دل شکسته ی ما همچو آینه پاک است بهای درنشود گم اگرچه در خاک است ز چاک پیرهن یوسف آشکارا شد که دست و دیده ی پاکیزه دامنان پاک است نگر که نقش سپید و سیه رهت نزند که این دو اسبه ی ایام سخت چالاک است قصور عقل کجا و قیاس قامت عشق تو هر قبا که بدوزی به قدر ادراک است سحر به باغ درآ کز زبان بلبل مست بگویمت که گریبان گل چرا چاک است رواست گر بگشاید هزار چشمه ی اشک چنین که داس تو بر شاخه های این تاک است ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود فغان ز دوست که در دشمنی چه بی باک است صفای چشمه ی روشن نگاه دار ای دل اگر چه از همه سو تند باد خاشاک است صدای توست که بر می زند ز سینه ی من کجایی ای که جهان از تو پر ز پژواک است غروب و گوشه ی زندان و بانگ مرغ غریب بنال سایه که هنگام شعر غمناک است دل حزینم ازین ناله ی نهفته گرفت بیا که وقت صفیری ز پرده ی راک است زنده یاد هوشنگ ابتهاج
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد التفاتش به می صاف مروّق نکنیم خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسب سیه و زین مغرّق نکنیم آسمان کشتی ارباب هنر میشکند تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم حافظ
عشق جمال جانان دریای آتشین است گر عاشقی بسوزی زیرا که راه این است جایی که شمع رخشان ناگاه بر فروزند پروانه چون نسوزد کش سوختن یقین است گر سر عشق خواهی از کفر و دین گذر کن کانجا که عشق آمد چه جای کفر و دین است عاشق که در ره آید اندر مقام اول چون سایهای به خواری افتاده در زمین است چون مدتی برآید سایه نماند اصلا کز دور جایگاهی خورشید در کمین است عطار
بیا به خانهی آلالهها سری بزنیم زِ داغ با دلِ خود حرفِ دیگری بزنیم به یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم سری به مجلس سوگِ کبوتری بزنیم شبی به حلقه درگاه دوست دل بندیم اگرچه وا نکند، دست کم دری بزنیم تمام حجم قفس را شناختیم، بس است بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم به اشک خویش بشوییم آسمان ها را ز خون به روی زمین رنگ دیگری بزنیم اگرچه نیت خوبی است زیستن اما خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم #قیصر_امین_پور
یار بی رحم و من از درد بجانم، چه کنم؟ من چنین، یار چنان، آه! ندانم چه کنم؟ میروم، گریه کنان، نعره زنان، سینه کنان مست و دیوانه و رسوای جهانم، چه کنم؟ بی تو امروز بصد حسرت و غم زیسته ام آه اگر روز دگر زنده بمانم چه کنم؟ بی تحمل نتوان چاره عشق تو، ولی من بیچاره تحمل نتوانم چه کنم؟ چند گویی که: هلالی، دگر از درد منال من ازین درد بفریاد و فغانم چه کنم؟ هلالی جغتایی
ای دل شوریده جان، نیست شو از هر چه هست کز پی تاراج دل، عشق برآورد دست منکر صورت نشد، عارف معنی شناس راه به معنی نبرد عاشق صورت پرست از پی محنت شود، مست محبت، مدام هر که شراب بلی، خورد ز جام الست بزم وصال تو را، چشم تو خوش ساقی است کز نظرش میشود، مردم هشیار مست خادم نقاش فکر، نقش رخت سالها خواست که بر لوح جان، بندد و صورت نبست یک سحر از خواب خوش، چشم خوشت بر نخاست دست ندادش شبی، با تو به خلوت نشست از سر من گر قدم، باز گرفتی چه شد لطف تو صد در گشاد، یک در اگر بست بست کام دل خویش یافت، هر که به درد تو مرد درد دل خویش جست، هر که ز درد تو جست خواجه جمال الدین سلمان ساوجی
سلطان منی سلطان منی و اندر دل و جان ایمان منی در من بدمی من زنده شوم یک جان چه بود صد جان منی نان بیتو مرا زهرست نه نان هم آب منی هم نان منی زهر از تو مرا پازهر شود قند و شکر ارزان منی باغ و چمن و فردوس منی سرو و سمن خندان منی هم شاه منی هم ماه منی هم لعل منی هم کان منی خاموش شدم شرحش تو بگو زیرا به سخن برهان منی مولانا
خیال آمدنت دیشبم به سر می زد نیـامدی که ببینی دلم چه پر می زد به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت خیال روی تــو نقشی به چشم تر می زد شراب لعل تو می دیدم و دلـم می خواست هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد زهی امید که کامی از آن دهان مـی جست زهی خیال که دستی در آن کمر مـی زد دریچه ای به تماشای باغ وا مـی شد دلم چـو مرغ گرفتار بال و پر مـی زد تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم که پشت پرده ی اشکم سپیده سر مـی زد ابتهاج
روزگاریست که سودایِ بتان دینِ من است غمِ این کار نشاطِ دلِ غمگینِ من است دیدنِ رویِ تو را دیده جان بین باید وین کجا مرتبه چشمِ جهان بینِ من است؟ یارِ من باش که زیبِ فلک و زینتِ دهر از مه روی تو و اشکِ چو پروینِ من است تا مرا عشقِ تو تعلیمِ سخن گفتن کرد خلق را وردِ زبان، مدحت و تحسینِ من است دولت فقر خدایا به من ارزانی دار کاین کرامت سببِ حشمت و تمکینِ من است واعظِ شَحنه شناس این عظمت گو مفروش زان که منزلگهِ سلطان، دلِ مسکینِ من است یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست؟ که مغیلانِ طریقش گل و نسرینِ من است حافظ از حشمتِ پرویز دگر قصه مخوان که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا بیت های روشن و شعله ورم را باد برد با همین نیمه همین معمولی ساده بساز دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد حامد عسگری