنَ الشَّاكِرينَ!! اين عبد فانى و غرق بحر معاصى در اظهار ارادت به حضرت دوست چنين سرودهام: [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]عشق روى تو بود مدرسه و مكتب من[/TD] [TD][/TD] [TD]بندگى بر سر كوى تو بود مطلب من[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]در غم هجر تو اى كوكب رخشنده جان[/TD] [TD][/TD] [TD]گذرد سال و مه و هفته و روز و شب من[/TD] [/TR] [TR] [TD]تا به دامان وصالت برسد دست دلم[/TD] [TD][/TD] [TD]هر شب از بام فلك درگذرد يا رب من[/TD] [/TR] [TR] [TD]ذكر تو نور شب و ياد توام مونس روز[/TD] [TD][/TD] [TD]عاشقم عشق تو باشد به جهان مذهب من[/TD] [/TR] [TR] [TD]وارهان از غم هجرم كه به جان تو قسم[/TD] [TD][/TD] [TD]جان رسيدست زبار غم تو بر لب من[/TD] [/TR] [TR] [TD]رندى و باده پرستى و سراپا مستى[/TD] [TD][/TD] [TD]در ره عشق تو اى دوست شده مشرب من[/TD] [/TR] [TR] [TD]وعده وصل توام جان دگر داد به من[/TD] [TD][/TD] [TD]رهروم سوى تو و عشق بود مركب من[/TD] [/TR] [TR] [TD]از غم هجر تو مسكين شده در سوز و گداز[/TD] [TD][/TD] [TD]رحمى آخر تو نما بر من و تاب و تب من[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] بياييد براى كسب حقايق و آراسته شدن به فضايل، دست به دامان انبيا و امامان عليهم السلام و اوليا بزنيم، باشد كه نور معرفت، قلب و جان ما را روشن كند و ما از اين لجن زار متعفّن ماديّت و خودخواهى و خودپرستى نجات پيدا كرده، در صف بندگان شايسته دوست قرار بگيريم و از مقامات عالى الهى هم چون ذكر و شكر و رضا بهرهمند گشته، به خير دنيا و آخرت برسيم، دنيا جز تكرار خوردن و پوشيدن و خوابيدن چيزى نيست، اين سرمايه گرانبهاى عمر و هستى را كه با تمام جهان نمىتوان عوض كرد صرف تكرار مكرّرات نكنيد، به عاقبت خويش بينديشيد و از جريمههاى سنگينى كه براى مجرمان آماده شده بترسيد. به قول باباى شوريده حال، بابا طاهر همدانى: [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]امان روزى كه قاضى مون خدا بو[/TD] [TD][/TD] [TD]سر پُلّ صراطم ماجرا بو[/TD] [/TR] [TR] [TD]به نوبت بگذرند پير و جوانان[/TD] [TD][/TD] [TD]واى آن وقتى كه نوبت آنِ ما بو[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] *** [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]اگر زرّين كلاهى عاقبت هيچ[/TD] [TD][/TD] [TD]اگر چون پادشاهى عاقبت هيچ[/TD] [/TR] [TR] [TD]اگر ملك سليمانت ببخشند[/TD] [TD][/TD] [TD]در آخر زير خاكى عاقبت هيچ[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] *** [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]به گورستان گذر كردم صباحى[/TD] [TD][/TD] [TD]شنيدم ناله و افغان و آهى[/TD] [/TR] [TR] [TD]شنيدم كلّهاى با خاك مىگفت[/TD] [TD][/TD] [TD]كه اين دنيا نمىارزد به كاهى[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] *** [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]به گورستان گذر كردم كم و بيش[/TD] [TD][/TD] [TD]بديدم حال دولتمند و درويش[/TD] [/TR] [TR] [TD]نه درويشى به خاكى بىكفن ماند[/TD] [TD][/TD] [TD]نه دولتمند برد از يك كفن بيش[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] *** [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]دنيا خوان بى و مردم ميهمان بى[/TD] [TD][/TD] [TD]امروز لاله بى و فردا خزان بى[/TD] [/TR] [TR] [TD]سيه چالى كنن نامش نهند گور[/TD] [TD][/TD] [TD]به مو واجن كه اينت خانمان بى[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] *** [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]امان روزى كه در قبرم نهند تنگ[/TD] [TD][/TD] [TD]ببالينم نهندخشت و گل و سنگ[/TD] [/TR] [TR] [TD]نه پاى آنكه بگريزم به جايى[/TD] [TD][/TD] [TD]نه دست آنكه با موران كنم جنگ[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] *** [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]دلا غافل زسبحانى چه حاصل[/TD] [TD][/TD] [TD]مطيع نفس و شيطانى چه حاصل[/TD] [/TR] [TR] [TD]بود قدر تو افزون از ملايك[/TD] [TD][/TD] [TD]تو قدر خود نميدانى چه حاصل[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] *** [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]دلم زار و حزينه چون ننالم[/TD] [TD][/TD] [TD]وجودم آتشينه چون ننالم[/TD] [/TR] [TR] [TD]بمن واجن كه چون و چند نايى[/TD] [TD][/TD] [TD]چو مرگم در كمينه چون ننالم[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE]