گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید گفتم زمانِ عشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصّه هم سر آید خواجه شمسالدین محمد شیرازی
يکي طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود که من نان و برگ از کجا آرمش؟ مروت نباشد که بگذارمش چو بيچاره گفت اين سخن، پيش جفت نگر تا زن او را چه مردانه گفت: مخور هول ابليس تا جان دهد همان کس که دندان دهد نان دهد تواناست آخر خداوند روز که روزي رساند، تو چندين مسوز نگارنده کودک اندر شکم نويسنده عمر و روزي است هم خداوندگاري که عبدي خريد بدارد، فکيف آن که عبد آفريد تو را نيست اين تکيه بر کردگار که مملوک را بر خداوندگار سعدی
با سینی چای و نبات از دور می آید شاخ نبات حافظ است این جور می آید! هنگامه ای از فتنه ی چنگیز در چشمش شاعر تراز عطارنیشابور می آید پشت سرش خیام پیر آهسته آهسته ناگاه با زنبیلی از انگور می آید سر می برد مصرع به مصرع" طیباتش" را سعدی چقدر آشفته و مخمور می آید حافظ در اوصافش قیامت می کند آنجا در پله های حافظیه شور می آید ای کولی شبگرد من! شور سه گاهت کو شعرم چه خوش در پرده ی ماهور می آید
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما مولانا . دیوان شمس
بوسه نه... خندهی گرم ازدهنت کافی بود این همه عطر چرا؟ پیرهنت کافی بود دانه و دام چرا مرغک پرسوخته را؟ قفس زلف شکن در شکنت کافی بود میشد این باغ خزاندیده بهاری باشد یک گل صورتی دشت تنت کافی بود لطف کردی به خدا در غزلم آمده ای از همان دور مژه همزدنت کافی بود قافیه ریخت به هم، خلوت من خوشبو شد گل چرا ماه؟... درِ ادکلنت کافی بود
یک شنبه عصر، نمنم باران، چراغ سبز یک شنبه باز کوچه، خیابان ـ چراغ سبز یک شنبه عصر همقدم شعر تازهای دلتنگیام، هیاهوی میدان، چراغ سبز من میرسم مجسمهها خیره ماندهاند اینجا که هست معنی انسان، چراغ سبز بیابر بیپرنده صبور ایستاده بود تنهاتر از تمام درختان چراغ سبز مانند یک غروب از این خطکشی گذشت با گامهای خسته و لرزان چراغ سبز این ردّپای کیست که من گم نمیشوم از انقلاب تا به خراسان، چراغ سبز علی داودی
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم بیا دوباره در این باره ، اشتباه کنیم من و توایم که تنها گناهمان عشق است عجب گناه قشنگی ، بیا گناه کنیم تمام دفترمان را غزل غزل با عشق کنار نامه ی اعمالمان سیاه کنیم من و تویی که چنان مثل شیشه شفافیم که روشن است ، اگر توی سینه آه کنیم عزیز من ! به زمین و زمانه مدیونیم اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا بساط یک غزل تازه روبه راه کنیم برای رویش یک شعر عاشقانه محض بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم امید تقوی
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالها هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر نطق زبان را ترک کن بیچانه شو بیچانه شو مولانا جلالالدین محمد بلخی
پنجره وا میکنم بر رویِ تو، مثلِ باران سبزه را تر کرده ای از فرازِ آسمان تا رویِ خاک، خاطراتم را معطر کرده ای با لباسِ مخملِ پروانه پوش، با هوایِ تازه یِ نم نم به دوش دامنت رنگین کمانِ گُلفروش، جنگلی را غرقِ شبدر کرده ای با شکفتن هایِ یاس و پونه ات، با طلوعِ خنده یِ بابونه ات با دو چالِ نازِ رویِ گونه ات، چهره ات را دلرباتر کرده ای حضرتِ لیلایِ واویلایِ ناز! جنگلِ بالابلندِ دلنواز ! گیسوانت بیدِ مجنون است و باز، روسریِ خیسِ مِه سر کرده ای سبزه دامن ساقه گندم گُل به دست، باز میرقصی سراپا مستِ مست فارغ از هر بودنی و هرچه هست، لحظه هایم را چه محشر کرده ای در خیالم باز مهمانِ توام، چشم در چشم و غزلخانِ توام محوِ زیبایی و حیرانِ توام، بس که خود را ماه و دلبر کرده ای دیده بوسی و "سلام، از این طرف"، با خوشآمدگویی و شور و شعف شوقِ مروارید و آغوشِ صدف، "عشق" را این گونه باور کرده ای کلبه ای با عطرِ قلیانِ دو سیب، دلربا و دلپذیر و دلفریب با اجاق و کتری و هیزم عجیب، چای را قندِ مکرر کرده ای با تو خوشبختی شده از آنِ من، اشکِ شوق است و صفِ مژگان من باز در دریاچه یِ چشمانِ من، دسته قویی را شناور کرده ای میدهد با بودنت طعمِ عسل، میشود هر بیتِ آن ضرب المثل خوش بحالِ بیت بیتِ این غزل، چون که آن را کامل از بر کرده ای
گم شدم در سر آن کوی، مجویید مرا او مرا کشت شدم زنده، ممویید مرا عمری از گم شدنم رفت و نمی آیم باز چون چنین است، شما نیز مجویید مرا بر درش مردم و آن خاک بر اعضای منست هم بدان خاک در آرید و مشویید مرا عاشق و مستم و رسوایی خویشم هوس است هر چه خواهم که کنم، هیچ مگویید مرا دهلوی