1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. دو بُطر آب بیاور، شراب می‌کنمش
    بنوش! قطره به قطره، حساب می‌کنمش

    از این قرار که: می‌نوشم از تو پی در پی
    غمت تنی‌ست که از گریه آب می‌کنمش

    فقط به نیم‌نگاهت، مسیر لذت را
    اگر نشان بدهی، انتخاب می‌کنمش

    اگر اراده کنی سجده می‌کنم به تنت
    سپس نفس به نفس، شعر ناب می‌کنمش

    همیشه خواستنت - لعنتی - گناه من است
    که از ازل به ابد، ارتکاب می‌کنمش

    یقین بدان اگر ایمان مراتبی دارد
    هزار مرتبه بیدار و خواب می‌کنمش

    چه قصه‌ای‌ست که در این مقام، حالت را
    - اگر درست بگویم - خراب می‌کنمش

    نه من تواَم نه تو من؛ حسِ تو حواس من است
    که بی‌مضایقه دارم کتاب می‌کنمش

    خدا یکی‌ست، نمی‌فهمد این دوئیّت را
    دعا بیار، خودم مستجاب می‌کنمش
     
    SiavashBaran از این پست تشکر کرده است.
  2. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    دل رفت و می‌ندانم حالش که خود کجا شد
    آزار او نکردم گوئی دگر چرا شد

    هرجا که ظن ببردم رفتم طلب بکردم
    پایم به سنگ آمد، پشتم ز غم دو تا شد

    چندان که بیش جستم کم یافتم نشانش
    گوئی چه حالش افتاد یارب دگر کجا شد

    بردم بدو گمانی کز عشق گشت رسته
    مانا که گشت عاشق ظنم مگر خطا شد

    یا آب بود و ناگه اندر زمین فرو شد
    یا مرغ بود و از دام پرید در هوا شد

    گفتم دلی که دیده است پیرو غریب و خسته
    کامروز چند روز است کز پیش ما جدا شد

    ناگاه کودکی گفت دیدم دلی شکسته
    در دام زلف یاری افتاد و مبتلا شد

    افضل‌الدین خاقانی شروانی
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  3. بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

    خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

    آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد

    حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

    گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است

    عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی

    تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

    مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

    اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان

    گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

    خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

    مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

    کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ

    ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

    ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن

    که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی​
     
    M @ H @ K و SiavashBaran از این پست تشکر کرده اند.
  4. هر کس از دور تو را دیده دچارت شده است

    دلبری کردنِ با فاصله کارت شده است

    می زنی عطر و می آید همه جا از تو خبر

    شهر انگار اتاقت شده اما بی در

    مثل ترسیدن از زوزه ی گرگی در برف

    منعکس می شود اندوه بزرگی در برف

    می شود در دل هر زلزله آرام گرفت

    با تو در حمله ی چنگیز سرانجام گرفت

    رفتنت زخم زبانی ست که جا می ماند

    استخوانی ست که در زخم رها می ماند

    زندگی نیست میان من و این شهر شلوغ

    زندگی بی تو فقط قول و‌ قراریست دروغ

    هیچکس نیست که تکرار تو باشد در من

    مرد و مردانه فقط عشق بپاشد در من

    کاش برگردی و ‌پایان زمستان باشی

    آخرین مرد به جا مانده ی میدان باشی

    بعدِ یک عمر گرفتاری و دلمشغولی

    قانعم با تو به یک زندگی معمولی

    با تو‌ در دورترین شهر قدم بردارم

    با همین زندگی ساده که در سر دارم

    می گذاری تو به تنهایی من پایت را

    می نشینی که خودم هم بزنم چایت را

    خواب دیده ست تو را مثنویِ تازه ی من

    پر شد از عطر تو اندوه بی اندازه ی من

    تو که بیگانه ترین مرد به این زن شده ای

    کشورش بوده ای و قسمت دشمن شده ای

    گوشه ی دنج اتاقی وطنت خواهد شد

    هر کسی غیر من افسوس زنت خواهد شد

    بس که آوردن هر خاطره مشروط به توست

    خسته ام از تو و هر چیز که مربوط به توست

    گر چه آغاز شده جنگ جهانی در من

    و بعید است تو هم زنده بمانی در من

    کاش برگردی و‌ پایان زمستان باشی...

    آخرین مرد به جا مانده ی میدان باشی

    مرگ در جیب کتت باشد و نزدیک شوی

    اسلحه رو به من، آماده ی شلیک شوی

    ماشه را می کشی و تیر خلاصت را...بنگ

    ترسم این است که دور از تو ‌بمیرم دلتنگ
     
    SiavashBaran از این پست تشکر کرده است.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
    یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
    به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
    که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

    گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
    در و دیوار گواهی بدهد کآری هست
    هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
    تا ندیده‌ست تو را بر منش انکاری هست

    صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
    همه دانند که در صحبت گل خاری هست
    نه منِ خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
    که چو منْ سوخته در خیلِ تو بسیاری هست

    باد، خاکی ز مُقام تو بیاورد و ببرد
    آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
    من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
    جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

    من از این دلق مُرَقّع به درآیم روزی
    تا همه خلق بدانند که زُنّاری هست
    همه را هست همین داغ محبّت که مراست
    که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

    عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان مانَد
    داستانیست که بر هر سر بازاری هست

    مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
     
    M @ H @ K و hossein2 از این پست تشکر کرده اند.
  6. کنون که بر کف گل جام باده صاف است
    به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است

    بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
    چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

    فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد
    که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

    به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش
    که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است

    ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر
    که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است

    حدیث مدعیان و خیال همکاران
    همان حکایت زردوز و بوریاباف است

    خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ
    نگاه دار که قلاب شهر صراف است​
     
    SiavashBaran و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  7. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,109
    تشکر شده:
    84,753
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    نزدیک تو ام! اهل همین شهر و دیارم
    از هر چه تو را دور کند واهمه دارم

    زیبایی محض تو که در چشم نگنجد
    تا خلوت آیینه کشانده ست غبارم

    غرق توام آنقدر که صد موج‌ کف آلود
    در خویش بچرخند و نیابند کنارم

    آغوش تو‌ دلشوره ی شیطان و فرشته ست
    نگذار ترا دست خدا هم بسپارم

    تو نیمه ی دندان زده ی سیب بهشتی
    من بغض ترک خورده ی خونین انارم

    بگذار در آغوش تو ویران شوم امروز
    ابری تر از آنم که کنار تو ببارم

    عبدالجبار کاکایی
     
    SiavashBaran و hossein2 از این پست تشکر کرده اند.
  8. وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
    حوا که لب گشود عسل اختراع شد

    آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت
    تا هاله ای به دور زحل اختراع شد

    آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت
    نزدیک ظهر بود … غزل اختراع شد

    آدم که سعی کرد کمی منضبط شود
    مفعول و فاعلات و فعل اختراع شد

    «یک دست جام باده و یک دست زلف یار»
    اینگونه بود ها…! که بغل اختراع شد​

    حامد عسکری
     
    SiavashBaran از این پست تشکر کرده است.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    ساقی به نور باده برافروز جام ما
    مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

    ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
    ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

    هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
    ثبت است بر جریده عالم دوام ما

    چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
    کاید به جلوه سرو صنوبر خرام ما

    ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
    زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

    گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری
    خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

    مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
    زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

    ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست
    نان حلال شیخ ز آب حرام ما

    حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان
    باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

    دریای اخضر فلک و کشتی هلال
    هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

    خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی
     
    hossein2 از این پست تشکر کرده است.
  10. خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
    طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

    خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
    سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

    گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف
    من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

    به خدا و به سراپای تو کز دوستیت
    خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

    دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
    به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست
    سعدی
     
    SiavashBaran از این پست تشکر کرده است.