با او دلم به مهر و مودت یگانه بود سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود در راه من نهاد نهان دام مکر خویش آدم میان حلقه آن دام دانه بود میخواست تا نشانه لعنت کند مرا کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود بودم معلم ملکوت اندر آسمان امید من به خلد برین جاودانه بود هفصد هزار سال به طاعت ببودهام وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود آدم ز خاک بود من از نور پاک او گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود گفتند مالکان که نکردی تو سجدهای چون کردمی که با منش این در میانه بود جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بود ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود سنائی غزنوی
نشد سلام دهم - عشق را جواب بگیرم غـــرور یـــخ زده را ، رو بــــه آفتاب بگیرم نشد که لحظه ی فرّار مهربان شدنت را بـــه یادگار ، برای همیشه قاب بگیــــرم نشد تقاص همه عمــر تشنه جانـــــی خود را به جرعه ای ز تو - از خنده ی سراب - بگیرم چرا همیشه تو را ، ای همه حقیقتم از تو من از خیال بخواهــــم و یا ز خواب بگیــرم چقدر می شود آیا در این کرامت آبی شبانــه تـــور بیاندازم و حباب بگیــرم حصــــار دغدغه نگذاشت تا دقیقـه ای از عمـــر به قول چشم تو : « حالی هم از شراب بگیرم » خلاصه مثل مترسک گذشت زندگی من نشد که عرصه ی پروازی از عقاب بگیرم محمد علی بهمنی
نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من ستاره ها نهفته اند در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من سیمین بهبهانی
ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا باران بی ملاحظه ی ناگهان بیا چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا مگذار با خبر شود از مقصدت کسی حتی به سوی میکده وقت اذان بیا شُهرت در این مقام به گمنام بودن است از من نشان بپرس ولی بی نشان بیا ایمان خلق و صبرِ مرا امتحان مکن بی آنکه دلبری کنی از این و آن بیا «قلب» مرا هنوز به یغما نبردهای! ای راهزن! دوباره به این کاروان بیا #فاضل_نظری
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما افتاده در غرقابهای تا خود که داند آشنا گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا این باد اندر هر سری سودای دیگر میپزد سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله امروز می در میدهد تا برکند از ما قبا ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری خوش خوش کشانم میبری آخر نگویی تا کجا هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان هر دم تجلی میرسد برمیشکافد کوه را یک پاره اخضر میشود یک پاره عبهر میشود یک پاره گوهر میشود یک پاره لعل و کهربا ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او ای که چه باد خوردهای ما مست گشتیم از صدا ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیدهای گر بردهایم انگور تو تو بردهای انبان ما مولانا
از تو سکوت مانده و از من صدای تو چیزی بگو که من بنویسم به جای تو حرفی که خالیام کند از سالها سکوت حسی که باز پُر کندم از هوای تو این روزها عجیب دلم تنگِ رفتن است تا صبح راه میروم و پا به پای تو... در خواب حرف میزنم و گریه میکنم بیدار میکنند مرا دستهای تو هِی شعر مینویسم و دلتنگ میشوم حس میکنم کنارمی و آه... جای تو... این شعر را رها کن و نشنیدهام بگیر بگذار در سکوت بمیرم برای تو... #اصغر_معاذی
یارا بهشت صحبت یاران همدمست دیدار یار نامتناسب جهنمست هر دم که در حضور عزیزی برآوری دریاب کز حیات جهان حاصل آن دمست نه هر که چشم و گوش و دهان دارد آدمیست بس دیو را که صورت فرزند آدمست آنست آدمی که در او حسن سیرتی یا لطف صورتیست دگر حشو عالمست هرگز حسد نبرده و حسرت نخوردهام جز بر دو روی یار موافق که در همست آنان که در بهار به صحرا نمیروند بوی خوش ربیع بر ایشان محرمست وان سنگ دل که دیده بدوزد ز روی خوب پندش مده که جهل در او نیک محکمست آرام نیست در همه عالم به اتفاق ور هست در مجاورت یار محرمست گر خون تازه میرود از ریش اهل دل دیدار دوستان که ببینند مرهمست دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست ممسک برای مال همه ساله تنگ دل سعدی به روی دوست همه روزه خرمست
دلواپس گذشته مباش و غمت مباد من سال هاست هیچ نمی آورم به یاد بی اعتنا شدم به جهان بی تو آنچنان کز دیدن تو نیز نه غمگین شوم نه شاد من داستان آن گل سرخم که عاقبت دلسوزی نسیم سرش را به باد داد گفتی ببند عهد و به من اعتماد کن نفرین به عهد بستن و لعنت به اعتماد این زخم خورده را به ترحم نیاز نیست خیر شما رسیده به ما مرحمت زیاد #فاضل_نظری
ای شعرِ من از نم نم آواز دو چشمت آغاز سخن بسته به آغاز دو چشمت آمیزه ای از شعر تر حافظ و سعدیست این فتنهٔ خاموش به شیراز دو چشمت تار است مفاهیم پریشان دو زلفت ناب است مضامین غزلساز دو چشمت در دیدهٔ ناباور من این همه آشوب یا از دو لبت، یا دهنت، یا ز دو چشمت عمریست که رندان جهان خانه به دوشاند از حادثهٔ خانه برانداز دو چشمت... #سعید_بیابانکی
خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد وز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد جور و بیداد و جفا کردن و عاشق کشتن زیبد آنرا که چنین شکل و شمایل دارد عاشق دلشده را پند خردمند چه سود رند دیوانه کجا گوش به عاقل دارد مبتلائیست که امید خلاصش نبود هرکه بر پای دل از عشق سلاسل دارد تا دم بازپسین غرقهٔ دریای غمش مدعی باشد اگر چشم به ساحل دارد هرکه خواهد که کند از تو مرادی حاصل حاصل آنست که اندیشهٔ باطل دارد میکشد ساعد سیمین تو ما را و عبید میل بوسیدن سرپنجهٔ قاتل دارد عبید زاکانی