1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,250
    تشکر شده:
    15,216
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی است
    تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

    قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو
    گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

    گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
    گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

    من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
    برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

    فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
    که همین شوق مرا خوبترینم کافیست​
     
    mj12، traffic، M @ H @ K و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر مفید ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏19/8/21
    ارسال ها:
    768
    تشکر شده:
    12,757
    امتیاز دستاورد:
    126
    جنسیت:
    مرد
    ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم

    دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم



    گر ز داغ هجر او دردی است در دل‌های ما

    ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم



    چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش

    پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم



    آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق

    میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم



    او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند

    ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم



    این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست

    جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم



    آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته‌ست

    ذره‌های خاک خود را پیش او رقصان کنیم



    ذره‌های تیره را در نور او روشن کنیم

    چشم‌های خیره را در روی او تابان کنیم



    چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست

    در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم



    گر عجب‌های جهان حیران شود در ما رواست

    کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم



    نیمه‌ای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند

    یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم

     
    mj12، traffic، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,250
    تشکر شده:
    15,216
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

    دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

    اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست

    من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

    سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

    درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

    تا این غرل شبیه غزل های من شود​

    چیزی شبیه عطر حضور شما کم است​
     
    mj12، traffic، M @ H @ K و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏14/10/21
    ارسال ها:
    2,082
    تشکر شده:
    21,942
    امتیاز دستاورد:
    133
    بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
    وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
    هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
    دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
    می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفت
    هیهات از این گوشه که معمور نماندست
    وصل تو اجل را ز سرم دور همی‌داشت
    از دولت هجر تو کنون دور نماندست
    نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
    دور از رخت این خسته رنجور نماندست
    صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
    چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
    در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
    گو خون جگر ریز که معذور نماندست
    حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
    ماتم زده را داعیه سور نماندست

     
    mj12، traffic، N@vid و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏14/10/21
    ارسال ها:
    2,082
    تشکر شده:
    21,942
    امتیاز دستاورد:
    133
    خیال روی تو در هر طریق همره ماست
    نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
    به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
    جمال چهره تو حجت موجه ماست
    ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید
    هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
    اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
    گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
    به حاجب در خلوت سرای خاص بگو
    فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست
    به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
    همیشه در نظر خاطر مرفه ماست
    اگر به سالی حافظ دری زند بگشای
    که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست

     
    traffic، m naizar، N@vid و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر است
    از جهانش چه خبر، کاو به جهانی دگر است

    بس که از خون دلم لاله خونین بشکفت
    هر کجا می نگرم لاله ستانی دگر است

    ای طبیب! از سر بیمار قدم باز مگیر
    چاره ای ساز که بیمار زمانی دگر است

    عافیت خواستی از من چو دل من آن نیز
    بر سر کوی تو بی نام و نشانی دگر است

    حاصل از دوست به جز درد ندارم، لیکن
    در دل خلق یقینم که گمانی دگر است

    نکته موی میان تو عجب باریک است
    هر سر موی بر آن نکته بیانی دگر است

    آفتاب ارچه ز اعیان جهان است، ولیک
    بر رخ خوب تو او هم نگرانی دگر است

    شد به بوسی ز لبت زنده جاوید جلال
    کز لطافت لب شیرین تو جانی دگر است

    به قلم
    سید جلال الدین عضد یزدی(قرن7و8هجری)
     
    traffic، m naizar، N@vid و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    در جهان هیچ سینه بی‌غم نیست
    غمگساری ز کیمیا کم نیست
    خستگی‌های سینه را نونو
    خاک پر کن که جای مرهم نیست

    دم سرد از دهان بر آه جگر
    بازگردان که یار همدم نیست
    هیچ یک خوشهٔ وفا امروز
    در همه کشتزار آدم نیست

    کشت‌های نیاز خشک بماند
    کابرهای امید را نم نیست
    به نواله هزار محرم هست
    به گه ناله نیم محرم نیست

    گر بنالی به دوستی گوید
    هان خدا عافیت دهد، غم نیست
    دانی آسوده کیست در عالم؟
    آنکه مقبول اهل عالم نیست

    هست سالی دو روز شادی خلق
    چون نکو بنگری همان هم نیست
    زانکه یک عید نیست در عالم
    که در او صد هزار ماتم نیست

    خیز خاقانیا ز خوان جهان
    که جهان میزبان خرم نیست

    به قلم
    افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی(قرن۶هجری)
     
    traffic، m naizar، N@vid و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏14/10/21
    ارسال ها:
    2,082
    تشکر شده:
    21,942
    امتیاز دستاورد:
    133
    سحر بلبل حکایت با صبا کرد
    که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد
    از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
    وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد
    غلام همت آن نازنینم
    که کار خیر بی روی و ریا کرد
    من از بیگانگان دیگر ننالم
    که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
    گر از سلطان طمع کردم خطا بود
    ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
    خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
    که درد شب نشینان را دوا کرد
    نقاب گل کشید و زلف سنبل
    گره بند قبای غنچه وا کرد
    به هر سو بلبل عاشق در افغان
    تنعم از میان باد صبا کرد
    بشارت بر به کوی می فروشان
    که حافظ توبه از زهد ریا کرد
    وفا از خواجگان شهر با من
    کمال دولت و دین بوالوفا کرد

     
    traffic، m naizar، N@vid و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏14/10/21
    ارسال ها:
    2,082
    تشکر شده:
    21,942
    امتیاز دستاورد:
    133
    سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم
    که من نسیم حیات از پیاله می‌جویم
    عبوس زهد به وجه خمار ننشیند
    مرید خرقه دردی کشان خوش خویم
    شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست
    کشید در خم چوگان خویش چون گویم
    گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید
    کدام در بزنم چاره از کجا جویم
    مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی
    چنان که پرورشم می‌دهند می‌رویم
    تو خانقاه و خرابات در میانه مبین
    خدا گواه که هر جا که هست با اویم
    غبار راه طلب کیمیای بهروزیست
    غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
    ز شوق نرگس مست بلندبالایی
    چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
    بیار می که به فتوی حافظ از دل پاک
    غبار زرق به فیض قدح فروشویم

     
    M @ H @ K، traffic، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏14/10/21
    ارسال ها:
    2,082
    تشکر شده:
    21,942
    امتیاز دستاورد:
    133
    تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟
    که هجرانت چه می‌سازد همی با روزگار ما؟
    چه ساغرها تهی کردیم بر یادت: که یک ذره
    نه ساکن گشت سوز دل، نه کمتر شد خمار ما
    به هر جایی که مسکینی بیفتد دست گیرندش
    ولی این مردمی ها خود نباشد در دیار ما
    ز رویت پردهٔ دوری زمانی گر برافتادی
    همانا بشکفانیدی گل وصلی ز خار ما
    تو همچون خرمن حسنی و ما چون خوشه چینانت
    از آن خرمن چه کم گشتی که پر بودی کنار ما؟
    ز دلبندان آن عالم دل ما هم ترا جوید
    که از خوبان این گیتی تو بودی اختیار ما
    نمی‌باید دل ما را بهار و باغ و گل بی‌تو
    رخ و زلف و جبینت بس گل و باغ و بهار ما
    ز مثل ما تهی‌دستان چه کار آید پسند تو؟
    تو سلطانی، ز لطف خود نظر می‌کن به کار ما
    چه دلداری؟ که از هجران دل ما را بیازردی
    چه دمسازی؟ که از دوری بر آوردی دمار ما
    به قول دشمنان از ما، خطا کردی که برگشتی
    کزان روی این ستمکاری نبود اندر شمار ما
    ز هجرت گر چه ما را پر شکایتهاست در خاطر
    هنوزت شکرها گوییم، اگر کردی شکار ما
    بگو تا: اوحدی زین پس نگرید در فراق تو
    که گر دریا فرو بارد بنفشاند غبار ما

     
    M @ H @ K، traffic، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.