شبی در شب ترین شبها، تو ماهم می شوی آیا؟ تو تسلیم تماشای نگاهم می شوی آیا؟ شبیه یک پرنده، خیس از باران که می آیم؟ تو با دستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا؟ پس از طی کردن فرسنگها راهی که می دانی کنار خستگیها، تکیه گاهم می شوی آیا؟ شناکردن میان خاک را بد من بلد هستم تو اقیانوس موج آماج را هم می شوی آیا؟ نگاه ناشیانه من به هستی داشتم عمری تو تصحیح تمام اشتباهاتم می شوی آیا ؟ ا گر بی روز و بی تقویم ماندم من به و صل فصلهایت، سال و ماهم می شوی آیا؟ برای دوستم داری گواهت بوده ام عمری برای دوستت دارم گواهم می شوی آیا؟ شب افسانه ای با تو طلوع تازه ای دارد تو در صبح اساطیری پگا هم می شوی آیا؟ صبور و ساده ای اما ،عمیق و ژرف،عشق من برای حرف نجوا، نعره چاهم می شوی آیا؟ پس از صد سال ا گر بد ترجمه کردی نگاهم را به پاس اشکهایم عذر خواهم می شوی آیا؟ تو شیرین تر از آن هستی که شادابیت کم گردد و از خود تلخ می پرسم تباهم می شوی آیا؟
بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه، محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب وصحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید گفتی: "که از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا، که دلت با دگران است. تا فراموش کنی، چندی ازین شهر سفر کن" با تو گفتم: " حذر از عشق؟ ندانم سفر از پیش تو، هرگز نتوانم، تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم." اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت... یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم، نرمیدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
بی تو طوفان زده دشت جنونم صید افتاده بخونم تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟ بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم، تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم، تو ندیدی! نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی . چون در خانه ببستم ، دگر از پای نشستم ، گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من ؟ که ز کویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل ، به تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدائی ؟ نتوانم ، نتوانم بی تو من زنده نمانم .....
ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻧﺸﺪﯼ ﺗﺎ ﺑﺸﻮﻡ ﻟﯿﻼ ﻣﻦ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﻏﺮﻕ ﺳﺨﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﮕﺎﻥ، ﺍﻻ ﻣﻦ ! ﺣﺘﻤﺎً ﺍﯾﻦﮔﻮﻧﻪ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ :ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺸﻮﯾﻢ ﻭﺭ ﻧﻪ ﮐﻮ ﻓﺎﺻﻠﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﻟﺐ ﺳﺮﺧﺖ ﺗﺎ ﻣﻦ؟ ﻋﻄﺮ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪﯼ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺗﻮ ﮐﺸﺖ ﻣﺮﺍ ﻟﺮﺯﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺳﺮﺍﭘﺎﻡ ﻭ ﺷﺪﻡ ﺭﺳﻮﺍ ﻣﻦ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﻡ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺑﺸﺮﯼ ﺑﯿﺶﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﻭﻗﺖ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺳﺖ ﺩﮔﺮ، ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ... ﮐﻢ ﮐﻦ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺭﺍ، ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺍﻋﺎﺕ ﻧﮑﻦ! ﺗﺮﺱ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ ﮔُﻠﻢ، ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺩﺳﺘﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﻡ ﺑﮑﺶ ﺁﺩﻣﯽ ﺗﺸﻨﻪ ﯼ ﻧﺎﺯ ﺍﺳﺖ، ﺑﺒﯿﻦ! ﺣﺘﯽ ﻣﻦ! ﭼﻪ ﮔﻨﺎﻫﯽ؟ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺗﻨﮓ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮ ﺗﻦ ﺗﻮ ﻋﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ، ﺟﻬﻨﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ ! ﺣﺪّ ﺷﺮﻋﯽ ﻧﺸﻮﺩ ﻣﺎﻧﻊ ﻣﺎ، ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺵ! ﻣﺤﺮﻣﯿّﺖ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺧﻄﺒﻪ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ، ﺍﻟﺰﺍﻣﺎً ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺭﺍﻡ ﺷﺪﯼ، ﺍﺯ ﻧﻔﺴﺖ ﺳﯿﺮ ﺷﺪﻡ ﻣﺮﺣﺒﺎ ﺑﺮ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ؟ ﺣﻀﺮﺕ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﯾﺎ ﻣﻦ؟
مخمل ناز تن ات مرمر جادو هم هست کار دست است و در آن، رقص قلم مو هم هست شاهکاری ابدی! وه که چه استاد خطی! نه فقط نسخ لبت، کوفی ابرو هم هست! قرن ها نام تو غوغای جهانی ابدی قرن ها غرق سکوت تو، هیاهو هم هست بس که لیلی شده ای، باد بیابانگردت هرکجا موی تو، صد قافله هوهو هم هست آمدم تا که فقط دم نزنند از مجنون تا بدانند که دیوانه تر از او هم هست! می شود با تو زمان را و مکان را خط زد عشق یعنی سفر از سو به فراسو هم هست بر مدار تو نه تنها همه دنیا در چرخ رقص یکریز و خوشآهنگ النگو هم هست! راستی حضرت بوسه! ملکه! دلبر ناز ! عسل ناب تو در آن همه کندو هم هست؟؟؟ مانده ام تشنه شوم یا بنشینم به کمین نه فقط چشمه که چشمان تو آهو هم هست! حق بده این همه پروانه برقصد با تو این چنین عطر تنی، حسرت شب بو هم هست!
تلفیق شراب و شب و سیب است نگاهت لبریـــــــز غـــــزلهـای عجیب است نگاهت مــــوهای سیاه تــــــو شبیه شب یلداست باجلوه ی مهتــــــــــاب رقیب است نگاهت ای صاحب حــور و پـری و کژدم و ماهی آمیزه ای از سحر و فریب است نگاهت دشتی ست پر از شعر و غزل،برکه و باران ماوای غـــــزالان غـــــریب است نگــــاهت امشب عـرق شـرم بــــه آیینه نشسته ست ازبس که نجیب است و نجیب است نگاهت تو وسوسه انگــــــــــــــیزترین شعر خدایی چون آیه ی آیینه و سیب است نگاهت
به اخمت خستگی در می رود ، لبخند لازم نیست کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست همیشه دوستت دارم - به جان مادرم - اما تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست به لطف طعم لب های تو شیرین می شود شعرم غزل را با عسل می آورم ، هرچند لازم نیست مرا دیوانه کردی و هنوز از من طلبکاری بپوشان بافه های گیسویت را ، بند لازم نیست " به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را" عزیزم ، بس کن ، از این بیشتر ترفند لازم نیست فدای آن کمان های به هم پیوسته ات ، هر یک جدا دخل مرا می آورد ، پیوند لازم نیست
آمدی طبعم شکوفا شد، بهارانی مگر؟ صورتم شد خیس خیس ازشوق، بارانی مگر؟ آمدی با دیدنت برخاست در من مرده ای روح رستاخیزی من! در تنم جانی مگر؟ آمدی و هر خیال دیگری غیر از تو را پیش پایت سر بریدم عید قربانی مگر؟ تا ابد دیوانه ی زنجیری موی تواَم نیست امّید رهایی از تو، زندانی مگر؟ خواستی عشق زلالم را بسنجی با قسم ای تو تنها بر لبم سوگند، قرآنی مگر؟ خواستی گرد فراموشی نگیرد قلب من لحظه ای از چشم این آئینه پنهانی مگر؟ شرط کردی خالی از یادت نباشد خاطرم خود که صاحبخانه ای ،ای خوب! مهمانی مگر؟ شرط کردی جز تو درمن گام نگذارد کسی قلعه ای متروک و گمنامم، نمیدانی مگر؟ آنقدَر رفتی و برگشتی که ویران شد دلم حسّ صحرا گردِ شهرآشوب! توفانی مگر؟ گردباد دامن موّاجت آتش زد مرا رقص مشعلهای روشن در زمستانی مگر؟
هم از تو هیچ در این رهگذر نمیخواهم و هم حضور تو را ، مختصر نمیخواهم اگر چه حرف توقف به دفتر من نیست قبول کن که تو را رهگذر نمیخواهم تویی که از من و پنهان من خبر داری کسی که نیست ز من با خبر نمیخواهم زمانه از تو هزاران شبیه ساخته است هنر شناسم و شبه هنر، نمیخواهم بخواه تا اثری باز جاودانه شود دقایقی که ندارد اثر، نمیخواهم به عمر یک غزل حافظانه با من باش فقط همین و از این بیشتر نمیخواهم .. { محمدعلی بهمنی }
خدا کند که بهار رسیدنش برسد شب تولد چشمان روشنش برسد چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز به این امید که دستم به دامنش برسد هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ که آن انارترین روز چیدنش برسد چه سالها که درین دشت ، خوشه چین ماندم که دست خالی شوقم به خرمنش برسد بر این مشام و بر این جان چه میشود یارب! نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد خدای من دل چشم انتظار من تا چند به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟ چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن؟ خدا کند که از آن دور توسنش برسد ..