هرکسی عاشــــق شود کارش به عصیان می کشد عشـــق آدمهـای ترســــو را ، به میـدان می کشـد گـر چـه از تقـدیــــر آدم ها کــــسـی آگــــاه نیست رنج فــــــال قـــهوه را عمـری ست فنجان می کشد سیب را حــــــوا به آدم داد و شیـــطان شد رجیم !! آه از این دردی که یک عمر است شیطان می کشد آسـمان، نـــــــــازا که باشـد ، رود می خشـکد ولی رنـــــــــــج این خشـکیدگــی را آســـیابان می کـشد کی خـــــــدا در خـــــاطرات خــلقتش خطـــی ســیاه عـاقبت بـــا بغـض دور نــــــام انسـان می کـشد ؟؟ نه ! خــــدا تا لحظه ی مرگ از بشر مأیوس نیست انتهای هــــــرزگی گـــاهـی به ایــــــمان می کشد خوب می دانم چـــرا بــا مـن مــــــــــدارا می کنی جور جـــــــهل بره را همواره چـــــــوپان می کشد بـــــــرده داران خوب می دانند کار خـــــــــویش را بــرده وقتی ســــــیر شد کارش به طغیان می کشد مــن از آن دیـــــــوانه هــای زود بــــــاور نیســتم ســـــــــاده لوحی بر جــــنونم خط بطلان می کشد شــعرهـایم کــــــودکانم بـــــوده اند و ســالـهـاست گرگ مــــــــادر تولــه هایش را به دندان می کشد مـن شـبی تـــــــــــاریکـم و مــــــاه تمـــامم نیسـتی ماه اگر کـــــــــامل شود کارش به نقصان می کشد می رسـی از سـمت دریــاهای دور انگـار بــــاد رشــــــته های گــــــیسـویت را تا بیــــابان می کشد یا کـه بر تخـت روان ابــــرهــا بانـوی مــــــاه ناخنـش را از فــــــراز کـــــــــوه سوهـان می کـشد گــــــاه اما اشـک می ریزی و دســـــــتان خـــــــــدا شانه ای از ابر بر گـــیسوی بــــــــاران می کشد بــــــاد ها دســـتــان خورشـــــــیدند وقتی ابـــــر را چون لحافی کـهنه تا زیر گریبــــــــــان می کشد من در آغـــــوش تو فهمــــیدم که بعد از ســـــــالها کــار هر دیــــــوانه ای روزی به زنـــــدان می کشد
چشم تو در من نغمه ی تنبور می ریزد هردم در آوازِ قناری شور می ریزد تارهسپارجاده ی شب می شوم،بی شک پشت سرمن،کاسه کاسه نورمی ریزد حس می کنم که ساقی میخانه ی خورشید در ساغر دل، آتش انگور می ریزد گیسو پریشان می کنی بر قلّه ی دار و از آبشار زلف تو، منصور می ریزد قد بلند تو قیامت می کند، انگار از نای اسرافیل، نفخ صور می ریزد آنقدر شیرین است گفتارت که بی تردید لب وا کنی، دوروبرت زنبور می ریزد. "رضا حدادیان" شاعر و منتقد کرمانشاهی،
من ؛ دهکده ای دورم و تو مثل قطاری تنها هیجانم شده ای ، گاه-گُداری لب های تو کشفِ همه ٔجاذبه ها بود وقتی که به لبخند تو افتاد ، اناری در معرض ِلبخند تو بسیار شبیه است احوال ِدل ِدلهره-دارم به شکاری تقدیرِ منِ طعمه و تمثیلِ زمان است : معصومیتِ جوجه در اندیشهٔ ماری رفتار زمان با منِ متروکه ٔخاموش بادی که گذر می کند از روی مزاری حس می کنم این خانه مرا می خورد آخر مثل بشر ِعصرِ حَجَر ، در دلِ غاری زاینده ٔزاری شده طبعی که طَرَب داشت این قابِلِه بعد از تو شده "خاک-سپاری ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِدر هر مطبی رأیِ پزشکان من این بود ؛ دلتنگ ِبه دیوانگی ِمحض ، دچاری تنهاییِ من مشکلِ فقدانِ بشر نیست گفتم به همه خیر ، که گویم به تو آری
دل من همی داد گفتی گوایی که باشد مرا روزی از تو جدایی بلی هرچه خواهد رسیدن به مردم بر آن دل دهد هر زمانی گوایی من این روز را داشتم چشم و زین غم نبوده است با روز من روشنایی جدایی گمان برده بودم و لیکن نه چندان که یک سو نهی آشنایی به جرم چه راندی مرا از درِ خود گناهم نبوده است جز بی گنایی بدین زودی از من چرا سیر گشتی نگارا بدین زود سیری چرایی که دانست کز تو مرا دید باید به چندان وفا اینهمه بیوفایی سپردم به تو دل ندانسته بودم بدین گونه مایل به جور و جفایی دریغا، دریغا، که آگه نبودم که تو بیوفا در جفا تا کجایی همه دشمنی از تو دیدم و لیکن نگویم که تو دوستی را نشایی… فرخی سیستانی
هر که را دور کنی دور و برت می آید ! از محبت چه بلاها به سرت می آید بنشینی دم در کوچه قرق خواهد شد بروی جمعیتی پشت سرت می آید تا که در دسترسی از تو همه بی خبرند... تا کمی دور شوی هی خبرت می آید ! دل به مجنون شدن خویش در آیینه نبند صبر کن ، عاشق دیوانه ترت می آید !! من آشفته به پای تو می افتم اما... موی آشفته فقط تا کمرت می آید !!!! خون من ریخت نیفتاد ولی گردن تو گردن من به مصاف تبرت می آید روز محشر هم اگر سوی جهنم بروی یک نفر ضجه زنان پشت سرت می آید
این اشکِ چشمِ مرثیه بارانِ ابرهاست باران، چکیدهی غم پنهان ابرهاست این ناگهان شکستن بغض گلوی رعد برقی از آتشی است که در جان ابرهاست بر تنگدل تمام جهان تنگ می شود سرتاسر آسمان، همه زندان ابرهاست هرکآسمان تر است، غمش بی کران تر است دریا، گواه اشک فراوان ابرهاست ای زیستن! مساوی خود را گریستن این اشک ها به پای تو تاوان ابرهاست درد آن زمان که هستی بر باد رفته است جز گریه چیست آنچه که درمان ابرهاست؟ گاهی سیاه و غمزده، گاهی سپید و شاد حالم شبیه حال پریشان ابرهاست این خود شروعِ راهِ به دریا رسیدن است باران گمان مدار که پایان ابرهاست… سعید پورطهماسبی
بار دگر نامه تو باز شد مستی ام از نامه ات آغاز شد نام خدا زیور آن نامه بود من چه بگویم که چه هنگامه بود بوسه زدم سطر به سطر تو را تا که ببویم همه عطر تو را سطر به سطرش همه آزادگیست عطر جوانمردی و دلدادگیست عطر تو در نامه چها می کند غارت جان و دل ما میکند از غم خود جان مرا کاستی بار دگر حال مرا خواستی بی تو چه گویم که مرا حال نیست مرغ دلم بی تو سبکبال نیست هر چه که خواندم دل تو تنگ بود حال من و حال تو همرنگ بود بی تو از این خانه دل شاد رفت رفتی و باز آمدنت از یاد رفت هر که سر انگشت به در می زند جان و دلم بهر تو پر می زند بی تو مرا روز طلایی نبود فاجعه بود این که جدایی نبود چون به نگه نقش تو تصویر شد اشک من از شوق سرازیر شد اشک کجا گریه باران کجا نامه کجا باده یاران کجا بر سر هر نامه که کاوش کند عطر تو از نامه تراوش کند عکس تو نامه تو دیدنیست بوسه ز نقش لب تو چیدنیست هر چه نوشتی همه بوی تو داشت بر دل من مژده ز سوی تو داشت من ز غمت خسته کنعانی ام بی تو گرفتار پریشانی ام مهر تو چون باد بهاری بود در دل من مهر تو جاری بود نامه به من عشق سفر میدهد از سر کوی تو گذر می دهد نامه تو باده مرد افکن است هر سخنت آفت هوش من است جان و دلم مست جنون میشود تشنگی ام بهر تو فزون می شود نامه تو گرچه خوش و دلکش است در دل هر واژه گل آتشست حرف به حرف تو به هر نامه ای خواندم و دیدم که چه هنگامه ای نامه تو قاصد دنیای عشق بر دلم آموخت الفبای عشق هر الفش قد مرا راست کرد با دل من هر چه دلش خواست کرد از ب تو بوسه گرفتم بسی نامه نبوسیده به جز من کسی پ چو نوشتی دل من پر گرفت آتش عشق تو به دل در گرفت دال تو بر دل غم دوری نهاد صاد تو دل را به صبوری نهاد سین تو سرمایه سود منست سین همه بود و نبود منست سور و سرورم همه از سین توست سین اثر سینه سیمین توست شین تو در خاطره شوق آورد ذال تو ما را سر ذوق آورد لام تو یادیست ز لبهای تو وان نمکین خنده زیبای تو میم بود شمه ای از موی تو زانکه معطر بود از موی تو نون تو از ناز حکایت کند های تو از هجر شکایت کند واو تو پیغام وصال آورد جان و دل خسته به حال آورد از سخنت بر تن من جان رسید حیف که این نامه به پایان رسید بوسه بر امضای تو بگذاشتم (( یاد زمانی که تو را داشتم))
نیست یک تن در جهان گویا، اگر گویا دل است چشم بینا پرده خواب است اگر بینا دل است هست از وحدت خزان و نوبهار او یکی بوستان آفرینش را گل رعنا دل است هیچ جا چون شعله جواله اش آرام نیست خاک دامنگیر آن سرو سهی بالا دل است می نماید پست اگر در دیده کوتاه بین پیش ارباب بصیرت، عالم بالا دل است با تن آسانی میسر نیست اهل دل شدن هر که شب از غنچه خسبان است سر تا پا دل است از تجلی طور چون مجنون بیابانگرد شد آن که پا برجاست پیش جلوه لیلا، دل است بیغمان را گر بود میخانه باغ دلگشا عاشقان را چشم پر خون ساغر و مینا دل است خسروان را گر بود شبدیز و گلگون زیر ران اهل معنی را براق آسمان پیما دل است بزم بی دردان اگر روشن ز شمع است و چراغ گوهر شب تاب ما در ظلمت شبها دل است دل به دریاکردگان را زورقی در کار نیست موج را بال و پر پرواز در دریا دل است دل قوی چون شد، نیندیشد ز موج حادثات لنگر آرامشی گر دارد این دریا دل است گوشه امنی که از سیل حوادث ایمن است بی گزند چشم بد صائب درین دنیا دل است میرزا محمد علی صائب تبریزی
در شهر عشق رسم وفا نیست، بگذریم ... یارای گفتن گلهها نیست، بگذریم ... دردی ست در دلم که دوایش نگاه توست دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم ... گفتی رقیب با من تنها مگر کجاست؟؟؟ گفتم رقیب با تو کجا نیست؟ بگذریم ... ابری که میگذشت به آهنگ گریه گفت: دنیا مکانِ ماندن ما نیست، بگذریم ... هرچند دشمنم شدهای دوست دارمت بر دوستان گلایه روا نیست ... بگذریم ... #سجاد_ سامانی
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی او سلیمان زمان است که خاتم با اوست روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست خال مشکین که بدان عارض گندمگون است سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست حافظ از معتقدان است گرامی دارش زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست