مثل پاییز دل رو به زوالی دارم مرگ خندید به من ...آه چه حالی دارم در قفس ماندم و پرواز فراموشم شد لحظه ای فکر نکردم پرو بالی دارم چون درختی که زمستان زده باشدپیرم گرچه بر شاخه ی خود میوه ی کالی دارم جمع اضدادبه جز عشق نمی آید دست گرچه دیوانه ولی جاه و جلالی دارم گرچه چون ابر دلم رو به سیاهی رفته ست لحظه ای صبر که پایان زلالی دارم
دقیقه های بدون تو نفرت انگیزند و درد بر در و دیوار خانه می ریزند شکوفه های درختان خانه هم انگار بدون تو همه در انتظار پاییزند دو چشم منتظر من چرا نمی فهمند که باید از تو و چشمان تو بپرهیزند؟ نگاه خانه پر است از حضور چشمانت تمام پنجره ها گویی از تو لبریزند و لحظه ای که تو باید می آمدی هم رفت نشد اهالی اینجا ز شوق برخیزند نشد من و تو برای همیشه ما باشیم نشد نگاه من و تو به هم در آمیزند تمام روز بدون هدف در این فکرم که لحظه های بدون تو نفرت انگیزند...
آه دکتر! سرِ من درد بزرگی شده است بره ی لعنتی ام عاشق گرگی شده است سرد شد از تن من... دل به خیابان زد و رفت گرگِ من بره نچنگیدهِ به باران زد و رفت آه دکتر! لبِ او «صبر و ثباتم» می داد بوش «وقت سحر از غصه نجاتم» می داد! آه دکتر! نفست گم شده باشد سخت است نفست همدم مردم شده باشد ، سخت است آه دکتر! سرِ من درد بزرگی دارد بره ام میل به بوسیدن گرگی دارد... دکتر این بار برایم نَمِ باران بنویس دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس...
ای لبت از هر چه باغ سیب ، شیرین بیش تر کِی به پایت می شود افتاد از این بیش تر؟ ترس دارم عاشقانت مست و مجنون تر شوند روبروی خانه ات بگذار پرچین بیش تر ! ماه سیری چند؟! هر شب با وجودت ای پری موج دریا می رود بالا و پایین بیش تر وصف آسانی ست، هر چه خنده هایت کم شوند شهر پیدا می کند شبگرد غمگین، بیش تر ! آن بهاری که نسیمت را ندارد بهتر است هر شب عیدش ببارد برفِ سنگین بیش تر خواب دیدم نیستی، تعبیر آمد می رسی ! هر چه من دیوانه بودم ابن سیرین بیش تر !
از آن روزی که رفتی، آسمان آبی نشد دیگر نه تنها آسمان، شب نیز مهتابی نشد دیگر پس از تو، آه ! دنیا، زندگی را بر سرم کوبید نصیبم دیدنِ یک لحظه شادابی نشد دیگر مرورِ یاد هایم، طعمِ تلخی درد آور داشت مرا لالائیِ شب های بیخوابی نشد دیگر به یادت هست شور و شوقِ ما، در اولین دیدار ؟ کسی همپای تو، در عشقِ سُهرابی نشد دیگر چه با دنیایِ من کردی؟ که رنگِ روزگارِ من به آن زیبائی و رؤیائی و نابی نشد دیگر افق دلتنگ و من دلتنگ و با ما آسمان دلتنگ تو رفتی و پس از تو آسمان آبی نشد دیگر
دوست دارم با تو باشم عیب این خواهش کجاست؟ باتو بودن ، شعر خواندن، کس نگفته نا بجاست از تو گفتن یا شنیدن ازلبت ، تا خواب صبح حرفهای عاشقانه با تو گفتن کی خطاست؟ لب به لب، لبریزعشقت ،گرشود احساس من بازیِ شب زنده داری با لبانت ، دلرباست مست ومدهوشم کنی با غمزه ای حتی به چشم دل به اعجازدو چشمت بس به می،بی اشتهاست دوست دارم با تو گویم از کلامی با سه حرف عین وشین وقاف ودیگرهیچ حرفی.،کین رواست قصدم ای یار این نبود کزتو، سراید این غزل عشق پاکت بی محابا زد به دل این حرف راست
روز و شب بر سر کوی تو نشینم به گدایی در عبور از من و جانم ؛ این چنین سرد چرایی ؟ لب تو بر لب جام و جان من بر لب سردم چشم و دل غرقه ی خون و به عیادت تو نیایی منم آن کشتی حسرت ، در گِل آلود زمانه وَه که از سینه ی گرمت ، ساحلی را ننُمایی عمر من طی شد و یک دم ، نشدی محرم رازم همه را طاقت من هست ، نبوَد تاب جدایی شده ام شب زده بوفی ، کنج ویرانه ی حسرت کی شود از پس ابر هجر و دوری به در آیی ؟! حیف من ساده سپردم ، دل و دینم به نگاهت « من ندانستم از اول ، که تو بی مهر و وفایی » یاد ایام گذشته ، آتش انداخت به جانم پس کدامین شب حسرت ، تو به بالین من آیی ؟ تو در این نخوت و مستی ، جان من غرق تمنا باورت نیست که این دل ، دارد ای یار خدایی ؟ " گفته بودم چو بیایی ، غم دل با تو بگویم " منم اینجا پیِ دامت ، تو فقط فکر رهایی
می تواند که تو را سخت زمینگیر کند درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند اسمان بر سرم اوار شد ان لحظه که گفت قسمت این است بنا نیست که تغییر کند گفت امید به وصل من و تو نیست که نیست قصد کردست که یک روزه مرا پیر کند گفت دکتر من و تو مشکلمان کم خونیست خون دل میخورم ای کاش که تاثیر کند در دو چشم تو نشستم به تماشای خودم که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند خواب دیدم که شبی راهی قبرستانم نکند خواب مرا داغ تو تعبیر کند مشت بر اینه کوبیدم و گفتم شاید بشود مثل تو را اینه تکثیر کند
هرچه کردم نشوم ازتو جدا، بدتر شد از دل مـا نرود مهر و وفــا ، بدتر شد ... مثـلا خواســتم این بــار موقـر باشــم و به جای تو، بگویم که شما ، بدتر شد آسـمان وقـت قـرار من و تــو ابری بود تـازه با رفتـن تـو وضـع هـوا بد تر شــد. این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد بلکه برعکس ، فقط رابطـه ها بد تر شـد چاره دارو و دوا نیست،که حال بد من بی تو با خوردن دارو و دوا بد تر شد روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت آمدم پاک کنم عشـق تـو را بدتـر شـد ...
پاسی از شب رفت وقتش شد که بی تابت کنم آمدم با شعر های تازه بدخوابت کنم چشم در چشمم که باشی کار دستم می دهی مثل قندی دوست دارم در دلم آبت کنم شاعران از خال هندوی تو خیلی گفته اند من به فکر سوژه ای هستم که نایابت کنم حرفی از لبخند مرموز مونالیزا نبود قبل از آن که سینه ی دیوارمان قابت کنم یک غزل،یک بیت،یک مصراع حتی کافیست در نگاه نسل های بعد جذابت کنم ترسم از آن است با دست خودم آخر تو را قرن ها مانند یک ضرب المثل بابت کنم بهتر است از خیر شعر و شب نشینی بگذریم قبل ازاین باید فقط با حیله ای خوابت کنم...