شب فراق که داند که تا سحر چندست؟ مگر کسی که بزندان عشق در بندست گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو ببالای دوست مانندست؟ پیام من که رساند بیار مهرگسل؟ که بر شکستی و ما را هنوز پیوندست قسم بجان تو گفتن طریق عزت نیست بخاکپای تو و آن هم عظیم سوگندست که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده بدیدارت آرزومندست بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست بجای خاک که در زیر پایت افکندست خیال روی تو بیخ امید بنشاندست بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست عجب در آنکه تو مجموع و گر قیاس کنی بزیر هر خم مویت دلی پراکندست اگر برهنه نباشی که شخص بنمائی گمان برند که پیراهنت گلآکندست زدسترفته نه تنها منم درین سودا چه دستها که ز دست تو بر خداوندست فراق یار که پیش تو کاهبرگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوندست ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست
تو بگو دل ! که به آهنگ دلت ساز کنم تو بگو عشق ! که من عاشقی آغاز کنم تو بگو راز ! که من بشکنم این قفل سکوت سرصحبت ! به تو ای محرم دل باز کنم تو بگو ماه ! که من« ماه »بگیرم از شب پیش تو ! دلبر من به آسمان ناز کنم تو بگو غم ! که من از درد سر ریز پرم از کدامین غم دل ! آگه این راز کنم تو بگو شوق ! که من پر بکشم به سوی تو هر کجا هست دلت ! سوی تو پرواز کنم تو بگو بخت ! که من ز بخت خود دلگیرم با تو شاید ! گره از فال سیه باز کنم تو بگو صبر ! که من سنگ صبور غصه ام با تو حتما گل من ! زندگی آغاز کنم جواد الماسی
اِی یوسفِ خوشنام ما، خوش میروی بر بامِ ما. ای دَرشکسته جامِ ما، ای بردَریده دامِ ما، ای نورِ ما، ای سورِ ما، ای دولتِ منصورِ ما، جوشی بِنِه در شورِ ما؛ تا مِی شَوَد انگورِ ما. ای دلبر و مقصودِ ما، ای قبله و معبودِ ما، آتش زدی در عودِ ما؛ نَظّاره کُن در دودِ ما. ای یارِ ما، عیّارِ ما، دامِ دلِ خمّارِ ما، پا وامَکش از کارِ ما؛ بِستان گِرو دَستارِ ما. در گِل بِمانده پایِ دل؛ جان میدهم چه جایِ دل؛ وَز آتشِ سودایِ دل، ای وایِ دل، ای وایِ ما. مولانا
طغیان چو کرد عشق به دل فکر خانه نیست بلبل چو مست شد به غم آشیانه نیست آن مرغ را که غیر قفس آشیانه نیست خوشتر ز آه و ناله به رود و ترانه نیست جائی ز حسن و عشق فسون و فسانه نیست کانجا فسانه من و تو در میانه نیست بنمای خال و خط که پی صید مرغ دل خوشتر ازین و بهتر از آن دام و دانه نیست جز داستان عشق مخوان، کاهل درد را زان خوبتر حکایت و زین به فسانه نیست در بَر و بحر عشق منه بی دلیل پا کانرا کناره ای نه واین را کرانه نیست مستی بریز، خونم اگر می کشی مرا کز بهر قتل من به ازاینت بهانه نیست رفیق اصفهانی
جفای روزگار... چه حسرت ها به دل ماند از جفای روزگار ای عمر چه نـاحق ظلم هـا شد از قضای روزگار ای عمر شبیه بـرگ زردی کـه خـــزان دید و زمیـن افتاد چــه آمـد بــــر ســـرم آه از بلای روزگار ای عمر شکایت نـامه ی دل را شبی با مــاه خواهم گفت کـه شایــد بشنـود دردم خــدای روزگار ای عمر و هرکس را که می بینم دلی ویرانتر از ما داشت کسی دیده مگر بـا خــود وفای روزگار ای عمر؟ جهان بـــا آرزوهـــایم چنــان سـاز مخالف زد عــزا برپــا کنــم هــرشب برای روزگار ای عمر سـوالات فــراوانی بــه سـر دارم ولی افسوس نمی یابــم جـوابی بــر چـــرای روزگار ای عمر من و درد و غم و حسرت، کمی هم بیکسی،با آه مصیبت ها کشیـدیم از جــزای روزگار ای عمر حلالم کن مــرا ای دل که ایـن سنگ صبـور غـم هــدر کرده تــو را عمری بپـــای روزگار ای عمر #جوادالماسی
خدایا تو ما را صفائی بده به ما بینوایان نوائی بده در گنج رحمت به ما برگشا وزان داد هر بینوائی بده همه دردناکان درماندهایم حکیمی به هریک دوائی بده سگ کوی رندان آزادهایم در آن کوچه ما را سرائی بده بلائیست این نفس کافر عبید (زاکانی) گرش میتوانی سزائی بده
بُوَد آیا که درِ میکدهها بگشایند گره از کارِ فروبستهٔ ما بگشایند اگر از بهرِ دلِ زاهدِ خودبین بستند دل قوی دار که از بهرِ خدا بگشایند به صفایِ دلِ رندانِ صَبوحی زدگان بس درِ بسته به مِفْتاحِ دعا بگشایند نامهٔ تَعزیَتِ دختر رَز بِنْویسید تا همه مُغبَچِگان زلفِ دوتا بگشایند گیسوی چنگ بِبُرّید به مرگِ مِیِ ناب تا حریفان همه خون از مژهها بگشایند درِ میخانه ببستند خدایا مپسند که درِ خانهٔ تزویر و ریا بگشایند حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا که چه زُنّار ز زیرش به دَغا بگشایند
روزگاریست که سودایِ بتان دینِ من است غمِ این کار نشاطِ دلِ غمگینِ من است دیدنِ رویِ تو را دیده جان بین باید وین کجا مرتبه چشمِ جهان بینِ من است؟ یارِ من باش که زیبِ فلک و زینتِ دهر از مه روی تو و اشکِ چو پروینِ من است تا مرا عشقِ تو تعلیمِ سخن گفتن کرد خلق را وردِ زبان، مدحت و تحسینِ من است دولت فقر خدایا به من ارزانی دار کاین کرامت سببِ حشمت و تمکینِ من است واعظِ شَحنه شناس این عظمت گو مفروش زان که منزلگهِ سلطان، دلِ مسکینِ من است یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست؟ که مغیلانِ طریقش گل و نسرینِ من است حافظ از حشمتِ پرویز دگر قصه مخوان که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است
کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت باد بوی گل رویش به گلستان آورد آب گلزار بشد رونق عطار برفت صورت یوسف نادیده صفت میکردیم چون بدیدیم زبان سخن از کار برفت بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان را که مرا در حق این طایفه انکار برفت در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال به سرت کز سر من آن همه پندار برفت آخر این مور میان بسته افتان خیزان چه خطا داشت که سرکوفته چون مار برفت به خرابات چه حاجت که یکی مست شود که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت به نماز آمده محراب دو ابروی تو دید دلش از دست ببردند و به زنار برفت پیش تو مردن از آن به که پس از من گویند نه به صدق آمده بود این که به آزار برفت تو نه مرد گل بستان امیدی سعدی که به پهلو نتوانی به سر خار برفت
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس سند عشق، به امضا شدنش می ارزد گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم کوشش رود به دریا شدنش می ارزد کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم به همان لحظه برپا شدنش می ارزد دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد