1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد

    اگر رفیقِ شفیقی درست پیمان باش
    حریفِ خانه و گرمابه و گلستان باش

    شِکَنجِ زلفِ پریشان به دستِ باد مده
    مگو که خاطرِ عُشّاق، گو پریشان باش

    گَرَت هواست که با خِضْر همنشین باشی
    نهان ز چشمِ سِکَندَر چو آبِ حیوان باش

    زبورِ عشق نوازی نه کارِ هر مرغیست
    بیا و نوگُلِ این بلبلِ غزل خوان باش

    طریقِ خدمت و آیینِ بندگی کردن
    خدای را که رها کن به ما و سلطان باش

    دگر به صیدِ حرم تیغ برمکش، زنهار
    وز آن که با دلِ ما کرده‌ای پشیمان باش

    تو شمعِ انجمنی یکزبان و یکدل شو
    خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش

    کمالِ دلبری و حُسن در نظربازیست
    به شیوهٔ نظر از نادرانِ دوران باش

    خموش
    حافظ و از جورِ یار ناله مکن
    تو را که گفت؟ که در رویِ خوب، حیران باش
     
    !!AMINKHAN!!، SiavashBaran، f@rid69 و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,101
    تشکر شده:
    84,761
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    شاخه را محکم گرفتن این زمان بی‌فایده‌ست
    برگ می‌ریزد، ستیزش با خزان بی‌فایده‌ست

    باز می‌پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم
    در دل طوفان که باشی بادبان بی‌فایده‌ست

    بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت
    دست و پا وقتی نباشد نردبان بی‌فایده‌ست

    تا تو بوی زلف‌ها را می‌فرستی با نسیم
    سعی من در سر به زیری بی گمان بی‌فایده‌ست

    در من عاشق، توان ذره‌ای پرهیز نیست
    پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی‌فایده‌ست

    از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته‌اند
    حرف موسی را نمی‌فهمد شبان، بی‌فایده‌ست

    من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا
    همچنان می‌گردم اما همچنان بی‌فایده‌ست


    #کاظم_بهمنی
     
    Farzane، !!AMINKHAN!!، SiavashBaran و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
    خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

    آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد
    حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

    گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است
    عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی

    تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
    مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

    اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان
    گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

    خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
    مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

    کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ
    ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی
     
    Farzane، SiavashBaran، f@rid69 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایه‌بان دارد
    بهارِ عارضش خطّی به خونِ ارغوان دارد

    غبارِ خط بپوشانید خورشیدِ رُخَش یا رب
    بقایِ جاودانش ده، که حُسنِ جاودان دارد

    چو عاشق می‌شدم گفتم که بُردم گوهرِ مقصود
    ندانستم که این دریا چه موجِ خون‌فشان دارد

    ز چشمت جان نشاید بُرد کز هر سو که می‌بینم
    کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد

    چو دامِ طُرِّه افشاند ز گَردِ خاطرِ عشاق
    به غَمّازِ صبا گوید که راِزِ ما نهان دارد

    بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حالِ اهلِ دل بشنو
    که از جمشید و کیخسرو، فراوان داستان دارد

    چو در رویت بخندد گُل، مشو در دامَش ای بلبل
    که بر گُل اعتمادی نیست، گر حُسنِ جهان دارد

    خدا را، دادِ من بِسْتان از او ای شَحنهٔ مجلس
    که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گِران دارد

    به فِتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن
    که آفت‌هاست در تأخیر و طالب را زیان دارد

    ز سروِ قَدِّ دلجویت مکن محروم چشمم را
    بدین سرچشمه‌اش بِنْشان که خوش آبی روان دارد

    ز خوفِ هجرم ایمن کن اگر امّیدِ آن داری
    که از چشمِ بداندیشان خدایت در امان دارد

    چه عذرِ بختِ خود گویم؟ که آن عیّار شهرآشوب
    به تلخی کُشت حافظ را و شِکَّر در دهان دارد
     
    Farzane، SiavashBaran، M @ H @ K و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه؟
    مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه؟

    زلف در دست صبا، گوش به فرمان رقیب
    این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه؟

    شاهِ خوبانی و منظور گدایان شده‌ای
    قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه؟

    نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
    بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه؟

    سخنت رمزِ دهان گفت و کمر سِرّ میان
    وز میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه؟

    هر کس از مُهرهٔ مِهر تو به نقشی مشغول
    عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه؟

    حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
    خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه؟

     
    Farzane، m naizar، M @ H @ K و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    در عشق قرار بی‌قراری است
    بدنامی عشق نام‌داری است

    چون نیست شمار عشق پیدا
    مشمر که شمار بی‌شماری است

    در عشق ز اختیار بگذار
    عاشق بودن نه اختیاری است

    گر دل داری تو را سزد عشق
    ورنه همه زهد و سوگواری است

    زاری می‌کن چو دل ندادی
    تا دل ندهند کارزاری است

    دل کیست شکار خاص شاه است
    شاه از پی او به دوستداری است

    شاهی که همه جهانش ملک است
    در دشت ز بهر یک شکاری است

    جانا بر تو قرار آن راست
    کز عشق تو عین بی‌قراری است

    آن را که گرفت عشق تو نیست
    در معرض صد گرفتکاری است


    عطار
     
    Farzane، !!AMINKHAN!!، SiavashBaran و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    هرکه از دیدار جانان همچو من مهجور نیست
    گر خبر ز اندیشهٔ دوری ندارد دور نیست

    و آن که با سوز محبّت نیست چون پروانه گرم
    گر همه ماه است شمع دولتش را نور نیست

    ماه را گویی مگر نسبت به رویش کرده اند
    ورنه بی وجهی به حسن خویشتن مغرور نیست

    با حریفان از چه رو پیوسته دارد سرگران
    نرگس پر خوابِ چشم یار اگر مخمور نیست

    ای خیالی منکر عشق بتان تا عاقبت
    جان نه در بازد به عذرِ این گنه معذور نیست

    احمد بن موسی خیالی(قرن۹هجری)
     
    آخرین ویرایش: ‏9/1/24
    Anoosh، Farzane، f@rid69 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,101
    تشکر شده:
    84,761
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام
    سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام

    سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین
    باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام

    چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست
    بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام

    شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند
    من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام

    این همه تند مرو ، شعر مرا خسته مکن
    من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام

    "فریدون مشیری"
     
    SiavashBaran، Anoosh، Farzane و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    الا ای طوطیِ گویایِ اسرار
    مبادا خالیَت شِکَّر ز مِنقار

    سَرَت سبز و دلت خوش باد جاوید
    که خوش نقشی نمودی از خطِ یار

    سخن سربسته گفتی با حریفان
    خدا را زین معما پرده بردار

    به رویِ ما زن از ساغر گلابی
    که خواب آلوده‌ایم ای بختِ بیدار

    چه رَه بود این که زد در پرده مطرب
    که می‌رقصند با هم مست و هشیار

    از آن افیون که ساقی در مِی افکند
    حریفان را نه سَر مانَد نه دَستار

    سِکَندَر را نمی‌بخشند آبی
    به زور و زر مُیَسَّر نیست این کار

    بیا و حالِ اهلِ درد بشنو
    به لفظِ اندک و معنی بسیار

    بُتِ چینی عدویِ دین و دل‌هاست
    خداوندا دل و دینم نگه دار

    به مستوران مگو اسرارِ مستی
    حدیثِ جان مگو با نقشِ دیوار

    به یُمنِ دولتِ منصور شاهی
    عَلَم شد حافظ اندر نظمِ اشعار


    خداوندی به جایِ بندگان کرد

    خداوندا ز آفاتش نگه دار​
     
    SiavashBaran، Farzane، f@rid69 و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    کوی عشق است این که در هر گام صد عاقل گم است
    تا قیامت جان فراموش است و این جا دل گم است

    خود چه راه است این که در صد سال یک منزل نیافت
    آن که در هر نیم گامش طی صد منزل گم است

    لذت جان دادنم بنگر که در روز جزا
    ننک قتلم در هجوم لذت قاتل گم است

    یار در دل هست اگر دل نیست ایمن گو مباش
    کعبه گر محمل نشینم نیست از محمل گم است

    این که می گویند دریا می گشاید دست بخت
    تا در دل می شنو اما کلید دل گم است

    در هجوم چاره اندیشی عرفی گشته گم
    عقل رهبر هم درین اندیشه ی هایل گم است

    عرفی شیرازی
     
    SiavashBaran، m naizar، Anoosh و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.