سینه ام این روزها بوی شقایق می دهد داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد او که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد چشمهایت یک سوال تازه می پرسد ولی چشمهایم پاسخت را مثل سابق می دهد زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس دومی چون اولی دارد مرا دق می دهد کاظم بهمنی
اگر از کوی تو بویی به من رساند باد به مژده جان و جهان را به باد خواهم داد اگرچه گرد برانگیختی ز هستی من غباری از من خاکی به دامنت مرساد تو تا به روی من ای نور دیده در بستی..... دگر جهان در شادی به روی من نگشاد خیال روی توام دیده می کند پر خون هوای زلف توام عمر می دهد بر باد نه در برابر چشمی نه غایب از نظری نه یاد می کنی از من نه می روی از یاد به جای طعنه اگر تیغ می زند دشمن ز دوست دست نداریم،هرچه بادا باد ز دست عشق تو جان را نمی برد حافظ که جان ز محنت شیرین نمی برد فرهاد
نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن ای نگاه تو پناهم تو ندانی چه گناهی ست خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن امشب اشک من آزرد و خدا را که چه ظلمی ست ساقه ی خرم گلدان نگاه تو شکستن سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن شفیعی کد کنی
هرکه را دور کنی دور و برت می آید از محبت چه بلاها به سرت می آید بنشینی دم در کوچه قرق خواهد شد بروی جمعیتی پشت سرت می آید تا که در دسترسی از تو همه بی خبرند تا کمی دور شوی هی خبرت می آید دل به مجنون شدن خویش در ایینه مبند صبر کن عاشق دیوانه ترت می آید من آشفته به پای تو می افتم اما موی آشفته فقط تا کمرت می آید خون من ریخت نیفتاد ولی گردن تو گردن من به مصاف تبرت می آید روز محشر هم اگر سوی جهنم بروی یک نفر ضجه زنان پشت سرت می آید
گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست حتی گره اخم خدا وا شدنی نیست از حاصل ضرب من و تو عشق بپا شد از خاطره ام عشق تو منها شدنی نیست من با تو همیشه همه جا ما شدنی بود من با تو شدن ایندفعه گویا شدنی نیست اغوش من و عشق تو و لحظه دیدار رویی قشنگی است و اما شدنی نیست از دوری هم هر دو چه بیمار و خرابیم اندازه این عشق معنا شدنی نیست
مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست به این صحرا که من می آیم از آن اعتمادی نیست به دنبال چه میگردند مردم درشبستان ها در این مسجد که من دیدم چراغ اعتقادی نیست نه تنها غم سلامت باد گفتن های مستان هم گواهی میدهند دنیای ما دنیای شادی نیست چرا بی عشق سر برسجده ی تسلیم بگذارم نمیخوانم نمازی را که در آن از تو یادی نیست کنار بسترم بنشین ودستم را بگیر ای عشق برای آخرین سوگندها وقت زیادی نیست مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست تو وقتی با منی دیگر مرا بیم معادی نیست فاضل نظری
از هر چه می رود سخن دوست خوش ترست پیغام آشنا نفس روح پرورست هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگرست شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر چون هست اگر چراغ نباشد منورست ابنای روزگار به صحرا روند و باغ صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق درماندهام هنوز که نزلی محقرست کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان باز آمدی که دیده مشتاق بر درست جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی وین دم که میزنم ز غمت دود مجمرست شبهای بی توام شب گورست در خیال ور بی تو بامداد کنم روز محشرست گیسوت عنبرینه گردن تمام بود معشوق خوبروی چه محتاج زیورست سعدی خیال بیهده بستی امید وصل هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست زنهار از این امید درازت که در دلست هیهات از این خیال محالت که در سرست گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است
ناگهان آیینه حیران شد گمان کردم تویی ماه پشت ابر پنهان شد گمان کردم تویی ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت چشم آهوها هراسان شد،گمان کردم تویی ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی هر کجا زلفی پریشان شد،گمان کردم تویی سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت آتشی دیگر گلستان شد گمان کردم تویی باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان عطر نیلوفر فراوان شد گمان کردم تویی چون گلی در باغ،پیراهن دریدم در غمت غنچه ای سر در گریبان شد گمان کردم تویی کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم سایه ای بر خاک مهمان شد گمان کردم تویی فاضل
ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم همراز عشق و همنفس جام باده ایم بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم کار از تو می رود مددی ای دلیل راه! که انصاف می دهیم و ز ره اوفتاده ایم چون لاله می مبین و قدح در میان کار این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی مارا به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت مرغ دریا خبر از یک شب دریایی داشت گشت فریاد کشان بال به دریا زد و رفت چه هوایی به سرش بود که با دست تهی پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید قلم نسخ براین خط چلیپا زد و رفت هوشنگ ابتهاج