دل بدست آر دلا کعبهٔ مقصود دل است حرم محترم حضر معبود دل است نیست در دسترست گر حرم و دیر و کنشت رو بدل کن که تو را قبله موجود دل است ای که ار اختر مسعود سعادت طلبی کوکب میمنت و اختر مسعود دل است آن بزرگ آینه کز آن ببر اهل شهود طلعت شاهد غیبی شده مشهود دل است زاهدا حور و قصور از تو که ما رندان را قصر فردوس دل و جنت موعود دل است صغیر اصفهانی
ای جان گذرکرده از این گنبد ناری در سلطنت فقر و فنا کار تو داری ای رخت کشیده به نهان خانه بینش وی کشته وجود همه و خویش به زاری پوشیده قباهای صفتهای مقدس وز دلق دو صدپاره آدم شده عاری از شرم تو گل ریخته در پای جمالت وز لطف تو هر خار برون رفته ز خاری بیبرگ نشاید که دگر غوره فشارد در میکده اکنون که تو انگور فشاری اقبال کف پای تو بر چشم نهاده اندر طمعی که سرش از لطف بخاری از غار به نور تو به باغ ازل آیند ای یار چه یاری تو و ای غار چه غاری بر کار شود در خود و بیکار ز عالم آن کز تو بنوشید یکی شربت کاری در باغ صفا زیر درختی به نگاری افتاد مرا چشم و بگفتم چه نگاری کز لذت حسن تو درختان به شکوفه آبستن تو گشته مگر جان بهاری در سجده شدم بیخود و گفتم که نگارا آخر ز کجایی تو علی الله چه یاری او گفت که از پرتو شمس الحق تبریز کاوصاف جمال رخ او نیست شماری
بر جگر داغی ز عشق لالهرویی یافتم در سرای دل بهشت آرزویی یافتم عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار تا به امداد نسیمی ره به کویی یافتم خاطر از آیینه صبح است روشنتر مرا این صفا از صحبت پاکیزهرویی یافتم گرمی شمع شبافروز آفت پروانه شد سوخت جانم تا حریف گرمخویی یافتم بیتلاش من غم عشق توام در دل نشست گنج را در زیر پا بیجستوجویی یافتم رهی معیری
درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر نه رنج اره کشیدی نه زخمههای تبر ور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شب جهان چگونه منور شدی بگاه سحر ور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افق کجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمد مصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر نه یوسفی به سفر رفت از پدر گریان نه در سفر به سعادت رسید و ملک و ظفر نه مصطفی به سفر رفت جانب یثرب بیافت سلطنت و گشت شاه صد کشور وگر تو پای نداری سفر گزین در خویش چو کان لعل پذیرا شو از شعاع اثر ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه که از چنین سفری گشت خاک معدن زر ز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینی چنانک رست ز تلخی هزار گونه ثمر ز شمس مفخر تبریز جوی شیرینی از آنک هر ثمر از نور شمس یابد فر مولانا
دل من بی تو حکایت ز دهان تو کند تن من بی تو روایت ز میان تو کند که تواند که کند با لب پرخنده مرا گر کند خنده آن تنگ دهان تو کند سال و مه قصد به کاسد شدن عنبر و مشک زلف عنبر شکن مشک فشان تو کند دل پر آتشم اندر خم زلفین تو ماند حاش لله که آهنگ زیان تو کند لاله رخساری و چون لاله مرا سوخته دل عشق رخساره چون لاله ستان تو کند هر زمانم چو کمان چفته و چون تیر نزار تیر آن غمزه ابروی کمان تو کند به زبان تلخ چه گویی و تو را لب چو شکر چه شود گر دل (من) شکر زبان تو کند ادیب صابر
چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاست سخن شناس نهای جان من، خطا این جاست سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید تبارک الله از این فتنهها که در سرِ ماست در اندرونِ منِ خسته دل، ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست دلم ز پرده برون شد، کجایی ای مطرب بنال، هان که از این پرده، کارِ ما به نواست مرا به کارِ جهان، هرگز التفات نبود رخِ تو در نظرِ من، چنین خوشش آراست نخفتهام ز خیالی که میپزد، دلِ من خمارِ صدشبه دارم، شرابخانه کجاست چنین که صومعه آلوده شد ز خونِ دلم گَرَم به باده بشویید، حق به دستِ شماست از آن به دیرِ مغانم، عزیز میدارند که آتشی که نمیرد، همیشه در دلِ ماست چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب که رفت عمر و هنوزم، دِماغ پُر ز هواست ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند فضایِ سینهٔ حافظ، هنوز پر ز صداست
بتا هلاک شود دوست در محبت دوست که زندگانی او در هلاک بودن اوست مرا جفا و وفای تو پیش یکسان است که هر چه دوست پسندد به جای دوست نکوست مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زادهست دو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست هر آنچه بر سر آزادگان رود زیباست علیالخصوص که از دست یار زیباخوست دلم ز دست به در برد سروبالایی خلاف عادت آن سروها که بر لب جوست به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینش گرفته بودم و دستم هنوز غالیهبوست چو گوی در همه عالم به جان بگردیدم ز دست عشقش و چوگان هنوز در پی گوست جماعتی به همین آب چشم بیرونی نظر کنند و ندانند کآتشم در توست ز دوست هر که تو بینی مراد خود خواهد مراد خاطر سعدی مراد خاطر اوست مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
کارم چو زلف یار پریشان و درهمست پشتم به سان ابروی دلدار پرخمست غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت این شادی کسی که در این دور خرمست تنها دل منست گرفتار در غمان یا خود در این زمانه دل شادمان کمست زین سان که میدهد دل من داد هر غمی انصاف ملک عالم عشقش مسلمست دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت آیا چه جاست این که همه روزه با نمست خواهی چو روز روشن دانی تو حال من از تیره شب بپرس که او نیز محرمست ای کاشکی میان منستی و دلبرم پیوندی این چنین که میان من و غمست سعدی
هیچ کس نیست که حیران شده روی تو نیست روی در سجده محراب دو ابروی تو نیست هرکه بر طرف بناگوش تو آن طره بدید گفت نقد دو جهان قیمت یک موی تو نیست تو به هرجا که چنین جلوه کنان می گذری نظری نیست که از هر طرفی سوی تو نیست زانچه در وصف قد سدره و طوبی گویند نکته ای نیست که در قامت دلجوی تو نیست گو مده دامن گل را به کفم باد صبا چه کنم پیرهنی را که در او بوی تو نیست گر چه صد مانعم از دولت دیدار توهست هیچ مانع بتر از نازکی خوی تو نیست گشته هر موی زبانی به دعا جامی را بر تنش نیست زبانی که دعاگوی تو نیست نورالدین عبدالرحمن جامی
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم گر ز داغ هجر او دردی است در دلهای ما ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم آفتاب رحمتش در خاک ما درتافتهست ذرههای خاک خود را پیش او رقصان کنیم ذرههای تیره را در نور او روشن کنیم چشمهای خیره را در روی او تابان کنیم چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم گر عجبهای جهان حیران شود در ما رواست کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم نیمهای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم مولانا