تمام کرده خدا در لبت ملاحت را دمیده است درآن لببهلب لطافت را شکرتر از شکری و گلابتر ز گلاب خودت بیا! که کند آب کار شریت را پُرم ز عشقت و هر روز نیز عاشقتر اضافه کردهای اکنون به عشق، عادت را سپید شانهی تو صبح محشر است و باز به شانه ریختهای موبهمو قیامت را هوای خانه غزلبیز و من غزلبازم تو نیز کرده غزلریز قدّ و قامت را غزل هنوز هزاران غزل بغل دارد اگر نگیری از این بیقرار فرصت را بهمن صباغ زاده
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را گر این وضع است میترسم که با چندین وفاداری شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه میداری نمیبایست کرد اول به این حرف آشنا خود را ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را كمالالدین وحشی بافقی
کلبــه ام پنجــــره ای باز بـــه دریـا دارد خوب من! منظره ی خوب ، تماشا دارد ساختــم آینـه ای را به بلندای خیال تا خودت را به تماشای خودت وا دارد راز گیسوی تو دنیای شگفت انگیزی است کــه بـــه اندازه ی صد فلسفـــه معنــا دارد گوش کن خواسته ام خواهش بیجایی نیست اگـــر آیینــــه ی دستت بشـــوم ، جــــا دارد چشـــم یک دهکده افتاده به زیبایی تو یعنی این دهکده یک دهکده رسوا دارد کـــوزه بــر دوش سر چشمه بیا تا گویند عجب این دهکده سرچشمه ی زیبا دارد در تو یک وسوسه ی مبهم و سرگردان است از همـــان وسوسه هایـــی کـــه یهـــودا دارد عشق را با همـه شیرینـــی و شورانگیزی لحظه هایی است که افسوس و دریغا دارد بـــی قرار آمدن ، آشفتــن و آرام شدن حس گنگی است که من دارم و دریا دارد یخ نزن رود معمایی من ! جاری باش دل دریایـــی ام آغــــوش پذیــرا دارد محمد سلمانی
پیش پایم پیشمرگم خون چکان جان می دهد روبرویم فاتحی سرمست جولان می دهد نیست آسان ماندن ِ در کشتی ِ در حال غرق! ناخدا این سان به عمر خویش پایان می دهد مطمئن هستم خدا روز قیامت ساعتی مُهر طومار شفاعت را به شیطان می دهد آنچنان گویی که سرداری به سربازان خویش نیمه شب با چشم های بسته فرمان می دهد کاج پیر پوک وقتی بر زمین افتاد گفت : مرد وقتی باوقار است از درون جان می دهد ! باختم اما تمام شعرهایم مال تو ! مرد اگر بد هم ببازد خوب تاوان می دهد
لاابالی چه کند دفتر دانایی را طاقت وعظ نباشد سر سودایی را آب را قول تو با آتش اگر جمع کند نتواند که کند عشق و شکیبایی را دیده را فایده آن است که دلبر بیند ور نبیند چه بود فایده بینایی را عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را همه دانند که من سبزهٔ خط دارم دوست نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را من همان روز دل و صبر به یغما دادم که مقید شدم آن دلبر یغمایی را سرو بگذار که قدی و قیامی دارد گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را گر برانی نرود ور برود باز آید ناگزیر است مگس دکه حلوایی را بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس حد همین است سخندانی و زیبایی را سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت یا مگر روز نباشد شب تنهایی را
هیچ کس چون تو حریف لب خاموشم نیست جز صدای سخن عشق تو در گوشم نیست آه از این غربت نزدیک و از آن حسرت دور عشق در سینه ی من هست و در آغوشم نیست آن چنان مست خیال تو می افتم هر شب که حواسم به تن خسته ی بی هوشم نیست تشنه ام تشنه و بالای سرم کاسه ی آب ماه روی تو در این آب که می نوشم نیست هستی و نیستی آن قدر که جز عطری دور هیچ در حافظه ی خالی تن پوشم نیست تا می آیم سر دل وا کنم از تو...انگار جز سرانگشت تو روی لب خاموشم نیست...!
چشم ما روشن به نور روی اوست جان ما دایم به جست و جوی اوست بلبل سرمست در گلزار عشق هرچه می گوید بگفت و گوی اوست جنت جاوید اگر خواهی بیا پیش ما بنشین که جنت کوی اوست یک سر مویش به جانی کی دهم هر دو عالم قیمت یک موی اوست آفتاب است او و خوبان همچو ماه روشنی روی ماه از روی اوست گفتهٔ مستانهٔ ما گوش کن نیک بشنو گفتهٔ نیکوی اوست خال هندویش دل ما صید کرد سید ما بندهٔ هندوی اوست #شاه_نعمت_اله_ولى
دوش در حــلقه مــا قصــه گیســوی تـو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود دل که از ناوک مژگان تو در خون مـیگـشت بـــاز مشتـــاق کمـــانـخانـه ابروی تو بود هــم عفــاالله صبـــا کــز تــو پیامـی مـیداد ور نه در کس نرسیدیم کـه از کوی تو بود عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت فـتـنه انگیـز جهــان غمــزه جادوی تو بود مــن سرگشـته هم از اهل سـلامت بـودم دام راهـــم شـکـن طـره هنــدوی تو بود بـگشــا بنــد قبــا تــا بگشـــایـد دل من کــه گشـادی کـه مرا بود ز پهلوی تو بود بــه وفــای تــو کــه بـر تربــت حــافظ بـگذر کـز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود
بگــیر از من این هـردو فرمانده را "دل عاشق" و "عقل درمانده" را اگر عشق با ماست ؛ این عقل چیست ؟ بکُش! هم پــدر هم پــدر خوانده را تو کاری کن ای مـرگ ! اکنون که خلق نخــواهند مهمان ناخوانده را در آغــوش خود "بار دیـگر" بگیر من این مـوج از هر طرف رانده را شب عاشـقی رفت و گم کرده ام در ِ شیشه ی عطر وامانده را ...
کبر یک سو نِه اگر شاهد درویشانی دیوِ خوشطبع بِه از حورِ گرهپیشانی آرزو میکندم با تو دمی در بستان یا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی با من کشتهٔ هجران نفسی خوش بنشین تا مگر زنده شوم زآن نفس روحانی گر در آفاق بگردی به جز آیینه تو را صورتی کس ننماید که بدو میمانی هیچ دورانی بی فتنه نگویند که بود تو بدین حسن مگر فتنه این دورانی مردم از ترس خدا سجده رویت نکنند بامدادت که ببینند و من از حیرانی گرم از پیش برانی و به شوخی نروم عفو فرمای که عجز است نه بی فرمانی نه گزیر است مرا از تو نه امکان گریز چاره صبر است که هم دردی و هم درمانی بندگان را نبود جز غم آزادی و من پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی زین سخنهای دلاویز که شرح غم توست خرمنی دارم و ترسم به جوی نستانی تو که یک روز پراکنده نبودهست دلت صورت حال پراکندهدلان کی دانی نفسی بندهنوازی کن و بنشین ار چند آتشی نیست که او را به دمی بنشانی سخن زندهدلان گوش کن از کشته خویش چون دلم زنده نباشد که تو در وی جانی این توانی که نیایی ز در سعدی باز لیک بیرون روی از خاطر او نتوانی