1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
    تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

    نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
    چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را

    ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
    نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را

    ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
    چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را

    چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
    چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را

    چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
    چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را

    چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی
    خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را

    ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
    چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را

    جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
    چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را

    به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو
    همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را

    ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان
    دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را

    منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را
    منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را

    غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن
    هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را

    بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را
    بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را

    مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
     
    hossein2، M @ H @ K و f@rid69 از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
    او که هرگز نتوان یافت همانندش را
    منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
    غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
    از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
    هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
    مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
    هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
    مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
    مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
    عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
    به تو اصرار نکرده است فرایندش را
    قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
    مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
    حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
    بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
    منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
    لای موهای تو گم کرد خداوندش را
     
    f@rid69 از این پست تشکر کرده است.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,250
    تشکر شده:
    15,216
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
    با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم

    گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم
    زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم

    بی گمان زیباست ازادی ولی من چون قناری
    دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم

    در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش
    شعرهایم را به ابی های دنیا می رسانم

    گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما
    جذبه ای دارم که دنیا را بدینجا می کشانم

    نیستی شاعر که تا معنای حافظ رابدانی
    ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم

    عقل یا احساس حق با چیست پیش از رفتن ای خوب
    کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم

    محمد علی بهمنی ​
     
    hossein2 و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  4. عاشق شده ام حال و هوایم خوب است

    درد است ..ولی درد برایم خوب است !


    آرامش من ! باتو فقط حالم نه

    خوابم ؛ نفسم ؛ لحن صدایم خوب است


    تشخیص پزشک است کنارم باشی

    عطر تو برای ریه هایم خوب است


    من با تو خوشم ؛ نا خوشی ام چیزی نیست

    آنقدر که تاثیر دوایم خوب است


    هر بااااااار فقط عاشق تو خواهم شد

    صدبااااار به دنیا که بیایم ... خوب است؟!


    طوفان که نه ؛ بگذار قیامت باشد

    من در بغل گرم تو جایم خوب است !
     
  5. بستی به من شب زده راه سحرت را

    تا پاک کنی از دل تنگم اثرت را


    رفتی و بهم ریختی و ساختم از نو

    هر شب به صد امید پُل پشت سرت را


    از بند رها کرده ام این موی پریشان

    تا جلب کنم یک شب دیگر نظرت را


    پروانگی ام مانده در این پیله ی گُلدار

    برگرد! نشانم بده امشب هنرت را


    برگرد! پشیمان شو از این دوری پر درد

    بیرون بکش از فاصله پای سفرت را


    می ترسم ازین آه غم آلود که یک روز

    نفرین کند و بشکند آخر کمرت را


    بگذار که توجیه کنم دست خودت نیست

    بر شانه ی تقدیر رها کن تبرت را...
     
  6. اي مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها
    وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها

    تا عهد تو دربستم عهد همه ی بشکستم
    بعد از تو روا باشد نقض همه ی پیمان‌ها

    تا خار غم عشقت آویخته در دامن
    کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

    آن راکه چنین دردی از پای دراندازد
    باید که فروشوید دست از همه ی درمان‌ها​

    “ سعدی”
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  7. زنــدگانی چـیدنِ سـیب اسـت ،بـاید چـید و رفـت


    زنــدگی تـکــرار پـاییــز اسـت ،بـاید دیـد و رفـت


    زنـدگی رودی است جاری ،هر که آمـد،کوزه ای


    شادمان، پُر کرد و مُشتی آب از آن نوشید و رفت


    ســال هـا مـادربزرگ از شـهرِ شـادی قصّـه گفت


    خــود ولی ازغُصّـه هـایِ زنــدگی نـالیـد و رفـت


    غــرقِ قــامـوسِ معـانی بـود، عمـری پیـر عشـق


    گــاهِ رفتــن ، زنـدگانی چیست؟ را پرسید و رفت


    شـاپـرک هـــرچنـد عمــری میــزبـانِ بـاغ بــود


    چــون نسیـم ازعطـرِ گلها ، شمّـه ای بویید و رفت


    قــاصـدک ـ این کـولیِ خـانه بـه دوش ِ روزگــار


    کوچه گـردی هـایِ خـود را زندگی نـامید و رفـت


    گـرچــه شبنـم بستـــری گـستـرد از گــل، عـاقبت


    جـامه ای ازجنسِ عـریانیِ خــود پوشیـد و رفـت
     
    Farzane و SiavashBaran از این پست تشکر کرده اند.
  8. دل من همی داد گفتی گوایی
    که باشد مرا روزی از تو جدایی

    بلی هرچه خواهد رسیدن به مردم
    بر آن دل دهد هر زمانی گوایی

    من این روز را داشتم چشم و زین غم
    نبوده است با روز من روشنایی

    جدایی گمان برده بودم و لیکن
    نه چندان که یک سو نهی آشنایی

    به جرم چه راندی مرا از درِ خود
    گناهم نبوده است جز بی گنایی

    بدین زودی از من چرا سیر گشتی
    نگارا بدین زود سیری چرایی

    که دانست کز تو مرا دید باید
    به چندان وفا این‌همه بی‌وفایی

    سپردم به تو دل ندانسته بودم
    بدین گونه مایل به جور و جفایی

    دریغا، دریغا، که آگه نبودم
    که تو بی‌وفا در جفا تا کجایی

    همه دشمنی از تو دیدم و لیکن
    نگویم که تو دوستی را نشایی…
    فرخی سیستانی
    ‌​
     
    Farzane، SiavashBaran و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
    تو ابر در او کش که به جز خصم قمر نیست

    ای خشک درختی که در آن باغ نرستست
    وی خوار عزیزی که در این ظل شجر نیست

    بسکل ز جز این عشق اگر در یتیمی
    زیرا که جز این عشق تو را خویش و پدر نیست

    در مذهب عشاق به بیماری مرگست
    هر جان که به هر روز از این رنج بتر نیست

    در صورت هر کس که از آن رنگ بدیدی
    می‌دان تو به تحقیق که از جنس بشر نیست

    هر نی که بدیدی به میانش کمر عشق
    تنگش تو به بر گیر که جز تنگ شکر نیست

    شمس الحق تبریز چو در دام کشیدت
    منگر به چپ و راست که امکان حذر نیست

    مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
     
    hossein2، Farzane و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. شاه شمشادقدان خسرو شيرين دهنان
    که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
    مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت
    گفت اي چشم و چراغ همه شيرين سخنان
    تا کي از سيم و زرت کيسه تهي خواهد بود
    بنده من شو و برخور ز همه سيمتنان
    کمتر از ذره نه اي پست مشو مهر بورز
    تا به خلوتگه خورشيد رسي چرخ زنان
    بر جهان تکيه مکن ور قدحي مي داري
    شادي زهره جبينان خور و نازک بدنان
    پير پيمانه کش من که روانش خوش باد
    گفت پرهيز کن از صحبت پيمان شکنان
    دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
    مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
    با صبا در چمن لاله سحر مي گفتم
    که شهيدان که اند اين همه خونين کفنان
    گفت حافظ من و تو محرم اين راز نه ايم
    از مي لعل حکايت کن و شيرين دهنان
     
    M @ H @ K و SiavashBaran از این پست تشکر کرده اند.