1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. دیوانه و دلبسته ی اقبال خودت باش
    سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش

    یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
    راضی به همین چند قلم مال خودت باش

    دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
    اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش

    پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت
    منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش

    صد سال اگر زنده بمانی، گذرانی
    پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش
     
    SiavashBaran، m naizar، Anoosh و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
    دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم

    گر ز داغ هجر او دردی است در دل‌های ما
    ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم

    چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش
    پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم

    آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق
    میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم

    او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند
    ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم

    این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست
    جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم

    آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته‌ست
    ذره‌های خاک خود را پیش او رقصان کنیم

    ذره‌های تیره را در نور او روشن کنیم
    چشم‌های خیره را در روی او تابان کنیم

    چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست
    در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم

    گر عجب‌های جهان حیران شود در ما رواست
    کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم

    نیمه‌ای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند
    یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم


    مولانا
     
    !!AMINKHAN!!، Farzane، SiavashBaran و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    آخر این تیره شب هجر به پایان آید
    آخر این درد مرا نوبت درمان آید
    چند گردم چو فلک گرد جهان سرگردان؟
    آخر این گردش ما نیز به پایان آید

    آخر این بخت من از خواب درآید سحری
    روز آخر نظرم بر رخ جانان آید
    یافتم صحبت آن یار، مگر روزی چند
    این همه سنگ محن بر سر ما زان آید

    تا بود گوی دلم در خم چوگان هوس
    کی مرا گوی غرض در خم چوگان آید؟
    یوسف گم شده را گرچه نیابم به جهان
    لاجرم سینهٔ من کلبهٔ احزان آید

    بلبل‌آسا همه شب تا به سحر ناله زنم
    بو که بویی به مشامم ز گلستان آید
    او چه خواهد؟ که همی با وطن آید، لیکن
    تا خود از درگه تقدیر چه فرمان آید

    به عراق ار نرسد باز عراقی چه عجب!
    که نه هر خار و خسی لایق بستان آید

    شیخ فخرالّدین ابراهیم عراقی
     
    !!AMINKHAN!!، Farzane، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد


    مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
    هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم

    به کام و آرزویِ دل چو دارم خلوتی حاصل
    چه فکر از خُبثِ بدگویان، میانِ انجمن دارم

    مرا در خانه سروی هست کاندر سایهٔ قَدَّش
    فَراغ از سروِ بستانی و شمشادِ چمن دارم

    گَرَم صد لشکر از خوبان به قصدِ دل کمین سازند
    بِحَمْدِ الله و الْمِنَّه بُتی لشکرشِکن دارم

    سِزَد کز خاتمِ لَعلَش زَنَم لافِ سلیمانی
    چو اسمِ اعظمم باشد، چه باک از اهرِمَن دارم؟

    الا ای پیرِ فرزانه، مَکُن عیبم ز میخانه
    که من در تَرکِ پیمانه دلی پیمان شِکن دارم

    خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نِه
    که من با لَعلِ خاموشش نهانی صد سخن دارم



    حافظ
     
    Farzane و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    ما خسته ایم ، خسته به معنای واقعی
    دل های ما شکسته به معنای واقعی

    ما لشکریم لشکر پخش و پلا که دید ؟
    خیل ز هم گسسته به معنای واقعی

    این زخم سجده نیست به پیشانی ام رفیق
    جای دری ست بسته به معنای واقعی

    از بادبان نخیزد و از ناخدا ، بخار
    کشتی به گل نشسته به معنای واقعی

    تنگ است جای ما و چنین است حال ما
    باغی درون هسته به معنای واقعی


    حسین جنتی
     
    M @ H @ K، Farzane، erteash و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد

    بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم
    که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم

    در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند
    آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم

    من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
    که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویم

    دوستان عیب من بی‌دل حیران مکنید
    گوهری دارم و صاحب نظری می‌جویم

    گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است
    مکنم عیب کز او رنگ ریا می‌شویم

    خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است
    می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم

    حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی
    گو مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم
    خافظ
     
    M @ H @ K، m naizar، Farzane و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    امشب به راستی شب ما روز روشن است
    عید وصال دوست علی رغم دشمن است

    باد بهشت می‌گذرد یا نسیم باغ
    یا نکهت دهان تو یا بوی لادن است

    هرگز نباشد از تن و جانت عزیزتر
    چشمم که در سرست و روانم که در تن است

    گردن نهم به خدمت و گوشت کنم به قول
    تا خاطرم معلق آن گوش و گردن است

    ای پادشاه سایه ز درویش وامگیر
    ناچار خوشه چین بود آن جا که خرمن است

    دور از تو در جهان فراخم مجال نیس
    عالم به چشم تنگ دلان چشم سوزن است

    عاشق گریختن نتواند که دست شوق
    هر جا که می‌رود متعلق به دامن است

    شیرین به در نمی‌رود از خانه بی رقیب
    داند شکر که دفع مگس بادبیزن است

    جور رقیب و سرزنش اهل روزگار
    با من همان حکایت گاو دهل‌زن است

    بازان شاه را حسد آید بدین شکار
    کان شاهباز را دل سعدی نشیمن است

    قلب رقیق چند بپوشد حدیث عشق
    هرچ آن به آبگینه بپوشی مبین است
     
    M @ H @ K، f@rid69، Farzane و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    گرچه هردم سیل اشک ما به دریا می‌رود
    خوشدلم از جانب او هرچه بر ما می‌رود

    گفتمش ای دیده این گوهرفشانی تا به کی
    گفت می‌رانیم در ایّام او تا می‌رود

    سرو قدّا بر حذر باش و خرامان کم خرام
    کز غمت فریاد مشتاقان به بالا می‌رود

    باغبانا صحبت گل را غنیمت دان که او
    بعد سالی آمده‌ست امروز و فردا می‌رود

    با تو از هستی خیالی را سری مانده‌ست و بس
    وآن هم از دست غمت یک روز در پا می‌رود

    احمد بن موسی خیالی(قرن ۹ هجری)
     
    M @ H @ K، f@rid69، Farzane و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    آمد بهار ِ جان‌ها ای شاخ ِ تر به رقص آ

    چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر! به رقص آ

    ای شاه ِ عشق‌پرور مانند ِ شیر ِ مادر

    ای شیر! جوش‌در رو. جان ِ پدر به رقص آ

    چوگان ِ زلف دیدی، چون گوی دررسیدی

    از پا و سر بریدی. بی‌پا و سر به رقص آ

    تیغی به دست، خونی. آمد مرا که: چونی؟

    گفتم بیا که خیر است! گفتا: نه! شر! به رقص آ

    از عشق، تاج‌داران در چرخ ِ او چو باران

    آن جا قبا چه باشد؟ ای خوش کمر به رقص آ

    ای مست ِ هست گشته! بر تو فنا نبشته.

    رقعه‌ی فنا رسیده. بهر ِ سفر به رقص آ

    در دست، جام ِ باده آمد بُت‌ام پیاده

    گر نیستی تو ماده، ز آن شاه ِ نر به رقص آ

    پایان ِ جنگ آمد. آواز ِ چنگ آمد

    یوسف زِ چاه آمد. ای بی‌هنر! به رقص آ

    تا چند وعده باشد؟ و این سَر به سجده باشد؟

    هجر اَم ببُرده باشد رنگ و اثر؟ به رقص آ

    کی باشد آن زمانی، گوید مرا فلانی:

    ک‌ای بی‌خبر! فنا شو! ای باخبر! به رقص آ

    طاووس ِ ما درآید و آن رنگ‌ها برآید

    با مرغ ِ جان سراید: بی‌بال و پر به رقص آ

    کور و کران ِ عالَم، دید از مسیح، مرهم

    گفته مسیح ِ مریم: ک‌ای کور و کر! به رقص آ

    مخدوم، شمس ِ دین است. تبریز رشک ِ چین است

    اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ

    مولانا
     
    M @ H @ K، SiavashBaran، f@rid69 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,536
    تشکر شده:
    39,245
    امتیاز دستاورد:
    220
    یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
    بازآید و بِرهانَدَم از بندِ مَلامت

    خاکِ رهِ آن یارِ سفرکرده بیارید
    تا چشمِ جهان بین کُنَمَش جایِ اقامت

    فریاد که از شش جهتم راه بِبَستند
    آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

    امروز که در دستِ توام مرحمتی کن
    فردا که شَوَم خاک چه سود اشکِ ندامت

    ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
    ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت

    درویش مکن ناله ز شمشیرِ اَحِبّا
    کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

    در خرقه زن آتش که خمِ ابرویِ ساقی
    بر می‌شکند گوشهٔ محراب امامت

    حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
    بیدادِ لطیفان همه لطف است و کرامت

    کوته نکند بحث سرِ زلف تو حافظ
    پیوسته شد این سلسله تا روزِ قیامت
     
    M @ H @ K، SiavashBaran، !!AMINKHAN!! و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.