کیست این کز لب دیوار من آویخته زلف تاکوش، شیشه به دست، از همه سو ریخته زلف کیست این راز پریشانی من، در موهاش تکیهگاه سر شوریده من، بازوهاش کیست این عطر غزل میوزد از پیرهنش ای صبا مرحمتی کن بشناسان به منش این که میخندد و میخواند و میرقصد و مست میرود بوی خوش پیرهنش دست به دست نازپرداز همه ناز فروشان زمین ساقی اما، ز همه تشنهلبان تشنهترین نشأت افزای دل و جان خماران مستیش دستگیر همه خستهدلان بی دستیش کیست این سروقدِ تشنهلبِ مشک به دوش ؟ اینکه بی اوست چراغ شب مستان خاموش اینکه آتش لب و دریا دل و مشکین کُلَه است کیست این شب همه شب ماه شب چارده است ؟ گره وا کردن از آن زلف سیه، لازم نیست شک ندارم که به جز ماه بنیهاشم نیست دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شدهام بی سرو سامان که مپرس ..
چقدر پنجره را بیبهار بگذاری ؟ و یا نیایی و چشم انتظار بگذاری مگر قرار نشد شیشهای از آن می ناب برای روز مبادا کنار بگذاری ؟ بیا که روز مبادای ما رسید از راه که گفته است که ما را خمار بگذاری ؟ درین مسیر و بیابان بیسوار خوشا به یادگار خطی از غبار بگذاری گمان کنم تو هم ای گل بدت نمیآید همیشه سر به سر روزگار بگذاری نیایی و همهی سررسیدهامان را مدام چشم به راه بهار بگذاری جواب منتظران را بگو چه خواهی داد همین بس است که چشم انتظار بگذاری ؟ به پایبوس تو خون دانه میکنیم و رواست که نام دیگر ما را انار بگذاری گمان کنم وسط کوچهی دوازدهم قرار بود که با ما قرار بگذاری چراغ بر کف و روشن بیا، مگر داغی به جان این شب دنبالهدار بگذاری ..
می روم از کوچه عشق تو با حال دگر دل بریدی از من و دل بستی بر یار دگر من خدای عشق بودم بهر تو اینک ولی سر به مهــر و قبله را هر دم زنی جای دگر سخت تنبیه می شوی چوب خدا نارد صدا شاید امــروز نه،فــردا ، یا در ســال دگــر زود می بینم که قلبت می رود از کف و تو در پی اش اینجا و آنــجا وبــه جـاهـای دگــر دهــر، بازی میکنــد با آنکـه در دلدادگی پر زند این بام وآن بام و به بامهـای دگـر
خود را شبي در آينه ديدم ، دلم گرفت از فکر اينکه قد نکشيدم دلم گرفت از فکر اينکه بال و پري داشتم ولي بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت از اينکه با تمام پس انداز عمر خود حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت کم کم به سطح آينه ام برف مي نشست دستي بر آن سپيد کشيدم دلم گرفت دنبال کودکي که در آن سوي برف بود رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت نقاشي ام تمام شد و زنگ خانه خورد من هيچ خانه اي نکشيدم دلم گرفت شاعر کنار جو گذر عمر ديد و من خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت
لعنتی مایه ی جنگ است نگاهش با من مژه اش تیرِ کمان های سپاهش با من پلک بر هم زد و برگشت و مرا دید و ندید چه کند شعله ی چشمان سیاهش با من در سکوتی پر فریاد سخن گفتم و گفت نفس وسوسه انگیز پر آهش با من شوق نورانی مهتابی من رفت و نرفت سایه از روی درخشنده ی ماهش با من گفتم و گفتم و گفتم بِبرم با غزلی گره از بند لب زمزمه خواهش با من گفتنش دیده مچین از سرناز و بِنشین به خدا بوسه بده جرمِ گناهش با من
گفتم به دام اسیرم ، گفتا که دانه با من گفتم که آشیان کو ، گفت آشیانه با من گفتم بدون بهرام شوق ترانه ام نیست گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من گفتم بهانه یی نیست تا پر زنم به سویت گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من گفتم به فصل پیری در من گلی نروید گفتا که من جوانم فکر جوانه با من گفتم که خانمانم در کار عاشقی رفت گفتا به کار خودباش تدبیر خانه با من گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من گفتم دلم چو مرغیست کز آشیانه دورست دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر گفتا که مهربان باد اشک شبانه با من .. { مهدی سهیلی }
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست، میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست... می نشینی رو به رویم خستگی در می کنی، چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست ! باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است؟، باز می خندم که خیلی، گرچه می دانی که نیست... ! شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند، یاس ومریم می گذارم توی گلدانی که نیست ! چشم می دوزم به چشمت می شود آیا کمی، دستهايم را بگیری بین دستانی که نیست...؟! وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو، پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست! می روی و خانه لبریز از نبودت می شود، باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست... رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است، باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست...!!!
دقیقه های بدون تو نفرت انگیزند و درد بر در و دیوار خانه می ریزند شکوفه های درختان خانه هم انگار بدون تو همه در انتظار پاییزند دو چشم منتظر من چرا نمی فهمند که باید از تو و چشمان تو بپرهیزند؟ نگاه خانه پر است از حضور چشمانت تمام پنجره ها گویی از تو لبریزند و لحظه ای که تو باید می آمدی هم رفت نشد اهالی اینجا ز شوق برخیزند نشد من و تو برای همیشه ما باشیم نشد نگاه من و تو به هم در آمیزند تمام روز بدون هدف در این فکرم که لحظه های بدون تو نفرت انگیزند...
گاه آن کس که درین دیر مکان می خواهد یک گنه کار فراریست امان می خواهد گاه آن کس که به رفتن چمدان می بندد رفتنی نیست، دو چشم نگران می خواهد قصه ی دست من و موی تو هم طولانیست وصف آن بیشتر از عمر زمان می خواهد عاشقی بار کمی نیست کمر می شکند خود کشی کار کمی نیست توان می خواهد چشم من گاه در آیینه تو را می بیند هر که هر چیز که گم کرده همان می خواهد این که هر کار کنم باز کمت دارم را عقل پنهان شده و قلب عیان می خواهد بر سر عهد گران هستم و تنها ماندم کار سختیست ولی قلب چنان می خواهد
کافر ! دلِ من در گرهِ موی تو بند است مومن شده بر قبله یِ گیسویِ تو بند است تا چشمِ تو را دید ، دلم بندِ دلت شد چون شیر که بر چشمه ی آهویِ تو بند است "چشمان تو کوفه است؛مدینه است؛حجاز است" دل در شکنِ گوشه ی ابروی تو بند است هر روز غزل خوانی و انگار نه انگار یک دل که نه! صد دل به النگویِ تو بند است ای کاش مرا تنگ در آغوش بگیری محبوبه! دلم بین دو بازوی تو بند است تو یک غزلِ بکری و درگیر تو شاعر ، با معجزه ی عشق به جادویِ تو بند است