◆ ◆ ◆ شاعر: افشین یداللهی ◆ ◆ ◆ سوزاندیم که دلم خامتر شود وحشی شدی، غزلم رامتر شود آهو برایِ چه باید زمانِ صید کاری کند که خوشاندامتر شود؟ جز اینکه از سر جانش گذشته تا صیاد نابغه ناکامتر شود؟ آدم برایِ نشستن به خاکِ تو باید نترسد و بدنامتر شود چیزی نگفتی و گفتی نگویم و رفتی که قصه پُرابهامتر شود.. آنقدر گریه نکردی میان بغض تا چشم اشک، سرانجام، تر شود امشب کنار غزلهای من بخواب شاید جهانِ تو آرامتر شود... ◇◇◇
آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمه تا به این غایت مروت بیوفایی اینهمه جسم و جانم را زهم پیوند بگسستی بس است با ضعیفی همچو من زور آزمایی اینهمه استخوانم سوده شد ،از روی خویشم شرم باد بر زمین از آرزو رخساره سایی اینهمه هر که بود از وصل شد دلگیر و هجر ما همان نیست ما را طاقت و تاب جدایی اینهمه وحشی این دریوزهٔ دیدار دولت تا به کی عرض خود بردی چه وضعست این گدایی اینهمه!!
سلام ای عطر مریم زیر باران، دوستت دارم خودت این ابر عاشق را بباران، دوستت دارم به باران می سپارم تا به روی شیشه ات از من هزاران بوسه بنویسد، هزاران "دوستت دارم" تو را چون اولین باری که گفتم «آب»، می خواهم شبیه اولین روز دبستان، دوستت دارم شبیه کودکی که روی دستش می زند آرام نخستین قطره های نرم باران، دوستت دارم چه باشی، چه نباشی دوست، عاشق، همسفر، همراه چه فرقی دارد اصلاً با چه عنوان دوستت دارم؟ تنفس می کنم زیبایی ات را، خواب می بینم شبیه نبض گل در ذهن گلدان، دوستت دارم دلم را شهردار شهر عشقت کن که بنویسم به روی تابلوهای خیابان: دوستت دارم مرا در هُرم تابستان اندامت برویان تا خودم چتر تو باشم در زمستان، دوستت دارم #محمدسعید_میرزایی
جای غم در زندگانی کشک و بادمجان بخور گر که بادمجان نداری گوجه جای آن بخور زانکه نان سنگک و شیر و مربّا شد گران جای شیر دامداران چایِ لاهیجان بخور در هوای گرم تهران گر که له له می زنی جای آب هندوانه حسرتِ باران بخور در بهار زندگی صبحانه و ناهار و شام با زرنگی منزل مادر زن و مامان بخور مدرک تحصیلی ات را پرت کن در جوی آب کوزه ای پر کن ببر دانشگه تهران بخور فکر استخدام را از کلّه ات بیرون کن و گلّه داری کن هوای پاک کوهستان بخور عدّه ای از تنگدستی در صف یارانه اند پس تو با آنان شبی نان از سر احسان بخور ماندی عاجز گر ز شیرین کردن کام کسی تلخ کامی را اگر دیدی بگو سوهان بخور درد بی درمان نصیبت شد اگر در زندگی شلغم و آویشن و گلپونه و سوغان بخور تا که برخیزی ز جا هفتاد ساعت صبر کن چای خود را با لب خندان ، لب ایوان بخور گر نرفتی از جهان و کار و بارت خوب شد با برنج زعفرانی ماهیِ بریان بخور
چه میشد هستی ام گل بود تا از شاخه بردارم که محض لحظه ای لبخند، در دست تو بگذارم! جوانی ام، غرورم، آبرویم، آرزوهایم… تمام آنچه را که از خودم هم دوست تر دارم هر از گاهی در آیینه لبم را سیر میبوسم تو را در خویش میبینم! چنین بی مرز بیمارم! اگر از من بپرسی، عشق راز مطلق است، اما تماماً عشق تو پیداست در اجزای رفتارم! هر از گاهی که بادی میگشاید پنجره ها را به فال نیک میگیرم که میآیی به دیدارم خیالت مایه سرسبزی این عمر بن بست است شبیه پیچکی هستی که گل کردی به دیوارم فقط در لحظه هایم باش، بی دیدار، بی منّت نه اینکه آدمم؟ قدری هوا را هم سزاوارم! بگو با که، کجا، سر میگذاری تا بدانم من کجا، تنها، سری بر زانوان خویش بگذارم علی حیات بخش
بـعـد بـرگـشـتـی و از دور نگـاهـم کـردی... کـوه بــودم بـه نـگـاهـی پــر کـاهــم کـردی کـوه بـودم، دلـم از سنـگ، لباسم از سنـگ ابــر سـیــالـی از ابـریــشـم و آهــم کــردی مثل یک صاعقـه یک ثانیـه خـنـدیـدی و بعـد دست در خرمـن گیـسـوی سـیـاهـم کـردی دشت بودم که تو چون صاعقه ای عریان از سـبـزه و بـرگ و گـل و آب و گـیـاهـم کـردی چشم در چشم من انداختی...انداختی ام! چشم در چشم...چهل سال نـگـاهـم کردی بـاد می کوفـت به هم پـنـجـره را، درهـا را... پرده رد می شد و من...سنگ سیاهم کردی سر به را بودم و یک عمر نگـاهـم به زمیـن... آمـدی، سر بـه هـوا، چشـم به راهـم کردی پانته آ صفایی
ای تیرِ غمت را دل عشّاق نشانه خلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که تو را میطلبم خانهبهخانه هرکس به زبانی سخن عشق تو راند عاشق به سرود غم و مطرب به ترانه مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه افسونِ دل افسانهٔ عشق است، دگر نه باقی، به جمالت، که فسون است و فسانه تقصیرِ «خیالی» به امید کرم توست باری! چو گنه را به از این نیست بهانه احمد بن موسی خیالی بخارایی شعر معروف شیخ بهایی برداشتی(تخمیص شده) از شعر خیالی بخارایی است
فخرالدین عراقی یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست یکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست در خلوتی چنان، که نگنجد کسی در آن یکبار خلوت خوش جانانم آرزوست من رفته از میانه و او در کنار من با آن نگار عیش بدینسانم آرزوست جانا، ز آرزوی تو جانم به لب رسید بنمای رخ، که قوت دل و جانم آرزوست گر بوسهای از آن لب شیرین طلب کنم طیره مشو، که چشمهی حیوانم آرزوست یک بار بوسهای ز لب تو ربودهام یک بار دیگر آن شکرستانم آرزوست ور لحظهای به کوی تو ناگاه بگذرم عیبم مکن، که روضهی رضوانم آرزوست وز روی آن که رونق خوبان ز روی توست دایم نظارهی رخ خوبانم آرزوست بر بوی آن که بوی تو دارد نسیم گل پیوسته بوی باغ و گلستانم آرزوست سودای تو خوش است و وصال تو خوشتر است خوشتر ازین و آن چه بود؟ آنم آرزوست ایمان و کفر من همه رخسار و زلف توست در بند کفر مانده و ایمانم آرزوست درد دل عراقی و درمان من تویی از درد بس ملولم و درمانم آرزوست
مولای ما نمونه دیگر نداشته است اعجاز خلقت است و برابر نداشته است وقت طواف دور حرم فکر میکنم این خانه بیدلیل ترک بر نداشته است توهین نمیکنم به کسی در غزل ولی هر کس کمی محبت حیدر نداشته است خود را برای شعله محیا کند که او حق را به چشم دیده و باور نداشته است دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی آیینهای برای پیامبر نداشته است سوگند میخورم که نبی شهر علم بود شهری که جز علی در دیگر نداشته است طوری ز چارچوب در قلعه کنده است انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود یا جبرئیل واژه بهتر نداشته است چون روز روشن است که در جهل گم شده است هر کس که ختم ناد علی بر نداشته است این شعر استعاره ندارد برای او تقصیر من که نیست برابر نداشته است حمید رضا برقعی
موج میداند ملال عاشق سرخورده را زخم خنجرخورده، حال زخم خنجرخورده را در امان کی بودهایم از عشق، وقتی بوی خون باز، وحشی میکند باز کبوتر خورده را مرگ از روز ازل با عاشقان همکاسه است تا بلرزاند تنِ هر شام آخر خورده را خون دلها خوردهام یک عمر و خواهم خورد باز جام دیگر میدهندش جام دیگر خورده را شعر شاید یک زن زیباست، من هم سایهاش میکند مشغول خود، هرکس به من برخورده را مژگان عباسلو