1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

پیامبر اعظم ص در نهج البلاغه

شروع موضوع توسط karbalaee mohammad ‏9/9/12 در انجمن قرآن کریم

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/12
    ارسال ها:
    8,510
    تشکر شده:
    4,973
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    دانشجو نرم افزار
    منابع مقاله:
    کتاب : تفسير حكيم جلد دو
    نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان


    فرشتگان برپايه نظر دقيق محققين از دانشمندان و متكلّمان اسلامى كه برگرفته از آيات قرآن و روايات و معارف حقه است، ذواتى لطيف، الهى و نورانى و داراى درك و فهم و به فرموده اميرالمؤمنين (ع) موجوداتى صددرصد عقلى هستند. «1»
    فرشتگان به اذن حضرت حق برتصرّفات بسيارسريع و انجام كارهاى دشوار، و شكل گرفتن به اشكال و صورت هاى گوناگون تواناهستند، و جايگاهشان درهمه ميدان هستى و عرصه گاه آفرينش است.
    ايمان به فرشتگان واجب و انكار و دشمنى با آنان مساوى با كفر است.
    وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ ... «2»
    بلكه نيكى (منش و صفت) كسى است كه داراى ايمان به خدا و روز قيامت و فرشتگان و كتاب آسمانى و پيامبران است.
    مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ: «3»
    هركه با خدا و فرشتگان و پيامبرانش و جبرئيل و ميكائيل دشمن باشد [كافر است‏] و بى ترديد خدا دشمن كافران است.
    فرشتگان داراى مقام عصمتاند و هرگز از فرمان هاى خدا، و خواسته هاى حضرت حق، درهيچ زمينهاى عصيان نمى ورزند و آلوده به سرپيچى و تكبر نمى شوند.
    عدد فرشتگان را جزخدا كسى نمى داند، حضرت صادق (ع) در روايتى كه درباب زيارت حضرت سيدالشهداء (ع) وارد شده ميفرمايد:
    «ما خلق الله خلقاً اكثرمن الملائكة:»
    خدا مخلوقى را از نظر كثرت افراد بيش تر از فرشتگان نيافريده است. «4»
    خداى مهربان در قرآن مجيد به اصناف فرشتگان اشاره دارد از جمله: حاملان عرش‏ «5»، حلقه زنندگان پيرامون عرش‏ «6»، فرشتگان مأمور قبض روح‏«7»، فرشتگان بهشت‏ «8»، فرشتگان دوزخ‏ «9»، گماشته شدگان برآدميان‏ «10»، ثبت كنندگان اعمال انسان‏ «11»، گماشتگان به اوضاع و احوال جهان و مجريان فرمان هاى حضرت حق در عالم مادى و معنوى. «12» كتاب خدا فرشتگان را رسولان خدا «13»، و بندگان مقرب حضرت حق‏ «14»، و عباد اكرام شده و بزرگوار پروردگار «15»، و تسبيح گويان و حمدكنندگان و به جا آورندگان تقديس حضرت محبوب توصيف ميكند «16» و آنان را خائف از پروردگار هستى ميشمارد. «17»
    فحر رازى ميگويد: بدان كه پس از كلام خدا و پيامبرش كلامى در وصف فرشتگان برتر و بالاتر از كلام اميرالمؤمنين على (ع) نيست. «18» امام (ع) در خطبه اول نهج البلاغه ميفرمايد:
    سپس ميان آسمان هاى بلند را از هم گشود، و از فرشتگان گوناگون خود پركرد، گروهى درسجدهاند و آنان را ركوعى نيست، برخى در ركوعاند و قيامى ندارند، و جمعى بدون حركت از جاى خود درحال قيام اند، و شمارى جداى از ملالت و خستگى در تسبيح اند، در ديدگانشان خواب، و درعقلشان بيهوشى، و در كالبدشان سستى راه ندارد، و غفلتِ فراموشى آنان را فرا نمى گيرد، برخى امين وحى خدايند و زبان گويا به سوى پيامبران، و واسطه اجراى حكم و فرمان حق اند، گروهى حافظان بندگان از حوادث، و دربانان درهاى بهشت هايند، بعضى قدم هاى ثابت در قعرزمينها وگردنهائى بالاتر از برترين آسمان، و هيكلهائى از اطراف جهان گذشته و دوشهائى مناسب پايه هاى عرش دارند، ديدگانشان در برابر عظمت عرش به زيرافتاده، و در زير آن جايگاه در بال هاى خود پيچيده اند، بين آنان و موجودات ماد و نشان حجابهائى از عزت، و پردههائى از قدرت افكنده شده، در دنياى خيال خود براى خدا صورتى تصوير ننمايند و صفات او را چون اوصاف مخلوقات نينگارند، و به اماكن محدودش نسازند، و او را به امثال و همانند اشاره نكنند.
    وجود مبارك حضرت سجاد (ع) در دعاى سوم صحيفه سجاديه با توضيح بيشترى به فرشتگان و اوصاف آنان، و مسئوليت هايشان پرداخته و دراين زمينه حق مطلب را ادا كرده است.

    خليفه‏
    حرف‏ «تا» در كلمه خليفه نشانگر مبالغه است‏ «19» وبه اين معنا اشاره دارد كه مراد از خليفه موجود جامع و كاملى است كه قدرت دارد ازهرجهت آثار اسماء و صفات منوب عنه خود را كه پروردگار جهانيان است در پهن دشت حيات و عرصه گاه هستى به ظهور برساند، و براساس سعه وجودياش به اذن خدا كارخدائى انجام دهد، و با نيروگرفتن از قدرت لايزال حق امور خارق عادت، و كارهاى شگفت كه انجامش در شأن هيچ موجودى جز او نيست وارد دايره فعليت نمايد!
    أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ: «20»
    عيسى بن بنى اسرائيل گفت: من براى شما از سوى پروردگارتان نشانهاى برصدق پيامبريام آورده ام، من از گلِ براى شما چيزى به صورت پرنده ميسازم پس درآن ميدمم كه به اذن خدا پرندهاى زنده و قادر به پرواز ميشود، و كورمادرزاد و مبتلاى به پيسى را بهبود ميبخشم، و مردگان را به اذن خدا زنده ميكنم و شما را از آنچه ميخوريد، و درخانه هايتان ذخيره ميكنيد آگاه مينمايم، يقيناً اگر مؤمن باشيد اين معجزات براى شما نشانهاى برصدق رسالت من است.
    آرى وجود مقدس پروردگار عالم، به فرشتگان مورد خطاب براساس تركيب ادبى آيه اعلام كرد: اراده من برقرار دادن خليفه در روى زمين و استمرار جعل آن جدّى و حتمى است، و براى اين عنوان مصاديق بسيار و افراد بى شمار تا لحظه برپاشدن قيامت قرار خواهم داد، اين معانى از حرف تأكيد ان‏ و جمله اسميه‏ [جاعل فى الارض خليفة] كه نشانگر استمرار است استفاده ميشود.
    از حرف تاء خليفه و نكره بودن اين كلمه كه دلالت برعظمت دارد استفاده ميشود كه حضرت حق در غيب هستى به فرشتگان از ظهور موجودى خبر ميدهد، كه آنچه از امور مادى درآسمان و زمين آفريده شده به خاطر او و براى و در راه رشد و كمال است. «21» خليفه در استعداد موجودى است مافوق همه موجودات سمائى و ارضى و مادون خالق، كه اين مقام را ميتواند با كمك گرفتن از هدايت تشريعى حق به فعليت برساند.
    خيلفه موجودى است كه قدرت دارد مطلع الفجر هدايت خاص، و همه نوع دانش مادى و معنوى، و كرامت ويژه، و درجاتى فوق درجات همه موجودات ارضى و سمائى گردد.
    خليفه كسى است كه پايدارى آسمانها و زمين، و پخش روزى و رزق، و جلوه عنايات حق بر موجودات از بركت وجود اوست.
    «بِيمنه رزق الورى و بوجوده ثبتت الارض السماء»
    خليفه انسانى است كه حجت خدا بر زمينيان و سماواتيان است و فيوضات الهيه از مجراى وجود او به موجودات ميرسد.
    از محتواى آيات و روايات و معارف حقه، و قضاوت عقل سليم، و مقامات معنوى بى نظيرى كه براى انسان متصور است دقيقاً استفاده ميشود كه مقام خلافت آدم خلافت از فرشتگان و موجودات زمينى پيش از او نيست، زيرا مقام با عظمت تعليم اسماء كه امتياز اين موجود را برفرشتگان ثابت ميكند، و پس ازآن او را وادار به عرضه اسماء به فرشتگان مينمايند تا فرشتگان ممتاز بودن او را برخود بيابند با خلافت او ازغير خدا سازگار نيست، بلكه اين خلافت بى ترديد براى آدم و فرزندانش خلافت از خداست، و خلافت فرزندانش از خدا از جمله اسميه إِنِّى جَاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَلِيفَةً كه دلالت براستمرار دارد استفاده ميشود، و زمينه علم به اسماء نيز در وجود همه انسانها به صورت استعداد نهاده شده كه ميتوانند آن را از بركت قبول هدايت تشريعى حق به فعليت و ظهور برسانند.
    دقت در آيه زير بيش از پيش ما را به اين معنا كه خلافت از خدا اختصاص به آدم ندارد، بلكه اين مقام بى نظير در بنى آدم هم به صورت استعداد وجود دارد و قابليت دارد به فعليت برسد آگاه ميكند.
    وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ ... «22»
    و به طور قطع و يقين شما را به وجود آورديم، سپس صورت گرى نموديم، آنگاه به فرشتگان گفتيم برآدم سجده كنيد.
    آيه كريمه نشان ميدهد آدم نه به عنوان شخص بلكه به عنوان الگوى نوع انسان و عصاره بشريت مسجود فرشتگان قرارگرفت، زيرا خطاب دراين آيه‏متوجه نوع انسان است، و از اين كه آدم به خاطرمقام خلافت مسجود فرشتگان شد برمى آيد كه مقام خلافت نيز اختصاص به آدم ندارد، به همين لحاظ دشمنى شيطان نيز اختصاص به آدم ندارد و درعين حال كه در سوره طه تعبير شده است: «23» إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ: «24»
    يقيناً شيطان دشمن تو و همسر تو است.
    در سوره اعراف آمده است:
    يا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ: «25»
    اى فرزندان آدم! شيطان شما را نفريبد چنان كه پدر و مادرتان را با فريب كارياش از بهشت بيرون كرد.
    در رابطه با اين حقيقت كه آدم و فرزندانش خليفه خدا هستند از اميرالمؤمنين (ع) روايت بسيارمهم و مفصّلى نقل شده كه در بخشى از آن روايت چنين آمده است:
    «انى اريد ان اخلق خلقا بيدى اجعل ذريته انبياء مرسلين و عباداً صالحين و ائمة مهتدين اجعلعم خلفائى على خلفى فى ارضى ...» «26»
    اى فرشتگانم! من قاطعانه تصميم دارم با دست قدرتم موجودى را بيافرينم كه نسلش را پيامبران مرسل، و بندگان صالح، و پيشوايان راه يافته قرار ميدهم، و آنان را در زمين جانشينان خودم در ميان مخلوقم مقرّر نمايم.
    در روايت ديگرى آمده:
    «فكان آدم اوّل خليفة الله:» «27»
    پس آدم اولين خليفه خدا است.
    از تركيب ادبى آيه و اين كه‏ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً و اين گونه روايات استوار و حكيمانه استفاده ميشود كه اولًا اين خلافت درحقيقت خلافت از خداست و مستخلف عنه اين موجود وجود مقدس حضرت حق است، و ثانياً اين مقام اختصاص به آدم ندارد بلكه آدم از ميان خلفاء حق كه نوع انسان است اولين خليفه است.
    فضائل و كرامات، ارزشها و استعدادها، و به ويژه ظرفيت داشتن براى دريافت همه اسماء است كه انسان خليفه خدا در زمين و شايسته ترين مخلوق براى منصب خلافت الهى شده است.
    كسى كه آثار و بركات خلافتش تاكنون آشكار گشته، عجايب صُنعش در معدن و نبات و دريا و صحرا و هوا مشهود شده، خلاقيت و ابتكار و اختراع و اكتشاف و تلاش او تا جائى پيش رفته كه توانسته شكل زمين را تغيير دهد، زمين سخت را نرم كند، سرزمين بى آب و علف را سرسبز، و خراب را آباد، خشكى هاى آن را به دريا و خليج مبدّل نمايد.
    از راه تلقيح و پيوند ازدواج جديدى از نبات بيافريند، در انواعى از حيوانات، مطابق خواست خود تصرفاتى كند و آنها را مطابق ميل خودش تربيت و تغذيه و توليد كند، به گونهاى كه در خلقت و خُلق و صنف آنها دگرگونى هايى به وجود آورد، يعنى صغير را كبير، و كبير را صغير، اهلى را وحشى، و وحشى را اهلى سازد و از هرنوع آنها بهره خاص بگيرد و آنها را در خدمت جامعه بشرى درآورد، آيا حكمت خداوندى كه خالق و هادى هرموجودى است اقتضا ندارد كه چنين انسانى با اين همه مواهب را خليفه خود كند، تا سنت هاى الهى را درعالم تكوين برپا نمايد و عجايب صنع و اسرار خلقت و بدايع حكمت و منافع احكامش را اظهار نمايد؟ آيا براى كمال خداوندى و سعه علم او نشانهاى آشكارتر از انسانى كه او را به احسن تقويم آفريده يافت ميشود؟ آيا خليفه شدن چنين انسانى با چنان معنا از خلافت، شگفتى دارد؟! و آيا اظهار شگفتى از خلافت چنين انسانى و ايراد سئوال در زمينه چنين خلافتى جز نا آگاهى به شخصيت انسان و هدف از خلافت او منشأ ديگرى دارد؟! «28» ماسرّكن فكانيم ما را كه ميشناسد
    از ديدهها نهانيم ما را كه ميشناسد هرچند در زمينيم با خاك ره نشينيم برتر ز آسمانيم ما را كه ميشناسد ججماجانِ جان جانيم از جسم بركرانيم جبيرون از اين جهانيم ما را كه ميشناسد ج از نام ما مگوئيد و زما نشان مجوئيد ججبى نام بى نشانيم ما را كه ميشناسد ججدرهرجهت مپوئيد و اندر مكان مجوئيد بيرون ز هر مكانيم ما را كه ميشناسد كم گوى فيض اسرار و دُر درصدف نگهدار ما بحر بى كرانيم ما را كه ميشناسد
    فيض كاشانى‏
    اين كه حضرت حق و معشوق ازل و ابد، انسان را خليفه خود قرار داده هدف پاك و مقصد والايش اين است كه خليفه و نايب او به انجام امورى برخيزد، و قدم در كارهاى مثبت و مهمى بزند، كه شأن منوب عنه او اقتضا دارد.
    بى ترديد بايد ميان نايب و منوب عنه قرب معنوى باشد تا نايب بتواند مقام خلافت از منوب عنه را حائز گردد و اين قرب معنوى با توجه رحمت رحيمهاش براى نايب مناب قرار داده شده كه در خطاب به فرشتگان از شخصيت انسان نه از شخص او تعبير به خليفه ميكند.
    خليفه خدا، بايد در مقام استعداد و مرحله فعليت مظهر العجائب و مظهرالغرائب و خلاصه و نتيجه عوالم جسمانى و روحانى و جامع حقايق عِلوى و سفلى و افضل از جميع موجودات زمينى و آسمانى باشد، زيرا موجودى كه جامع اين حقايق و حاوى اين اوصاف نباشد، لياقت و شايستگى خلافت از خدا را ندارد.
    اين كه در ابتداى آيه خلافت از مجموعه اسماء الهى فقط نام مبارك ربّ به كارگرفته شده:
    وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ ....
    نشانگر اين حقيقت است كه آفرينش خليفه، و به وجود آمدن نايب مناب از اراده ربوبى كه بيان گر مالكيت او و رشد دهندگى و تربيت و پرورش دهى اين مالك حكيم است صورت گرفته، و اوست كه با رشد دادن و به كمال رساندن انسان از طريق تعليم اسماء و توفيق تحقق عملى نسبت به اسماء زمينه شايستگى منصب خلافت را براى او فراهم ميسازد، و امتياز او را در همه امور علمى و عملى و معنوى بر ديگر موجودات پهن دشت هستى ثابت ميسازد.
    اگر دليل استوارى، و مدرك محكمى، و برهان قويمى از آيات و روايات و معارف حقه دائر براين كه انسان خليفه خداست نه خليفه موجودات پيش از خودش در دست نداشتيم كافى بود كه با دقت عقلى، و نظر عميق علمى به وجود انسان بنگريم و با درك احسن تقويمى او و حقيقت ذاتش كه با همه ذوات تفاوت دارد و ذاتى بى نظير است و صفاتش البته آن صفاتى كه از افق وجود انبيا و امامان و اوليا جلوه كرد و قدرت و اراده و حيات و سعم و بصر و عقل و فهم و كلامش كه همه و همه نشانى از اسماء و صفات حق است، به اين معنا آگاه ميشديم كه اين موجود حقاً خليفه خداست، و همه اين حقايق را به اندازه سعه وجودى اش، و درحدّ طاقت و وسعش از منوب عنه خود دريافت كرده و به عرصه ظهور رسانده است.
    در هر صورت خلافت و نيابت از خدا كه با آيات قرآن مجيد و روايات و معارفه حقه بدون چون و چرا موافق و مطابق است دليلى استوار و برهانى قويم بر منزلت و شأن و جايگاه والاى انسان در عرصه گاه آفرينش و خيمه حيات است، و هيچ موجودى از موجودات ارضى و سمائى چنين شايستگى و لياقتى را ندارد.
    گويا پيش از اين اتفاق عظيم، و آشكار شدن اين منصب بى نظير، هرموجودى از جوهر وجود نصيب و بهره داشت، و حِصّهاى از لطافت معنوى و نور ملكوتى در وجودش ميدان دار بود در خوديت خود، و نفس وجودياش نسبت به نعمت معنوى خلافت كه دارنده آن را از همه موجودات ممتاز ميساخت به طمع افتاد، عرش مجيد به عظمت خود مينگريست و ميگفت: مگر رقم اين حديث برپيشانى ما زنند، كرسى در وسعت خود نظر ميكرد كه مگر اين خطبه به نام ما خوانند، هشت بهشت به جمال دل آراى خود فكر ميكرد كه مگر اين مقام به ما عنايت نمايند، فرشتگان با برافراشتن پرچم نسبح و بحمدك در اين آرزو بودند كه سكّه اين سلطنت به نام آنان زنند، احدى از موجودات و عظماى دايره هستى چنين مقامى را به خاك اميد نمى بردند كه ناگاه از جانب حضرت ذوالجلال اين خبر به پاكان عالم پاك و قرار گرفتگان در مقام طاعت و عبادت يعنى فرشتگان اعلام شد كه:
    إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً!!
    و اين نه از باب مشاورت با فرشتگان بود بلكه تمهيد قواعد عزت و عظمت اين گوهر خاكى بود كه حكم حكيمانه محبوب ازل و ابد بر حقيقتى تعلّق گرفت، و قلم رحمانيت و رحيميه حضرت او از رأس ديوان هستى تا به آخر خطى كشيد و از فراز عرش تا منتهاى فرش رقمى زد تا آدم خاكى را مقام براى صدرنشينى در مجلس آفرينش مسلم گردد، و سينهاش براى نور معرفت ويژه و روشن شدن به شعاع تابناك علم الاسماء آماده گردد و لطائف كرم و صنايع فضل منوب عنه وى در حق او آشكار شود.
    از اين خطاب زلزله هيبت در جان مقربان بارگاه ملكوت افتاد كه اين چه مخلوقى است كه پيش از آفرينش وى بر ناصيه وجودش داغ عزت خلافت كوبند، و هنوز قدم در عصه هستى ننهاده به مقام بى نظيرش اشارت كنند، و از عالم غيب به ما گوشزد ميكنند كه حول ميدان دولت او نگرديد كه شما سرّ نهاده شده در او را نشناسيد و بدانيد كه عقاب تيز پرواز هيچ فكر و انديشهاى برشاخه عظمت او نرسد، و ديده هيچ بيننده بصيرى خورشيد جمال باطن اين موجود را در نيابد. «29»
    عارف حق بين، سالك روشن ضمير، محقق معارف حقه، حاج ملاهادى سبزوارى به گوشهاى از اين مقام به اين صورت اشاره ميكند:
    ما زميخانه عشقيم گدايانى چند
    باده نوشان و خموشان و خروشانى چند جنه در اختر حركت بود نه در قطب سكون گرنبودى به زمين خاك نشينانى چند

    فساد و خونريزى‏
    پرسش فرشتگان از محضر مقدس حضرت رب العزّه كه پرسيدند آيا ميخواهى مخلوقى را در زمين قرار دهى كه دست به فساد بزند و به ناحق خون ريزى كند؟ جنبه اعتراض و ايراد به ساحت قدس ربوبى نداشت، بلكه ميديدند جهتى از جهات وجود اين موجود، مادى و زمينى و خاكى و عنصرى است، و ظاهر بر وجود مادى و زمينى مركب از شهوت وشكم و غريزه جنسى و غضب و خشم و ميل شديد به عناصر و ابزار است، و اين امور زمينهاى براى فساد و خونريزى است و با مقام خلافت از حق هيچ گونه سازشى ندارد، لذا در مقام پرسش برآمدند تا با پاسخ حق تضادى كه فكر ميكردند ميان اين مقام و موجود زمينى وجود دارد حل شود.
    حضرت حق با جمله‏ إِنِّى أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ‏ كه حاوى اسرار مهمى است پرسش فرشتگان را پاسخ داد كه به خواست خدا در سطور آينده به بخشى از حقايقى كه در اين پاسخ است اشاره خواهد شد.
    شرح مفصل فساد و اين كه علّت و سبب آن چيست و مفسد كيست و فرجام كارش چه خواهد در آيه 11 و 12 سوره مباركه بقره گذشت، و در اين زمينه نياز به توضيح بيشتر نيست.
    خون ريزى به ناحق سببش حالت سبعّيت و درنگى است، و در قرآن مجيد و روايات معصومين از گناهان كبيره شناخته شده است.
    راستى چه زشت و قبيح است كه انسانى به خاطر تعصّب جاهلى، و اختلافى بى مورد، و پيش آمدى بى منطق، و براى اندكى از مال دنيا، يا به مأموريتى ظالمانه از طرف ستمكارى خيانت پيشه خونى را كه حضرت حق محترم شمرده، به ناحق بريزد، و انسانى را به عرصه هلاكت و مرگ بيندازد، و با كشتن او همه آرزوهاى شيرين و مثبت او را برباد دهد، و همسرش را بيوه و كودك و يا كودكانش را يتيم و خانوادههائى را به داغى جگرسوز و قلبى سوزان دچار نمايد! و اشكى سيل وار از ديدهها جارى سازد، و بازماندگان مقتول مظلوم را عمرى به مصيبت بنشاند و شاديها را به اندوه و حسرت و غم و غصه تبديل نمايد.
    قرآن مجيد گناه قتل نفس را چنان بزرگ و عظيم ميداند كه كشتن يك انسان بى گناه را برابر با كشتن همه انسانها به حساب آورده است.
    أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً ... «30»
    هركس انسانى را نه به قصاص كشتن كسى يا ارتكاب فسادى در زمين به قتل برساند، چنان است كه همه انسانها را كشته باشد.
    قرآن مجيد در برابر قتل مؤمنى كه به ناحق صورت ميگيرد از نظر كيفر و جريمه موضعى بسيار عجيب و فوق العاده گرفته كه نشان دهنده عظيم بودن زشتى اين گناه بسياربسيار سنگين است:
    وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً: «31»
    كسى كه به عمد مؤمنى را به قتل برساند كيفرش دوزخ است درحالى كه درآن جاودانه است، غضب و لعنت خدا بر اوست، و خدا براى او عذابى دردناك آماده كرده است.
    عبدالعظيم حسنى از حضرت رضا (ع) روايت ميكند كه آن حضرت فرمود:
    «لما كلم الله عزوجل موسى بن عمران قال: الهى ما جزاء من قتل مؤمناً متعمداً؟ قال: لا انظر اليه يوم القيامة و الا اقيل عثرته!» «32»
    هنگامى كه خداى عزوجل با موسى بن عمران سخن گفت موسى به حضرت حق گفت: معبودا پاداش و كيفر كسى كه مؤمنى را به عمد به قتل برساند چيست؟ خدا فرمود: روز قيامت به او نظر رحمت نمى اندازم و لغزشى را از او گذشت نمى كنم.
    راستى اوج [​IMG]ى و كمال شقاوت است كه انسان در روز قيامت كه در هر لحظهاش نيازمند به نظر رحمت خدا و بخشش و مغفرت اوست، ازآن نظر نجاتبخش و گذشت و مغفرت محروم و محجوب بماند.
    حضرت صادق (ع) از رسول خدا روايت ميكند كه آن حضرت فرمود:
    «ما عجت الارض الى ربها عزوجل كعجيبها من ثلاثة: من دم حرام يسفك عليها، او اعتال من زنا، اوالنوم عليها قبل طلوع الشمس:» «33»
    زمين به سوى پروردگارش نناليد مانند نالهاش از سه چيز: خون محترمى كه برآن بريزد، قطرات آبى كه از غسل زناكار برآن قرار گيرد، و خوابى كه پيش از طلوع آفتاب برآن واقع شود [خوابى كه موجب از دست رفتن نماز واجب صبح گردد.]
    حضرت صادق (ع) فرمود:
    «ثلاثة لايدخلون الجنة: السفاك للدم، وشارب الخمر، و مشاء بنمية:»
    سه نفر وارد بهشت نمى شوند: خون ريز، مشروب خوار، و آن كه براى سخن چينى و دو به هم زنى در ميان مردم قدم برمى دارد.
    حضرت صادق (ع) درباره كسى كه انسان مؤمنى را به قتل برساند ميفرمايد:
    هنگام مرگ به او گفته ميشود:
    «مُت اى ميتة شئت، ان شئت يهوديا و ان شئت نصرانيا و ان شئت مجوسياً:» «34»
    بمير به هرگونه مرگى كه ميخواهى: اگر ميخواهى يهودى يا نصرانى يا مجوسى وار بمير!
    پيامبر اسلام در گفتارش به على (ع) فرمود: از اين امت ده نفر به خداى بزرگ كافرند:
    «القتّال، والساحر، والديوث، وناكح المرءً حراماً فى دبرها، وناكح البهيمة، ومن نكح ذات محرم منه، والساعى فى الفتنه، و بايع السلاح من اهل الحرب، ومانع الزكات، ومن وجد سعة فمات ولم يحج:» «35»
    كسى كه با ناحق دست به كشتن كسى ميزند، جادوگر، مردى كه نسبت به ناموسش غيرت به خرج نمى دهد تا هر نامحرمى بتواند از ديدن همسرش لذت نامشروع ببرد و در كنار ناموسش قرار گيرد، كسى كه با زنى به حرام او پس او درآويزد، و كسى كه با حيوان جمع شود، و آن كه براى فتنه انگيزى ميان خانوادهها و جامعه بكوشد، و آن كه به دشمنى كه درحال جنگ با مسلمانان سلاح بفروشد، و كسى كه از پرداخت زكات خوددارى ميورزد، و آن كه در گشايش مالى قرار گيرد و تا بميرد به حج نرود.
    اعانت و كمك دادن به قتل انسان بيگناه و به ويژه مؤمن بار جريمهاش هم چون قتل به مباشرت سنگين است.
    از حضرت صادق (ع) روايت شده است:
    «من اعان على قتل مؤمن بشطر كلمة جاء يوم القيامة بين عينيه مكتوب آيس من رحمة الله:» «36»
    كسى به اندازه نصف كلمه بر قتل مؤمنى كمك كند، روز قيامت ميآيد درحالى كه بر پيشانياش نوشته شده: از رحمت خدا براى هميشه مأيوس است.
    از رسول خدا روايت شده است:
    «لوان رجلا قُتل بالمشرق و آخر رضى به فى المغرب كان كمن قتله و شرك فى دمه:» «37»
    اگر انسانى در مشرق زمين كشته شود، و كسى در مغرب زمين به كشتن او راضى و خوشنود گردد، مانند اين است كه خودش او را كشته، و بى ترديد در كشته شدن او شريك است.

    پی نوشت ها:

    ______________________________


    (1)- ان الله تعالى خلق الملئكة و ركّب فيهم العقل ...
    (2)- بقره، آيه 177.
    (3)- بقره، آيه 98.
    (4)- كامل الزيارات، 123، حديث 2.
    (5)- غافر، آيه 7.
    (6)- زمر، آيه 75.
    (7)- انعام، آيه 61.
    (8)- رعد، آيه 23.
    (0)- مدثر، آيه 31.
    (10)- ق، آيه 17، رعد 11.
    (11)- انفطار، آيه 10.
    (12)- صافات، آيات 3- 1.
    (13)- فاطر، آيه 1.
    (14)- اعراف، آيه 206.
    (15)- انبياء، آيه 26.
    (16)- بقره، آيه 30.
    (17)- نحل، آيه 50.
    (18)- تفسير فخررازى، ج 1، ص 164.
    (19)- منهج الصادقين، ج 1، ص 219.
    (20)- آل عمران، آيه 49.
    (21)- بقره، 29- نحل، آيه 12- لقمان، آيه 20- جاثيه، آيه 12- جاثيه، آيه 13.
    (22)- اعراف، آيه 11.
    (23)- تسنيم، ج 3، آيه 42.
    (24)- طه، آيه 117.
    (25)- اعراف، آيه 27.
    (26)- نورالثقلين، ص 43، ح 80،
    (27)- برهان، ج 1، ص 75 ح 13.
    (28)- تسنيم، ج 53، ص 51.
    (29)- كشف الاسرار، ص 139 با تصرف و توضيح.
    (30)- مائده، آيه 32.
    (31)- نساء، آيه 93.
    (32)- امالى صدوق، ص 208.
    (33)- خصال، ج 1، ص 92 بحار، ج 104، ص 372.
    (34)- بحار، ج 104، ص 377.
    (35)- خصال، ج 2، ص 217- بحار، ص 104، ص 372، حديث 14.
    (36)- ثواب الاعمال، ص 246.
    (37)- روضة الواعظين، ص 46