زبانه های جنون در من و تو خاموشی ولی همیشه مرا عاشقانه می نوشی اگر چه خانه خرابم، چقدر آرامی چقدر کوزه بدوشم چقدر خیامی سکوت میکنم و حرف می زنی خود من چقدر حالت خوبی ست نشکنی خود من * در آن شبی که به باران سلام میدادیم خدا رسید و من تو درونش افتادیم نشست تا هوس عاشقانه در ذهنم شروع شد نفس عاشقانه در ذهنم قدم زدیم و خدا را نظاره میکردیم چقدر ساده به بالا اشاره میکردیم * تو می نشینی و من غرق میشوم در تو نگاه میکنی و زنده میشوم از نو چقدر روشنی و هرچه نور دور و برت دچار الکلم و... گیجِ گیج، دور سرت * فقط تو باش و بگو آفتاب مال من است تویی که رود منی هر چه آب مال من است اگر چه مضطربم ،اضطراب می ارزد که...در کنار منی-اضطراب مال من است ...و با حضور تو دلگرم می شوم بنشین ...و بی حضور تو نه،... التهاب مال من است تمام حرف حسابم نگاه روشن توست که با وجود توحرف حساب مال من است خلاصه منتظرم تا تو را بنوشم وبعد جناب مستی و تنگ شراب مال من است !... * همیشه در غزلم بوی توست در جریان همیشه خون تو جاری است در رگ و شریان تویی که حاصل یک اتفاق شیرینی چقدر دلخوشتم اتفاق، می بینی؟! *** همیشه دست تو از دست من کمی دور است ولی تو واقفی آری که جفتمان جور است!!!
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش
در من بپیچ وُ شکل همین گردبادها با من برقص ،ظهر و شب و بامدادها تنهاترین مسافر این شهر خسته ام ناباورانه رفته ام آری زِ یادها سیمرغ وُ بیستون وُ تب تیشه در غزل هی شعله می کشند درونم نمادها آه ای خدای معجزه ی شاعرانه ام خط می زنند بی تو تنم را مدادها! خوش کرده ام تمام دلم را به عشق تو زخمی نزن به پیکر این اعتماد ها لب گریه های منجمدم را نظاره کن پس کی؟بگو نمی رسی آیا به دادها؟ باید برای آمدن تو دعا کنم تا لحظه ی اجابت این آن یکادها با این همه تو دوری وُ آری نمانده است چیزی به غیر خاطره در ذهن بادها
یاد آن روز که مست از می نابم کردی نگهی کردی و فارغ ز شرابم کردی چون که دیدی شده چشمان تو میخانه من ای دریغ از در میخانه جوابم کردی شمع گشتم که کنم ظلمت شب نورانی همچو آتش شدی و یک شبه آبم کردی گفتی از عشق دو صد قصه و افسانه به من با همین زمزمه ها بود که خوابم کردی رو به سوی دل دریایی مستت کردم ای دریغا که تو دلخوش به سرابم کردی دل من بی خبر از عشق چه آرامش داشت آمدی ای مه من پر تب و تابم کردی پر زآزادگی و مهر و صفا بود دلم خانه آباد چرا خانه خرابم کردی؟
ای نگـــــاهت نخی از مخمل و از ابـــریـشــــــم چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم بــه تو آری به تو یعنی به همان منظر دور، به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری کــــــــــه سراغش ز غزلهای خودم میگیری ؛ بـــه تبسم ، بـــــه تکلف ، به دل آرایی تو به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو بــــه همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانــــــــــــــم شده است، در من انگار کسی در پی انکار من است ، یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است، یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش میشود یک شبه پی برد به دلداد گی اش یک نفر سبز ، چنان سبز ، که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اســــــم کسی ورد زبانــــــــم شده است... آی بی رنگ تر از آینــــــه یک لحظه بایست ؛ راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟ اگــــــر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ؛ پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یکی است؟ حتـــم دارم کـــــــه تویی آن شبح آینه پـوش عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود، آن الفبا کـــــه همــه ورد زبانـم شده بود... اینک از پشت دل آینه پیدا شده است ، و تماشاگه این خیل تماشا شده است؛ آن الفبــای دبستانی دلخــواه تـویــی... عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
مرگ آن است که عشق تو توهّم گردد آنکه میخواست تو را، قسمت مردم گردد یا که با سادگی عاشق شوی و چندی بعد ... دل تو متّهمِ سوءِ تفاهم گردد چوب خشکی که قرار است مترسک بشود دوست دارد که خودش باشد و هیزم گردد پیش آدم خبر از میوهی ممنوعه نبود حیفِ عشق است که تعبیر به گندم گردد اشکم افتاد به خاک و به خدا دیدن داشت چه کسی دیده وضویی که تیمّم گردد؟ مثل یک برکهی بیماه فقط میخواهم آنچنان غرق تو باشم که دلم گم گردد باز هم حرفِ دلم را که نگفتم ... ! گفتم؟ عشق بهتر که همینگونه ترنّم گردد
وقتی تو نیستی دل من پیر می شود حتی هوای عشق زمین گیر می شود پشت غرور کهنه ای این شهر بی غزل چشمی به جرم عشق تو زنجیر می شود یک حس عاشقانه مرا کشف می کند حسی که پیش پای تو تعبیر می شود اقرار می کنم که به گردت نمی رسم از بس شمیم فاصله تکثیر می شود شاید که رنگ سوء تفاهم گرفته ام گاهی دلم از آیینه هم سیر می شود امشب به خلوت دل بارانی ام بیا فردا که استخاره کنی دیر می شود.
من که از سایه ی دیوار دلم می گیرد از نفس های خود آزار دلم می گیرد چیست این مرگ که می گویند، کی می آید؟ از دو دل بودن بیمار دلم می گیرد باز پرسیدمت از عشق ، جوابت خیر است از جواب رکت هر بار دلم می گیرد ساز خوشحالی من را احدی کوک نکرد از غم ساده ی گیتار دلم می گیرد از تمنای لبانی که به جای لب تو بوسه زد بر لب سیگار دلم می گیرد گاه افیون نگاه تو مرا می گیرد گاه از این همه تکرار دلم می گیرد از مترسک که به افسون وفاداری خویش رفت با جنگ به منقار دلم می گیرد آه این آینه ها بغض مرا می شکنند از غروب شب هر تار دلم می گیرد
انگار سال هاست که در من تنیده ای انگار جای قلب ، تو در من تپیده ای انگار کودکانه ترین خنده ی مرا با چشم های تیله ای ات سر کشیده ای با بوسه های شیشه ای ات از تمام ِ من لی لی کنان به خانه ی قلبم پریده ای… در این حریم ِ امن بمان و خدای باش… هرگز چنین خدا شدنی را ندیده ای … لبخند ِ چشم های تو پیغمبر ِ من است با وحی ِ دست هات مرا آفریده ای… از آسمان ِ چشم ِ تو خورشید می چکد انگار آرزوی مرا خواب دیده ای … … شهزاده می شوی و می آیی و می بَری همراه خود مرا دَم ِ صبح ِ سپیده ای… در بازوان ِ گرم ِ تو ، من زنده می شوم - این قلعه های امن که بر من کشیده ای- … … پیغمبری … خدای منی … شاهزاده ای … حتی به جای قلب ، تو در من تپیده ای …
ای می از چشم تو آموخته ، گیرایی را کرده گل پیش لبت ، مشق شکوفایی را غزل و قول من از توست که در مکتب عشق بلبل از فیض گل آموخته ، گویایی را همچو من در دگری شوق تماشایش نیست هر که شد شیفته آن چشم تماشایی را ای دو چشم تو ، دو دریای شبانه ! چه کنم ، گر به دریا نزنم ، این دل دریایی را ؟ شهروایند همه پیش تو خوبان ، ای تو سکه ی تازه به عالم زده ، زیبایی را ! کی حکایت کند آن بوسه و آن لب با من فصلی از قصّه ی شیرین شناسایی را ؟ شب اگر باشد و می باشد و من باشم و تو به دو عالم ندهم ، گوشه ی تنهایی را گل نیلوفر من ! پیش تو می یابد دل نیرو انای خود ــ آرامش بودایی را ــ من و اندیشه ی زیر و زبر و سود و زیان ؟ من که بر سنگ زدم ، شیشه ی دانایی را ؟ کافر عشقم اگر پیش تو از دل نکنم ، ریشه ی طاقت و بنیان شکیبایی را با همه لاف خرد ، عقل به حیرت در ماند خواست تا حل کند ، این عشق معمایی را