در عشق تو از بس که خروش آوردیم ... دریای سپهر را به جوش آوردیم ... چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت ... رفتیم و زبانهای خموش آوردیم ... مختارنامه/عطار
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب که نه در بادیه خار مغیلان بودم زنده میکرد مرا دم به دم امید وصال ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم به تولای تو در آتش محنت چو خلیل گوییا در چمن لاله و ریحان بودم تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم سعدی از جور فراقت همه روز این میگفت عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق به قول مفتی عشقش درست نیست نماز در این مقام مجازی به جز پیاله مگیر در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق نوای بانگ غزلهای حافظ از شیرا حافظ
هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذری بار دوم ز بار نخستین نکوتری انصاف میدهم که لطیفان و دلبران بسیار دیدهام نه بدین لطف و دلبری جز صورتت در آینه کس را نمیرسد با صورت بدیع تو کردن برابری ای مدعی گر آنچه مرا شد تو را شود بر حال من ببخشی و حالت بیاوری سعدی
درآ که در دل خسته توان درآید باز بیا که در تن مرده روان درآید باز بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست که فتح باب وصالت مگر گشاید باز غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت ز خیل شادی روم رخت زداید باز به پیش آینه دل هر آن چه میدارم بجز خیال جمالت نمینماید باز بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ستاره میشمرم تا که شب چه زاید باز بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ به بوی گلبن وصل تو میسراید باز حافظ
نمی دانم چرا؟ اما تو را هر جا که می بینم کسی. انگارمی خواهد ز من، تا با تو بنشینم تن یخ کرده،آتش را که می بیندچه می خواهد؟ همانی را که می خواهم، ترا وقتی که می بینم تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم تو آن شعری که من جایی نمی خوانم که می ترسم به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم زبانم لال! اگر روزی نباشی، من چه خواهم کرد؟ چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟ نباشی تو اگر، ناباوران عشق می بینند که این من،این من آرام، درمردن به جز اینم محمدعلی بهمنی
از کفر من تا دین تو ، راهی به جز تردید نیست ! دلخوش به فانوسم مکن ، اینجا مگر خورشید نیست ؟… با حس ویرانی بیا … تا بشکند دیوار من چیزی نگفتن بهتر از ، تکرار طوطی وار من بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود با عشق آنسوی خطر ، جایی برای ترس نیست در انتهای موعظه … دیگر مجال درس نیست کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود چیزی شبیه معجزه … با عشق ممکن می شود افشین یداللهی
هر جا که حرفت شد همان دَم گریه کردم خود را به یک گوشه کشاندم گریه کردم جاى تو غم را بو کشیدم با نوازش بر روى زانویم نشاندم گریه کردم هر روز خوابیدم که شب بیدار باشم هر شب نشستم شعر خواندم گریه کردم باران که زد با بغض پشت رُل نشتم در التهاب شهر راندم، گریه کردم تا آشنایى دیدم از حال تو پرسید جایت سلامت را رساندم، گریه کردم تار سفیدى بین موها دیدم امروز آنقدر بر خود خیره ماندم، گریه کردم...! | سید تقی سیدی |
دارم از تلخی این فاصله کمبودت را ریختم اشک که جاری بشوم رودت را سوختم ، توی هوا پخش کنم دودت را که فقط خواسته ام آمدن ِ زودت را توی دنیای خدا چیز غم انگیزی نیست خوابِ بد دیده ای انگار گلم چیزی نیست شهر خالی شده از بودن تو مخصوصا اجتماع همه ی غربت دنیا در من چادر لخت که چسبیده به تنهایی زن راه باریک تو را رفتن و دلتنگ شدن یادمان رفت که از بوسه به بستر برسیم یادمان رفت به یک آخر بهتر برسیم کندم از خنده خودم را و به غم چسبیدم به هوای شب تو چند قدم چسبیدم تکه تکه شدم و باز به هم چسبیدم عکس برگشتگی ات را به خودم چسبیدم هیچکس فکر نمی کرد تو یارم باشی مرد خوبی شو و برگرد ، کنارم باشی خبری نیست درون من ِ بیرون از تو مثل سابق شده لیلای ِ تو مجنون از تو اشک می ریزم و می ترسم از این خون از تو نامه ی آخری ات آمده ، ممنون از تو گفته ای زود نمی آیی و مجبوری که… و دلت تنگ شده راستکی… جوری که… دارم از هوش / نمی رفتی و در آغوشم ↓ خواب می دیدی و آهسته کسی در گوشم ↓ شعر می خواندی و می فهمیدم بی هوشم دستهای تو و گرمای تو را می پوشم جیغ زد در بغل ساکت من پیرهنت پا شدم باز هم از خواب تو و آمدنت فکر می کرد به تنهایی ِ در این کابوس بخت برگشته ی من در تن یک تازه عروس خسته از رفتن و از آمدن ِ تو مآیوس منتظر بود ببیند که تو… اما افسوس توی دنیای خدا چیز غم انگیزی نیست خواب بد دیده ای انگار گلم چیزی نیست _ لیلا اکرمی