1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

جلوه ای از اخلاق حضرت امام موسی کاظم ع

شروع موضوع توسط karbalaee mohammad ‏9/9/12 در انجمن قرآن کریم

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/12
    ارسال ها:
    8,510
    تشکر شده:
    4,973
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    دانشجو نرم افزار
    منابع مقاله:
    کتاب : اهل بيت عليهم‏السلام عرشيان فرش نشين
    نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

    عبادت رب و خدمت به خلق‏
    امام هفتم حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام در ميان اهل زمانش عابدترين و فقيه‏ترين و سخى‏ترين و بزرگوارترينشان بود.
    روايت شده: حضرت همه نافله‏هاى شب را به جا مى‏آورد و به نماز صبح وصل مى‏كرد سپس مشغول تعقيب مى‏شد تا صبح بدمد و براى خدا به حال سجده مى‏افتاد و سر از سجده برنمى‏داشت تا آفتاب به زوال نزديك گردد. حضرتش بسيار دعا مى‏كرد و اين دعا را تكرار مى‏نمود.
    اللَّهُمَّ إِنِّى أَسْأَ لُكَ الرَّاحَةَ عِنْدَ الْمَوْتِ، وَالْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسابِ‏.
    خدايا! راحتى هنگام مرگ و بخشش هنگام حساب را از تو درخواست مى‏كنم.
    از دعاهاى آن حضرت اين بود:
    عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ، فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ.
    گناه از بنده تو عظيم است پس بخشش از تو نيكو است.
    همواره از خشيت خدا گريه مى‏كرد تا جايى كه محاسنش از اشك ديدگانش تر مى‏شد. آن بزرگوار به‏ اهل بيت‏ و اقوامش از همه بيشتر رسيدگى مى‏كرد و همواره از تهيدستان مدينه در تاريكى شب تفقد و دلجويى‏ مى‏نمود، زنبيلى از درهم و دينار و آرد و خرما براى آنان مى‏برد و به دستشان مى‏رساند و آنان نمى‏دانستند اين لطف و عنايت از چه ناحيه‏اى است‏ «1»؟!

    قناعت و جود و كرم‏
    محمّد بن عبداللّه بكرى مى‏گويد: به مدينه آمدم تا وامى بگيرم، از جستجو خسته شدم، گفتم: چه خوب است نزد حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام بروم و از وضع خود نزد او شكايت برم.
    به كشتزارش كه در بلندى‏هاى شهر بود آمدم، به همراه غلامش به سوى من آمد. غربالى در دست داشت كه تنها چند قطعه گوشت در آن بود، از آن گوشت خورد و من هم با او خوردم سپس از حاجت من پرسيد، داستانم را گفتم، وارد خانه شد، بعد از چند لحظه به سوى من آمد، به غلامش فرمود:
    برو، سپس دستش را به سوى من دراز كرد و كيسه‏اى كه در آن سيصد دينار بود به من عطا فرمود سپس برخاست و روى از من گردانيد و رفت، من هم برخاستم، سوار مركبم شدم و از مدينه باز گشتم‏ «2».

    كمك و محبت به مخالفان‏
    مردى از فرزندان عمر بن خطاب در مدينه بود كه پيوسته حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام را آزار مى‏داد و هرگاه آن بزرگوار را مى‏ديد به حضرتش ناسزا مى‏گفت و نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام بدگويى مى‏كرد!!
    روزى اصحاب حضرت گفتند: پسر پيامبر! ما را آزاد بگذار تا اين بدكار را نابود كنيم، حضرت آنان را به شدّت از اين كار باز داشت و به سختى از انجام آن عمل نهى كرد.
    امام از وضع عُمرى پرسيد، گفتند: در ناحيه‏اى از نواحى مدينه كشت و زرع مى‏كند، حضرت سوار بر مركبى شده، به سوى او حركت كردند و او را در مزرعه‏اش يافتند، با مركبشان وارد مزرعه شدند، عمرى فرياد برداشت: روى زراعت ما قدم مگذار ولى حضرت سوار بر مركب جلو رفتند تا به او رسيدند، از مركب پياده شدند و كنار او نشسته، با گشاده‏رويى و خنده با او برخورد كردند، به او گفتند: براى زراعتت چه مقدار هزينه كرده‏اى؟ گفت: صد دينار، فرمود: چه مقدار اميد برداشت دارى؟ گفت:
    غيب نمى‏دانم، فرمود: حرفم اين است كه چه اندازه اميد دارى به تو برسد؟ گفت: اميدوارم دويست دينار نصيبم شود، حضرت كيسه‏اى كه در آن سيصد دينار بود به او عطا كردند و فرمودند: اين زراعتت كه بر حال خود است و خدا در آن، آنچه را اميد دارى به تو مى‏بخشد، عمرى از جاى برخاست و سر حضرت را بوسيد و از آن بزرگوار خواست كه از اسائه ادبش بگذرد.
    حضرت تبسّمى حاكى از رضايت به روى او نمودند و باز گشتند.
    راوى مى‏گويد: امام به مسجد رفتند و ديدند عمرى در آنجا نشسته، چون حضرت را ديد، گفت: خدا مى‏داند رسالتش را كجا قرار دهد!
    ياران عمرى به او هجوم بردند و گفتند: داستانت چيست؟ تو در حق او سخنانى غير اين مى‏گفتى! گفت: بى‏ترديد آنچه را الآن گفتم شنيديد و با آنان درباره امام بحث و گفتگو كرد و آنان هم با او به مجادله و ستيز برخاستند!
    هنگامى كه حضرت به خانه باز گشت به اصحابش كه خواستار قتل عمرى بودند فرمود: آنچه را شما در حق او خواستيد بهتر بود يا آنچه را من خواستم؟ من كارش را به مقدارى كه دانستيد اصلاح كردم و شرّش را كفايت نمودم‏ «3».

    بخششى بى‏نظير
    منصور دوانيقى از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام خواست تا براى تبريك روز نوروز و گرفتن هدايا كه براى او حمل مى‏كردند، بنشيند.
    حضرت فرمود: من در اخبار جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله جستجو و دقت كردم، براى اين عيد خبرى نيافتم. عيد گرفتن چنين روزى سنت ايرانيان است و اسلام آن را محو كرد و پناه به حق كه ما چيزى را كه اسلام ميرانده، زنده كنيم.
    منصور گفت: من اين را به عنوان سياستى براى لشكر انجام مى‏دهم، تو را به خداى بزرگ سوگند مى‏دهم كه بنشينى، حضرت نشست، فرمانروايان و امرا و لشكريان بر حضرت وارد مى‏شدند و به او تبريك مى‏گفتند و هدايايى براى حضرت مى‏آوردند و خادم منصور بالاى سر حضرت هداياى آورده شده را شماره مى‏كرد.
    در پايانِ ديدار مردم، پيرمردى سال خورده وارد شده، گفت: اى پسر دختر رسول خدا! من مردى فقير و تهيدستم كه در اين روز مالى ندارم به تو هديه دهم، هديه من سه بيت شعر است كه جدم براى جدّت حسين بن على عليهما السلام سروده است و آن را خواند، حضرت فرمود: هديه‏ات را پذيرفتم، بنشين خدا تو را بركت دهد.
    آنگاه به سوى غلام منصور سر برداشته، فرمود: نزد امير برو و او را از اموال آگاهى ده و بپرس مى‏خواهد با اين اموال چه كند، غلام رفت و برگشت و گفت: منصور مى‏گويد كه همه آنها تحفه‏اى از من به شماست، هرچه مى‏خواهيد انجام دهيد، حضرت به پيرمرد تهيدست فرمود: همه اين اموال را بردار كه بخششى از سوى من به توست‏ «4»!!

    پی نوشت ها:

    ______________________________


    (1)- الخرائج والجرائح: 2/ 896؛ الارشاد: 2/ 231؛ بحار الأنوار: 48/ 101، باب 5، حديث 5.
    (2)- الارشاد: 2/ 232؛ روضة الواعظين: 1/ 215؛ بحار الأنوار: 48/ 102، باب 5، حديث 6.
    (3)- الارشاد: 2/ 233؛ بحار الأنوار: 48/ 102، باب 5، حديث 7.
    (4)- المناقب: 4/ 319؛ بحار الأنوار: 48/ 108، باب 5، حديث 9؛ مستدرك الوسائل: 10/ 387، باب 83، حديث 12237.