شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بود کامی از عمر که همراه تو راندم خوش بود در خیالم که نه پرهیز و نه پروای تو داشت بوسه ها کز لب نوش تو ستاندم خوش بود و آن همه گل که نسیمانه به شکرانه ی تو چیدم از باغ دل و بر تو فشاندم خوش بود به چمنزار غزل با نی سحر آور خود وقتی آن چشم غزالانه چراندم خوش بود من چنان محو سخن گفتن گرمت بودم که تو از هر چه که دم میزدی آن دم خوش بود فالی از دفتر حافظ که برای دل تو زدم و آن غزل ناب که خواندم خوش بود گر چه با ساعت من ثانیه ها بیش نبود ساعتی را که کنارت گذراندم خوش بود
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد عالم از ناله عشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد محترم دار دلم کاین مگس قندپرست تا هواخواه تو شد فر همایی دارد از عدالت نبود دور گرش پرسد حال پادشاهی که به همسایه گدایی دارد اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست شادی روی کسی خور که صفایی دارد خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند و از زبان تو تمنای دعایی دارد
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت دهانت جوجههایش را پریدن گر بیاموزد کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت بدین سان که من و تو از تفاهم عشق میسازیم از این پس عشقورزی هم، قراری تازه خواهد یافت من و تو عشق را گستردهتر خواهیم کرد، آری که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت تو خوب مطلقی، من خوبها را با تو میسنجم بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو به چشم خستهام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت حسین منزوی
بیا بیا که ز هجر آمدم به جان ای دوست بیا که سیر شدم بی تو از جهان ای دوست به کام دشمنم از آرزوی دیدارت مباش بیخبر از حال دوستان ای دوست چو نفخ صور دهد جان به مرده عاشق را نسیم زلف تو بخشد هزار جان ای دوست خیال بود مرا کز تو بر توان گشتن بیازمودم و دیدم نمیتوان ای دوست اگر به حسن تو باشند شاهدان بهشت خوشا تفرج خوبان در آن جهان ای دوست وگر به جان و جهان صحبتت شود حاصل هنوز وصل تو باشد به رایگان ای دوست چو زیر خاک شوم با خیال رخسارت ز خاک دیده من روید ارغوان ای دوست از عاشق تو که دارد امید هشیاری که شد به بوی تو سر مست جاودان ای دوست از عکس روی تو روی زمین شود روشن شبی که ماه نتابد ز آسمان ای دوست گهی ز شوق تو خورشید آشکار شود گهی ز شرم تو زیر زمین نهان ای دوست به جای هر سر مویی مرا زبانی نیست که تا ز زلف تو مویی کنم بیان ای دوست همام نام تو بسیار میبرد چه کند ازین سخن نگزیرد دمی زبان ای دوست محمد همام تبریزی
مردان خدا پردهٔ پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند یک طایفه را بهر مکافات سرشتند یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند جمعی به در پیر خرابات خرابند قومی به بر شیخ مناجات مریدند یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند فریاد که در رهگذر آدم خاکی بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند همت طلب از باطن پیران سحرخیز زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند زنهار مزن دست به دامان گروهی کز حق ببریدند و به باطل گرویدند چون خلق درآیند به بازار حقیقت ترسم نفروشند متاعی که خریدند کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند مرغان نظرباز سبکسیر فروغی از دام گه خاک بر افلاک پریدند فروغی بسطامی
تا تو با منی زمانه با من است بخت و کام جاودانه با من است تو بهار دلکشی و من چو باغ شور و شوق صد جوانه با من است یاد دلنشینت ای امید جان هر کجا روم روانه با من است ناز نوشخند صبح اگر توراست شور گریه شبانه با من است برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست رقص و مستی و ترانه با من است گفتمش مراد من به خنده گفت لابه از تو و بهانه با من است گفتمش من آن سمند سرکشم خنده زد که تازیانه با من است هر کسش گرفته دامن نیاز ناز چشمش این میانه با من است خواب نازت ای پری ز سر پرید شب خوشت که شب فسانه با من است ابتهاج
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست هوشنگ ابتهاج
من گرفتار و تو در بند رضای دگران من ز درد تو هلاک و تو دوای دگران گنج حسن دگران را چه کنم بی رخ تو؟ من برای تو خرابم، تو برای دگران خلوت وصل تو جای دگرانست، دریغ! کاش بودم من دل خسته بجای دگران پیش ازین بود هوای دگران در سر من خاک کویت ز سرم برد هوای دگران پا ز سر کردم و سوی تو هنوزم ره نیست وه! که آرد سر من رشک بپای دگران گفتی: امروز بلای دگران خواهم شد روزی من شود، ای کاش! بلای دگران دل غمگین هلالی بجفای تو خوشست ای جفاهای تو خوشتر ز وفای دگران
وقتی دل سودایی میرفت به بستانها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها تا خار غم عشقت آویخته در دامن کوته نظری باشد رفتن به گلستانها آن را که چنین دردی از پای دراندازد باید که فروشوید دست از همه درمانها گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید چون عشق حرم باشد سهل است بیابانها هر تیر که در کیش است گر بر دل ریش آید ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها هر کاو نظری دارد با یار کمان ابرو باید که سپر باشد پیش همه پیکانها گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش میگویم و بعد از من گویند به دورانها
گاهی از دور تماشای تو دلخواه تر است این چه راهی است که با فاصله کوتاه تر است آسمانی است اگر ماه خدا حرفی نیست ماه من روی زمین است ولی ماه تر است در دلم صاعقه ی شوق و تنم ،می لرزد برق چشم تو به حال دلم آگاه تر است بروی هر طرفی ، ابر دلم ، می آید اشک می ریزم و بنگر که گذرگاه، تر است باد فهمید چه آرامش محضی دارد هرکسی در سفر موی تو گمراه تر است بغضِ دیدار اگر جان مرا می کاهد خنده ی تلخ جدایی تو جانکاه تر است