1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,250
    تشکر شده:
    15,216
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    دوستان عاشقم و عاشق زارم چه کنم

    چاره صبرست، ولی صبر ندارم، چه کنم

    ریخت خون جگر از گوشه چشمم بکنار

    و آن جگر گوشه نیامد بکنارم، چه کنم

    ای طبیب، این همه زحمت مکش و رنج مبر

    زار میمیرم، اگر جان نسپارم چه کنم

    چند گویی که: برو، دامنم از کف بگذار

    وای! اگر دامنت از کف بگذارم چه کنم

    دردمندان همه از صبر قراری گیرند

    چون من از درد تو بی صبر و قرارم چه کنم

    گر چو مرغان خزان دیده ملولم چه عجب

    گل نمی بینم و آزرده خارم، چه کنم
     
    m naizar و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  2. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,109
    تشکر شده:
    84,753
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن

    شک منی، یقین منی، نیستی مگر؟!
    انگاره های دین منی، نیستی مگر؟!

    هم قبله‌ی نماز منی هم نیاز من...
    چون مهر بر جبین منی، نیستی مگر؟!

    پیوسته با کمان دو ابرو میان شهر
    عمری است در کمین منی، نیستی مگر؟

    با آن شکوه شرقی و با این غم نجیب...
    بانوی سرزمین منی، نیستی مگر؟!

    من مستحق نیش توام، دیگری چرا؟
    محصول آستین منی، نیستی مگر؟!

    #محمد_سلمانی
     
    f@rid69 و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,250
    تشکر شده:
    15,216
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    تا جمال تو بدیدم مست و مدهوش آمدم
    عاشق لعل شکربارش گهر پوش آمدم
    نامهٔ عشقت بخواندم عاشق دردت شدم
    حلقهٔ زلفت بدیدم حلقه در گوش آمدم
    سرخ رو از چشم بودم پیش ازین از خون دل
    زردرو از سبزهٔ آن چشمهٔ نوش آمدم
    شغبهٔ آن شکرستان شکربار ار شدم
    فتنهٔ آن سنبلستان بناگوش آمدم
    خواب خرگوشم بسی دادی ندانستم ولیک
    هم به آخر در جوال خواب خرگوش آمدم
    کی بگردانم ز تو از هر جفایی روی از آنک
    تو جفا کیش آمدی و من وفا کوش آمدم
    عشق تو کاندر میان جان من شد معتکف
    کی فراموشش کنم گر من فراموش آمدم

    عطار
     
    m naizar و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  4. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,109
    تشکر شده:
    84,753
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    دلم جنگل...دلم باران...دلم مهتاب می خواهد
    دلم یک کلبه ی چوبی کنار آب می خواهد

    چنان دلگیرم از دنیا که ترجیحا دلم شعری...
    پر از تصویر موزون و خیالی ناب می خواهد

    قلم دستم به دامانت، بکِش یک دسته مرغابی
    که دل آرامشِ محضِ لبِ تالاب می خواهد

    جهانی خالی از وحشت، نه کفتار و نه سگ باشد
    دلم یک جنگلِ سبزِ پُر از سنجاب می خواهد

    بکِش یک کودکِ ساده، که از اسباب بازی ها
    نه شمشیر و نه نارنجک، فقط یک تاب می خواهد

    تمامِ حسِ شعرم را بگنجان در غزل امشب
    که این تصویر رویایی فقط یک قاب می سخواهد

    اتاقی از اقاقی را برایم فرش کن در شعر
    که ذهن خسته ی شاعر دو ساعت خواب می خواهد


    محمد رضا نظری
     
    f@rid69 و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,250
    تشکر شده:
    15,216
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    چشمش اگرچه مثل غزلهای ناب بود
    چون شعر اعتراض لبش پر عتاب بود
    معجون جنگ و صلح و سکوت و غرور و غم
    بانوی نسل سومی انقلاب بود
    مغرور بود، کار به امثال من نداشت
    محجوب بود، گرچه کمی بد حجاب بود
    با چشم می شنید، صدایم سکوت بود
    با چشم حرف می زد، حاضر جواب بود
    کابوس من ندیدن او بود و دیدنش
    آنقدر خوب بود که انگار خواب بود

     
    N@vid، Farzane، M @ H @ K و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﺎﻓﺬﺕ ﺍﻋﺠﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﻪ ؟
    ﻋﺸﻮﻩ ﺭﺍ ﺣﯿﻦ ﺳﺨﻦ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﻪ ؟

    ﺣﻠﻘﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﻮ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﮔﺮﺩﻧﺖ
    ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﺎﺯﻭﺍﻧﻢ ﻧﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﻪ ؟

    ﺁﻥ ﺳﺤﺮﮔﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﮔﻞ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺭﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻧﺴﯿﻢ
    ﺩﮐﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﻪ ؟

    ﺭﺥ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﺍﯼ ﺷﻪ ﺷﻄﺮﻧﺞ ﻋﺸﻖ
    ﮐﯿﺶ ﻭ ﻣﺎﺗﻢ ﺑﯽ ﺭﺥ ﻭ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﻪ ؟

    ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎﻝ ﺯﺍﮔﺮﺱ
    ﺟﻠﻮﻩ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻣﺸﺮﻕ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﻪ ؟

    ﻣﺜﻞ ﺷﺎﻫﯿﻨﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻟﻬﺎ
    ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻝ ﺧﺎﻃﺮﻡ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﻪ ؟

    ﻣﯽ ﺯﺩﯼ ﻋﻤﺪﺍً ﮔﺮﯾﺰﯼ ﻣﺨﺘﺼﺮ ﺩﺭ ﺷﻌﺮ ﻣﻦ
    ﺩﺭ ﻏﺰﻟﻬﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﯾﺠﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﻪ ؟

    ﺍﯼ ﻋﺴﻞ ﺑﺎﻧﻮ ﺑﻔﺮﻣﺎ ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
    ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﻪ ؟
     
    N@vid، M @ H @ K، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. نیست در سودای زلفش، کار من جز بیقراری
    ای پریشان‌طره! تا چندم، پریشان می‌گذاری

    یار دل‌سختست یا من سست‌بختم می‌ندانم
    اینقدر دانم که از زلفش، مرا نگشود کاری

    شمع‌رخساری، ولی روشنگر بزم رقیبی
    سرو بالایی، ولی بیگانگان را در کناری

    عمر من! جان عزیزی! لیک دائم در گریزی
    جان من! عمر عزیزی! لیک دائم در گذاری

    آفتابا! از در میخانه مگذر! کاین حریفان
    یا بنوشندت که جامی، یا ببوسندت که یاری

    ای بهم پیوسته ابرو! رحم کن بر دل دونیمی!
    ای بهم بشکسته گیسو! رحم کن بر بی‌قراری!

    با خیال روز وصلت، در شب هجران ننالم
    در خزان دارم به یاد روی زیبایت، بهاری
     
    N@vid، M @ H @ K، f@rid69 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,250
    تشکر شده:
    15,216
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    ما را کبوترانه وفادار کرده است
    آزاد کرده است و گرفتار کرده است

    بامت بلند باد که دلتنگی‌ ات مرا
    از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است

    خوشبخت آن دلی که گناهِ نکرده را
    در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

    تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
    ما را کرامت تو گنه کار کرده است

    چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
    قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

    فاضل
     
    N@vid، m naizar، M @ H @ K و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,250
    تشکر شده:
    15,216
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    جان خوشست، اما نمیخواهم که: جان گویم ترا
    خواهم از جان خوشتری باشد، که آن گویم ترا

    من چه گویم کانچنان باشد که حد حسن تست
    هم تو خود فرماکه: چونی، تا چنان گویم ترا

    جان من، با آنکه خاص از بهر کشتن آمدی
    ساعتی بنشین، که عمر جاودان گویم ترا

    تا رقیبان را نبینم خوشدل از غمهای خویش
    از تو بینم جور و با خود مهربان گویم ترا

    بسکه میخواهم که باشم با تو در گفت و شنود
    یک سخن گر بشنوم، صد داستان گویم ترا

    قصه دشوار خود پیش تو گفتن مشکلست
    مشکلی دارم، نمیدانم چه سان گویم ترا

    هلالی جغتائی
     
    N@vid، m naizar، M @ H @ K و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,109
    تشکر شده:
    84,753
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    هزار فلسفه دارد كسی که مجنون است
    به‌ ويژه آن‌كه جنون را به‌عشق مديون است

    طلا كه هيچ، كه از اشک نيز پاک‌تر است
    حسابِ هركه سرش از حساب بيرون است

    خراب می‌شوم از ديدن و نديدن تو
    كه چشم‌های خمارِ تو مست و میگون است

    غم ِ تو خون ِ دلم را به‌شیشه ریخته است
    تو لاك می‌زنی آرام و من دلم خون است

    "ز گريه مردم چشمم نشسته است به خون
    ببین که در طلبت حال مردمان چون است"

    #بهمن_صباغ_زاده
     
    !!AMINKHAN!!، N@vid، Farzane و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.