کاش میشد دل من تنگ نبود کاش من با خودم در جنگ نبود کاش میشد گریه را تهدید کرد قوس یک لبخند را تمدید کرد کاش میشد درد ها را قاب کرد انتهای دره ها پرتاب کرد کاش میشد رفت از این زندگی عشق یعنی تا ابد افسردگی کاش میشد خنده پایانی نداشت درد و دل کردن پشیمانی نداشت کاش میشد فرصتِ تکرار بود خنده هایم یک به یک اجبار بود کاش میشد دل شکستن جرم بود یا مسیر عاشقی خوش فرم بود کاش میشد آینه احساس داشت دل شکست، ای کاش یک زاپاس داشت کاش میشد شعر من جان میگرفت این سکوت محض پایان میگرفت #وحیدعیسوی
با دلی پر شده از درد ببین میخندم بغض دارم ولی هربار ببین میخندم من که در وادیِ عشق با تو ندیدم خیری هرکجا از تو شنیدم به یقین میخندم همه عمریست مرا طالب عشق میدانند منم عمریست که دارم به همین میخندم رنج و درد و غم و افسوس به کمینم هستند من به درد و غم و افسوس به کمین میخندم نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد؟ حافظا من همه ی عمر به این میخندم پشت هر خنده ی اجباری من کوهی از غم شده پنهان ، نبین میخندم #وحیدعیسوی
خوش آن که نگاهش به سراپاي تو باشد آيينه صفت محو تماشاي تو باشد صاحب نظر آن است که در صورت معني چشم از همه بربندد و بيناي تو باشد آن سحر که چشم همه را بسته به يک بار سحري است که در نرگس شهلاي تو باشد آن نافه که بويش همه را خون به جگر کرد در چين سر زلف چليپاي تو باشد چون طره بي تاب تو آرام نگيرد هر دل که سراسيمه سيماي تو باشد در مستي آن باده خماري ندهد دست کز چشمه لعل طرب افزاي تو باشد صد صوفي صافي به يکي جرعه کند مست هر باده که در جام ز ميناي تو باشد خاک قدمش تاج سر تاجوران است مردي که سرش خاک کف پاي تو باشد تو خود چه متاعي که به بازار محبت هر لحظه سري را سر سوداي تو باشد من روي نديدم به همه کشور خوبي کاو خوب تر از طلعت زيباي تو باشد من بر سر آنم که گرفتار نباشم الا به بلايي که ز بالاي تو باشد پيدا بود از حال پريشان فروغي کاشفته گيسوي سمن ساي تو باشد
گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن هم نکتهٔ وحدت را با شاهد یکتاگو هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن هم جلوهٔ ساقی را در جام بلورین بین هم بادهٔ بیغش را با سادهٔ بی غم زن ذکر از رخ رخشانش با موسی عمران گو حرف از لب جان بخشش با عیسی مریم زن حال دل خونین را با عاشق صادق گو رطل می صافی را با صوفی محرم زن چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن چون آب بقا داری بر خاک سکندر ریز چون جام به چنگ آری با یاد لب جم زن چون گرد حرم گشتی با خانه خدا بنشین چون می به قدح کردی بر چشمهٔ زمزم زن در پای قدح بنشین زیبا صنمی بگزین اسباب ریا برچین، کمتر ز دعا دم زن گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده ور پنجه زنی روزی، در پنجه رستم زن گر دردی از او بردی صد خنده به درمان کن ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن یا بندهٔ عقبا شو، یا خواجهٔ دنیا شو یا ساز عروسی کن، یا حلقهٔ ماتم زن زاهد سخن تقوی بسیار مگو با ما دم درکش از این معنی، یعنی که نفس کم زن گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد انگشت قبولت را بر دیدهٔ پر نم زن گر هم دمی او را پیوسته طمع داری هم اشک پیاپی ریز هم آه دمادم زن سلطانی اگر خواهی درویش مجرد شو نه رشته به گوهر کش نه سکه به درهم زن چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن تا چند فروغی را مجروح توان دیدن یا مرهم زخمی کن یا ضربت محکم زن
این غزل در وصف تو باشد فراوان بگذریم چشم تو ابیات شعرم گشته مهمان بگذریم از فراق سالیان و از ندیدن های تو بی خبر از حال دل اینگونه تاوان بگذریم عشق را آخر بگو در کوی دل گم کرده ای یا که بی حد بی تفاوت رفتی آسان بگذریم واژه پنهان می کنم در این نوای عاشقی در غزل پیچیده ام همچون که طوفان بگذریم حال زارم را ندانی یاد تو همراه من یادگاری.. عشق تو با حال نالان بگذریم
توو چشاش، چند سال پاییزه توو دلش، قرنها زمستونه منو محکم گرفته توو بغلش میخواد عاشق بشه نمیتونه بغلم میکنه ولی گیجه بغلم میکنه ولی سرده باید این سطرهای لعنتیو تا تهِ بچّگیش برگرده وسطِ خاطرات آشفتهش میتونه اشک بچّهای باشه که به جای پتوی غمگینش رو تنش دستهای باباشه میتونه بچّهای بشه ساکت که کتک خورده از معلّمهاش مث یه شمعِ رو به خاموشی آب میشه تنش یواش یواش عاشق یه کتاب قصّه بشه وقتی توو خونه دائماً دعواس میتونه گم بشه توو مهمونی وسط جمع، حس کنه تنهاس میتونه یه نگاهِ خیس بشه که پُر از ترسِ از کمربنده با تنِ زخمخورده میرقصه با لبای کبود میخنده میتونه صبح زود با لبخند موهاشو توو آینه، گیس کنه میتونه شب از اینهمه کابوس رختخوابش رو باز خیس کنه... گور بابای شهر و آدمهاش همهی متن، خاطراتِ بده بغلم امنه! اینو میدونه بغلم جای گریه تا ابده سید مهدی موسوی @bluers
ﻧﯽ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺩﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺟﺎﻧﺎ ﺑﺰﻥ ﺁﺗﺶ ﺗﻨﻢ ﺑﻪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺳﺎﺯ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﮐﻮﮎ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺳﺎﻏﺮﻭﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ ﺩﻟﺪﺍﺩﮔﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺳﺤﺮ ﺑﺮ ﺩﺍﺭ ﯾﻠﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﭼﻨﮕﯽ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺰﻥ ﺭﺣﻤﯽ ﻧﻤﺎ ﺍﻣﺸﺐ ﮐﻪ ﻣﻬﻤﺎﻧﺖ ﺷﺪﻡ ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺗﻨﺒﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﺎﺯ ﮐﻦ ﺭﻗﺺ ﺳﻤﺎﻉ ﺍﻏﺎﺯ ﮐﻦ ﺩﺭ ﻭﺍﺩﯼ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻨﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﺍﻫﻮﺭﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﯾﮏ ﺑﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺧﻤﺎﺭ ﮐﻦ ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ ﺩﺭ ﻣﺤﻔﻞ ﺳﯿﻤﯿﻦ ﻭَﺷﺎﻥ ﺟﺎﻡ ﮔﻮﺍﺭﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﯾﻮﺳﻒ ﺑﯿﺎﻭ ﺩﺭﺱ ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﻣﮑﺘﺐ ﻋﺸﺎﻕ بین ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺯﻟﯿﺨﺎ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺳﺖ ﺫﮐﺮ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن گر وی به تیرم میزند استادهام نشاب را مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را وقتی در آبی تا میان دستی و پایی میزدم اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را امروز حالی غرقهام تا با کناری اوفتم آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را گر بیوفایی کردمی یرغو به قاآن بردمی کان کافر اعدا میکشد وین سنگدل احباب را فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان او آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را «سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو» ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را
نسبت عشق به من نسبت جان است به تن تو بگو من به تو مشتاق ترم یا تو به من زنده ام بی تو همین قدر که دارم نفسی از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک مرا امید وصال تو زنده میدارد و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک