غم مخور معشوق اگر امروز و فردا میکند شیر دوراندیش با آهو مدارا میکند زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست آب را گرمای تابستان گوارا میکند جز نوازش شیوهای دیگر نمیداند نسیم دکمهی پیراهنش را غنچه خود وا میکند روی زرد و لرزشت را از که پنهان میکنی نقطهضعف برگها را باد پیدا میکند دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیشتر پشت عاشق را همین آزارها تا میکند از دل همچون ذغالم سرمه میسازم که دوست در دل آیینه دریابد چه با ما میکند نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیز عاشقی چون من فقط او را تماشا میکند #کاظم_بهمنی
تو باشی، قهوهای باشد کنارش فال هم باشد و در فنجان تلخم ذرهای اقبال هم باشد چه می خواهد مگر دیوانهای مثل من از دنیا؟ در اوج قلهای باشد به پشتش بال هم باشد من از خاطر نخواهم برد رنگ چشم هایت را عسل فاسد نخواهد شد اگر صدسال هم باشد تمنای کمک در عشق آسان نیست، این یعنی کسی حین سقوط از پرتگاهی لال هم باشد نگو با خنده ترکم کن که لبخندت شگون دارد توقع داری آدم در عزا خوشحال هم باشد؟! #سیدسعیدصاحب_علم
شاه نعمتالله ولی » غزلیات هر که رخسار تو بیند به گلستان نرود هر که درد تو کشد از پی درمان نرود آنکه در خانه دمی با تو به خلوت بنشست به تماشای گل و لاله و ریحان نرود خضر اگر لعل روان بخش تو را دریابد بار دیگر به لب چشمهٔ حیوان نرود گر نه امید لقای تو بود در جنّت هیچ عاشق به سوی روضهٔ رضوان نرود مرد باید که ز شمشیر نگرداند روی گر نه از خانه همان به که به میدان نرود هوسم بود که در کیش غمت کشته شوم لیکن این لاشه ضعیف است و به قربان نرود در ازل بر دل ما عشق تو داغی بنهاد که غمش تا به ابد از دل بریان نرود چند گفتی به هوس از پی دل چند روی عاشق دلشده چون از پی جانان نرود نعمتالله ز الطاف تو گوید سخنی عاشق آن است که جز در پی جانان نرود
سعدی چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی گل سرخ شرم دارد که چرا همیشکفتم چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل همه خلق را خبر شد غم دل که مینهفتم به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی همه خاکهای شیراز به دیدگان برفتم دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآید بتر از هزاردستان بکشد فراق جفتم نشنیدهای که فرهاد چگونه سنگ سفتی نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سفتم نه عجب شب درازم که دو دیده باز باشد به خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتم ز هزار خون سعدی بحلند بندگانت تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم
عراقی » دیوان اشعار » غزلیات کی ببینم چهرهٔ زیبای دوست؟ کی ببویم لعل شکرخای دوست؟ کی درآویزم به دام زلف یار؟ کی نهم یک لحظه سر بر پای دوست؟ کی برافشانم به روی دوست جان؟ کی بگیرم زلف مشکآسای دوست؟ این چنین پیدا، ز ما پنهان چراست؟ طلعت خوب جهان پیمای دوست همچو چشم دوست بیمارم، کجاست شکری زان لعل جانافزای دوست؟ در دل تنگم نمیگنجد جهان خود نگنجد دشمن اندر جای دوست دشمنم گوید که: ترک دوست گیر من به رغم دشمنان جویای دوست چون عراقی، واله و شیدا شدی دشمن ار دیدی رخ زیبای دوست
هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای من در میان جمع و دلم جای دیگرست شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر چون هست اگر چراغ نباشد منورست ابنای روزگار به صحرا روند و باغ صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق درماندهام هنوز که نزلی محقرست کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان بازآمدی که دیده مشتاق بر درست جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی وین دم که میزنم ز غمت دود مجمرست شبهای بی توام شب گورست در خیال ور بی تو بامداد کنم روز محشرست گیسوت عنبرینه گردن تمام بود معشوق خوبروی چه محتاج زیورست سعدی خیال بیهده بستی امید وصل هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست زنهار از این امید درازت که در دلست هیهات از این خیال محالت که در سرست سعدی
سحر که باد صبا از رخش نقاب گرفت دو دست صبح به روی خود آفتاب گرفت ز فیض حسن تو عالم آنچنان سیراب که می توان ز گل کاغذی گلاب گرفت ز عشق بس که مهیای سوختن گشتم به دامن ترم آتش ز ماهتاب گرفت یکی هزار شد امید، خاکساران را ز بوسه ای که لب بام از آفتاب گرفت قرار نامه سیاهی به خویش هر کس داد چو لاله، داد دل خویش از شراب گرفت دل سیاه مرا رهنمای رحمت شد چو سیل دامن دریا به اضطراب گرفت مگر به اشک ندامت سفید نامه شود رخی که رنگ ز گلگونه شراب گرفت من از ثبات قدم ناامید چون باشم؟ که سنگ، باده لعلی ز آفتاب گرفت عبیر رحمت فردوس، رزق سوخته ای است که رخت خوش به دود دل کباب گرفت به وصل دولت بیدار کی رسی، هیهات ترا که آینه چشم، زنگ خواب گرفت ز عدل عشق ندارم شکایتی صائب اگر چه گنج خراج من از خراب گرفت صائب تبریزی
مخمل ناز تن ات مرمر جادو هم هست کار دست است و در آن، رقص قلم مو هم هست شاهکاری ابدی! وه که چه استاد خطی! نه فقط نسخ لبت، کوفی ابرو هم هست! قرن ها نام تو غوغای جهانی ابدی قرن ها غرق سکوت تو، هیاهو هم هست بس که لیلی شده ای، باد بیابانگردت هرکجا موی تو، صد قافله هوهو هم هست آمدم تا که فقط دم نزنند از مجنون تا بدانند که دیوانه تر از او هم هست! می شود با تو زمان را و مکان را خط زد عشق یعنی سفر از سو به فراسو هم هست بر مدار تو نه تنها همه دنیا در چرخ رقص یکریز و خوشآهنگ النگو هم هست! راستی حضرت بوسه! ملکه! دلبر ناز ! عسل ناب تو در آن همه کندو هم هست؟؟؟ مانده ام تشنه شوم یا بنشینم به کمین نه فقط چشمه که چشمان تو آهو هم هست! حق بده این همه پروانه برقصد با تو این چنین عطر تنی، حسرت شب بو هم هست!
در سرم تا ز سر زلف تو سودایی هست دل شیدای مرا با تو تمنایی هست در ره عشق منه زاهد بیچاره قدم گر ز بیگانه و خویشت غم و پروایی هست دل که از غمزه ربودی به سر زلف سیاه گر چه دزدیست سیه کار، دل آسایی هست باغبان تا گل صد برگ رخ خوب تو دید در چمن بیش نگوید گل رعنایی هست هندوی خال مبارک به رخت مقبل شد گشت پرویز که در سلک تو لالایی هست اميرخسرو دهلوى
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش بر در دل روز و شب منتظر یار باش دلبر تو دایما بر در دل حاضر است رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش دیدهٔ جان روی او تا بنبیند عیان در طلب روی او روی به دیوار باش ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال لیک تو باری به نقد ساختهٔ کار باش در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن تو به یکی زندهای از همه بیزار باش گر دل و جان تو را در بقا آرزوست دم مزن و در فنا همدم عطار باش