منزل گه دل ها همه کاشانه ی عشق است هر جا که دلی گم شده در خانه ی عشق است ویرانه ی جاوید بماند دل بی عشق آن دل شود آباد که ویرانه ی عشق است فرزانه در آید به پری خانه ی مقصود هر کس که در این بادیه دیوانه ی عشق است پیمانه ی زهر فلکم تلخ نسازد این حوصله تلخی کش پیمانه ی عشق است هر کس به لبش گرم شود چشم تبسم با او ننشینند که بیگانه ی عشق است عرفی
تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم که هر چه رود در این سرزمین مسافر توست همان بس است که با سجده دانه برچیند کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست که گفته است که من شمع محفل غزلم؟! به آب و آتش اگر می زنم به خاطر توست فاضل نظری
عیب رندان مکنای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن دروَد عاقبت کار که کشت جناب حافظ
ز شراب بوسه های تو هنوز مستِ مستم تو ببین چقدر مستم، که سبوی مِی شکستم چو لبان بوسه خواهت اثر ِ شراب دارد دل اگر به مِی ببندم به خدا که پَستِ پَستم پس از این کسی نبیند به کفم پیالۀ مِی دگرم به مِی چه حاجت چو گرفته ای تو دستم بخدا که جان مایی مرو از تنم تو ای جان که ز بودِ توست بودم که ز هستِ توست هستم بنگر ز فرط مستی ره خانه را ندانم تو بیا بگیر دستم که دگر ز پا نشستم به کف صبا میفشان سر زلف شام رنگت که به تار تار ِ مویت همه عمر خویش بستم مکنم تو منع زاهد پس از این ز مِی پرستی نگهش مِی و لبش مِی چه کنم که مِی پرستم
بر سر کوی دلارام، به جان میگردم روز و شب در پی دل، گرد جهان میگردم غم دوران جهان کرد مرا پیر و چه غم بخت اگر یار شود باز جوان میگردم دیدهام طلعت زیباش که آنی دارد این چنین واله و مست از پی آن میگردم تا نسیمی سر زلف تو بیابم چو صبا شب همه شب من بیمار به جان میگردم ناوک غمزه جادو به من انداز که من پیش تیرت ز پی نام و نشان میگردم تا مگر نوش لبی چون تو به من باز خورد چون قدح گرد لب نوش لبان میگردم
نی را بزن که … گر استخوان به خاک فنا توتیا شود خوشتر که تن به خدمت ناکس دوتا شود آه از لبی که چون گره بُقچه گدا با اشتهای لقمه نوکیسه وا شود از یار جیره خوار محبت مجو که سگ با هر که استخوان دهدش آشنا شود دولت به من نداد خدا چون بنا نبود چشمم به زر بیفتد و طبعم گدا شود افتد ز دار قالی زربفت منعمان وقتی گلیم کهنه ما بوریا شود از ناف سنگ لاف بها نشنوی به قاف هرجا که خشت خانه دو نان طلا شود بلبل نصیحتی کنمت، ناز گُل مکش مشکل که بی وفا به سخن باوفا شود دل را به عشق ده که به خاکش نمی خرند از تاج اگر مرصع زرین جدا شود بر اهل سوز، ساز مخالف چه می زنی نی را بزن که محفل ما نینوا شود همچون دخیل بر در او خیمه می زنم دردی اگر به نسخه زاهد دوا شود گنجور کدخدای ولایت شود، پریش آنجا که زر به چشم خلایق خدا شود مهر ماه 1375پریش شهرضائی
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
در باغ طبیعت بفشردیم قدم را چیدیم و گذشتیم،گل شادی و غم را نوبت به من افتاد، بگویید که دوران آرایشی از نو بکند مسند جم را در بحث دل و عشق تصرف نتوان کرد در خون کشد این مساله برهان حکم را الماس بود طعنه شنو از جگر ما بیهوده به زهرآب مده تیغ ستم را در روضه چو با این دهن تلخ بخندم بس غوطه که در زهر دهم باغ ارم را ما سجده بر سایه ی دیوار کنشتیم از بی ادبان پرس حرم گاه صنم را عرفی شیرازی
فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم دیگر به فکر همنفسی جز تو نیستم عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم بعد از چقدر اینطرف و آنطرف زدن فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم یک آسمان اگر چه برویم گشوده است من راضیم که در قفسی جز تو نیستم حالا خیالم از تو که راحت شود عزیز دیگر به فکر هیچکسی جز تو نیستم
ای فروغ ماه حُسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه ز نخدان شما عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده باز گردد یا برآید، چیست فرمانِ شما؟ کس به دورِ نرگست طَرْفی نیست از عافیت بِهْ که نفروشند مستوری به مستان شما بختِ خواب آلودِ ما بیدار خواهد شد مگر زانکه زد بر دیده آبی روی رخشانِ شما با صبا همراه بفرست از رُخَت گلدسته ای بو که بویی بشنویم از خاک بستانِ شما دل خرابی می کند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند خاطر مجموع ما زلف پریشان شما دور دار از خاک و خون، دامن چو بر ما بگذری کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما می کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو: روزی ما باد لعل شکر افشان شما