1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر مفید ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏19/8/21
    ارسال ها:
    768
    تشکر شده:
    12,757
    امتیاز دستاورد:
    126
    جنسیت:
    مرد
    اگر دانی که دنیا غم نیرزد
    بروی دوستان خوشباش و خرم


    غنیمت دان اگر دانی که هر روز
    ز عمر مانده روزی می شود کم


    منه دل بر سرای عمر سعدی
    که بنیادش نه بنیادیست محکم


    برو شادی کن ای یار دل افروز
    چو خاکت می خورد چندین مخور غم


    سعدی
     
    M @ H @ K، traffic، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر مفید ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏19/8/21
    ارسال ها:
    768
    تشکر شده:
    12,757
    امتیاز دستاورد:
    126
    جنسیت:
    مرد
    من بی‌ مایه که باشم که خریدار تو باشم

    حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

    تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

    که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

    خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

    که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

     
    M @ H @ K، traffic، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏14/10/21
    ارسال ها:
    2,082
    تشکر شده:
    21,942
    امتیاز دستاورد:
    133
    خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
    گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست
    مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند
    زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست
    ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
    نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست
    مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
    ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
    چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن
    که عهد با سر زلف گره گشای تو بست
    تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال
    خطا نگر که دل امید در وفای تو بست
    ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
    به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

     
    M @ H @ K، traffic، N@vid و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد
    سنایی

    هر زمان از عشقت ای دلبر دل من خون شود
    قطره‌ها گردد ز راه دیدگان بیرون شود


    گر ز بی صبری بگویم راز دل با سنگ و روی
    روی را تن آب گردد سنگ را دل خون شود


    ز آتش و درد فراقت این نباشد بس عجب
    گر دل من چون جحیم و دیده چون جیحون شود


    بار اندوهان من گردون کجا داند کشید
    خاصه چون فریادم از بیداد بر گردون شود


    در غم هجران و تیمار جدایی جان من
    گاه چون ذوالکفل گردد گاه چون ذوالنون شود


    در دل از مهرت نهالی کشته‌ام کز آب چشم
    هر زمانی برگ و شاخ و بیخ او افزون شود


    تا تو در حسن و ملاحت همچنان لیلی شدی
    عاشق مسکینت ای دلبر همی مجنون شود


    خاک درگاه تو ای دلبر اگر گیرد هوا
    توتیای حور و چتر شاه سقلاطون شود


    ای شده ماه تمام از غایت حسن و جمال
    چاکر از هجران رویت «عادکالعرجون» شود


    آن دلی کز خلق عالم دارد امیدی به تو
    چون ز تو نومید گردد ماهرویا چون شود


    چون سنایی مدحتت گوید ز روی تهنیت
    لفظ اسرار الاهی در دلش معجون شود

     
    M @ H @ K، traffic و N@vid از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏14/10/21
    ارسال ها:
    2,082
    تشکر شده:
    21,942
    امتیاز دستاورد:
    133
    یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
    کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
    ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
    وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
    گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
    چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
    دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
    دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
    هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سرغیب
    باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
    ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
    چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
    در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
    سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
    گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
    هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
    حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
    جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
    حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
    تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

     
    M @ H @ K، m naizar، traffic و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر مفید ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏19/8/21
    ارسال ها:
    768
    تشکر شده:
    12,757
    امتیاز دستاورد:
    126
    جنسیت:
    مرد
    غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

    پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو



    سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

    ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو



    دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

    آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو



    گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

    گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو



    من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

    سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو



    قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

    در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو



    گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

    که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو



    گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

    گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو



    گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

    گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو



    ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

    خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو



    گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

    گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

     
    M @ H @ K، m naizar، traffic و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏14/10/21
    ارسال ها:
    2,082
    تشکر شده:
    21,942
    امتیاز دستاورد:
    133
    ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
    شرح جمال حور ز رویت روایتی
    انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه‌ای
    آب خضر ز نوش لبانت کنایتی
    هر پاره از دل من و از غصه قصه‌ای
    هر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی
    کی عطرسای مجلس روحانیان شدی
    گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی
    در آرزوی خاک در یار سوختیم
    یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی
    ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت
    صد مایه داشتی و نکردی کفایتی
    بوی دل کباب من آفاق را گرفت
    این آتش درون بکند هم سرایتی
    در آتش ار خیال رخش دست می‌دهد
    ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی
    دانی مراد حافظ از این درد و غصه چیست
    از تو کرشمه‌ای و ز خسرو عنایتی
     
    M @ H @ K، m naizar و traffic از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏14/10/21
    ارسال ها:
    2,082
    تشکر شده:
    21,942
    امتیاز دستاورد:
    133
    دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
    داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را
    هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را
    جوش نمود نوش را نور فزود دیده را
    گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من
    من نفروشم از کرم بنده خودخریده را
    بین که چه داد می‌کند بین چه گشاد می‌کند
    یوسف یاد می‌کند عاشق کف بریده را
    داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد
    بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را
    عاجز و بی‌کسم مبین اشک چو اطلسم مبین
    در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را
    هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب
    صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را
    چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او
    چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را
    وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود
    پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را
    کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند
    سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را
    جام می الست خود خویش دهد به سمت خود
    طبل زند به دست خود باز دل پریده را
    بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش
    چون که عصیده می‌رسد کوته کن قصیده را
    مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن
    در مگشا و کم نما گلشن نورسیده را
     
    M @ H @ K و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏14/10/21
    ارسال ها:
    2,082
    تشکر شده:
    21,942
    امتیاز دستاورد:
    133
    ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
    خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است
    گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست
    هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است
    افسوس که شد دلبر و در دیده گریان
    تحریر خیال خط او نقش بر آب است
    بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
    زین سیل دمادم که در این منزل خواب است
    معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن
    اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است
    گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید
    در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
    سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
    دست از سر آبی که جهان جمله سراب است
    در کنج دماغم مطلب جای نصیحت
    کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است
    حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
    بس طور عجب لازم ایام شباب است

     
    M @ H @ K و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏14/10/21
    ارسال ها:
    2,082
    تشکر شده:
    21,942
    امتیاز دستاورد:
    133
    الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
    که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
    به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید
    ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
    مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
    جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
    به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
    که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
    شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
    کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
    همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
    نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
    حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
    متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
     
    M @ H @ K و m naizar از این پست تشکر کرده اند.