1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,536
    تشکر شده:
    39,245
    امتیاز دستاورد:
    220
    دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
    سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم

    نیست در کس کرم و وقت طرب می‌گذرد
    چاره آن است که سجاده به می بفروشیم

    خوش هواییست فرح بخش خدایا بفرست
    نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم


    ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
    چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم

    گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
    لاجرم ز آتش حرمان و هوس می‌جوشیم

    می‌کشیم از قدح لاله شرابی موهوم
    چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم

    حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
    بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
     
    saddaf و Anoosh از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/15
    ارسال ها:
    648
    تشکر شده:
    3,023
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما

    افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا

    گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود

    مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

    ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته

    زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا

    ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده

    ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا

    این باد اندر هر سری سودای دیگر می‌پزد

    سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما

    دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله

    امروز می در می‌دهد تا برکند از ما قبا

    ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری
     
    Anoosh و Farzane از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/15
    ارسال ها:
    648
    تشکر شده:
    3,023
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

    چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

    چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید

    چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

    زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه

    که جان را و جهان را بیاراست خدایا

    زهی شور زهی شور که انگیخته عالم

    زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا

    فروریخت فروریخت شهنشاه سواران

    زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا

    فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم

    ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا

    ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون

    دگربار دگربار چه سوداست خدایا

    نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم

    چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا

    چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل‌ها

    غریبست غریبست ز بالاست خدایا

    خموشید خموشید که تا فاش نگردید

    که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا
     
    Anoosh و Farzane از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,143
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
    مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه

    زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
    این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه

    شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای
    قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه

    نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
    بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه

    سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
    و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه

    هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
    عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه

    حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
    خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه
     
    Farzane از این پست تشکر کرده است.
  5. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏13/7/20
    ارسال ها:
    149
    تشکر شده:
    1,024
    امتیاز دستاورد:
    93
    بیا به گوشه ی چشمی مرا هوایی کن
    بیا کرشمه ای بنَما و دلربایی کن

    نگاهِ پر شررت را به دیدگانم دوز
    و با سکوت منِ خسته همصدایی کن

    زِ هر کلامِ نگاهم ترانه خوانی کن
    به بیت، بیتِ نگاهت غزلسرایی کن

    دلم اسیرِ هیاهوی نامرادیهاست
    بر این سفینه ی گمگشته ناخدایی کن

    گدای مهرِ توام، شرم دارم از اصرار
    دمی نظر به حیای چنین گدایی کن

    به مرغِ پرشکسته از آسِمان چه میگویی؟
    به بلبلانِ رها صحبت از رهایی کن

    تنم کویرِ تشنه و تو قطره های بارانی
    ببار و بر تنِ این تشنه خودنمایی کن
     
  6. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,143
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    سخن عشق تو بي آن که برآيد به زبانم
    رنگ رخساره خبر مي دهد از حال نهانم
    گاه گويم که بنالم ز پريشاني حالم
    بازگويم که عيانست چه حاجت به بيانم
    هيچم از دنيي و عقبي نبرد گوشه خاطر
    که به ديدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
    گر چنانست که روي من مسکين گدا را
    به در غير ببيني ز در خويش برانم
    من در انديشه آنم که روان بر تو فشانم
    نه در انديشه که خود را ز کمندت برهانم
    گر تو شيرين زماني نظري نيز به من کن
    که به ديوانگي از عشق تو فرهاد زمانم
    نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
    دل نهادم به صبوري که جز اين چاره ندانم
    من همان روز بگفتم که طريق تو گرفتم
    که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
    درم از ديده چکانست به ياد لب لعلت
    نگهي باز به من کن که بسي در بچکانم
    سخن از نيمه بريدم که نگه کردم و ديدم
    که به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم
     
    m naizar و Farzane از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,143
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    سرو چمان من چرا ميل چمن نمي کند
    همدم گل نمي شود ياد سمن نمي کند
    دي گله اي ز طره اش کردم و از سر فسوس
    گفت که اين سياه کج گوش به من نمي کند
    تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او
    زان سفر دراز خود عزم وطن نمي کند
    پيش کمان ابرويش لابه همي کنم ولي
    گوش کشيده است از آن گوش به من نمي کند
    با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب
    کز گذر تو خاک را مشک ختن نمي کند
    چون ز نسيم مي شود زلف بنفشه پرشکن
    وه که دلم چه ياد از آن عهدشکن نمي کند
    دل به اميد روي او همدم جان نمي شود
    جان به هواي کوي او خدمت تن نمي کند
    ساقي سيم ساق من گر همه درد مي دهد
    کيست که تن چو جام مي جمله دهن نمي کند
    دستخوش جفا مکن آب رخم که فيض ابر
    بي مدد سرشک من در عدن نمي کند
    کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند
    تيغ سزاست هر که را درد سخن نمي کند
     
    m naizar، Farzane و PerSiaN از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,536
    تشکر شده:
    39,245
    امتیاز دستاورد:
    220
    صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
    تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

    دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
    مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

    آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
    در یکی نامه محال است که تحریر کنم

    با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
    کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

    آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد
    در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

    گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد
    دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

    دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
    من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

    نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
    چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
     
    Anoosh و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  9. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,536
    تشکر شده:
    39,245
    امتیاز دستاورد:
    220
    خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
    راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

    گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
    من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

    دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
    رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

    چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت
    به هواداری آن سرو خرامان بروم

    در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
    با دل زخم کش و دیده گریان بروم

    نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
    تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

    به هواداری او ذره صفت رقص کنان
    تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

    تازیان را غم احوال گران باران نیست
    پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

    ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
    همره کوکبه آصف دوران بروم
     
    Anoosh و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  10. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد

    به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت
    هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت

    فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟
    که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت

    دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گه
    ز آفتاب رخت سایه‌ای بر آن انداخت

    رخ تو در خور چشم من است، لیک چه سود
    که پرده از رخ تو برنمی‌توان انداخت

    حلاوت لب تو، دوش، یاد می‌کردم
    بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت

    من از وصال تو دل برگرفته بودم، لیک
    زبان لطف توام باز در گمان انداخت

    قبول تو دگران را به صدر وصل نشاند
    دل شکستهٔ ما را بر آستان انداخت

    چه قدر دارد، جانا، دلی؟ توان هردم
    بر آستان درت صدهزار جان انداخت

    عراقی از دل و جان آن زمان امید برید
    که چشم جادوی تو چین در ابروان انداخت

    عراقی

     
    Anoosh، Farzane و HaVaZaR از این ارسال تشکر کرده اند.