سعدی افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدهست یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدهست گر مدعیان نقش ببینند پری را دانند که دیوانه چرا جامه دریدهست آن کیست که پیرامن خورشید جمالش از مشک سیه دایرهٔ نیمه کشیدهست ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدهست رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیدهست از دست کمان مهرهٔ ابروی تو در شهر دل نیست که در بر چو کبوتر نطپیدهست در وهم نیاید که چه مطبوع درختی پیداست که هرگز کس از این میوه نچیدهست سر قلم قدرت بی چون الهی در روی تو چون روی در آیینه پدید است ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا حلوا به کسی ده که محبت نچشیدهست با این همه باران بلا بر سر سعدی نشگفت اگرش خانهٔ چشم آب چکیدهست
ساقیا بده جامي زان شراب روحانی تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی بهر امتحان ای دوست گر طلب کنی جان را آنچنان برافشانم گز طلب خجل مانی بی وفا نگار من می کند به کار من خنده های زیر لب عشوه های پنهانی دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی ما ز دوست غیر از دوست مطلبی نمی خواهیم حور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی رسم و عادت رند ی است از رسوم بگذشتن آستین این ژنده می کند گریبانی زاهدی به میخانه سرخ رو ز می دیدم گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی زلف و کاکل او را چون به یاد می آرم می نهم پریشانی بر سر پریشانی خانه دل ما را از کرم عمارت کن پیش ازاین که این خانه رو نهد به ویرانی ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید بر دل "بهایی" نه هر بلا که بتوانی #شیخ_بهایی
از هر چه میرود سخن دوست خوشتر است پیغام آشنا نفس روح پرور است هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای من در میان جمع و دلم جای دیگر است شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر چون هست اگر چراغ نباشد منور است ابنای روزگار به صحرا روند و باغ صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق درماندهام هنوز که نزلی محقر است کاش آن به خشم رفتهٔ ما آشتی کنان بازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی وین دم که میزنم ز غمت دود مجمر است شبهای بی توام شب گور است در خیال ور بی تو بامداد کنم روز محشر است گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود معشوق خوبروی چه محتاج زیور است سعدی خیال بیهده بستی امید وصل هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است زنهار از این امید درازت که در دل است هیهات از این خیال محالت که در سر است
وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟ مهرداد اوستا
هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟ عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند! در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟! هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید! هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند آه! مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟! خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند
لبت نــــه گــــوید و پیداست مـیگــــوید دلــــت آری که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری دلت مــــیآید آیا از زبانی این همه شیرین تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟ نمیرنجـــــم اگــر باور نداری عشق نابم را که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من مبادا لحـــــظهای حتــــی مرا اینگونــه پنداری ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت بـــه شرطی کـــــــه مرا در آرزوی خویش نگذاری چــــــه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری چه فرقـــی میکند فریاد یا پژواک جان من چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت اگـــــر چــــه بر صدایش زخمـــها زد تیـــــــغ تاتاری محمد علی بهمنی
همواره عشق بی خبر از راه میرسد چونان مسافری که به ناگاه میرسد وا مینهم به اشک و به مژگان تدارکش چون وقت آب و جاروی این راه میرسد اینت زهی شکوه که نزدت سلام من با موکب نسیم سحرگاه میرسد با دیگران نمینهدت دل به دامنت چونانکه دست خواهش کوتاه میرسد میلی کمین گرفته پلنگانه در دلم تا آهوی تو کی به کمینگاه میرسد! هنگام وصل ماست به باغ بزرگ شهر وقتی که سیب نقره ای ماه میرسد شاعر! دلت به راه بیاویز و از غزل طاقی بزن خجسته که دلخواه میرسد حسین منزوی
باز هم دل ز غمت آه کشید غزلی تازه پر از درد رسید مثل یک افعیِ زخمی شده باز غصّه ها سمتِ دلِ خسته خزید رفتی و شعله زدی بر تنِ من دستم از باغ تو یک میوه نچید هر چه فریاد کشیدم که بیا نه تو دیدی و نه گوش تو شنید رفتی اما که ندانم به کجا مثل گنجشک که از بام پرید بیت بیتِ غزلم خون شده باز بس که بیچاره دلم حادثه دید شعرِ "شیدا" همه اش رنگ غم است غزل و مثنوی و شعر سپید امشب آن قدر ز غم سوخت غزل که دگر حرف دلم را نشنید بیش از این تاب ندارد این شعر مثنوی باید و ابیات جدید شریفه محسنی " شیدا "
تمام راه های مانده را مسدود خواهم کرد خودم را بر خلاف میل خود محدود خواهم کرد شبیه جنگل آتش زده از عمد ، می دانم خودم با دستهای خویش، خود را دود خواهم کرد اگر لازم شود جان می دهم پا در رکاب عشق تو را خارج از این اوضاع مرگ آلود خواهم کرد تو را که ماهی آزادی و در تنگ ، جایت ، نیست تو را با دستهای خود رها در رود خواهم کرد تویی که پیله بستی و هوای پرزدن داری تو را امشب رها از بند تارو پود خواهم کرد دلت گیر است می دانم حواست نیست این اطراف تو را من راهی سرمنزل مقصود خواهم کرد تو اهل رفتنی و دل به تو بستم و میدانم تمام زندگی خویش را نابود خواهم کرد #سید_مهدی_نژاد_هاشمی
وقتی بهشت -عز و جل- اختراع شد حوا که لب گشود، عسل اختراع شد! آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت تا هاله ای به دور زحل اختراع شد! آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت نزدیک ظهر بود ... غزل اختراع شد! آدم که سعی کرد کمی منضبط شود مفعول و فاعلات و فعل اختراع شد! «یک دست جام باده و یک دست زلف یار» اینگونه بود ها..! که بغل اختراع شد!!! #حامد_عسکری