1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

خوف مثبت‏

شروع موضوع توسط karbalaee mohammad ‏10/9/12 در انجمن قرآن کریم

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/12
    ارسال ها:
    8,510
    تشکر شده:
    4,973
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    دانشجو نرم افزار
    يقين داران به آخرت، از عذاب آن روز كه براى ستمكاران و منكران حقايق آماده شده ميترسد:
    إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِمَنْ خافَ عَذابَ الْآخِرَةِ «1»
    يقيناً در مؤاخذههائى كه خدا نسبت به ملت هاى ناسپاس به وسيله عذاب هاى گوناگون چون طوفان و زلزله، وصاعقه و ... داشت براى كسى كه از عذاب آخرت ميترسد عبرت است.
    وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامِي وَ خافَ وَعِيدِ: «2»
    و يقيناً شما را پس از ستمكاران و منكران پيامبران و تهديدگان مؤمنان در زمين سكونت خواهيم داد، اين لطف و رحمت ويژه كسى است كه از مقام من بترسد و از تهديد به عذابم بيم داشته باشد.
    خداى مهربان مهربان پيامبرش را در جهت ردّ خواسته هاى مشركين كه خواسته هاى غيرمنطقى و جاهلانه بود فرمان ميدهد بگو:
    إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ: «3»
    مسلماً اگر پروردگارم را نافرمانى كنم از عذاب روز بزرگ ميترسم، (و اين ترس از عذاب آن روز است كه مرا ازپذيرفتن خواسته هاى بيجاى شما حفظ ميكند).
    همه پيامبران در برابر عصيان و سركشى ملت هايشان برآنان از عذاب روز قيامت ميترسيدند و اين ترس را به آنان اعلام داشتند.
    وَ اذْكُرْ أَخا عادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقافِ وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ: «4»
    و سرگذشت هود برادر قوم عاد را ياد كن هنگامى كه قومش را در سرزمين احقاف بيم داد و بى ترديد بيم دهندگانى پيش از او و پس از او در آن سرزمين گذشته بودند كه فقط خدا را بپرستيد زيرا من بر شما از عذاب روزى بزرگ ميترسم.
    اهل بيت هنگامى كه به مسكين و يتيم و اسير طعام دادند به آنان گفتند:
    إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً، إِنَّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً: «5»
    جز اين نيست كه ما شما را فقط براى خوشنودى خدا اطعام ميكنيم و انتظار هيچ پاداش و سپاسى را از شما نداريم، ما از پروردگارمان در روزى كه روز عبوس بسيار هولناكى است ميترسيم.
    خداى مهربان براى كسى كه از مقام پروردگارش كه دادگاه قيامت يا عذاب دوزخ است يا احاطه او بر هستى است بترسد دو بهشت قرار داده است:
    وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ: «6»
    و براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد دو بهشت است.
    وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى‏ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى‏: «7»
    و اما كسى كه از مقام پروردگارش ترسيده و نفس را از هوا و هوس بازداشته بى ترديد جايگاهش بهشت است.
    اهل سلوك ميگويند: در بدايات خوف سالك از جهت عذابهائى است كه حق متعال براى عاصيان مقرر فرموده است، ذكر جنايات، توجه به امر آخرت، تصديق وعيد اين سه موجب ميشود كه سالك خائف گردد، و براى خلاصى از عذاب راه تقوا و پرهيزكارى پيش گيرد، اين خوف لازمه ايمان است و وجود اين خوف موجب صحت ايمان خواهد بود.
    در درجه دوم خوف سالك از مكر است او از مكر الهى خائف است، اين خوف در وقتى است كه سالك در يقظه است و از لذت حضور متنعّم، حلاوت انس لذت خاصى دارد، سالك در حال حضور و انس خائف ميگردد از اين جهت كه مبادا اين حال از او سلب شود، بيشتر اين خوف درجريان انفاس مستغرق در يقظه «البته يقظه مشوب به حلاوت انس» به سالك دست نمى دهد. «8» اسحاق بن عمار از حضرت صادق (ع) روايت ميكند: كه حضرت صادق به من فرمود:
    «يا اسحاق خف الله كانك تراه وان كنت لاتراه فانه يراك وان كنت ترى انه لايراك فقد كفرت وان كنت تعلم انه يراك ثم برزت له بالمعصية فقد جعلته من اهون الناظرين عليك:» «9»
    اى اسحاق از خدا بترس چنان كه او را ميبينى و اگرتو او را نمى بينى بى ترديد او تو را ميبيند و اگر اعتقادت اين باشد كه او تو را نمى بيند قطعاً كافر شدهاى و اگر يقين دارى او تو را ميبيند سپس آشكارا در برابرش به معصيت برخيزى پس او را پست ترين نظركنندگان برخود قرار دادهاى.
    از حضرت صادق (ع) روايت شده:
    «من عرف الله خاف الله ومن خاف الله سخت نفسُه عن الدنيا:» «10»
    هر كس خدا را شناخت از او ترسيد و هر كه از خدا بترسد دلش از دنيا بركنده شود.
    و نيز در كتاب شريف كافى آمده كه راوى به حضرت صادق عرضه داشت:
    «قوم يعملون بالمعاصى و يقولون نرجو فلا يزالون كذلك حتى يأتيهم الموت فقال: هؤلاء قوم يترجّحون فى الامانى كذبوا ليسوا براجين ان من رجى شيئاً طلبه و من خاف من شيئ هرب منه:» «11»
    قومى گناه ميكنند و ميگويند: اميدواريم و پيوسته چنين هستند تا مرگشان برسد، حضرت فرمود: اينان مردمى باشند كه دل به آرزوهاى بيجا خوش ميكنند، دروغ ميگويند اهل اميد نيستند، هركه اميد به چيزى بندد آن را تا رسيدن به آن بخواهد، و هر كه از چيزى بترسد از آن بگريزد تا جائى كه در امان رود.
    در خبرمناهى رسول خدا آمده كه آن حضرت فرمود:
    «من عرضت له فاحشة او شهوة فاجتنباه من مخافة الله عزوجل حرم الله عليه النار وآمنه من الفزع الاكبر وانجزله ما وعده فى كتابه فى قوله: ولمن خاف مقام ربه جنتان:» «12»
    كسى كه گناهى يا شهوتى بر او عرضه شود و از ترس خدا از آن كناره گيرى نمايد، خدا آتش دوزخ را بر او حرام كند و از هول و ترس روز قيامت كه بزرگ ترين هول و ترس است امانش دهد، و به عدهاى كه در قرآن به او داده كه دو بهشت براى خائف از خداست نسبت به او وفا كند.
    از ابوحمزه ثمالى از امام سجّاد على بن الحسين حضرت زين العابدين روايت شده كه آن حضرت فرمود:
    «ابن آدم لاتزل بخير ماكان لك واعظ من نفسك، وماكانت المحاسبة من همك، وماكان الخوف لك شعاراً والحزن لك وثاراً ابن آدم انك ميت ومبعوث و موقوف بين يدى الله عزوجل ومسئول فاعد جواباً:» «13»
    فرزند آدم پيوسته به خير و خوبى خواهى بود، تا براى تو واعظى از درون خودت باشد، و محاسبه وجودت وجه همتت قرار گيرد، و خوف شعارت و حزن لباست باشد، فرزند آدم تو خواهى مرد، و برانگيخته ميشوى، و در پيشگاه خداوند نگاهت ميدارند، پس براى آن روز پاسخ آماده كن.

    حضرت مجتبى و خوف‏
    حضرت رضا (ع) از پدرانش روايت ميكند كه هنگام شهادت حضرت مجتبى كسانى كه حضور داشتند مشاهده نمودند كه آن بزرگوار گريه ميكند، عرضه‏داشتند يابن رسول الله چرا گريه ميكنيد با اين نسبتى كه به پيامبر داريد و مقامات و منزلتهائى كه آن حضرت درباره شما فرموده و نيز بيست مرتبه پياده به حج رفته ايد و ثروت خود را سه در راه خدا قسمت نموديد به طورى كه ازيك جفت كفش و نعلين نيمى براى خود و دانه ديگر را در راه خدا دادهاى حضرت پاسخ داد:
    «ابكى لهول المطلع وفراق الاحبة:»
    از هراس و ترس مطلّع و فراق دوستان گريه ميكنم. «14» مجلسى ميفرمايد: مراد حضرت از هول مطلع ايستادن در روز قيامت است آن هم در پيشگاه عدل الهى و گرفتارى هاى گوناگون كه پس از مرگ بر انسان وارد ميشود.

    خوف از خدا سدّى در برابر گناه‏
    ابوحمزه ثمالى از حضرت زين العابدين نقل كرده كه آن بزرگوار فرمود: مردى با همسرش به كشتى نشست، كشتى در برخورد با امواج درهم شكست، از مسافران كشتى جز همسر آن مرد كسى نجات نيافت، آن زن به وسيله تخته پارهاى خود را به جزيرهاى رسانيد در آن جزيره مرد راهزنى بود كه از هيچ گناهى امتناع نداشت، راهزن با زن مصادف شد، زنى تنها و جوان و بدون يار و مددكار و بيمانع، ابداً احتمال نميداد زنى را در جزيره با اين وضع مشاهده كند، با شگفتى پرسيد تو از آدميانى يا از جنيان؟ پاسخ داد از بنى آدم، راهزن به خيال خود زمان را غنيمت‏ شمرد، و بدون اين كه كلمهاى از او بپرسد آماده عمل نامشروع شد در اين هنگام زن را چنان مضطرب و لرزان ديد كه شاخه درخت در برابر باد ميلرزد.
    پرسيد از چه ميترسى با سر اشاره به عالم ملكوت كرد و گفت: از خدا ميترسم، پرسيد تاكنون چنين پيش آمدى كه با مردى نامحرم جمع شوى برايت انفاق افتاده؟ زن گفت: به عزت پروردگارم سوگند هنوز چنين كارى نكردهام.
    لرزيدن مفاصل زن و رنگ پريدهاش اثرى نيكو در آن راهزن به جاى گذاشت و گفت: با اين كه تو تاكنون چنين كارى را نكردهاى، اين بار هم به اجبار من با نارضايتى تن در ميدهى اينگونه ميترسى به خدا سوگند من به اين گونه ترسيدن از تو سزاوارترم، سپس از جا حركت كرده منصرف شد به خانه و خانواده خود برگشت و از گناهانش توبه كرد.
    او پس از توبه با راهبى در راهى مصادف شد، چون مقدارى راه پيمودند حرارت آفتاب بر آنان تابيد، راهب گفت: جوان خوب است دعا كنى خداوند به وسيله ابرى برما سايه اندازد كه از اين حرارت آسوده شويم، جواب با شرمندگى گفت: مرا نزد خدا كار نيكى نيست كه جرأت دعا داشته باشم، راهب گفت پس من دعا ميكنم تو آمين بگو جوان پذيرفت.
    راهب از حضرت حق درخواست سايهاى به وسيله ابر كرد، راهزن تائب آمين گفت، چيزى نگذشت كه ابرى بر سر هر دو سايه انداخت و آن دو در سايه ابر به راه خود ادامه دادند، بيش از ساعتى راه را طى نكرده بودن كه بر سر دو راهى رسيدند، جوان ازيك طرف و راهب از طرف ديگر از هم جدا شدند، ناگهان راهب ديد ابر بالاى سر جوان در حركت است به او گفت: جوان اكنون روشن شد كه تو از من بهترى دعاى تو بود كه مستجاب شد نه دعاى من!
    بايد داستانت را براى من بگوئى، جوان داستان برخورد خود را با آن زن پاكدامن گفت، راهب به او خطاب كرد:
    «غفرلك مامضى حيث دخلك الخوف فانظر كيف تكون فيما تستقبل:»
    خداى مهربان به سبب همان ترسى كه بر دلت وارد شد از گناهان گذشتهات درگذشت اينك بيدار باش كه در آينده چگونه خواهى بود. «15»

    اميرالمؤمنين (ع) و خوف از خدا
    حبّه عرنى ميگويد: شبى من و نوف در پيشگاه خانه خوابيده بوديم، چون مقدارى از شب گذشت ناگاه ديديم اميرالمؤمنين دست روى ديوار نهاده مانند اشخاص واله و حيران اين آيه را ميخواند:
    إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...
    تا پايان آيه، پيوسته ميخواند مانند كسى كه هوش از سرش پريده باشد، آنگاه روى به من كرد و فرموده حبه بيدارى يا خواب؟ گفتم: مولاى من بيدارم شما كه اينگونه عمل ميكنيد ما چه كنيم؟!
    در اين وقت متوجه شدم قطرات اشك از ديده فرود باريد و فرمود:
    «يا حبه ان لله موقفاً ولنا بين يديه موقفا لايخفى عليه شيئى من اعمالنا يا حبه ان الله اقرب الى واليك من حبل الوريد يا حبه انه لايحجبنى ولااياك عن الله شيئى:»
    حبه براى خدا موقفى جهت حسابرسى بندگان هست و ما بايد در آن روز در پيشگاهش بايستيم، كمترين عمل ما از نظر او پنهان نيست، حبّه خدا به من تو از رگ گردن نزديك تر است، هيچ چيز نمى تواند ما را از نظر خدا بپوشاند.
    سپس رو به نوف كرد و پرسيد خوابى يا بيدار، عرض كرد بيدارم يا اميرالمؤمنين حال امشب شما مرا به گريه زيادى انداخت حضرت فرمود:
    «يا نوف ان طال بكائك فى هذه الليلة مخافة الله تعالى قرت عيناك غداً بين يدى الله عزوجل يا نوف انه ليس من قطرة قطرت من عين رجل من خشية الله الا اطفأت بحاراً من النيران انه ليس من رجل اعظم منزلة عندالله تعالى من رجل بكى من خشية الله واحب فى الله وابغض فى الله:»
    اى نوف اگرامشب از ترس خدا گريه ات طولانى گردد فردا در پيشگاه او شاد خواهى بود، نوف بدان هر دانه اشكى كه از چشم به سبب ترس از خدا ريخته شود درياهائى از آتش را خاموش كند، كسى نزد خدا محبوب تر از شخصى كه به خاطر ترس از خدا اشك بريزد و براى خدا دوست بدارد و براى خدا خشم بورزد نيست.
    نوف هر كه براى خدا دوست بدارد محبت غير را بر او مقدم نخواهد داشت، هركس عملى كه مورد نفرت خداست انجام دهد از آن خيرى نخواهد ديد، هنگامى كه داراى اين ويژگى شديد حقايق ايمان را كامل كرده ايد و درپايان گفتارش فرمود از خداى هراس داشته باشيد.
    آنگاه راه خود را گرفت و گذشت در حالى كه ميگفت:
    «ليت شعرى فى غفلاتى امرض انت عنى ام ناظر الى وليت شعرى فى طول منامى وقلة شكرى فى نعمك على ما حالى؟»
    اى كاش ميدانستم در غفلت هايم از من روى گردانيدهاى يا به من توجه داشتى، خدايا كاش ميدانستم در خواب هاى طولانى و كمى سپاسگزاريم نسبت به نعمت هايت حاكم نزد تو چگونه است!! حبه ميگويد: به خدا سوگند پيوسته درهمين راز و نياز و سوز و گداز بود تا صبح دميد. «16»

    ترس پيامبر و اصحاب از دوزخ‏
    زمانى كه اين دو آيه شريفه نازل شد:
    وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ، لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ: «17»
    و مسلماً دوزخ وعدهگاه همه متابعان شيطان است برآن هفت دراست، براى هر درى گروهى از پيروان شيطان تقسيم شدهاند.
    چنان رسول خدا گريان شد كه اصحاب هم از گريه ايشان گريستند، هيچ يك نمى دانستند جبرئيل با خود چه آيهاى يا چه آياتى نازل كرده؟ از طرفى عظمت پيامبر و حال گريهاش اجازه نميداد كه از سبب آن بپرسند.
    اصحاب اين حقيقت را ميدانستند كه هرگاه رسول خدا حضرت زهرا را ببيند شاد ميشود، يكى از اصحاب به درخانه آن بانو رفت، شنيد با آسيابى دستى مقدارى جو آرد ميكند و با خود ميگويد:
    ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى‏: «18»
    آنچه نزد خداست بهتر و ماندگارتر است.
    داستان نزول وحى و گريه پيامبر را خبر داد، حضرت زهرا از جاى حركت كرد، چادر كهنهاى كه دوازده جاى آن وصله داشت بر سر انداخت و از منزل‏بيرون آمد، وقتى چشم سلمان فارسى به آن چادر افتاد در حالى كه به شدت ميگريست با خود ميگفت: وه كه پاداشان روم و ايران لباس هاى ابريشمن و ديباى زربفت ميپوشند ولى دختر پيامبراسلام چادرى پشمين به سر دارد كه دوازده جاى آن با برگ خرما دوخته شده!!
    هنگامى كه حضرت فاطمه خدمت رسول خدا رسيد و عرض كرد پدرجان سلمان از لباس من در تعجب است و حال آن كه مدت پنج سال است من و على را به خدا سوگند جز پوست تختى بيش نيست كه روزها شترمان را روى آن علف ميدهيم، و شبانگاه همان را فرش خود مينمائيم، بالش زير سر ما از چرم است و داخل آن با پوست درخت خرماست!!
    پيامبر فرمود: سلمان دخترم از آن گروهى است كه در بندگى حق بسيار پيشى و سبقت گرفتهاند، آنگاه فاطمه عرض كرد: پدر شما را چه محزون و اندوهگين نموده، پيامبر آيهاى را كه جبرئيل آورده بود براى فاطمه قرائت كرد آن بانوى دنيا و آخرت از شنيدن خبر دوزخ و آتش عذاب چنان ناراحت شد كه زانويش قدرت ايستادن را از دست داد و به زمين نشست و گفت: واى بر كسى كه وارد آتش شود!
    سلمان گفت: اى كاش گوسپند آفريده شده بودم و مرا ميخوردند و پوستم را ميدريدند تا اسم آتش را نمى شنيدم، ابوذر گفت: اى كاش مادر مرا نزائيده بود كه نام آتش دوزخ را بشنوم، مقداد گفت: كاش پرندهاى در بيابان بودم و مرا حسابى و عقابى نبود و نام آتش را نمى شنيدم، اميرالمؤمنين (ع) گفت: كاش حيوانات درنده پاره پارهام ميكردند و مادر مرا نزائيده بود و نام آتش را نميشنيدم، آنگاه دست خود را به سر گذاشته شروع به گريه كرد و ميگفت:
    «وابعد سفراه واقلة زاداه فى سفر القيامة يذهبون و فى النار يترددون و يتخطفون مرضى لايعاد سقيمهم وجرحى لايداوى جريحهم واسرى لايفك اسرهم من النار يأكلون و منها يشربون و بين اطباقها يتقلبون:»
    آه چه دور است سفر قيامت، واى از كمى زاد و توشه در اين سفر، آنان به سوى آتش ميروند در آن تردد ميكنند و با چنگ و قلاب آنان را ميربايند بيمارانى هستند كه عيادت نمى شوند، مجروحانى هستند ولى جراحاتشان مداوا نميگردد، اسيرانى هستند كه از اسارت نجات نمى يابند از غذا وآب جهنم ميخورند و ميآشامند، در بخشهاى گوناگون دوزخ و طبقاتش زير و رو ميگردند. «19»