1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

معناى رضا

شروع موضوع توسط karbalaee mohammad ‏9/9/12 در انجمن قرآن کریم

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/12
    ارسال ها:
    8,510
    تشکر شده:
    4,973
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    دانشجو نرم افزار
    منابع مقاله:
    کتاب : عرفان اسلامى جلد دو
    نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

    در اين‏ها لازم است به مسئله رضا از ديدگاه معارف اسلامى اشاره شود تا حقيقت جمله امام صادق عليه السلام درباره فتح قلب روشن گردد.
    رضا از مقامات عالى سلوك است؛ يعنى: ماوراى آن مقامى نيست، بلكه آخرين مرحله ورزش اخلاقى و تهذيب نفس است.
    سالك همين كه به بركت كشف و شهود از شرك خفى بيرون آمد و به دل و جان موحّد شد و خدا را منبع هر خير و بركت شمرد و نيز معتقد شد كه او قادر و قاهر بر همه اشيا و عالم به حاجت هر موجودى است و از غير او از هيچ چيز نبايد ترسيد و نيز به هيچ چيز ديگر نبايد اميدوار باشد، به مقام رضا رسيده است.
    البته مقتضى اين عقيده توكّل و دل بستن به مولا خواهد بود و هرچه در عالم توحيد محكم‏تر باشد، توكلّش بيش‏تر خواهد بود و چون توحيد و توكّل حاصل شود بى‏ترديد به مقام رضا واصل خواهد شد و ناچار به داده خدا رضا خواهد داد و از جبين گره خواهد گشود و معتقد خواهد شد كه در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير اوست.

    رضا ثمره محبّت واقعى‏
    رضاى به قضاى الهى ثمره محبّت كامل به خداست و عبارت است از اين كه قلب بنده در تحت حكم خداوند ساكن باشد و به تقدير اذعان كند و معتقد شود كه خداوند در قسمت خود نسبت به عبد خويش اشتباه نكرده و هيچ‏گاه خطايى بر قلم صنع نرفته و هركه را هرچه داده بجا داده، پس حسد نبرد و به داده خدا اعتراض نكند، بلكه هرچه واقع شود همه را خير بيند و به آن راضى باشد، تا خدا از او راضى باشد.
    خوش‏بينى و انبساط خاطر، انشراح صدر و خالى بودن از حرص و حسد، بلند همّتى عارف و مناعت طبع و آزادمنشى او- كه غالباً در گفته‏هاى عرفانى عرفاى‏ بزرگ محسوس است- ناشى از همين صفت رضاست‏ «1».
    رضا به قضاى الهى نوعى از نيرو و استعداد به روح مى‏بخشد كه حقيقت جريانات هستى را درمى‏يابد، نه به آن معنى كه به وسيله علوم تفصيلى مانند فيزيك و شيمى و تشريح و گياه‏شناسى به جزئيات و مشخصات و روابط حقايق هستى آگاه مى‏شود، بلكه مانند كسى كه به هيچ وجه از تكنيك موسيقى اطلاع ندارد و نمى‏داند آيا اجزاى دستگاه مفروض از چوب است يا فلز ولى آهنگى كه به وسيله آن نواخته مى‏شود، براى او قابل درك و گويى با اعماق روحش درهم مى‏آميزد.
    كسى كه آهنگ يك وسيله موسيقى را كاملًا دريابد، به طور يقين تمام اجزاى آن وسيله را مناسب و منظم مى‏بيند، گويى خود اوست كه سازنده وسيله مزبور است و بدان جهت كه آهنگ مفروض نه تنها مطلوب اوست، بلكه با همه سطوح روح او آشنايى داشته و آن سطوح را مى‏نوازد، لذا تمام اجزاى وسيله مفروض و تركيباتش را جزئى از روح خود مى‏داند.
    اين حالت شگفت‏انگيز روانى را به هيچ وجه نمى‏توان منكر شد. نهايت امر اين است كه اين گونه دريافت در جهان هستى احتياج به توضيح دارد.
    گروهى عقيده دارند كه اين حالت جز برداشته شدن پرده از روى واقعى روح چيز ديگرى نيست؛ زيرا روح آدمى نمونه مجرّد تمام هستى عينى را در خود دارد، تموّجات طبيعت و هوى و هوس‏هاى حيوانى پرده‏اى بسيار ضخيم روى اين قيافه روح انداخته است، وقتى كه رشد روح آدمى به حد اعلا مى‏رسد، پرده يا مانع كنار مى‏رود و تمام هستى در روح نشان داده مى‏شود.
    گروه ديگر مى‏گويند: اين‏طور نيست، بلكه روح به جهت تحصيل ارتباط با خدا به وسيله فعاليت عقل و وجدان، شبيه به آينه صيقلى مى‏شود كه تمام هستى در آن روح واقعاً نمودار گشته و روشن مى‏شود.

    معناى رضا در كلام مولوى‏
    مولوى در توضيح مسئله رضا مى‏گويد:
    بهلول به يك مرد الهى مى‏رسد و از او مى‏پرسد: در چه حالى؟ مرا هم از حالت خود آگاه كن. آن مرد الهى مى‏گويد: شما از حال كسى مى‏پرسيد كه همواره جهان به مراد او مى‏گردد اين است حال من، آن همه سيلاب‏ها و جويبارها و ستارگان فروزان طبق خواسته او حركت مى‏كنند، زندگى و مرگ نمودهاى هستى مانند مأموران عالى رتبه او هستند كه كو به كو و نقطه به نقطه به حركت درآمده‏اند، حال كسى را مى‏پرسى كه هرجا بخواهد دلدارى، وهرجا كه بخواهد تبريك وتهنيت مى‏فرستد.
    سالكان راه حق و حقيقت مطابق خواسته او سير مى‏كنند و درماندگان راه تكامل هم در دام او محبوسند، هيچ دندانى بدون رضا و فرمان او در دهان كسى نمى‏جنبد و بدون ميل او برگى از درخت به زمين نمى‏افتد و بدون اراده او هيچ‏كس رهسپار ديار مرگ نمى‏گردد.
    بهلول مى‏گويد: اى مرد الهى! راست مى‏گويى، از شكوه و حشمت و قيافه تو پيداست، تو همان شخصى كه مى‏گويى، بلكه صد مرتبه بالاتر، ولى براى من هم چگونگى و علّت اين حالت شگفت‏انگيز روحى را روشن كن تا مردم با فضل و فضول پيشه‏گان هم از دل و جان اين وضع را كه توصيف كردى بپذيرند.
    اگر گوينده كامل سفره حقايق را باز كند، هرگونه غذا در سفره او پيدا خواهد شد، تا هيچ ميهمانى بى‏غذا نماند و هركس خوراك شايسته خود را بخورد، مانند قرآن كه داراى هفت بطن است و همه مردم از خاص و عام مى‏توانند غذاى روح خود را از آن هفت بطن دريابند.
    آن مرد الهى گفت: اين مسئله پيش عموم مردم يقين است كه هستى پيرو امر الهى است، هيچ برگى بدون قضا و حكم آن خداوند بزرگ بر زمين نمى‏افتد، او خدايى است كه تا به غذا دستور ورود به گلو ندهد، لقمه به گلو وارد نمى‏گردد.
    جنبش و فعاليت تمايلات و مى‏خواهم‏ها كه زمام امور آدمى را به دست گرفته‏اند در مقابل امر آن خداى بى‏نياز رام و تسليم‏اند، بدون فرمان ازلى نافذ خداوند، امكان ندارد كه ذره‏اى در زمين و آسمان‏ها به حركت درآيد و يا چرخى به گردش آيد.
    كيست كه بتواند همه رگ‏هاى درختان را بشمارد؟ هيچ‏كس؛ زيرا بى‏نهايت در گفتگوى محدود هرگز نمى‏گنجد. به طور خلاصه بگويم: هيچ كارى به جز با امر پروردگار صورت نمى‏گيرد. وقتى كه قضاى حق مورد رضاى بنده‏اش قرار گرفت، در مقابل تمام فرمان‏هاى حق مانند يك بنده ناچيز مقهور اراده او مى‏گردد.
    اين بندگى را از راه تكلّف و با انگيزه مزد و پاداش به دست نمى‏آورد، بلكه طبيعت حيوانى خود را از دست داده، طبع جديدى به دست آورده است كه به مقام بندگى نايل آمده است. او ديگر زندگى را براى خود نمى‏خواهد، بلكه محكوم به حكم خداوند بى‏نظير است.
    در هرجا دستور ازلى الهى راهى را معين كرده است، چه زندگى و چه مرگ آن راه را خواهد رفت.
    زندگى او براى خداست، نه براى به دست آوردن گنج. مرگ او از اشتياق به خداست نه از ترس رنج و بيمارى.
    ايمان و عباداتش انگيزه‏اى جز دريافت شايستگى خدا به ايمان و پرستش چيز ديگرى نيست، او براى رسيدن به بهشت و درختان و جويبارهاى بهشتى كارى نمى‏كند، چنان كه ترك كفر و معاصى براى او انگيزه‏اى جز وجه اللّه الاعظم ندارد.
    ترس از آتش نمى‏تواند محرّك او به بركنارى از كفر و معصيت بوده باشد.
    خنده او موقعى است كه در مقابل قضاى الهى، رضا و تسليم را مانند حلواى شكرين مى‏چشد.
    آيا بنده‏اى كه به اين حال روحى باعظمت نايل شود، جهان به امر و فرمان او نمى‏گردد؟
    مرگ او و مرگ فرزندانش در راه خدا و طبق مشيّت او مانند حلوايى است كه در گلويش فرو مى‏رود. جان كندن فرزندان از نظر آن انسان با وفا و جنازه آن فرزندان مانند ميوه‏هاى چيده شده از درخت در مقابلش جلوه مى‏كند، پس چنين شخصى به دعا كردن نيازى ندارد، مگر اين كه رضاى خدا را در دعا و نيايش ببيند «2».
    آرى، رضاى در برابر مولا و خواسته‏ها و تقديرات و قضايش، شيرين‏ترين ميوه براى سالك راه است و رضاى نسبت به حق از بهترين حالات پرارزش قلب انسانى است و فتح و گشايش دل به حال رضاست. وَفَتْحُ الْقَلْبِ فى الرِّضا عَنِ اللّهِ.
    و به قول عارف دل آگاه، حاج ملا هادى سبزوارى:
    [TABLE="class: cms_table"]
    [TR]
    [TD]الهى! بر دلم ابواب تسليم و رضا بگشا[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]به روى ما درى از رحمت بى‏منتها بگشا[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]ره ما را به سوى كعبه صدق و صفا بنما[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]در ما را به سوى گلشن فقر و فنا بگشا[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]از اين ناصاف آب درگذر افزود سوز جان‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]به سوى جويبار دل ره از عين بقا بگشا[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]پر افشان در هوايت طايران و مرغ دل دربند[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]پر و بال دلم در آن فضاى جانفزا بگشا[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]ز پيچ و تاب راه عشق اندر وادى حيرت‏[/TD]
    [TD][/TD]
    [TD]مرا افتاده مشكل‏ها تو اى مشكل گشا بگشا[/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [TD][/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]



    معناى رضا در كلام فيض‏
    فيض، آن شخصيت بزرگ علمى و اخلاقى در كتاب «الحقايق» درباره تحصيل رضا مى‏گويد:
    انسان بايد بداند هر امرى را كه خداى تعالى در نامه قضاى او ثبت كرده و در موقع مقتضى جارى فرموده به صلاح اوست و انسان عالم به حقيقت نيست و وسيله‏اى براى درك واقعيّت آن ندارد و هرچه غصّه بخورد و اندوهناك شود فايده‏اى ندارد و قضاى الهى را بدين وسيله نمى‏تواند تغيير دهد، چه آن كه بديهى است، هر امرى كه مقدّر است موجود مى‏شود و هرچه پرونده تقدير آن امضا نشده پيدا نمى‏گردد.
    و نيز بلا شك ندامت برگذشته و تدبير و چاره‏جويى براى آينده، بركت را از وقت سلب مى‏كند و به نتيجه‏اى نمى‏رسد و موجبات شكنجه شخص را فراهم مى‏سازد، بلكه بايد عاشق حق طورى رفتار كند كه درد و رنج را احساس ننمايد، مانند آدم عاشق كه در راه رسيدن به معشوق، هيچ‏گونه خطر و ناراحتى در خود احساس نمى‏كند و نيز علم به پاداش بى‏اندازه خدا، شدت و زحمت او را خنثى مى‏سازد. چنان كه شخص بيمار، براى رفع بيمارى خانمان سوز خود از خوردن‏ هيچ‏گونه داروى تلخ طبيعت روگردان نمى‏باشد و شخص بازرگان براى سود تجارت خود تمام خطرات دريا و صحرا را بر خود هموار مى‏سازد و بالاخره كار خود را به خدا كه بيناى به بندگان است تفويض نمايد.
    امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد: اخلاق نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله اين نبود كه هرگاه چيزى از او گرفته شود، بگويد اگر غير از اين‏طور مى‏شد، بهتر بود.
    يعنى حضرتش در برابر هرگونه قضاى الهى تسليم بود و چون و چرايى نداشت، وَفَتْحُ الْقَلْبِ فى الرِّضا عَنِ اللّهِ.

    بيان دو طريق براى ايجاد رضايت‏
    آرى، دوستى محبوب كارى مى‏كند كه انسان در برابر تمام خواسته‏ها و افعال او راضى باشد و دم از اعتراض نزند و اين معنى از دو راه متصوّر است.
    يكى آن كه به كلّى نيروى احساس درد را در خود خنثى نمايد، چنان كه جاى دردخيز را در خود مشاهده كند ولى ناراحت نگردد، جراحت را بر بدنش احساس كند امّا از درد خبردار نشود، بهترين نمونه‏اش مرد مبارزى است كه در ميدان كارزار در حالى كه به تمام معنى خشمگين شده، يا ترسى بر او وارد گرديده، مجروح مى‏شود و او از اين جراحت خبردار نمى‏گردد، ولى وقتى بدن خود را خونين ديد، متوجه مى‏شود كه جراحتى بر بدنش وارد آمده، بالاتر از اين آدمى كه براى انجام كار قريب الفوتى كه با عجله مى‏دود، تصادفاً خارى به پايش فرو مى‏رود و او از آنجا كه تمام فكرش متوجه انجام كار است از خار و سوزش آن خبر نمى‏شود!!
    علت اين معنا آن است كه قلب آدمى وقتى مستغرق به امرى است از غير آن غافل است.
    هم چنين شخص عاشقى كه اصولًا كليه همّ و غمّ خود را مصروف مشاهده‏ جمال معشوق نموده و به حبّ او دلباخته گرديده، گاهى اوقات از محبوبش آزار و صدمه مى‏بيند، لكن بر اثر حبّ و علاقه زياد، توجهى به آزار و صدمه پيدا نمى‏كند، اين گونه از خود گذشتگى‏ها در برابر غير خدا به انسان دست مى‏دهد، چه برسد به اين كه مسئله از ناحيه حضرت حق باشد!!
    بنابراين كسى كه به قدر سر سوزنى فريفته جمال مطلق شود، چنان حالت حيرت و بى‏خودى به او دست مى‏دهد كه به كلّى سر از پا نشناخته و هيچ امرى را از جانب معشوق ناگوار احساس نمى‏كند.
    اما صورت دوّم، عاشق احساس درد مى‏كند و خود را گرفتار مى‏بيند، اما به اين درد و گرفتارى خشنود و بلكه راغب بوده و خود را به حكم عقل، مريد آن مى‏شمارد، گرچه با طبع او موافق نباشد.
    مانند آدمى كه پيش رگ زن مى‏آيد و از او درخواست مى‏كند تا او را رگ بزند و يا حجامت كند، اين آدم در عين اين كه درد را احساس مى‏كند، امّا تن به قضا داده و با رغبت تمام از اين عمل استقبال مى‏كند و با كشيدن آن همه درد از حجامت كننده تشكر هم مى‏نمايد! «3» اين است حالت رضا كه نتيجه عشق انسان به خدا است.

    پی نوشت ها:

    ______________________________


    (1)- بحث در آثار و افكار و احوال حافظ: 312.
    (2)- تفسير و نقد و تحليل مثنوى: 7/ 419.
    (3)- الحقايق: 318.