1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    نکند جام دهد کام دهد، از لب خود وام دهد؟
    در برت ساز زند، رقص کند کافر و بی عار شوی؟
    نکند مست شوی فارغ از این هست شوی؟
    بعد آن کور شوی کر شوی، شاعر و بیمار شوی؟
    نکُنَد دل نکَنی دل بکَنَد بهرِ تو دِل دِل نَکُنَد؟
    برود در بر یار دگری صبح که بیدار شوی!​
     
    SiavashBaran و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم
    ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

    دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا
    گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

    منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم
    آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

    شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع
    آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

    غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد
    خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

    دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد
    بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم

    زندگی کردن من مردن تدریجی بود
    آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم​

    فرخی یزدی
     
    SiavashBaran و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد

    سَمَن بویان غبارِ غم چو بنشینند، بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند، بستانند


    به فِتراکِ جفا دل‌ها چو بربندند، بربندند
    ز زلفِ عَنبرین جان‌ها چو بگشایند، بفشانند


    به عمری یک نَفَس با ما چو بنشینند، برخیزند
    نهالِ شوق در خاطر چو برخیزند، بنشانند


    سرشکِ گوشه گیران را چو دریابند، دُر یابند
    رخِ مِهر از سحرخیزان نگردانند، اگر دانند


    ز چشمم لَعْلِ رُمّانی چو می‌خندند، می‌بارند
    ز رویم رازِ پنهانی چو می‌بینند، می‌خوانند


    دوایِ دَردِ عاشق را کسی کو سهل پندارد
    ز فکر آنان که در تدبیر درمانند، در مانند


    چو منصور از مراد آنان که بردارند، بر دارند
    بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند، می‌رانند


    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند، ناز آرند
    که با این دَرد اگر دربند درمانند، در مانند


     
    SiavashBaran و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت
    بی‌دل و بی‌خودت کنم در دل و جان نشانمت
    آمده‌ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل
    تا که کنار گیرمت خوش خوش و می‌‌فشانمت

    آمده‌ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا
    همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت
    آمده‌ام که بوسه‌ای از صنمی ربوده‌ای
    بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت

    گل چه بود که گل توی ناطق امر قل توی
    گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت
    جان و روان من توی فاتحه خوان من توی
    فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت

    صید منی شکار من گرچه ز دام جَسته‌ای
    جانب دام بازرو ور نروی برانمت
    شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو
    در پی من چه می‌دوی تیز که بردرانمت

    زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی
    گوش به غیر زه مده تا چو کمان خَمانمت
    از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست
    شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت

    هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ را
    نیک بجوش و صبر کن زانک همی‌ پزانمت
    نی که تو شیرزاده‌ای در تن آهوی نهان
    من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت

    گوی منی و می‌دوی در چوگان حکم من
    در پی تو همی ‌دوم گرچه که می‌دوانمت

    مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  5. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد

    دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
    دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران

    نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش
    چو سیل از سر گذشت آن را چه می‌ترسانی از باران

    گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی
    ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران

    گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند
    همان بهتر که در دوزخ کنندم با گنهکاران

    چه بوی است این که عقل از من ببرد و صبر و هشیاری
    ندانم باغ فردوس است یا بازار عطاران

    تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی
    به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران

    الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را
    تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران

    گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد
    بگو خوابش نمی‌گیرد به شب از دست عیاران

    گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن
    نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران

    کسان گویند چون سعدی جفا دیدی تحول کن
    رها کن تا بمیرم بر سر کوی وفاداران
     
    f@rid69 و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  6. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
    که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

    سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
    مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

    بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
    به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

    کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
    که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

    بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
    به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

    نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
    سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

    کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
    ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  7. برای فتح منِ خسته، جنگ لازم نیست
    فقط بخند تو -آری- تفنگ لازم نیست

    نیاز نیست به تزریق، کشتن ما را
    هوا هوای تو باشد، سُرنگ لازم نیست

    به جز همین که تو در ساحلی، دگر چیزی
    برای خود‌کشیِ یک نهنگ لازم نیست

    خرابه کردنِ یک شهر را، غمت بس بود
    مغول نخواهد و تیمورِ لنگ لازم نیست

    دلِ گرفته‌ی ما را به قلب خود نسپار
    که در شکستنِ این شیشه سنگ لازم نیست

    سیاه‌مویی و لب سُرخ، یک‌کدام بس است
    که میزبان تو که باشی، دو رنگ لازم نیست

    من از نگاه بیفتم، تو می‌روی بالا
    در این مقایسه الّاکلنگ لازم نیست

    بهانه کرد که چون شاعرم، هوس‌بازم!
    بگو نخواستمت دیگر، انگ لازم نیست...
     
    f@rid69 و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    طرهٔ یار پریشان چه خوش است
    قامت دوست خرامان چه خوش است

    خط خوش بر لب جانان چه نکوست
    سبزه و چشمهٔ حیوان چه خوش است

    از می عشق دلی مست و خراب
    همچو چشم خوش جانان چه خوش است

    در خرابات خراب افتاده
    عاشق بی سر و سامان چه خوش است

    آن دل شیفتهٔ ما بنگر
    در خم زلف پریشان چه خوش است

    یوسف گم شدهٔ ما را بین
    کاندر آن چاه زنخدان چه خوش است

    لذت عشق بتم از من پرس
    تو از آن بی‌خبری کان چه خوش است

    تو چه دانی که شکر خندهٔ او
    از دهان شکرستان چه خوش است؟

    چه شناسی که می و نقل بهم
    از لب آن بت خندان چه خوش است

    گر ببینی که به وقت مستی
    لب من بر لب جانان چه خوش است

    یار ساقی و عراقی باقی
    وه که این عیش بدینسان چه خوش است
     
    آخرین ویرایش: ‏28/2/24
    M @ H @ K و f@rid69 از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    ما را ز غم عشق تو ایدوست بس آخر
    آن شادی وصل تو کجا رفت پس آخر

    وصل تو ز من رفت و پس وی نگرانم
    گر باز نگردد نکند روی پس آخر

    داریم هوا و هوس وصل تو در سر
    جاوید نمانند هوا و هوس آخر

    هم با من بیچاره بیک حجره درآئی
    گردد دل تو نرم بگفتار کس آخر

    یکروز نیاید که یکی یار موافق
    با تو نفسی صدق زند بی مگس آخر

    وز صحبت ناجنس خسان دست بداری
    تا چند بود صحبت ناجنس و خس آخر

    گر عمر من از دهر بجز یکنفسی نیست
    با تو بهمان یکنفسم هر نفس آخر

    سوزنی سمرقندی
     
    Anoosh و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  10. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,101
    تشکر شده:
    84,761
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]
    اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات »

    گر تو طالب عشقی، غم دمادمست اینجا
    ور نشانه می‌پرسی، رشته سر گمست اینجا

    چون درین مقام آیی گوش کن که: در راهت
    ز آب چشم مظلومان چاه زمزمست اینجا

    چیست جرم ما؟ گویی کز حریف ناهمتا
    هر کجا که بنشینی گو که کژدمست اینجا

    جو فروش مفتی را از نماز و از روزه
    رنگ چهرهٔ کاهی بهر گندمست اینجا

    گر حریف مایی تو، ما و کنج می‌خانه
    ور زعشق می‌پرسی، عشق در خمست اینجا

    چونکه بنده فرمانی، پیش حاکم مطلق
    سربنه، که هر ساعت صدتحکمست اینجا

    همچو دیو بگریزی،چون زمردت پرسم
    گر تو مردمی،بالله،خود چه مردمست اینجا

    هم بسوزدت روزی، گرچه نیک خامی تو
    کین تنور چون پر شد سنگ هیزمست اینجا

    اوحدی، ترا از چه نان نمی‌فروشد کس؟
    گرنه نام بوبکری با تو در قمست اینجا
     
    f@rid69 و Anoosh از این پست تشکر کرده اند.