منابع مقاله: کتاب : عرفان اسلامى جلد سه نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان در اين زمينه به نمونههاى بسيار جالبى از آيات قرآن و روايات و اخبار كه مسئله هدايت و اتمام حجت و معذور بودن بشر را مطرح كرده است، توجه كنيد. [إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً] «1». ما راه را به او نشان داديم يا سپاس گزار خواهد بود يا ناسپاس. [أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ* وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ* وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ] «2». آيا براى او دو چشم قرار نداديم؟* و يك زبان و دو لب؟* و او را به راه خير و شر هدايت نكرديم [تا راه خير را بگزيند و راه شر را واگذارد؟]. [وَ لَهَدَيْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً] «3». و بىترديد آنان را به راهى راست راهنمايى مىكرديم. [وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ] «4». و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما [مردم را] هدايت مىكردند، و انجام دادن كارهاى نيك و برپا داشتن نماز و پرداخت زكات را به آنان وحى كرديم، و آنان فقط پرستش كنندگان ما بودند. [إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً] «5». بىترديد اين قرآن به استوارترين آيين هدايت مىكند، و به مؤمنانى كه كارهاى شايسته انجام مىدهند، مژده مىدهد كه براى آنان پاداشى بزرگ است. [وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ] «6». و خدا همواره حق را مىگويد، و همواره راه [درست و راست را كه شما را به سعادت مىرساند] مىنماياند. [قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ] «7». بگو: اى مردم! يقيناً حق از سوى پروردگارتان براى شما آمد؛ پس هر كه هدايت يابد، فقط به سود خود هدايت مىيابد. به راستى هدايت، چه واقعيت عالى و پرمنفعتى است! انسان جز در طريق هدايت الهى كجا مىتواند كسب نفع واقعى كند؟ و منهاى هدايت چه گونه مىتواند به خير و صلاح برسد؟ مگر تهذيب نفس و پاكى جان و روشنايى فكر و خلاصه به دست آوردن خير دنيا و آخرت مگر از غير هدايت ممكن است؟ اگر ممكن است چه كسى به دست آورده و او كيست؟! به قول عارف رومى: [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]دردى است در اين دل كه هويدا نتوان كرد[/TD] [TD][/TD] [TD]سرّى است در اين سينه كه پيدا نتوان كرد[/TD] [/TR] [TR] [TD]تا ديده ما را ندهد حسن تو نورى[/TD] [TD][/TD] [TD]در باغ جمال تو تماشا نتوان كرد[/TD] [/TR] [TR] [TD]تا ديده نپوشيم ز روى همه اغيار[/TD] [TD][/TD] [TD]انديشه آن چهره زيبا نتوان كرد[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] انسان اگر لحظهاى به خود بينديشد، خود را جز مخلوقى محدود چيزى نمىيابد؛ چون خود را مخلوق يافت، به دنبال خالقش مىگردد و با كمك نور عقل و انديشه به اين حقيقت مىرسد كه من داراى آفريننده و خالقى هستم كه مرا در اين جهان براى هدف و مقصدى آفريده است. چون بيش از اين نمىتواند به خالق و هدف او برسد، صداى قدم پاك انبيا كه از طرف حضرت حق براى اعطاى معرفت بيشتر مبعوث شدهاند، در صحنه حيات شنيده مىشود، آن بزرگواران به كمك اين موجود محتاج شتافته و زنگ بيدار باش را به صدا در آورده و دريا دريا از معارف در مقابل عقل او به موج مىاندازند و به انسان مىفهمانند كه اى مهمان عزيز بارگاه قدس ربوبى! با پوشيدن لباس هدايت آماده حركت باش تا از نقطه ماديت و محدوديت رها شده و به سوى ملكوت عالم الهى به حركت آيى و اين راه را با پاى طهارت جان و عمل صالح طى كرده، مستعد صفت مقرب بودن گردى و به مشاهده انوار جلال و جمال نايل شده به مقام با عظمتى كه براى تو آماده شده و در فهم ذىفهمى نمىگنجد برسى. انسان اگر به همان مرحله فكرى محدود درباره خودش و خالقش اكتفا كند، به تدريج دچار وسوسه و اضطراب شده و به تحير و سرگردانى خواهد رسيد و به مرضى گرفتار خواهد شد كه علاجى براى او پيدا نيست؛ به همين خاطر است كه عقل حكم مىكند كه براى دفع اين همه ضرر و خطر و ناراحتى و رنج به طبيبان مخصوص مراجعه كن و آن طبيبان چنانچه در تاريخ بشريت ثابت شده غير از انبيا و امامان عليهم السلام و اولياى الهى طائفه ديگرى نيستند و در هر صورت ضرورت رجوع به انبيا و قرآن و امامان عليهم السلام براى يافتن هدايت در زندگى ما به طور كامل محسوس و آشكار است. به قول مولوى: [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]اگر دل از غم دنيا جدا توانى كرد[/TD] [TD][/TD] [TD]نشاط و عيش به باغ بقا توانى كرد[/TD] [/TR] [TR] [TD]اگر به آب رياضت برآورى غسلى[/TD] [TD][/TD] [TD]همه كدورت دل را صفا توانى كرد[/TD] [/TR] [TR] [TD]درون بحر معانى نگر نه آن گهرى[/TD] [TD][/TD] [TD]كه قدر و قيمت خود را بها توانى كرد[/TD] [/TR] [TR] [TD]مگر كه درد و غم عشق سرزند در تو[/TD] [TD][/TD] [TD]بدرد او غم دل را دوا توانى كرد[/TD] [/TR] [TR] [TD]اگر به جيب تفكر فرو كنى سر را[/TD] [TD][/TD] [TD]گذشتههاى بقا را قضا توانى كرد[/TD] [/TR] [TR] [TD]مقربان فلك اقتدا كنند به تو[/TD] [TD][/TD] [TD]اگر به پير بقا اقتدا توانى كرد[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] هدايت، تنها عامل سعادت مسئله هدايت انسان از جانب حضرت حق به وسيله انبيا و امامان عليهم السلام و قرآن مجيد از الطاف خاصه پروردگار به انسان است. كمال، رشد، سعادت، فضيلت، بصيرت، حريت، اصالت، شرافت، معرفت، كسب مقام قرب و رضاى خداوند، ابدى شدن در بهشت و نعمتهاى آن و نجات از سخط حق و عذاب سخت قيامت، فقط و فقط از بركت هدايت است. استعدادهاى بسيار پرمنفعتى كه در وجود انسان قرار داده شده، جز با حرارت هدايت قابل شكوفا شدن نيست. انسان در سايه هدايت الهى تبديل به كلمه طيّبه و شجره طيّبه مىشود و به جايى مىرسد كه ملائكة اللّه از رسيدن به آنجا عاجز است. فقيه عارف، معلم روحى، مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكى در كتاب پرارزش «لقاء اللّه» در زمينه توجه به مسئله هدايت و اين كه تنها راه سعادت انسان اتصال به اين عروة الوثقاى الهى است مىگويد: بايد فكر فرزندان آدم در شناخت خودشان باشد، تا همه حجابهاى ظلمانى حتى حجاب خيال و صورت را كنار زده و نفسشان و حقيقتشان بىماده و صورت براى آنان تجلى كند؛ پس اگر به اين مرتبه جليل رسيدند و به اين مقام والا فائز شدند، باب شناخت رب و شناسايى حضرت دوست به روى آنان باز مىشود و حقايق عوالم خداوندى و مخصوصاً عوالم مبدأ براى آنان منكشف مىگردد وخود را از پرتو فيض الهى و نور پرقيمت هدايت بدون ماده و صورت مىبينند. سه عالم انسان و تفصيل اين اجمال آن است كه انسان داراى سه عالم است: 1- عالم حس و شهادت يا عالم طبيعت 2- عالم خيال و مثال 3- عالم عقل و حقيقت انسان از آن جهت كه شخصيت مادى و جسمىاش از عالم طبيعت شروع شده و قرآن مجيد در آيات بسيارى بر اين مسئله دلالت دارد، فعليت وجودش و فعليت عالم طبيعى براى او با اهميت و ارزش خاصى جلوه كرد و در ابتدا خود را در رابطه با اين عالم مادى شناخت و آنچنان غرق در اوضاع اين خانه مادى شد كه اگر از عارفى يا عالمى بشنود كه او را دو عالم و دو جهان ديگر هست به انكار بر خيزد و آن چنان در انكارش پافشارى كند كه ممكن است خبر دهنده را به بىخبرى و خيال بافى متهم كند و اين انكار به خاطر اين است كه عالم طبيعت او فعليت پيدا كرده و هم اكنون عالم حس و شهادت براى او مشهود است و دو عالم ديگر براى او در مرحله قوه و استعداد باقى مانده و هنوز براى فعليت و كشف آن دو عالم جهاد ننموده است. پس از مدتى كه در راه زندگى حركت كرد و مسائلى خواه و ناخواه به گوش او رسيد و به تدريج آثارى از عالم خيال و مثال براى او ظهور كرد، موجوديت عالم خيال را اقرار مىكند و مىفهمد كه عالم ديگرى غير از عالم حس و عالم ماده هم وجود دارد و تنها اين عالم ماده نيست كه تمام همت و نيروى خود را صرف آن كند و كارى جز خور و خواب و شهوت و سپس مردن نداشته باشد. و چون سر تواضع در برابر حقايق به پيش آرد و در مقابل واقعيتها خضوع كند، به درك عالمى ما فوق عالم خيال كه عالم عقل و حقيقت محض است و به تعبير ديگر عالم نور و روشنايى است نايل آيد و به اين حقيقت برسد كه لذت عالم عقل كه عالم آگاهى و بصيرت و عالم ارتباط با حقيقت نبوت و ولايت و ارتباط با حضرت حق و آيات او و ارتباط با حساب و كتاب و قيامت و در عاقبت ارتباط با بهشت ولقاى حق است، قابل مقايسه با لذت عالم خيال و عالم حس نيست؛ در اينجاست كه مىگوييم: انسان هدايت يافته و تمام اعضا و جوارح و موجوديت را فرمانبر عالم نور كرده و به معناى واقعى بنده مولا شده است. در هر صورت، انسانيّت انسان بستگى كامل به عالم عقلى او دارد و گرنه در دو عالم ديگرش با ساير افراد هم جنس خود كه حيواناتاند شريك است. انسان واقعى آن انسانى است كه دو عالم حس و خيال را فانى در عالم عقل و عالم الهى خود كند و با تمام هستىاش در برابر حضرت دوست به سجده آيد، چنانچه در دعايى كه در شب نيمه شعبان رسول عزيز اسلام صلى الله عليه و آله داشت، عرضه مىكرد: اللَّهُمَّ لَكَ سَجَدَ سَوادى وَخِيالى وَبَياضى «8». الها! ملكا! داورا! حبيبا! سياهى من و خيال من و سپيدى من بر تو سجده آورده است. منظور از سياهى، همان عالم بدن و عالم حس و عالم مادى است و به تعبير ديگر عالمى كه در آخرين نقطه از امكان قرار گرفته و جز ظلمت و تاريكى و يا عناصر و اجزاى خاكى به هم پيوسته چيز ديگر نيست و منظور از عالم، خيال، عالم دور از ماده و مرتبه بين عقل و حس است و در حقيقت، برزخ وجودى انسان نه مادى صرف و نه عقلى محض است و منظور از سپيدى عالم عقل و جهان نور است كه وديعه الهى در وجود انسان و محبوبترين خلق حق در ظرف هستى عالم و آدم است. سپيدى همان عالمى است كه حضرت دوست در وجود انسان فقط به آن عالم نظر دارد و بس و اوامر و نواهى و اجر و عقاب پروردگار به خاطر آن عالم نصيب انسان مىشود، همان عالمى كه واسطه درك و فهم واقعيتها است و تمام ترقى و تكامل و رشد انسان در راه خدا بستگى به آن دارد. بنده واقعى كسى است كه چراغ عقلش به نور هدايت روشن شده باشد و در تمام امور زندگى ادب در برابر حق را رعايت كند، و چون به سجده درآيد همه هستى و وجودش سجده كند. اين فقير در مقام مناجات با حضرت دوست در طلب جهان بندگى چنين سروده: [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]ز شهد عشق خود پر كن خداوندا تو كام ما[/TD] [TD][/TD] [TD]قبول درگه لطفت نما يا رب قيام ما[/TD] [/TR] [TR] [TD]به جاى خانه دنيا كه آن را ارزشى نبود[/TD] [TD][/TD] [TD]نما در كوى خود اى جان تو از رحمت مقام ما[/TD] [/TR] [TR] [TD]در آن وقتى كه عشاق درت اندر مناجاتند[/TD] [TD][/TD] [TD]تو بشنو از ره رحمت خداوندا پيام ما[/TD] [/TR] [TR] [TD]به جز يادت به عالم مايه و سرمايهاى نبود[/TD] [TD][/TD] [TD]در اين محور در انداز اين دل و قلب و كلام ما[/TD] [/TR] [TR] [TD]به هر جرم و به هر عصيان همه آلوده دامانيم[/TD] [TD][/TD] [TD]ببخش از راه لطف و رأفتت يا رب تمام ما[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [TR] [TD]بود واجب جواب هر سلامى اندر آيينت[/TD] [TD][/TD] [TD]كرامت كن عنايت كن جوابى بر سلام ما[/TD] [/TR] [TR] [TD]دل مسكين ندارد جز سر كوى تو اميدى[/TD] [TD][/TD] [TD]ز شهد عشق خود پر كن خداوندا تو كام ما[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] در هر صورت، عالم حسى انسان عبارت است از بدنش كه داراى ماده و صورت است و عالم خيال و مثالش عبارت از عالمى است كه حقايق آن عالم داراى صورت عارى از ماده هستند و عالم عقلى و نورىاش عبارت از عالمى است كه حقيقت و نفس و شخصيت او نه ماده دارد نه صورت. و هريك از اين عوالم را لوازم و آثار خاصى است كه تا به فعليت نرسد آن لوازم و آثار ظهور پيدا نمىكند. پس هركس غرق در عالم طبيعت و حس گردد و آثار عالم طبع در او تحقق يابد و تمام حركاتش محكوم عالم حس شود، بدون شك به خاطر اين كه تمام همتش مصرف عالم طبع شده آثار عالم عقلى در او ضعيف شود و به بيان قرآن: [أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ] «9» گردد؛ يعنى يك موجود به تمام معنى زمينى و مادى شود كه آثارى كه از او ظهور و بروز مىكند، فقط آثار مادى يا به فرموده قرآن كريم حيوانى است؛ اين چنين انسان قدرت پروازش از زمين به سوى عالم ملكوت خاموش مىشود و موجودى مىگردد كه فقط داراى جنبه حيوانى است و در عمل و حركت از حيوانات بدتر و به فرموده صريح قرآن: [إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا] «10». آنان جز مانند چهارپايان نيستند بلكه آنان گمراهترند! ولى كسى كه با كمك هدايت انبيا و اوليا و ائمه و قرآن به عالم عقلى راه پيدا كند و آن چنان بكوشد كه آثار عالم عقلى به عالم مثال و حس غلبه پيدا كند و حاكم بر مملكت وجودش عقل هدايت شده باشد، موجودى روحانى مىشود و در طريق تكامل به آنجا مىرسد كه حقيقت وجود و نفسش و روحش براى او منكشف مىشود و اين وقت است كه همه حجابهاى ظلمانى و بلكه همه حجابهاى نورانى- كه ميان او و شناخت خداى تعالى است- برداشته مىشود و فرمايش رسول الهى صلى الله عليه و آله درباره او تحقق پيدا مىكند كه فرمود: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ «11». بدان كه اگر بىهدايت بمانى و به خاطر عدم هدايت اسير عالم حس باشى، در حقيقت گرفتار مرگ و فنا و فقدان و تاريكى و جهالت شدهاى. اين نشئه جايى است ظلمانى و گرچه داراى وجود است، ولى وجودش بسيار ضعيف است و به خاطر ضعف و ناتوانىاش نياز به گهواره مكان و دايه زمان دارد و در خارج از زمان و مكان قدرت اظهار وجود ندارد. كسانى كه گرفتار اين عالمند و خود را مخصوص به عالم حس و ماده كردهاند عبارتاند از اشقياى جن و انس و حيوانات و نباتات و جمادات. در يك حديث قدسى بسيار جالب و آموزنده و عبرتآور از كلام حضرت اقدس احديّت جلّ و علا آمده: ما نَظَرْتُ إِلَى الْأَجْسامِ مُنْذُ خَلَقْتُها «12». از زمانى كه عالم اجسام را آفريدهام، براى يك بار به آن نظر نكردهام. عالم اجسام كه مجموع عالم مادى است و هنوز طول و عرض و عمق آن بر كسى حتى ملائكه كشف نشده از نظر حضرت او دور است، تو اى انسان! از اين مجموعه چه اندازه در دست دارى؟ جز بدن ضعيف و محدود و پر از رنج و مقدارى زمين براى زندگى در آن و اندكى غذا چيز ديگرى از عالم حس نزد تو موجود است؟ واى به حال تو! به اين مقدار اندك كه در برابر عظمت جهان حس اصلا به نظر نمىآيد، چنان خيره شدهاى كه همه حقايق و عوالم و واقعيتها و توحيد و نبوت و امامت و معاد و بهشت و رضوان را در برابر آن فروخته و به كلى فراموش كردهاى و آنچنان زيست مىكنى كه گويى جز بدن و خانه و خوراك و پوشاكى پاره، چيز ديگرى در اين عالم هستى وجود ندارد!! بيچاره آنان كه دانش آنان مخصوص همين عالم حس است و چيزى غير از اين عالم نمىدانند. [يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ] «13». [تنها] ظاهرى [محسوس] از زندگى دنيا را مىشناسند و آنان از آخرت [كه سراى ابدى و داراى نعمت هاى جاودانى و حيات سرمدى است] بىخبرند. خوشا به حال آنان كه در خود انديشه كنند و خويش را بشناسند و از طريق خودشناسى به خداشناسى نايل شوند. خوشا به حال آن انسانهايىكه خداى مهربان خود را شناختند و به دنبال امر و نهى او رفتند و به پيشگاه مقدس او سر بندگى فرود آوردند. خوشا به حال آنهايى كه سفيران حق را شناختند و دست به دامان انبيا و اوليا و ائمه و عاشقان حق زدند و راه نجات را يافتند و با كمال شوق و ذوق در آن راه به حركت آمدند و به ميوه و ثمر درخت با عظمت انسانيّت رسيدند و از گلستان عالم الهى گلها چيدند. خوشا به حال آنان كه موفق شدند كه حقايق و معارف را درك كنند و وجود خويش را به آن حقايق آراستند و از اين راه به مقام قرب حضرت دوست رسيدند. بياييد به مقام با عظمت فكر بنشينيم و دامن انديشه در حقايق را گرفته و خود را به عالم ديگر برسانيم، از تكرار خوراك و پوشاك و جمع مال كسى به جايى نرسيد كه ما برسيم. بياييد مانند عاشق سوخته دل مرحوم حاج ميرزا حبيب اللّه شهيدى خراسانى لحظاتى چند وجود خود را از تمام اوهام و خيالات و امور مادى و دنيايى و غوغاى جهان حس و شهادت، خالى كرده و از مردم نامردى كه جز اخلاق ديو و ددى چيزى ندارند كنارهگيرى كرده و به اين گفتار كه گفتار خود حاجى است مترنّم شويم: [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]بسته دام رنج و عنايم[/TD] [TD][/TD] [TD]خسته درد و فقر و فنايم[/TD] [/TR] [TR] [TD]سفته دشت كرب و بلايم[/TD] [TD][/TD] [TD]خشك شاخى نه بر نى نوايم[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] چيستم كيستم از كجايم؟ [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]رانده از خلد مانند آدم[/TD] [TD][/TD] [TD]چون سليمان ز كف داده خاتم[/TD] [/TR] [TR] [TD]نزد اصحاب كهف از سگى كم[/TD] [TD][/TD] [TD]چيستم كيستم ننگ عالم[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] چند پرسى ز چون و چرايم [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]بنده را پادشاهى نيايد[/TD] [TD][/TD] [TD]از عدم كبريايى نيايد[/TD] [/TR] [TR] [TD]بندگى را خدايى نيايد[/TD] [TD][/TD] [TD]از گدا جز گدايى نيايد[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] من گدا من گدا من گدايم [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]گر بخواند به خويشم فقيرم[/TD] [TD][/TD] [TD]ور براند ز پيشم حقيرم[/TD] [/TR] [TR] [TD]گر بگويد اميرم اميرم[/TD] [TD][/TD] [TD]ور بگويد بميرم بميرم[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] بنده حكم و تسخير رايم [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]از عدم حرف هستى نشايد[/TD] [TD][/TD] [TD]دعوى كبر و مستى نشايد[/TD] [/TR] [TR] [TD]خاك را جز كه پستى نشايد[/TD] [TD][/TD] [TD]از فنا خود پرستى نشايد[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] من فنا من فنا من فنايم بيچاره آنان كه جز عالم حس عالمى نيافتهاند و آنان كه به نور هدايت منور نشدند، تا بدانند كه غير از اين عالم، عوالم ديگر هم هست و اصل لذت و شادى در عرصه آن عوالم است. آنان كه به جز اين عالم محسوس، چراگاه و جاى انس و وطنى ندارند و همه پناهگاه و مقصدشان آن اشيايى است كه در اين عالم با آنها الفت و انس گرفتهاند و اگر قايل به لذتى باشند آن را در خوردن و آشاميدن و امور جنسى و رياست اين عالم مىدانند و ذكر و فكر و خيال و آمال و علومشان همه و همه به همين محسوسات تعلق دارد و اگر انسى دارند با همين اشياى ظاهرى است، به فرموده قرآن، حزب شيطانند و مصداق واقعى ضلالت و گمراهى اند. اين طايفه به گفته صريح آيات قرآن و حكم عقل در روز قيامت جايى جز آتش جهنم ندارند و روز قيامت كه روز تمييز حقايق است و هر فرعى به اصل خويش ملحق خواهد شد و آنچه در اين عالم ماده از سنخ هدايت و نور بوده در آن عالم به نور رضايت حق و بهشت ملحق خواهد شد و آنچه در اين عالم از سنخ ماديت محض و ظلمت بوده در آن عالم به تاريكى عذاب و ظلمت جهنم ملحق خواهد شد؛ اين بيچارگان بر طبق اين اصل به خاطر اين كه در دنيا از نظر عقيده و عمل در تاريكى ضلالت بودهاند، در قيامت به جهنم وارد شده و در سموم و حميم براى ابد باقى خواهند ماند و صورت قيامتى اعمالشان به صورت عذاب سخت الهى بر آنان مسلط خواهد شد. قرآن كريم درباره اين دنياپرستان و اين گمشدگان وادى ضلالت و اين بىخبران سرگردان و اين حيوانات انساننما مىفرمايد: [مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِيها وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ* أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ إِلَّا النَّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فِيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ] «14». كسانى كه زندگى دنيا و زيور و زينتش را بخواهند، ثمره تلاششان را به طور كامل در [همين] دنيا به آنان مىدهيم و در آن چيزى از آنان كاسته نخواهد شد.* اينان كسانى هستند كه در آخرت، سهمى جز آتش براى آنان نيست و آنچه [در دنيا از كار خير] كردهاند، در آخرت تباه و بىاثر مىشود، و آنچه همواره [رياكارانه] انجام مىدادند، باطل است. در هر صورت چون انسان در ابتداى خلقت از مواد همين زمين آفريده شده و سپس به عنايت و لطف دوست داراى روح الهى و عقل نورانى گشته، اگر بىتوجه به روح و عقل بماند و فقط همت بر مسائل زمينى وجود خود بگمارد و در همين حال زمينى باقى بماند و با آن انس برقرار كند و به لذات فانى آن دل ببندد، مصداق اخلد فى الارض شده و در روز قيامت به اسفل الدركات ملحق خواهد گرديد. ولى اگر به هدايت متصل گردد و دست به دامن انبيا و امامان عليهم السلام زند و از نفس اوليا و عاشقان بهره بگيرد و در ظهور دادن آثار عقل و روح بكوشد، در قيامت به اعلى عليّين خواهد رسيد. به عبارت ديگر خداوند مهربان، انسان را در ابتداى خلقت از خلاصهاى گل آفريد و مدتى به صورت همان خلاصه يعنى نطفه و علقه و مضغه و استخوان و خون و گوشت باقى گذاشت، سپس به او حيات بخشيد، مدتى گذشت كه او فقط به صورت موجود زندهاى بود، تا آنكه به او قوه عقل و تمييز عنايت كرد، قوهاى كه بتواند حق و باطل، نور و ظلمت، سياهى و سپيدى، بد و خوب، سودمند و زيانبخش را تشخيص دهد؛ در اين حال اگر اين موجود زمينى كه داراى حيات، اراده، استعداد، عقل و روح الهى است، تمام خواستههايش را با خواستههاى حضرت حق هماهنگ كند و آنچه را او مىخواهد بخواهد و هرچه را او نمىپسندد نپسندد و خلاصه در وجود او ارادهاى مخالف اراده خدا باقى نماند، از بركت هدايت و كوشش و جهادش در راه خداوند به مقام رضا رسيده و چنين شخصى در دنيا براى خود و ديگران منبع خير است و در آخرت بدون شك در بهشت الهى هميشگى خواهد بود. در حديث آمده: فَمَنْ عَمِلَ بِرِضاىَ أَلزَمَهُ ثَلاثَ خِصالٍ أُعَرِّفُهُ شُكْراً لا يُخالِطُهُ جَهْلٌ وَذِكْرْاً لا يُخالِطُهُ النِّسْيانُ وَمَحَبَّةً لا يُؤْثِرُ عَلى مَحَبَّتى مَحَبَّةَ الْمَخْلُوقينَ «15». هركس هماهنگ با رضا و خشنودى من عمل كند، سه خصلت را ملازم او مىكنم: شكرى را به او مىشناسانم كه آميخته با هيچ جهلى نباشد، (به عبارت ديگر آنچنان توفيقى به او عنايت مىكنم كه هر نعمت مرا آن طورى كه شايسته آن است شكر كند) و ياد و ذكر خود را آنچنان در او قرار مىدهم كه نسيانى با آن نباشد و محبتى نسبت به خودم به او عطا مىكنم كه هيچ محبتى را مقدم بر آن ننمايد. پس از رسيدن به مقام رضا، اگر توفيقى براى او حاصل نشد كه به درجه فناى قدرتش در قدرت خدا برسد و قدرتى جز قدرت حضرت او نبيند، اين مقام توكل است و اگر پس از رسيدن به مقام توكل موفق شود كه علمش را فانى در علم حق كند، به طورى كه از خود آگاهى خلاص گشته به خدا آگاهى برسد اين مقام وحدت و توحيد است كه خاص اولياى خداست. مولوى در اين زمينه گويد: [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]غير معشوق ار تماشايى بود[/TD] [TD][/TD] [TD]عشق نبود هرزه سودايى بود[/TD] [/TR] [TR] [TD]عشق آن شعله است كو چون برفروخت[/TD] [TD][/TD] [TD]هرچه جز معشوق باقى جمله سوخت[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [TR] [TD]تيغ لا در قتل غير حق براند[/TD] [TD][/TD] [TD]در نگر آخر كه بعد لا چه ماند[/TD] [/TR] [TR] [TD]ماند الا اللّه و باقى جمله رفت[/TD] [TD][/TD] [TD]شاد باش اى عشق شركت سوز رفت[/TD] [/TR] [TR] [TD]خود هم او بود اولين و آخرين[/TD] [TD][/TD] [TD]شرك جز از ديده احول مبين[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] پی نوشت ها: ______________________________ (1)- انسان (76): 3. (2)- بلد (90): 8- 10. (3)- نساء (4): 68. (4)- انبياء (21): 73. (5)- اسراء (17): 9. (6)- احزاب (33): 4. (7)- يونس (10): 108. (8)- وسائل الشيعة: 8/ 108، باب 8، حديث 10188؛ مصباح المتهجد: 839. (9)- اعراف (7): 176. (10)- فرقان (25): 44. (11)- عوالى اللآلى: 4/ 102، حديث 149؛ بحار الأنوار: 2/ 32، باب 9، حديث 22. (12)- مجموعة ورام: 1/ 143، با كمى اختلاف. (13)- روم (30): 7. (14)- هود (11): 15- 16. (15)- بحار الأنوار: 74/ 28، باب 2، حديث 2.