از هر چه میرود سخن دوست خوشترست پیغام آشنا نفس روح پرورست هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای من در میان جمع و دلم جای دیگرست شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر چون هست اگر چراغ نباشد منورست ابنای روزگار به صحرا روند و باغ صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق درماندهام هنوز که نزلی محقرست کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان بازآمدی که دیده مشتاق بر درست جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی وین دم که میزنم ز غمت دود مجمرست شبهای بی توام شب گورست در خیال ور بی تو بامداد کنم روز محشرست گیسوت عنبرینه گردن تمام بود معشوق خوبروی چه محتاج زیورست سعدی خیال بیهده بستی امید وصل هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست زنهار از این امید درازت که در دلست هیهات از این خیال محالت که در سرست
دلبرا اندوه عشقت شادی جان آورد بهر بیماری دل درد تو درمان آورد هر نفس در کوی عشقت روی یوسف حسن تو صدچو من یعقوب را در بیت احزان آورد سالها محزون نشینیم از پی آن تا بشیر ناگهان پیراهن یوسف بکنعان آورد آفتاب روی تو چون در عرب پیدا شود از حبش عاشق بلال ار پارس سلمان آورد همتی باید که عاشق را درین راه افگند رخش می باید که رستم را بمیدان آورد دل فگند این نفس را اندر بلای عشق تو برسرکافر دعای نوح طوفان آورد دل چو از شوقت بنالد دیده گردد اشک بار چون بغرد رعد آنگه ابر باران آورد سیف فرقانی
صبا ز منزلِ جانان گذر دریغ مدار وز او به عاشقِ بیدل خبر دریغ مدار به شُکرِ آن که شِکُفتی به کامِ بخت ای گل نسیمِ وصل ز مرغِ سحر دریغ مدار حریفِ عشقِ تو بودم چو ماهِ نو بودی کنون که ماهِ تمامی نظر دریغ مدار جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است ز اهلِ معرفت این مختصر دریغ مدار کنون که چشمهٔ قند است لعلِ نوشینت سخن بگوی و ز طوطی شِکَر دریغ مدار مکارمِ تو به آفاق میبَرَد شاعر از او وظیفه و زادِ سفر دریغ مدار چو ذکرِ خیر طلب میکنی سخن این است که در بهایِ سخن سیم و زر دریغ مدار غبارِ غم بِرَوَد حال خوش شود حافظ تو آبِ دیده از این رهگذر دریغ مدار
هوسی است در سر من که سر بشر ندارم من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی من از او به جز جمالش طمعی دگر ندارم کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بس چه شد ار کله بیفتد چه غم ار کمر ندارم سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم سفری فتاد جان را به ولایت معانی که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم ز فراق جان من گر ز دو دیده در فشاند تو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارم چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشد که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن دو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم تبریز عهد کردم که چو شمس دین بیاید بنهم به شکر این سر که به غیر سر ندارم مولانا جلالالدین محمد بلخی
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمهای از نفحات نفس یار بیار به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز بی غباری که پدید آید از اغیار بیار گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب بهر آسایش این دیده خونبار بیار خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست خبری از بر آن دلبر عیار بیار شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن به اسیران قفس مژده گلزار بیار کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست عشوهای زان لب شیرین شکربار بیار روزگاریست که دل چهره مقصود ندید ساقیا آن قدح آینه کردار بیار دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگین کن وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار
غم عشق تو از غمها نجاتست مرا خاک درت آب حیاتست نمیجویم نجات از بند عشقت چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست مرا گویند راه عشق مسپر من و سودای عشق این ترهاتست ز لعب دو رخت بر نطع خوبی مه اندر چارخانه شاه ماتست دل و دین میبری و عهد و قولت چو حال و کار دنیا بیثباتست انوری
گلبن عیش میدمد ساقی گلعذار کو باد بهار میوزد باده خوشگوار کو هر گل نو ز گلرخی یاد همیکند ولی گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو
نمِ باران نشسته روی شعرم... دفترم یعنی! نمیبینم تو را ابریست در چشم تَرم یعنی سرم داغ است و یک کوره تبم، انگار خورشیدم فقط یکریز میگردد جهان دورِ سرم یعنی تو را از من جدا کردند و پشت میلهها ماندم تمام هستیام نابود شد، بال و پرم یعنی نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم اذان گفتند و من کاری نکردم... کافرم یعنی؟ اگر ده سال بر میگشتم از امروز میدیدی که من هم شور دارم عاشقی را از بَرَم یعنی تنِ تو موطِن من بوده پس در سینه پنهان کن پس از من آنچه میماند به جا؛ خاکسترم یعنی نشستم چای خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم اگر منظورت اینها بود، خوبم... بهترم یعنی! مهدی فرجی
ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می طامات تا به چند و خرافات تا به کی بگذر ز کبر و ناز که دیدهست روزگار چین قبای قیصر و طرف کلاه کی هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان بیدار شو که خواب عدم در پی است هی خوش نازکانه میچمی ای شاخ نوبهار کآشفتگی مبادت از آشوب باد دی بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی فردا شراب کوثر و حور از برای ماست و امروز نیز ساقی مه روی و جام می باد صبا ز عهد صبی یاد میدهد جان دارویی که غم ببرد درده ای صبی حشمت مبین و سلطنت گل که بسپرد فراش باد هر ورقش را به زیر پی درده به یاد حاتم طی جام یک منی تا نامه سیاه بخیلان کنیم طی زان می که داد حسن و لطافت به ارغوان بیرون فکند لطف مزاج از رخش به خوی مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان استاده است سرو و کمر بسته است نی حافظ حدیث سحرفریب خوشت رسید تا حد مصر و چین و به اطراف روم و ری
ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا مگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا به محالی و خطائی که تو را هست خیال خط مکش بر من و بیهوده میازار مرا چند گویی که به یکبار زبونگیر شدی من زبونم تو زبانگیر مپندار مرا از همه خلق من امروز خریدار توام گرچه هستند همه خلق خریدار مرا تو شناسی که به جز من نسزد جفت تو را من شناسم که به جز تو نسزد یار مرا امیر معزی