در باور من عشق همين حال خراب است جويا شدم از بختم و گفتند كه خواب است من دل زده از شهوت پيروزى و تاجم بالا ببرم جامى و آن جام شراب است دل سردى معشوق نماينده ى عشق است دلتنگى من بيشتر از حد نساب است پرسيد كه ديوانه چرا عاشق اويى ؟ گفتم كه سوال تو خودش عين جواب است از بازى تقدير برايت چه بگويم ؟ لب وا بكنم زحمت صد جلد كتاب است ((سید تقی سیدی))
ما همه چشمیم و تو نور ای صنم چشم بد از روی تو دور ای صنم روی مپوشان که بهشتی بود هر که ببیند چو تو حور ای صنم حور خطا گفتم اگر خواندمت ترک ادب رفت و قصور ای صنم تا به کرم خرده نگیری که من غایبم از ذوق حضور ای صنم روی تو بر پشت زمین خلق را موجب فتنهست و فتور ای صنم این همه دلبندی و خوبی تو را موضع نازست و غرور ای صنم سروبنی خاسته چون قامتت تا ننشینیم صبور ای صنم این همه طوفان به سرم میرود از جگری همچو تنور ای صنم سعدی از این چشمه حیوان که خورد سیر نگردد به مرور ای صنم
ای دوست به هر منزل، همخانه تو را یابم در کشور جان و دل، جانانه تو را یابم در دیدهٔ بیداران، در جلوه تو را بینم در حلقه هشیاران، مستانه تو را یابم خود باده و خود جامی، خود رند می آشامی میخانه تو را دانم، پیمانه تو را یابم چندان که زنم غوطه چون موج به هر دریا در سینه هر قطره دردانه تو را یابم در دیر و حرم جز تو دیّار نمی باشد در کعبه تو را بینم، در خانه تو را یابم در چشم حزین دایم، بی پرده تو پیدایی ای چشم و چراغ دل پروانه تو را یابم
چنین که با تو مرا تاب آشنایی نیست به حیرتم که چرا طاقت جدایی نیست خوشم به وعده او، با وجود آنکه به من وفای وعده او غیر بیوفایی نیست به غیر بس که درآمیختی، به خلق ترا نماید و غرضش غیر خودنمایی نیست ز خویش ساخت مرا زلف یار، بیگانه هنوز سلسله جنبان آشنایی نیست چو مرغ بسملم از خویش دور اندازی کنون رها کنیام کز توام رهایی نیست ز می به مصلحتی دست شستهام دو سه روز وگرنه توبه میلی ز پارسایی نیست میرزا قلی میلی مشهدی(قرن۱۰ ه ق)
ما را همه شب نمیبرد خواب ای خفتهٔ روزگار دریاب در بادیه تشنگان بمردند وز حله به کوفه میرود آب ای سخت کمان سست پیمان این بود وفای عهد اصحاب خار است به زیر پهلوانم بی روی تو خوابگاه سنجاب ای دیده عاشقان به رویت چون روی مجاوران به محراب من تن به قضای عشق دادم پیرانه سر آمدم به کُتّاب زهر از کف دست نازنینان در حلق چنان رود که جُلّاب دیوانهی کوی خوبرویان دردش نکند جفای بواب سعدی نتوان به هیچ کشتن اِلّا به فراق روی احباب
همین نه در دل من صبر، دلستان نگذاشت که صبر در دل و آسایشم به جان نگذاشت مجوی تاب و توان از دلم که خیل غمت توان و تاب به دلهای ناتوان نگذاشت فلک گذاشت به هجرم ز وصل یار اگر چو اینچنین نگذارد چو آنچنان نگذاشت به آستان تو نگذاردش فلک که رقیب مرا ز رشک بر آن خاک آستان نگذاشت نکرد جان مرا تا نشانه از ره کین زمانه ناوک بیداد در کمان نگذاشت ز بی وفایی گل بلبلی که داشت خبر ز باغ رفت و به شاخ گل آشیان نگذاشت گذاشت نام نکو در جهان رفیق، کسی که غیر نام نکو هیچ در جهان نگذاشت ملا حسین رفیق اصفهانی (قرن۱۲)
تا قبل از آن که باغبانی دیده باشد ای کاش او سیب لبم را چیده باشد! این گونه در آبادی ام آشوبی انداخت تا سخت در ویرانی ام کوشیده باشد از شهر تا ده گرچه راهی نیست رعیت حتی نباید خواب آن را دیده باشد آبادی ام را خانی از چنگم دراورد بی آن که حتی برسرش جنگیده باشد از روی کم رویی و ترس و شیطنت نیست هرکس که چشم از چشم خان دزدیده باشد سخت است این که عاشق خان باشی اما یک عمر از او خاطرت رنجیده باشد از هرچه ترسیدم سرم آوردی ای عشق ای وای اگر دل از خودت ترسیده باشد!
تا تو با منی زمانه با من است بخت و کام جاودانه با من است تو بهار دلکشی و من چو باغ شور و شوق صد جوانه با من است یاد دلنشینت ای امید جان هر کجا روم روانه با من است ناز نوشخند صبح اگر توراست شور گریه شبانه با من است برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست رقص و مستی و ترانه با من است گفتمش مراد من به خنده گفت لابه از تو و بهانه با من است گفتمش من آن سمند سرکشم خنده زد که تازیانه با من است هر کسش گرفته دامن نیاز ناز چشمش این میانه با من است خواب نازت ای پری ز سر پرید شب خوشت که شب فسانه با من است ابتهاج
من با تو نگویم که تو پروانه من باش چون شمع بیا روشنی خانه من باش در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست تو رونق این کلبه و کاشانه من باش من یاد تو را سجده کنم ای صنم اکنون برخیز و بیا ، خود بت بتخانه من باش دانی که شدم خانه خراب تو حبیبا اکنون دگر آبادی ویرانه من باش لطفی کن و در خلوت محزون من ای دوست آرام و قرار دل دیوانه من باش چون باده خورم با کف چو برگ گل خویش ای غنچه دهان ساغر و پیمانه من باش چون مست شوم بلبل من ساز هماهنگ با زیر و بم ناله مستانه من باش من شانه زنم زلف تو را و تو بدان زلف آرایش آغوش من و شانه من باش ای دوست چه خوب است که روزی تو بگویی امید بیا با من و پروانه من باش
موج میداند ملال عاشق سرخورده را زخم خنجرخورده، حال زخم خنجرخورده را در امان کی بودهایم از عشق، وقتی بوی خون باز، وحشی میکند باز کبوتر خورده را مرگ از روز ازل با عاشقان همکاسه است تا بلرزاند تنِ هر شام آخر خورده را خون دلها خوردهام یک عمر و خواهم خورد باز جام دیگر میدهندش جام دیگر خورده را شعر شاید یک زن زیباست، من هم سایهاش میکند مشغول خود، هرکس به من برخورده را مژگان عباسلو