منابع مقاله: کتاب : عرفان اسلامى جلد دو نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان در اينها لازم است به مسئله رضا از ديدگاه معارف اسلامى اشاره شود تا حقيقت جمله امام صادق عليه السلام درباره فتح قلب روشن گردد. رضا از مقامات عالى سلوك است؛ يعنى: ماوراى آن مقامى نيست، بلكه آخرين مرحله ورزش اخلاقى و تهذيب نفس است. سالك همين كه به بركت كشف و شهود از شرك خفى بيرون آمد و به دل و جان موحّد شد و خدا را منبع هر خير و بركت شمرد و نيز معتقد شد كه او قادر و قاهر بر همه اشيا و عالم به حاجت هر موجودى است و از غير او از هيچ چيز نبايد ترسيد و نيز به هيچ چيز ديگر نبايد اميدوار باشد، به مقام رضا رسيده است. البته مقتضى اين عقيده توكّل و دل بستن به مولا خواهد بود و هرچه در عالم توحيد محكمتر باشد، توكلّش بيشتر خواهد بود و چون توحيد و توكّل حاصل شود بىترديد به مقام رضا واصل خواهد شد و ناچار به داده خدا رضا خواهد داد و از جبين گره خواهد گشود و معتقد خواهد شد كه در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير اوست. رضا ثمره محبّت واقعى رضاى به قضاى الهى ثمره محبّت كامل به خداست و عبارت است از اين كه قلب بنده در تحت حكم خداوند ساكن باشد و به تقدير اذعان كند و معتقد شود كه خداوند در قسمت خود نسبت به عبد خويش اشتباه نكرده و هيچگاه خطايى بر قلم صنع نرفته و هركه را هرچه داده بجا داده، پس حسد نبرد و به داده خدا اعتراض نكند، بلكه هرچه واقع شود همه را خير بيند و به آن راضى باشد، تا خدا از او راضى باشد. خوشبينى و انبساط خاطر، انشراح صدر و خالى بودن از حرص و حسد، بلند همّتى عارف و مناعت طبع و آزادمنشى او- كه غالباً در گفتههاى عرفانى عرفاى بزرگ محسوس است- ناشى از همين صفت رضاست «1». رضا به قضاى الهى نوعى از نيرو و استعداد به روح مىبخشد كه حقيقت جريانات هستى را درمىيابد، نه به آن معنى كه به وسيله علوم تفصيلى مانند فيزيك و شيمى و تشريح و گياهشناسى به جزئيات و مشخصات و روابط حقايق هستى آگاه مىشود، بلكه مانند كسى كه به هيچ وجه از تكنيك موسيقى اطلاع ندارد و نمىداند آيا اجزاى دستگاه مفروض از چوب است يا فلز ولى آهنگى كه به وسيله آن نواخته مىشود، براى او قابل درك و گويى با اعماق روحش درهم مىآميزد. كسى كه آهنگ يك وسيله موسيقى را كاملًا دريابد، به طور يقين تمام اجزاى آن وسيله را مناسب و منظم مىبيند، گويى خود اوست كه سازنده وسيله مزبور است و بدان جهت كه آهنگ مفروض نه تنها مطلوب اوست، بلكه با همه سطوح روح او آشنايى داشته و آن سطوح را مىنوازد، لذا تمام اجزاى وسيله مفروض و تركيباتش را جزئى از روح خود مىداند. اين حالت شگفتانگيز روانى را به هيچ وجه نمىتوان منكر شد. نهايت امر اين است كه اين گونه دريافت در جهان هستى احتياج به توضيح دارد. گروهى عقيده دارند كه اين حالت جز برداشته شدن پرده از روى واقعى روح چيز ديگرى نيست؛ زيرا روح آدمى نمونه مجرّد تمام هستى عينى را در خود دارد، تموّجات طبيعت و هوى و هوسهاى حيوانى پردهاى بسيار ضخيم روى اين قيافه روح انداخته است، وقتى كه رشد روح آدمى به حد اعلا مىرسد، پرده يا مانع كنار مىرود و تمام هستى در روح نشان داده مىشود. گروه ديگر مىگويند: اينطور نيست، بلكه روح به جهت تحصيل ارتباط با خدا به وسيله فعاليت عقل و وجدان، شبيه به آينه صيقلى مىشود كه تمام هستى در آن روح واقعاً نمودار گشته و روشن مىشود. معناى رضا در كلام مولوى مولوى در توضيح مسئله رضا مىگويد: بهلول به يك مرد الهى مىرسد و از او مىپرسد: در چه حالى؟ مرا هم از حالت خود آگاه كن. آن مرد الهى مىگويد: شما از حال كسى مىپرسيد كه همواره جهان به مراد او مىگردد اين است حال من، آن همه سيلابها و جويبارها و ستارگان فروزان طبق خواسته او حركت مىكنند، زندگى و مرگ نمودهاى هستى مانند مأموران عالى رتبه او هستند كه كو به كو و نقطه به نقطه به حركت درآمدهاند، حال كسى را مىپرسى كه هرجا بخواهد دلدارى، وهرجا كه بخواهد تبريك وتهنيت مىفرستد. سالكان راه حق و حقيقت مطابق خواسته او سير مىكنند و درماندگان راه تكامل هم در دام او محبوسند، هيچ دندانى بدون رضا و فرمان او در دهان كسى نمىجنبد و بدون ميل او برگى از درخت به زمين نمىافتد و بدون اراده او هيچكس رهسپار ديار مرگ نمىگردد. بهلول مىگويد: اى مرد الهى! راست مىگويى، از شكوه و حشمت و قيافه تو پيداست، تو همان شخصى كه مىگويى، بلكه صد مرتبه بالاتر، ولى براى من هم چگونگى و علّت اين حالت شگفتانگيز روحى را روشن كن تا مردم با فضل و فضول پيشهگان هم از دل و جان اين وضع را كه توصيف كردى بپذيرند. اگر گوينده كامل سفره حقايق را باز كند، هرگونه غذا در سفره او پيدا خواهد شد، تا هيچ ميهمانى بىغذا نماند و هركس خوراك شايسته خود را بخورد، مانند قرآن كه داراى هفت بطن است و همه مردم از خاص و عام مىتوانند غذاى روح خود را از آن هفت بطن دريابند. آن مرد الهى گفت: اين مسئله پيش عموم مردم يقين است كه هستى پيرو امر الهى است، هيچ برگى بدون قضا و حكم آن خداوند بزرگ بر زمين نمىافتد، او خدايى است كه تا به غذا دستور ورود به گلو ندهد، لقمه به گلو وارد نمىگردد. جنبش و فعاليت تمايلات و مىخواهمها كه زمام امور آدمى را به دست گرفتهاند در مقابل امر آن خداى بىنياز رام و تسليماند، بدون فرمان ازلى نافذ خداوند، امكان ندارد كه ذرهاى در زمين و آسمانها به حركت درآيد و يا چرخى به گردش آيد. كيست كه بتواند همه رگهاى درختان را بشمارد؟ هيچكس؛ زيرا بىنهايت در گفتگوى محدود هرگز نمىگنجد. به طور خلاصه بگويم: هيچ كارى به جز با امر پروردگار صورت نمىگيرد. وقتى كه قضاى حق مورد رضاى بندهاش قرار گرفت، در مقابل تمام فرمانهاى حق مانند يك بنده ناچيز مقهور اراده او مىگردد. اين بندگى را از راه تكلّف و با انگيزه مزد و پاداش به دست نمىآورد، بلكه طبيعت حيوانى خود را از دست داده، طبع جديدى به دست آورده است كه به مقام بندگى نايل آمده است. او ديگر زندگى را براى خود نمىخواهد، بلكه محكوم به حكم خداوند بىنظير است. در هرجا دستور ازلى الهى راهى را معين كرده است، چه زندگى و چه مرگ آن راه را خواهد رفت. زندگى او براى خداست، نه براى به دست آوردن گنج. مرگ او از اشتياق به خداست نه از ترس رنج و بيمارى. ايمان و عباداتش انگيزهاى جز دريافت شايستگى خدا به ايمان و پرستش چيز ديگرى نيست، او براى رسيدن به بهشت و درختان و جويبارهاى بهشتى كارى نمىكند، چنان كه ترك كفر و معاصى براى او انگيزهاى جز وجه اللّه الاعظم ندارد. ترس از آتش نمىتواند محرّك او به بركنارى از كفر و معصيت بوده باشد. خنده او موقعى است كه در مقابل قضاى الهى، رضا و تسليم را مانند حلواى شكرين مىچشد. آيا بندهاى كه به اين حال روحى باعظمت نايل شود، جهان به امر و فرمان او نمىگردد؟ مرگ او و مرگ فرزندانش در راه خدا و طبق مشيّت او مانند حلوايى است كه در گلويش فرو مىرود. جان كندن فرزندان از نظر آن انسان با وفا و جنازه آن فرزندان مانند ميوههاى چيده شده از درخت در مقابلش جلوه مىكند، پس چنين شخصى به دعا كردن نيازى ندارد، مگر اين كه رضاى خدا را در دعا و نيايش ببيند «2». آرى، رضاى در برابر مولا و خواستهها و تقديرات و قضايش، شيرينترين ميوه براى سالك راه است و رضاى نسبت به حق از بهترين حالات پرارزش قلب انسانى است و فتح و گشايش دل به حال رضاست. وَفَتْحُ الْقَلْبِ فى الرِّضا عَنِ اللّهِ. و به قول عارف دل آگاه، حاج ملا هادى سبزوارى: [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD]الهى! بر دلم ابواب تسليم و رضا بگشا[/TD] [TD][/TD] [TD]به روى ما درى از رحمت بىمنتها بگشا[/TD] [/TR] [TR] [TD]ره ما را به سوى كعبه صدق و صفا بنما[/TD] [TD][/TD] [TD]در ما را به سوى گلشن فقر و فنا بگشا[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [TR] [TD]از اين ناصاف آب درگذر افزود سوز جان[/TD] [TD][/TD] [TD]به سوى جويبار دل ره از عين بقا بگشا[/TD] [/TR] [TR] [TD]پر افشان در هوايت طايران و مرغ دل دربند[/TD] [TD][/TD] [TD]پر و بال دلم در آن فضاى جانفزا بگشا[/TD] [/TR] [TR] [TD]ز پيچ و تاب راه عشق اندر وادى حيرت[/TD] [TD][/TD] [TD]مرا افتاده مشكلها تو اى مشكل گشا بگشا[/TD] [/TR] [TR] [TD][/TD] [TD][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] معناى رضا در كلام فيض فيض، آن شخصيت بزرگ علمى و اخلاقى در كتاب «الحقايق» درباره تحصيل رضا مىگويد: انسان بايد بداند هر امرى را كه خداى تعالى در نامه قضاى او ثبت كرده و در موقع مقتضى جارى فرموده به صلاح اوست و انسان عالم به حقيقت نيست و وسيلهاى براى درك واقعيّت آن ندارد و هرچه غصّه بخورد و اندوهناك شود فايدهاى ندارد و قضاى الهى را بدين وسيله نمىتواند تغيير دهد، چه آن كه بديهى است، هر امرى كه مقدّر است موجود مىشود و هرچه پرونده تقدير آن امضا نشده پيدا نمىگردد. و نيز بلا شك ندامت برگذشته و تدبير و چارهجويى براى آينده، بركت را از وقت سلب مىكند و به نتيجهاى نمىرسد و موجبات شكنجه شخص را فراهم مىسازد، بلكه بايد عاشق حق طورى رفتار كند كه درد و رنج را احساس ننمايد، مانند آدم عاشق كه در راه رسيدن به معشوق، هيچگونه خطر و ناراحتى در خود احساس نمىكند و نيز علم به پاداش بىاندازه خدا، شدت و زحمت او را خنثى مىسازد. چنان كه شخص بيمار، براى رفع بيمارى خانمان سوز خود از خوردن هيچگونه داروى تلخ طبيعت روگردان نمىباشد و شخص بازرگان براى سود تجارت خود تمام خطرات دريا و صحرا را بر خود هموار مىسازد و بالاخره كار خود را به خدا كه بيناى به بندگان است تفويض نمايد. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: اخلاق نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله اين نبود كه هرگاه چيزى از او گرفته شود، بگويد اگر غير از اينطور مىشد، بهتر بود. يعنى حضرتش در برابر هرگونه قضاى الهى تسليم بود و چون و چرايى نداشت، وَفَتْحُ الْقَلْبِ فى الرِّضا عَنِ اللّهِ. بيان دو طريق براى ايجاد رضايت آرى، دوستى محبوب كارى مىكند كه انسان در برابر تمام خواستهها و افعال او راضى باشد و دم از اعتراض نزند و اين معنى از دو راه متصوّر است. يكى آن كه به كلّى نيروى احساس درد را در خود خنثى نمايد، چنان كه جاى دردخيز را در خود مشاهده كند ولى ناراحت نگردد، جراحت را بر بدنش احساس كند امّا از درد خبردار نشود، بهترين نمونهاش مرد مبارزى است كه در ميدان كارزار در حالى كه به تمام معنى خشمگين شده، يا ترسى بر او وارد گرديده، مجروح مىشود و او از اين جراحت خبردار نمىگردد، ولى وقتى بدن خود را خونين ديد، متوجه مىشود كه جراحتى بر بدنش وارد آمده، بالاتر از اين آدمى كه براى انجام كار قريب الفوتى كه با عجله مىدود، تصادفاً خارى به پايش فرو مىرود و او از آنجا كه تمام فكرش متوجه انجام كار است از خار و سوزش آن خبر نمىشود!! علت اين معنا آن است كه قلب آدمى وقتى مستغرق به امرى است از غير آن غافل است. هم چنين شخص عاشقى كه اصولًا كليه همّ و غمّ خود را مصروف مشاهده جمال معشوق نموده و به حبّ او دلباخته گرديده، گاهى اوقات از محبوبش آزار و صدمه مىبيند، لكن بر اثر حبّ و علاقه زياد، توجهى به آزار و صدمه پيدا نمىكند، اين گونه از خود گذشتگىها در برابر غير خدا به انسان دست مىدهد، چه برسد به اين كه مسئله از ناحيه حضرت حق باشد!! بنابراين كسى كه به قدر سر سوزنى فريفته جمال مطلق شود، چنان حالت حيرت و بىخودى به او دست مىدهد كه به كلّى سر از پا نشناخته و هيچ امرى را از جانب معشوق ناگوار احساس نمىكند. اما صورت دوّم، عاشق احساس درد مىكند و خود را گرفتار مىبيند، اما به اين درد و گرفتارى خشنود و بلكه راغب بوده و خود را به حكم عقل، مريد آن مىشمارد، گرچه با طبع او موافق نباشد. مانند آدمى كه پيش رگ زن مىآيد و از او درخواست مىكند تا او را رگ بزند و يا حجامت كند، اين آدم در عين اين كه درد را احساس مىكند، امّا تن به قضا داده و با رغبت تمام از اين عمل استقبال مىكند و با كشيدن آن همه درد از حجامت كننده تشكر هم مىنمايد! «3» اين است حالت رضا كه نتيجه عشق انسان به خدا است. پی نوشت ها: ______________________________ (1)- بحث در آثار و افكار و احوال حافظ: 312. (2)- تفسير و نقد و تحليل مثنوى: 7/ 419. (3)- الحقايق: 318.