هوا شرجی، خیابان خیس، با کفش کتانیها چه آسان زندگی را میدویدیم از جوانیها چقدر آن روزها سر به هوا در کوچه میخواندیم دوتایی یک غزل را بی هوا مثل روانیها و باران نم نمک موسیقـی متن غـزل میشد دُ رِ می فا سُ لا سی می چکید از ناودانیها عسل میریزد از کندو تو وقتی شعر میخوانی شکر وصف قشنگی نیست در شیرین زبانیها تو آن شعر سپیدی که برایت حرف میسازند حسودی میکنند از بس که با ذوقم فلانیها خبر داری همیشه از دلم هرچند خاموشم زبانِ همدلیها باش در این بی زبانیها قدم بگذار کم کم روی فرش قـرمز شعرم تو مشهوری همیشه با همین دامن کشانیها و نصفِ... نه! جهانم هستی و من دوستت دارم همان اندازه که «نصف جهان» را اصفهانیها
دلم را برده از من عطر امواج صدای تو کدامين جاده ره دارد به درگاه سرای تو به بوی مھربانی ھا اگر يک دم مرا خوانی دلی از جنس گلھای سحر دارم برای تو بريزم اشک بر راھت چو باران سحر گاھان بگردم دور دورتو بخوانم در ھوای تو به شوق جستجويت از تمام جنگل و صحرا بگيرم فرصتی، شايد بيابم جای پای تو عجب پيچيده ای در تار و پود لحظه ھای من چی می شد من اگر بودم شريک لحظه ھای تو؟ «صنم عنبرین»
زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنند رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند شکوهای نیست ز طوفان حوادث ما را دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند جرعه نوشان تو ای شاهد علوی چون صبح باده از ساغر خورشید جهانتاب زنند خاکساران ترا خانه بود بر سر اشک خس و خاشاک سراپرده به گرداب زنند رهی معیری
آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد خلق را از طرّهات آشفتهتر خواهیم کرد او از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد جان اگر باید به کوی ات نقد جان خواهیم داد سر اگر باید به راهت ترک سر خواهیم کرد در غم عشق تو با این نالههای دردناک اختر بیدادگر را دادگر خواهیم کرد هرکسی کام دلی آورده درکویت بهدست ماهم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد تا جهانی درخور شرح غمت پیداکنیم خویش را زین عالم فانی بدر خواهیم کرد تاکه ننشیند به دامانت غبار از خاک ما روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کرد یا ز آه نیم شب، یا از دعا، یا از نگاه هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد لابهها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری ور بهبیرحمی زدی فکر دگر خواهیم کرد چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت پس سرکوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد ملکالشعراء بهار
وقتی خدا بهشت معطر درست کرد از برگ گل برای تـو پیکر درست کرد می شدکه مهربان وپرازعشق وبا وفا اما تو را بـه شیوه ی دیگر درست کرد یعنـــی برای عشوه ی خونریزت ای عزیز ابرو نساخت ، تیغه ی خنجر درست کرد او قصد خیر داشت که زیبایت آفرید اما قشنگ بودن تو شر درست کرد بالا بلند من تــو کجایــی و من کجا ؟ ما را مگر نه اینکه برابر درست کرد ؟ دانست که تا ابد به تو هرگز نمی رسم روز ازل دو چشـــم مرا تــــر درست کرد با چند استـخوان قفس سینه ی مرا زندان بی دریچه و بی در درست کرد تا خویش را همیشه بکوبد به سینه ام قلب مـرا شبیـــه کبــــوتر درست کــرد این شعر هم که مملو از اشک و آه شد باید دوباره خــــط زد و از سر درست کرد
جانا دلم از خال سیاه تو به حالیست کامروز بر آنم که نه دل نقطهٔ خالیست در آرزوی خواب شب از بهر خیالت حقا که تنم راست چو در خواب خیالیست بیروز رخ خوب تو دانم خبرت نیست کاندر غم هجران تو روزیم چو سالیست هردم به غمی تازه دلم خوی فرا کرد تا هر نفسی روی ترا تازه جمالیست وامروز غم من چو جمالت به کمالست یارب چه کنم گر پس ازین نیز کمالیست آن کیست که او را چو کف پای تو روییست وان کیست که او را به کف از دست تو مالیست انوری
خنده ات طرح لطیفیست که دیدن دارد ناز معشوق دلآزار خریدن دارد فارغ از گله و گرگ است شبانی عاشق چشم سبز تو چه دشتیست! دویدن دارد شاخه ای از سردیوار به بیرون جسته بوسه ات میوه ی سرخسیست که چیدن دارد عشق بودی و به اندیشه سرایت کردی قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن عاشقی بی سر و پا عزم رسیدن دارد عمق تو دره ی ژرفیست مرا می خواند کسی از بین خودم قصد پریدن دارد اول قصه ی هر عشق کمی تکراریست آخرِ قصه ی فرهاد شنیدن دارد از: کاظم بهمنی کتاب: پیشآمد
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت بلای غمزه نامهربان خونخوارت چه خون که در دل یاران مهربان انداخت ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم که روزگار حدیث تو در میان انداخت نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت به چشمهای تو کان چشم کز تو برگیرند دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت همین حکایت روزی به دوستان برسد که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت
هر که را دور کنی ، دورو برت می آید! از محــــــــبت چه بلاها به سرت می آید بنشینی دم در ، کوچه قـــرق خواهد شد بروی جمـــــعیتی پــــشت ســـرت می آید تا که در دسترسی ازتو همه بی خبرند.. تا کمی دور شوی هــی خبرت می آید! دل به مجنون شدن خویش در آیینه نبند صبر کن ، عاشق دیوانه ترت می آید!! خون من ریخت نیفتاد ولی گــــردن تو گردن من به مصـــــــاف تبرت می آید روز محشر هم اگر سوی جهنم بروی یک نفرضجه زنان پشت سرت می آید!
به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟ که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گه ز آفتاب رخت سایهای بر آن انداخت رخ تو در خور چشم من است، لیک چه سود که پرده از رخ تو برنمیتوان انداخت حلاوت لب تو، دوش، یاد میکردم بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت من از وصال تو دل برگرفته بودم، لیک زبان لطف توام باز در گمان انداخت قبول تو دگران را به صدر وصل نشاند دل شکستهٔ ما را بر آستان انداخت چه قدر دارد، جانا، دلی؟ توان هردم بر آستان درت صدهزار جان انداخت عراقی از دل و جان آن زمان امید برید که چشم جادوی تو چین در ابروان انداخت