امشب از دولت می دفع ملالی کردیم این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب کز گرفتاری ایام مجالی کردیم تیر از غمزه ساقی سپر از جام شراب با کماندار فلک جنگ وجدالی کردیم غم به روئین تنی جام می انداخت سپر غم مگو عربده با رستم زالی کردیم باری از تلخی ایام به شور و مستی شکوه از شاهد شیرین خط و خالی کردیم روزه هجر شکستیم و هلال ابروئی منظر افروز شب عید وصالی کردیم بر گل عارض از آن زلف طلایی فامش یاد پروانه زرین پر و بالی کردیم مکتب عشق بماناد و سیه حجره غم که در او بود اگر کسب کمالی کردیم چشم بودیم چو مه شب همه شب تا چون صبح سینه آئینه خورشید جمالی کردیم عشق اگر عمر نه پیوست به زلف ساقی غالب آنست که خوابی و خیالی کردیم استاد شهریار
یک لحظه دلم خواست که پهلوی تو باشم بیمحکمه زندانی بازوی تو باشم پیچیده به پای دل من پیچش مویت تا باز زمینخوردهی گیسوی تو باشم کم بودن اسپند در این شهر سبب شد دلواپس رؤیت شدن روی تو باشم طعم عسل عالی لبهات دلیلیست تا مشتری دائم کندوی تو باشم تو نصف جهانی و همین عامل شُکر است من رفتگری در پل خاجوی تو باشم
غمی دارد دلم شرحش فقط افسانه میخواهد به پای خواندنش هم گریه مردانه میخواهد من آن ابر پر از بغضم که هر جایی نمیبارد برای گریه کردن مرد هم یک شانه میخواهد شبیه شمع تنهایی که پای خویش میسوزد دلم اغوش گرم عشق یک پروانه میخواهد برایش شعر گفتم تا رقیبم پیش شاعرها بگوید عاشقش او را هنرمندانه میخواهد به قدر یک نگاه ساده او را خواستم اما به قدر یک نگاه ساده هم حتی نمیخواهد
کي رفته اي زدل که تمنا کنم تو را کي بوده اي نهفته که پيدا کنم تو را غيبت نکرده اي که شوم طالب حضور پنهان نگشته اي که هويدا کنم تو را با صد هزار جلوه برون آمدي که من با صد هزار ديده تماشا کنم تو را چشمم به صد مجاهده آيينه ساز شد تا من به يک مشاهده شيدا کنم تو را بالاي خود در آينه چشم من ببين تا با خبر زعالم بالا کنم تو را مستانه کاش در حرم و دير بگذري تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم تو را خواهم شبي نقاب ز رويت بر افکنم خورشيد کعبه، ماه کليسا کنم تو را گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من چندين هزار سلسله در پا کنم تو را طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند يک جا فداي قامت رعنا کنم تو را زيبا شود به کارگه عشق کار من هر گه نظر به صورت زيبا کنم تو را رسواي عالمي شدم از شور عاشقي ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را با خيل غمزه گر به وثاقم گذر کني مير سپاه شاه صف آرا کنم تو را جم دستگاه ناصردين شاه تاجور کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را شعرت ز نام شاه، فروغي شرف گرفت زيبد که تاج تارک شعرا کنم تو را
کاش در دنیای ما چیزی به نام غم نبود درد دوری و عـذاب و اینهمه مـاتــم نبود هرزمان رد میشدیم از کوچه های خاطرات حسـرت و درد فــراوان در دل آدم نبــود عشق میشد در میــان سینـه ها فرمانروا بــی وفـــایی و دو رنگیها در این عالم نبود زخم و مرهم هر دو در دنیا به یک اندازه بود اشکهای بیـشمار و خنــده هــای کـــم نبــود دلشکستن در زمانه این همه رونق نداشت زخمهای سینـه هــا از جــانـب همدم نبود پر شده از ظالم و ظلم و ستم، سنگ صبور این جهانی را که دیـدی آنچنــان خرم نبود
آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش میوه نمیدهد به کس باغ تفرجست و بس جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش داروی دل نمیکنم کان که مریض عشق شد هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش هر که فدا نمیکند دنیی و دین و مال و سر گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش جنگ نمیکنم اگر دست به تیغ میبرد بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم گر چنانست که روی من مسکین گدا را به در غیر ببینی ز در خویش برانم من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
من بی گناه و یار به کین می کشد مرا این می کشد مرا، که چنین می کشد مرا گویم که من ز اهل وفایم، مرا مکش وین طرفه تر که بهر همین می کشد مرا بد خوی من گذشت ز قتل من و هنوز آن زهرچشم و چین جبین می کشد مرا زین سان که لاابالی و رندم، ز اشتیاق آن خانه سوز پرده نشین می کشد مرا چون نیم کشت ناز شوم زان نگاه گرم ذوق تبسم نمکین می کشد مرا میلی هلاک گشتی وآن مست پر غرور گوید ترا نمی کشم، این می کشد مرا! به قلم میرزا قلی میلی مشهدی(قن۱۰)
بیا که در غمِ عشقت مشوشم بیتو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بیتو شب از فراق تو مینالم، ای پریرُخسار چو روز گردد گویی در آتشم بیتو دمی تو شربتُ وصلم ندادهای جانا همیشه زهر فراقت همیچِشَم بیتو اگر تو با منِ مسکین چنین کنی جانا دو پایم از دو جهان نیز دَرکِشَم بیتو پیام دادم و گفتم : بیا خوشم میدار جواب دادی و گفتی که من خوشم بیتو شیخ اجل
هرچه در تصویر خود بهتر نگاه انداختم بیشتر آیینه را در اشتباه انداختم زندگی تصویر بود، ای عمر، برگردان به من سنگهایی را که در مرداب و ماه انداختم عشق با من نابرادر بود، چون عاقل شدم یوسف خود را به دست خود به چاه انداختم تا دل پرهیزگارم را ببینم توبهکار با شعف خود را در آغوش گناه انداختم سر برون آوردم از مرداب، رو بر آفتاب چون حباب از شوق آزادی کلاه انداختم فاضل