دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی است تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز که همین شوق مرا خوبترینم کافیست
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم گر ز داغ هجر او دردی است در دلهای ما ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم آفتاب رحمتش در خاک ما درتافتهست ذرههای خاک خود را پیش او رقصان کنیم ذرههای تیره را در نور او روشن کنیم چشمهای خیره را در روی او تابان کنیم چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم گر عجبهای جهان حیران شود در ما رواست کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم نیمهای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این کیمیا کم است سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است تا این غرل شبیه غزل های من شود چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست میرفت خیال تو ز چشم من و میگفت هیهات از این گوشه که معمور نماندست وصل تو اجل را ز سرم دور همیداشت از دولت هجر تو کنون دور نماندست نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید دور از رخت این خسته رنجور نماندست صبر است مرا چاره هجران تو لیکن چون صبر توان کرد که مقدور نماندست در هجر تو گر چشم مرا آب روان است گو خون جگر ریز که معذور نماندست حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده ماتم زده را داعیه سور نماندست
خیال روی تو در هر طریق همره ماست نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره تو حجت موجه ماست ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان و دست کوته ماست به حاجب در خلوت سرای خاص بگو فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است همیشه در نظر خاطر مرفه ماست اگر به سالی حافظ دری زند بگشای که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست
عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر است از جهانش چه خبر، کاو به جهانی دگر است بس که از خون دلم لاله خونین بشکفت هر کجا می نگرم لاله ستانی دگر است ای طبیب! از سر بیمار قدم باز مگیر چاره ای ساز که بیمار زمانی دگر است عافیت خواستی از من چو دل من آن نیز بر سر کوی تو بی نام و نشانی دگر است حاصل از دوست به جز درد ندارم، لیکن در دل خلق یقینم که گمانی دگر است نکته موی میان تو عجب باریک است هر سر موی بر آن نکته بیانی دگر است آفتاب ارچه ز اعیان جهان است، ولیک بر رخ خوب تو او هم نگرانی دگر است شد به بوسی ز لبت زنده جاوید جلال کز لطافت لب شیرین تو جانی دگر است به قلم سید جلال الدین عضد یزدی(قرن7و8هجری)
در جهان هیچ سینه بیغم نیست غمگساری ز کیمیا کم نیست خستگیهای سینه را نونو خاک پر کن که جای مرهم نیست دم سرد از دهان بر آه جگر بازگردان که یار همدم نیست هیچ یک خوشهٔ وفا امروز در همه کشتزار آدم نیست کشتهای نیاز خشک بماند کابرهای امید را نم نیست به نواله هزار محرم هست به گه ناله نیم محرم نیست گر بنالی به دوستی گوید هان خدا عافیت دهد، غم نیست دانی آسوده کیست در عالم؟ آنکه مقبول اهل عالم نیست هست سالی دو روز شادی خلق چون نکو بنگری همان هم نیست زانکه یک عید نیست در عالم که در او صد هزار ماتم نیست خیز خاقانیا ز خوان جهان که جهان میزبان خرم نیست به قلم افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی(قرن۶هجری)
سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چهها کرد از آن رنگ رخم خون در دل افتاد وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد غلام همت آن نازنینم که کار خیر بی روی و ریا کرد من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد گر از سلطان طمع کردم خطا بود ور از دلبر وفا جستم جفا کرد خوشش باد آن نسیم صبحگاهی که درد شب نشینان را دوا کرد نقاب گل کشید و زلف سنبل گره بند قبای غنچه وا کرد به هر سو بلبل عاشق در افغان تنعم از میان باد صبا کرد بشارت بر به کوی می فروشان که حافظ توبه از زهد ریا کرد وفا از خواجگان شهر با من کمال دولت و دین بوالوفا کرد
سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم که من نسیم حیات از پیاله میجویم عبوس زهد به وجه خمار ننشیند مرید خرقه دردی کشان خوش خویم شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست کشید در خم چوگان خویش چون گویم گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید کدام در بزنم چاره از کجا جویم مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی چنان که پرورشم میدهند میرویم تو خانقاه و خرابات در میانه مبین خدا گواه که هر جا که هست با اویم غبار راه طلب کیمیای بهروزیست غلام دولت آن خاک عنبرین بویم ز شوق نرگس مست بلندبالایی چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم بیار می که به فتوی حافظ از دل پاک غبار زرق به فیض قدح فروشویم
تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟ که هجرانت چه میسازد همی با روزگار ما؟ چه ساغرها تهی کردیم بر یادت: که یک ذره نه ساکن گشت سوز دل، نه کمتر شد خمار ما به هر جایی که مسکینی بیفتد دست گیرندش ولی این مردمی ها خود نباشد در دیار ما ز رویت پردهٔ دوری زمانی گر برافتادی همانا بشکفانیدی گل وصلی ز خار ما تو همچون خرمن حسنی و ما چون خوشه چینانت از آن خرمن چه کم گشتی که پر بودی کنار ما؟ ز دلبندان آن عالم دل ما هم ترا جوید که از خوبان این گیتی تو بودی اختیار ما نمیباید دل ما را بهار و باغ و گل بیتو رخ و زلف و جبینت بس گل و باغ و بهار ما ز مثل ما تهیدستان چه کار آید پسند تو؟ تو سلطانی، ز لطف خود نظر میکن به کار ما چه دلداری؟ که از هجران دل ما را بیازردی چه دمسازی؟ که از دوری بر آوردی دمار ما به قول دشمنان از ما، خطا کردی که برگشتی کزان روی این ستمکاری نبود اندر شمار ما ز هجرت گر چه ما را پر شکایتهاست در خاطر هنوزت شکرها گوییم، اگر کردی شکار ما بگو تا: اوحدی زین پس نگرید در فراق تو که گر دریا فرو بارد بنفشاند غبار ما