1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,109
    تشکر شده:
    84,753
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    با دستِ تو پاشیده غزل بر همه آفاق
    مِهرت شده در خاطرِ من عاملِ اِشراق

    در راه عبورت همه جا همهمه یِ شوق
    زینت شده یک عالمه گل گوشه یِ هر طاق

    شیرینیِ لبخندِ تو با شیوه یِ مخصوص
    شوریدگی آورده به مهمانیِ عشّاق

    گرمایِ نگاهت تبِ قشلاقِ جنوب است
    کنج خُنکِ سایه یِ تو لذّتِ یِیلاق

    قلبی است در این سینه که با عشق به نامت
    ششدانگ سند خورده و ثابت شده بُنچاق

    تنها نه من از مویِ رهایِ تو در آشوب
    دنیا شده بر رویِ تو دلداده و مشتاق

    افسون خیالت شده چون قندِ مُکرّر
    موضوع غزل سازی هر شاعرِ خَلّاق

    توصیفِ دل آرایی ات اینگونه قشنگ است:
    اسطوره یِ زیبایی و عَلّامه یِ اخلاق!


    جواد مزنگی
     
    ( SH. A)، f@rid69 و !!AMINKHAN!! از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. دیدن شیرین رخی در راه می چسبد عجیب
    لب نهادن بر لبی گمراه می چسبد عجیب…

    دیدنت ، بوییدنت ، احساس خوب عاشقی
    بعد مدتها جدایی ، آه می چسبد عجیب…

    دست تو در دست من ، چشمان من لبریز تو
    شرم لمس صورتی چون ماه ، می چسبد عجیب…

    نقشه ذهن مرا می برد شوق دیدنت
    وصل و دیدار تو از بی راه ، می چسبد عجیب…

    هستی ام آن روز …با تو یک غزل یک شعر شد
    در سکوت این زمان همراه می چسبد عجیب…

    من برایت شعر می گفتم غزلهایی چه شور
    شاعر چشمت شدن گهگاه می چسبد عجیب…

    ذهن من تبعید در زندان گیسوی تو بود
    بی گنه ماندن در این درگاه می چسبد عجیب…
     
    ( SH. A)، f@rid69 و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,109
    تشکر شده:
    84,753
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

    تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

    هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری

    شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

    گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم

    گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم

    گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم

    ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم

    دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست

    زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم

    ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو

    ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم

    من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم

    من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم

    در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو

    این‌ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم

    ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را

    هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم

    ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر

    بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم

    گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف

    یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم

    گر سال‌ها ره می روی چون مهره‌ای در دست من

    چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم

    ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من

    جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم


    مولانای جان
     
    ( SH. A)، f@rid69 و !!AMINKHAN!! از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏14/10/21
    ارسال ها:
    2,082
    تشکر شده:
    21,942
    امتیاز دستاورد:
    133
    در دفتر تاریخ نوشتند که هستیم
    هستیم ولی دل به که بستیم، شکستیم

    آن‌قدر شکستند دل خسته‌ی ما را
    چشم از همه بستیم و به میخانه نشستیم

    از کهنه شرابی که در آن بود چشیدیم
    مستیم به ظاهر، همه پیمانه پرستیم

    دُنیا همه‌اش مال شُما شاد بخندید!
    ما چشم از این عالم بی‌قافیه بستیم

    دیوانه بگویید به ما هیچ مهم نیست
    از عقل بُریدیم و از آن غائله رستیم..



    ناشناس
     
    ( SH. A)، !!AMINKHAN!!، f@rid69 و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,250
    تشکر شده:
    15,216
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    موج می‌داند ملال عاشق سرخورده را
    زخم خنجرخورده، حال زخم خنجرخورده را

    در امان کی بوده‌ایم از عشق، وقتی بوی خون
    باز، وحشی می‌کند باز کبوتر خورده را

    مرگ از روز ازل با عاشقان هم‌کاسه است
    تا بلرزاند تنِ هر شام آخر خورده را

    خون دل‌ها خورده‌ام یک عمر و خواهم خورد باز
    جام دیگر می‌دهندش جام دیگر خورده را

    شعر شاید یک زن زیباست، من هم سایه‌اش
    می‌کند مشغول خود، هرکس به من برخورده را


    مژگان عباسلو
     
    ( SH. A)، M @ H @ K و !!AMINKHAN!! از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,109
    تشکر شده:
    84,753
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن

    ❤

    عشقمان آبی‌ست بگذارند اگر!
    مملو از نابی‌ست بگذارند اگر!

    زیرِ این سقفی که جا کردیم ما
    پُر زِ خوشخوابی‌ست بگذارند اگر!

    عطرِ این گیسو که از تو می‌رسد
    مستِ بیتابی‌ست بگذارند اگر!

    گر شِکرآبی بیفتد بینِ ما
    ژستِ قلاّبی‌ست بگذارند اگر!

    بوسه‌ات بر صورتِ رنجورِ من
    رنگ و سُرخابی‌ست بگذارند اگر!

    بس کُن این ناز و کرشمه، خُل شدم!
    حسِ نایابی‌ست بگذارند اگر!....

    ؟؟؟؟
     
    !!AMINKHAN!!، f@rid69 و ( SH. A) از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7/12/10
    ارسال ها:
    263
    تشکر شده:
    273
    امتیاز دستاورد:
    63
    سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »
    غزل شمارهٔ ۱۳




    وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
    تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را

    یارِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتند
    بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را

    مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق
    دوستان ما بیازردند یار خویش را

    همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر
    مرهمی بر دل نهد امیدوارِ خویش را

    رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی
    ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

    هر که را در خاک غربت پای در گل مانْد مانْد
    گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را

    عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن
    ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را

    گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش
    قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را

    خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار
    من بر آن دامن نمی‌خواهم غبار خویش را

    دوش حورازاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب
    در میان یاوران می‌گفت یار خویش را

    گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی
    ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را

    درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود
    بِه که با دشمن نمایی حال زار خویش را

    گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار
    ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را

    ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن
    تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را

    دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق
    تا میان خلق کم کردی وقار خویش را

    ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم
    هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را
     
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,250
    تشکر شده:
    15,216
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
    حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

    ای موی پریشان تو دریای خروشان
    بگذار مرا غرق کند این شب مواج

    یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
    یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

    ای کشته سوزانده بر باد سپرده
    جز عشق نیاموختی از قصه حلاج

    یک بار دگر کاش به ساحل برسانی
    صندوقچه‌ای را که رها گشته در امواج

    فاضل
     
    مَـأوا، M @ H @ K و !!AMINKHAN!! از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,109
    تشکر شده:
    84,753
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    موج می‌داند ملال عاشق سرخورده را
    زخم خنجرخورده، حال زخم خنجرخورده را

    در امان کی بوده‌ایم از عشق، وقتی بوی خون
    باز، وحشی می‌کند باز کبوتر خورده را

    مرگ از روز ازل با عاشقان هم‌کاسه است
    تا بلرزاند تنِ هر شام آخر خورده را

    خون دل‌ها خورده‌ام یک عمر و خواهم خورد باز
    جام دیگر می‌دهندش جام دیگر خورده را

    شعر شاید یک زن زیباست، من هم سایه‌اش
    می‌کند مشغول خود، هرکس به من برخورده را

    مژگان عباسلو

     
    !!AMINKHAN!! و f@rid69 از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,250
    تشکر شده:
    15,216
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پوچ است غیر تو همه ی انتخاب ها
    تلخ است در قیاس لبانت قطاب ها

    نوش دلم لب تو حلال و حرام چیست
    از واجبات دین من است این ثواب ها

    افتادنم به پای تو از روی عجز نیست
    اثبات جاذبه ست سقوط شهاب ها

    رقصان عبور میکنی از دام ها غزال
    لرزیده است قلب تمام خشاب ها

    هر شب تو را خیال به من وعده میدهد
    تعبیر شو ، فرار کن از چنگ خواب ها


    دکتر رادمنش
     
    !!AMINKHAN!! و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.